تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٤/۱٥ | ٩:٢٤ ‎ق.ظ | نويسنده : IRANO2

مانی با عصبانیت گفت:

-         آخه این چه وضعیه؟ چی به روز خودتون آوردید؟ عجب غلطی کردم به حرفتون گوش کردم.

-         افسون به سختی از روی تخت بلند شد و گفت:

-         باور کنید چیزیم نیست فقط یک کم سر درد دارم.

-         اول خودتون رو توی آینه نگاه کنید بعد بگید اگر جای من بودید این حرف رو باور می کردید؟ زیر چشماتون یهبند انگشت گود رفته، رنگ و روتون اینقدر پریده که آدم می ترسه، پلکاوتن هم که اینقدر باد کرده که به زحمت باز می شه. بازم می گید چیزی نیست؟ اگه طوریتون نیست چرا سرم به دستتون وصله؟

-         فقط یک کم فشارم پایینه. می دونید، فشار من عصبیه. زیاد نوسان پیدا می کنه.

-         خب چرا عصبی شدید؟ بخاطر اون چیزایی که من آوردم.

-         نه، توی محل کار مشکل دارم.

-         خب مشکل چیه؟ شاید من بتونم کمکی بکنم.

-         چیز مهمی نیست، حل می شه.

-         لااقل نمی شد زودتر به من زنگ بزنید؟

-         زنگ بزنم بگم چی؟... بگم سردرد دارم بیا منو ببر دکتر؟ مگه من بچه ام پسر خوب؟

-         مگه فقط بچه ها احتیاج به کمک دارن؟

-         خواهش می کنم بس کن. بلند شو برو آشپزخونه هم برای خودت و هم برای مادربزرگ چای بریز.

مانی با نارضایتی از جا بلند شد. افسون یکبار دیگر او را صدا کرد و گفت:

-         راستی، داروهای مادر رو همندادم. زحمتش رو بکش.

-         حتماً.

وقتی به آشپزخانه رفت با تعجب مشاهده کرد که بر عکس همیشه آشپزخانه بشدت درهم و برهم است و این نشان می داد که بی تردید مدت زیادی است که افسون از رختخواب بلند نشده. باز در دل خود را به خاطر آنکه باعث شده بود یکبار دیگر خاطرات دردناک افسون زنده شوند، نفرین نمود. آستینهایش را بالا زد و با سرعت شروع به مرتب کردن آشپزخانه نمود. هنوز کارش تمام نشده بود که صدای افسون را از پشت سر شنید. با تعجب به عقب برگشت و گفت:

-         شما اینجا چیکار می کنید؟سرمتون کو؟

افسون لبخندی زد و گفت:

-         سرمم تموم شد، کشیدمش. شما داری چکار می کنی؟

-         هیچی، داشتم یه سر و سامونی به وضع آشپزخونه می دادم.

افسون خنده ای کرد و وارد آشپزخانه شد و به صندلی تکیه داد. بعد گفت:

-         خیلی به هم ریخته است نه؟

مانی کمی نزدیکتر آمد، روبروی افسون ایستاد و گفت:

-         راست بگو بدونم دختر چند روزه مریضی؟

-         گفتم که من اصلاً مریض نیستم...

-         بخاطر خدا دوباره شروع نکن زندایی... مادربزرگ بیدار شده؟

-         نه.

-         شام چی می خورین؟

-         یه چیزی درست می کنم. نگران نباش گرشنه که نمی مونیم.

-         لازم نیس. می رم از بیرون غذا می گیرم.

-         مانی خواهش میکنم اینقدر منو لوس نکن.

-         این حرفا چیه؟ شما مریضی و باید استراحت کنی. فردا هم نمی واد برید سر کار.

افسون پوزخند تأسف باری زد و گفت:

-         فردا... من اخارج شدم پسر، فعلاً هم بیکارم.

مانی صندلی را برای افسون عقب کشید و گفت:

-         بنشینید... در مورد کارم ناراحت نباشید، بهتر.

افسون فقط به مانی نگاه کرد و چیزی نگفت، ولی مانی فهمید که او به شدت ناراحت و نگران است. با لحنی دلجویانه دوباره گفت:

-         مگه قحطی کار اومده؟

افسون نگاهش را به گلهای رومیزی مقابلش ثابت کرد و زیر لب پرسید:

-         مانی چرا بعضی از مردها به خودشون اجازه می دن هر حرفی رو به یک زن بیوه بزنن؟

مانی روی صندلی کنار افسون قرار گرفت و گفت:

-         اتفاقی افتاده؟

افسون چند مرتبه سر تکان داد و سعی کرد لبخند بزند. بعد گفت:

-         نه... نه، اتفاق که نه.

-         به من دروغ نگید، چی شده؟

-         چیز مهمی نیست فقط با صاحب کارم دعوام شد.

-         سر چی؟

افسون پاسخی نداد و مانی مصرانه پرسید:

-         زندایی، من رو که می شناسی تا نگید دست از سرتون برنمی دارم.

-         زود بگید چی شده هم خیال خودتون رو راحت کنید هم خیال من رو.

افسون لبخند تلخی زد و گفت:

-         مرتیکه به من پیشنهاد ازدواج میده.

مانی خنده ای کرد و گفت:

-         همین؟ اینکه عصبانی شدن نداره، راست می گه... حق داره، شما هنوز جوونید...

افسون کلام مانی را قطع کرد و گفت:

-         چون من جوونم و بیوه، باید زندگی یه زن بیچاره رو ازش بگیرم؟

-         زن داره؟

-         پس چی؟ سه چهار تا هم بچه داره.

-         مانی از جا بلند شد، سری با تأسف تکان داد و آهسته گفت:

-         عجب!

لحظه ای مکث کرد و دوباره گفت:

-         آدرس محل کارتون رو به من بدین.

-         برای چی؟

-         می خوام برم این عتیقه رو ببینم.

-         ولش کن بابا.

-         آدرس رو بده برم روی این مرتیکه رو کم کنم تا فکر نکنه مردم بی صاحبند و هر غلطی که بخواد می تونه بکنه.

افسون با تعجب به مانی نگاه کرد و حرفی نزد. مانی باز با عصبانیت گفت:

-         اصلاً دیگه لازم نیست برگردید سر اون کار حتی اگه التماستون کنه.

-         مگه می شه پسر؟ من اونجا 12، 13 سال سابقه کار دارم. از اون گذشته من اگر یه ماه کار نکنم ماه دوم برای نون شبم معطل می مونم.

-         این حرفا هیچ کدوم خیالی نیست. شما نباید بری اونجا حتی اگر بجای دستمزد ماهی یک کیلو طلا بهتون بده.

-         ولی مانی...

-         دیگه ولی نداره. من خودم یه جای خوب یه کار مناسب براتون پیدا می کنم. قول می دم.

رنگی از آرامش، چشمان زیبا و خمار افسون را جلا بخشید و او آهسته گفت:

-         ولی وضع بازار کار خیلی خرابه. فکرمی کنی موفق بشی؟

-         شک نکن.

-         خیلی خوبه... عالیه!

صدای مادربزرگ، صحبتهای آندو را قطع کرد. مانی آرام گفت:

-         مادربزرگ رو بیدار کردیم.

افسون لبخندی زد و گفت:

-         عیبی نداره. باید داروهاش رو بخوره.

-         اول شام.

-         قبوله. چرا عصبانی می شی؟

مانی خنده بلندی کرد و مادربزرگ گفت:

-         منصور،مادر تویی؟

مانی به داخل هال رفت و گفت:

-         بله مادربزرگ. با اجازه شما میخوام شام اینجا بمونم.

-         قدمت رو چشمهام مادر.

مانی در حالیکه کاپشن می پوشید با خنده گفت:

-         زندایی، کاش شما هم مارو به اندازه مادربزرگتون تحویل می گرفتید.

افسون هم لبخندی زد و پاسخ داد:

-         بالاخره می ری یا نه؟ از گرسنگی مردم. یه شب می خوای به ما شام بدی ها.

مانی لحظه ای ایستاد و به افسون چشم دوخت بعد آهسته گفت:

-         چشم خانم دارم می رم. ما که نوکر شما هم هستیم، اگر به ما افتخار بدبد هر شب میزبانتونباشیم.

-         برو دیگه شیطون.

افسون پشت پنجره آشپزخانه ایستاد و خروج مانی را از داخل ساختمان نگاه کرد. مانی لحظه ای از کوچه به پنجره نگاه کرد. افسون سعی کرد خود را پنهان کند اما دیر شده بود، بنابراین همانجا ایستاد. مانی لبخندی به روشنی مهتاب روی لب راند و چندبار دستش را در هوا تکان داد. افسون هم آرام دستش را بالا برد و خود را از مقابل پنجره کنار کشید. وقتی مانی به طرف سرِ کوچه می رفت افسون دوباره پشت شیشه ایستاد و دور شدن او را تماشا کرد و آهسته گفت:

-         خواهش می کنم منصور، من تحمل این بازی وحشتناک رو ندارم. کمکم کن.

***

مانی خواب آلود در اتاق خوابش را باز کرد و خمیازه کشان پرسید:

-         چه خبره مامان؟

-         چه می دونم کدوم مردم آزاریه، پنج دقیقه، ده دقیقه یک بار زنگ می زنه. نصفه شبی خجالت نمی کشه.

-         خب اینکه چیزی نیست، دو شاخه تلفن رو از پریز بکش.

-         باشه تو برو بخواب، منم تلفن رو قطع می کنم.

-         پس شب بخیر، اگه بازم کاری داشتی صدام کن.

به محض آنکه مانی وارد اتاق شد یکبار دیگر صدای زنگ تلفن بلند شد به طرف گوشی تلفن رفت و آن را برداشت، خواب آلود و خسته گفت:

-         بله.

صدای مضطرب و هیجان زده زنی از آن سوی خط به گوشش خورد و خواب از سرش پراند.

-         مانی خودتی؟ خداروشکر که بالاخره تو گوشی رو برداشتی... مانی تو رو خدا بیا... من نمی دونم باید چیکار کنم.

-         مانی مضطربانه پرسید:

-         چیه زندایی چی شده؟

-         مانی.. مادربزرگ... حالش خوب نیست. فکر کنم سکته کرده... تو رو خدا کمکم کن.

-         حالا چرا اینقدر ترسیدی؟ آروم باش من همین الان خودم رو می رسونم، کجا هستی؟

-         همون بیمارستانی که اون شب من رو بردی، یادت میاد؟

-         آره، آره. اومدم فقط تو رو خدا اینقدر خودتو ناراحت نکن. همه چیز درست میشه.

-         عجله کن، خواهش می کنم.

قبل از آنکه مانی پاسخی بدهد، ارتباط قطع شد. لحظه ای متفکرانه ایستاد و به افسون فکر کرد. بعد ناگهان به خود آمد. به سرعت لباس پوشید وآهسته از اتاق خارج شد، با آنکه سعی کرد هیچ صدایی بلند نکند، ولی وقتی سوئیچ را گرداند و ماشین را روشن کرد مادر را کنار در ماشین دید که نگران و مضطرب به او نگاه می کرد. شیشه را پایین کشید و با عجله گفت:

-         شما چرا اومدید بیرون؟ سرما می خورید.

-         تو کجا داری می ری این وقت شب؟ کی بود تلفن کرد؟

-         رضا بود... یعنی خواهر رضا بود. حال مادربزرگش بهم خورده، بردنش بیمارستان. از من خواست برم پیش رضا.

-         حالش خیلی بده؟

-         گمون کنم سکته کرده. حالا شما برو تو، من عجله دارم باید برم.

-         خیلی خوب برو ولی تو رو خدا آروم برو، تصادف نکنی ها.

-         نترسید اتفاقی نمی افته. تا سرما نخوردید برید تو.

مانی شیشه را بالا کشید و ملوک کمی عقب رفت و اجازه داد تا ماشین به حرکت درآید. بعد پشت سر او در پارکینگ را بست. برای پسرش دست تکان داد. مانی چراغی زد و بسرعت به حرگت درآمد.

ملوک در حالیکه در پارکینگ را می بست ناگهان بخاطر آورد که مادربزرگ رضا سال قبل فوت کرده، پس مسلماً مانی جایی میرفت که نمی خواست مادر از آن اطلاع پیدا کند.

وقتی مانی سراسیمه وارد بخش اورژانس شد افسون را دید که در گوشه راهرو کناری ایستاده و سرش را به  دیوار تکیه داده. آهسته آهسته جلو رفت و به او نگاه کرد. دانه های اشک به سرعت از چشمانش سرازی شد و روی گونه هایش سر می خوردند. افسون غریبانه سر بر سینه دیوار تکیه داده بود و آهسته آهسته اشک می ریخت و چنان تنها می نمود که دل مانی را به درد می آرود. مانی لحظه ای با خود فکر کرد اگر منصور، افسون را در چنین حالتی می دید چه می کرد؟ دلش می خواست همان کارها را برای همسر جوان و همیشه داغدار دایی انجام می داد ولی افسوس هیچ کاری از دست او ساخته نبود. غم تنهایی و غربت افسون هیچ چیز در دنیا جز وجود عاشق منصور رفع نمیکرد. آهسته آهسته به سوی افسون رفت و در مقابلش ایستاد. افسون ناگهان به خود آمد، با دستان ظریفش دو سوی یقه کاپشن مانی را در دست گرفت و در مشت مچاله کرد و مظلومانه در میان گریهنالید:

-         تو رو خدا یه کاری کن مانی، نذار بمیره.

مانی نگاه پرمحبتی به چشمان اشک الود زن جوان انداخت و گفت:

-         به خدا قسم حاضرم جون خودم رو بهش بدم تا خواسته شمارو برآورده کنم... نگران نباشید. بهتون قول می دم خودم مادربزرگ رو بیارم خونه.

افسون نگاه پردردی به در بسته اتاق انداخت و گفت:

-         یه کاری بکن مانی، خواهش می کنم.

و بعد دستان ظریفش از کاپشن جدا شد و سست و بیحال به پهلوهایش آویزان گردید.

مانی به طرف اتاق رفت و داخل شد. لحظاتی بعد دوباره در اتاق باز شد ومانی از آن خارج شد. افسون بیتابانه به سویش دوید و گفت:

-         چی شده؟ زنده می مونه؟

مانی در حالیکه سعی کرد بر خود مسلط باشد با اطمینانی ساختگی گفت:

-         آره گفتم که، دکتر گفت خطر رفع شده.

گرچه مانی نهایت سعی اش را به کار برده بود تا ماهرانه دروغ بگوید ولی گویا افسون از نگاه او به رازی دردناک پی برده بود، بنابراین حرف مانی نتوانست آرمش کند. او بی صبرانه طول و عرض راهروی ساکت بیمارستان را می پیمود و زیر لب دعا میخواند. مانی گهگاه داخل اتاق می شد و برمی گشت ولی افسون حتی از نگاه کردن به او هراس داست. لحظات کند و کشدار طی می شدند تا آنکه بالاخره دکتر از اتاق خارج شد. مانی به سرعت بسوی دکتر ولی افسون در جای خود میخکوب شد. مانی با عجله پرسید:

-         خب دکتر چه خبر؟

دکتر نگاه خسته ولی خندانش را به مانی دوخت و گفت:

-         خوشبختانه خطر رفع شد ولی ایشون باید چند روز در بخش CCU تحت درمان باشند.

مانی چند قدم به سوی افسون برداشت و گفت:

-         می شنوی؟ دکتر داره می گه خطر رفع شد.

افسون ناگهان احساس ضعف کرد و اندامهایش شل و بی حس شدند. همانجا کنار دیوار روی زمین نشست. در میان گریه خندید و گفت:

-         مامان بزرگ زنده می مونه... وای خدای من اون زنده است... نفس می کشه.

دکتر نگاهی به افسون کرد و گفت:

-         فکر می کنم بهتره به خانم یه نوشیدنی گرم بخورونید. به نظر نمیاد حالشون خوب باشه.

مانی نگاهی به صورت مهتابی و چشمان بی رمق افسون کرد و گفت:

-         چیزی نیست دکتر، فقط هیجانه.

بعد کنار افسون روی زمین زانو زد و به او که چون جوجه گنجشکی بی پناه می لرزید نگاه کرد. کاپشن خود را از تن درآورد و روی شانه های نحیف او انداخت. افسون سرش را بالا آورد و نگاهی از روی قدرشناسی به مانی انداخت.

مانی ناگهان به یاد دکتر افتاد. سرش را بلند کرد و دکتر را دید که در انتهای راهرو به سوی اتاقش میرفت. با صدای بلند گفت:

-         خیلی ممنون دکتر. زحمت کشیدید.

دکتر به طرف او برگشت، لبخندی زد و سر تکان داد. بعد انگشتش را بهنشان سکوت روی بینی قرار داد.

مانی خنده ای کرد و گفت:

-         یادم رفت اینجا بیمارستانه. فکر کردم استادیوم ورزشیه.

افسون لبخند آرام و زیبایی زد و آهسته گفت:

-         مانی خیلی خوب شد که تو امشب اینجا بودی.

بعد محجوبانه سرش را به زیر انداخت.

مانی لبخند زد، لبخندی از سر رضایت و شادی. این اولین باری بود که کلامی محبت آمیز از دهان افسون می شنید. این اولین بار بود که افسون نسبت به برقراری ارتباط با او ابراز تمایل می کرد و این برای مانی بسیار ارزنده بود.

***

افسون یک بار دیگر چهره پر اشتیاق و هیجانزده مانی را نگاه کرد و گفت:

-         مطمئنی مشکلی پیش نمیاد؟

-         چه مشکلی زندایی جان؟ داری غریبی می کنی ها.

-         نه بابا ... مسأله این حرفا نیست ولی اگه مادربزرگت یا دایی ات بفهمند پوست از سر همه مون می کنن.

-         اولاً نمی فهمن، ثانیاً بفهمند، اختیار خونه مون رو داریم هر کس رو بخوایم مهمان می کنیم.

-         من مطمئنم که تو مادرت رو مجبور کردی منو دعوت کنه.

-         باور کنید من فقط پیشنهاد کردم، همین. تون خودش علاقمند بود شمارو ببینه.

افسون شانه هایش را بالا انداخت و با ناباوری گفت:

-         خدا کنه همینطور باشه که تو می گی.

مانی داخل کوچه پهنی پیچید و گفت:

-         خوب دیگه رسیدیم.

وقتی جلوی در توقف کرد لحظاتی به چهره معصوم و رنگپریده افسون خیره شد بعد با لحنی آرامش دهنده گفت:

-         حالت خوب نیست؟... ببین هیچ اصراری در کار نیست، پشیمون شدی برمی گردیم.

افسون دو سه بار سرش را به طرفین حرکت داد و گفت:

-         نه... خوبم.... پشیمونم نیستم.

-         خیلی خب، پس حاضری دیگه؟

-         اوهوم.

مانی احساس کرد چهره افسون با آن رنگ پریده و چشمان نگران از همیشه زیباتر شده است. با سرعت پیاده شد و در را باز کرد و ماشین را داخل حیاط برد و دو مرتبه پیاپی بوق زد. وقتی در ماشین را برای افسون باز می کرد مادر را دید که در ایوان منتظر آنها ایستاده از همان فاصله در نگاه مادر نوعی بی قراری و اشتیاق را دید. بعد یک قدم جلوتر از افسون حرکت کرد و گفت:

-         بفرمایید. ببخشید.

افسون آهسته آهسته گام برمی داشت و بیشتر قدمهایش را بر برگهای خشک روی سنگفرش حیاط می گذاشت و صدای خش خش آنها را بلند می کرد. مانی کمی زودتر خود را به مادر رساند و گفت:

-         سلام.

-         اومد؟

-         آره مگه نمی بینید؟ چیه مادر؟ مثل اینکه حال شما هم خوب نیست.

-         نه خوبم ولی احساس عجیبی دارم.

-         چه احساسی؟

-         خودم هم نمی دونم ولی احساس می کنم منصور در چند قدمی من ایستاده و ای همون ملاقاتیه که بنا بود بیش از 20 سال پیش انجام بشه.

-         خیلی خوب مادر. حالا وقت این حرفها نیست. نمی خوای به مهمونت خوشامد بگی؟

ملوک سعی کرد خود را از خلسه ای که بدان دچار شده بود رها کند. قدمی به جلو برداشت و بالای پله های ایوان ایستاد. در همان حال افسون به زیر پله ها رسید و همانجا ایستاد و با صدایی لرزان سلام کرد. ملوک با تمام نیرو کوشید تا با لحنی عادی پاسخ دهد اما وقتی دهان باز کرد حتی مانی نیز از ارتعاش صدای او به تعجب درآمد.

-         ملوک چشم به حرکات ظریف زن جوان دوخته بود و افسون نگاه از روی زمین برنمی گرفت. به نظر ملوک او به طرز عجیبی محجوب و خجالتی می نمود. مانی که شگفت زده به برخورد درون خیره مانده بود، بالاخره پا پیش نهاد و گفت:

-         خوب بفرمایید بالا زندایی.

-         این کلمه تکانی عجیب در قلب ملوک ایجاد کرد و او ناباورانه به مانی نگریست و بعد حیرت زده به زن حوان خیره شد که آرام آرام سرش را بالا می آورد. وقتی نگاه دو زن با هم تلاقی کرد، ملوک ناباورانه چشمهایش را تا آخرین حد گشود و پرسید:

-         افسون خانم شمایید؟

افسون به آهستگی سر تکان داد و تأیید کرد. ملوک رو به مانی کرد و گفت:

-         مانی تو که با من شوخی نمی کنی؟ این خانم کیه؟

افسون و مانی هر دو شگفت زده به ملوک خیره شدند. مانی با عصبانیت پاسخ داد:

-         خوب معلومه. ایشون خانم دایی منصور هستند، افسون خانم.

ملوک کم کم به خود آمد و گفت:

-         معذرت می خوام. آخه شما خیلی جوونتر از اونچه که من فکر می کردم هستید.

لبخند تلخی لبان افسون را از هم گشود و ملوک باز گفت:

-         خوب بفرمایید تو، سرما می خورید.

افسون آهسته آهسته از پله ها بالا آمد و دنبال ملوک وارد ساختمان شد. مانی او را به داخل پذیرایی راهنمایی کرد و روبرویش نشست و گفت:

-         شنلتون رو دربیاورید. گرمتون می شه.

افسون بدون آنکه حرفی بزند از جا برخاست و شال و شنلش را از تن درآورد و به دست او داد. مانی گرفت و از پذیرایی خارج شد. به آشپزخانه رفت و سینی چای را از دست مادر گرفت. ملوک نگاهی به چهره گرفته مانی کرد و گفت:

-         چیه ناراحتی؟

-         خیلی ممنون از حسن استقبالتون. خوب شد دو ساعت سفارش کرده بودم.

-         باور کن دست خودم نبود. از تعجب داشتم شاخ درمی آوردم. پیش خودم گفتم وقتی منصور فوت کرد، این دختر سه، چهار سال بیشتر نداشته، چطور ممکنه زن منصور بوده باشه؟

-         نمی شد صبر کنی بعداً از خود بپرسی؟ حتماً باید آبروریزی می کردی؟

-         خیلی خوب حق با توئه. معذرت می خوام.

مانی با نارضایتی نگاهی به مادر کرد و گفت:

 

-         باشه... حالا چای سر می شه زود بیا.

و بعد به پذیرایی بازگشت و افسون را دید که به قاب عکس منصور روی دیوار پذایریی خیره مانده بود. نزدیکتر رفت و گفت:

-         بفرمایید یه چای گرم حالتون رو جا میاره.

افسون به طرف او برگشت و گفت:

-         من این عکس رو ندیده بودم... چقدر قشنگه!

مانی لبخندی زد و پاسخ داد:

-         اگه بخواین می تونم بدم از روش براتون چاپ کنن.

-         مگه می شه؟

-         آره مشکلی نیست

افسون برگشت و سر جایش نشست ولی قبل از آنکه حرفی بزند ملوک با ظرف شیرینی وارد شد و همان جلوی در گفت:

-         خب خیلی خوش اومدید.

افسون لبخند شیرینی بر لب راند و پاسخ داد:

-         خیلی ممنون. ببخشید که مزاحم شدم... باور کنید مقصر آقا مانی بود.

-         مزاحمت چیه؟ منزل خودتونه... مادر بزرگ چطوره؟

-         خوبه... خیلی بهتره ولی دکتر گفت: چند روزی باید در بیمارستان بمونه.

-         ناراحت نباشید. خوب می شن. حالا خدارو شکر که خطر برطرف شده.

افسون سری به نشانه تأیید تکان داد و مانی گفت:

-         چاییتون سرد شد زندایی.

افسون فنجان چای را برداشت و به سختی سرفه کرد. ملوک  با لحنی نگران گفت:

-         سرما خوردید؟

افسون پاسخ منفی داد و مانی به یاد آورد که در اکثر ملاقاتهایش با افسون او به سختی به سرفه افتاده بود. کنجکاوانه پرسید:

-         پس چرا همیشه سرفه می کنید؟

-         فکر کنم سینه ام حساس شده بخاطر کار توی بایگانیه... بایگانی شرکت توی یه زیر زمین نمود و خفه است.

ملوک گفت:

-         وای یعنی چی؟ خوب اعتراض کنید.

-         فایده نداره خانم. کسی به حرفای ما گوش نمی کنه.

مانی چینی به پیشانی انداخت و خواست چیزی بگوید ولی پشیمان شد. ملوک باز گفت:

-         به امید خدا همه چیز درست می شه. می دونی افسون جون دنیای عجیب و غریبیه. مثلاً همین ملاقات امشب ما با بیست سال  تأخیر داره انجام می شه.

-         بله یادم هست بیشت سال پیش قرار بود شما بیایید ایران و ما همدیگه رو ببینم.

-         اون وقت مانی 5،6 سال بیشتر نداشت ولی حالا مردی شده و کنار من نشسته.

چشمان افسون را هاله ای از اشک روشنی بخشید و او بغض آلود گفت:

-         فقط جای منصور خیلی خالیه!

مانی بلافاصله پاسخ داد:

-         افسون جون خواهش می کنم.

و افسون بغضش را به زحمت فرو داد. ملوک کوشکافانه به مانی نگاه کرد و گفت:

-         حالا دیگه کم کم نوبت مانیه.

-         نوبت چی مادر؟

ملوک به جای مانی به افسون نگاه کرد و گفت:

-         که آقا مانی رو زن دار کنیم.

برعکس تصور ملوک و صحبت مغرضانه اش، افسون با شادی خندید و گفت:

-         کاملاً موافقم. کم کم داره دیر میشه.

-         نخیر حالا زوده.

افسون مصرانه گفت:

-         خیلی هم دیره. پیر میشی ها پسر!

ملوک نفس راحتی کشید و گفت:

-         شما بهش بگید. به خدا آرزو دارم نوه ام رو ببینم.

-         مامان حق داره مانی جان. به حرف بزرگترها گوش کن.

-         چیه زندایی؟ نکنه زیادی مزاحمتون شدم قصد کردید از شرم خلاص بشید.

-         این چه حرفیه آقا؟ به امید خدا از به بعد با خانم بچه ها تشریف میارید.

ملوک لبخند رضایت مندی زد و گفت:

-         بفرما! این هم افسون خانم. دیگه چی داری بگی؟

-         گفتم که به وقتش.

-         لابد صد سال دیگه، نه؟

افسون و مانی هر دو خندیدند و مانی گفت:

-         گیر دادی مامان ها.

-         خیلی خوب. دیگه چیزی نمیگم... راستی افسون جون شما چی؟

افسون با تعجب پرسید:

-         من؟!

-         آره عزیزم برنامه شما چیه؟... نمی خوای ازدواج کنی؟

-         من که ازدواج کردم... من هنوز زن منصورم.

-         اونو که می دونم. در واقع اولین کسی که فهمید من بودم ولی خب قسمت این بود. حالا بهتره به فکر زندگیت باشی. دو روز دیگه که پیر و از کار افتاده شدی احتیاج به یه مونس داری.

افسون ابروان پیوسته و کمانی اش را در هم کشید و گفت:

-         نه ملوک خانم، اگه هوسه یه دفعه بسه.

بجای ملوک مانی پاسخ داد:

-         البته ازدواج کردن اصلاً هوس نیست پس یه دفعه هم بس نیست.

افسون نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و ملوک هم به خنده افتاد گفت:

-         مانی جان مادر، تو اگه خیلی زرنگی همون یه دفعه رو اقدام کن دفعه های بعدی طلبت.

-         دِ... من که برای خودم نفگتم. زندایی رو می گم/

افسون زیر لب زمزمه کرد:

-         ولی من هنوز امیدوارم برگرده.

ملوک با تعجب به او نگاه کرد:

-         ولی عزیزم منصور دیگه هیچوقت برنمی گرده.

-         چطور مطمئن باشم ملوک خانم؟ من رو ببخشید که این طور حرف می زنم من از خونواده آذرتاش خصوصاً از خانوم بزرگ اینقدر دروغ شنیدم که باور نمی کنم زیر اون سنگ، راستی راستی منصور خوابیده باشه. گاهی وقتا فکر می کنم خانم بزرگ منصور رو یه جایی قایم کرده، یه جایی که من نتونم پیداش کنم، اونم نتونه من رو پیدا کنه.

-         ولی اینطور نیست عزیزم. اگه اینطور بود لااقل ما می دونستیم.

-         خب شاید خانوم بزرگ از شما هم پنهون کرده. ملوک از جا بلند شد کنار افسون نشست و شانه های ظریفش را در دستان خود فشرده و بغض آلود گفت:

-         افسون جان! خودت بهتر می دونی که اینا فقط توهمته. تو می دونی که منصور برای همیشه ما رو ترک کرده فقط نمی خوای باور کنی.

وقتی افسون سرش را بالا آورد مانی دید که تمام پهنای صورتش را اشک پر کرده و لبهایش آرام آرام می لرزید و در نگاه نافذ و شیرینش ناامیدی موج می زد.

به زحمت آب دهانش را فرو برد و در پاسخ ملوک به نشانه تأیید سر تکان داد.

***

-         دیر کردی مانی دلواپس شدم.

-         راه طولانیه... تازه من حتی توی خونه نرفتم، فقط دم در پیاده اش کردم و برگشتم. شمت نخوابیدی؟

-         منتظر بودم تو بیای.

-         می ترسیدی خونه زندایی بمونم؟

-         چرند نگو.

-         مادرجون تو که امشب خیال خودت رو راحت کردی، دیگه چرا خوابت نمی بره.

-         منظورت چیه؟ هذیون می گی؟

-         نخیر هذیون نمی گم. شمام خیلی خوب می دونی از چی حرف می زنم. مادر شما راجع به افسون چی فکر می کنی؟

ملوک دستپاچه پاسخ داد:

-         هیچی، خیلی هم دختر خوبیه.

-         شما خیال کردی افسون تو کوچه، خیابون دنبال من افتاده که تورم بزنه؟... فکر می کنی برام دام پهن کرده یا اینکه داره دنبال شوهر می گرده؟

-         تو چی می گی مانی؟

-         بعد از این همه سال من مادر خودم رو خوب می شناسم. خیال کردی نفهکیدم چرا حرف ازدواج من رو پیش کشیدی؟...مگه اینکه خون اون مادر تو رگهای شما نباشه. می خواستی با این کارت غافلگیرش کنی، نه؟ می خواستی بهش بفهمونی که یه وقت راجع به من خیالات به سرش نزنه نه؟

-         اصلاً اینطور نبود.

مانی فریاد کشید:

-         چرا بود. خیال کردید نفهمیدم چطوری دائماً من و اون رو زیر نظر می گرفتید؟ تمام رفتار و حرکاتمون رو حلاجی می کردید. خیال کردید نفهمیدم وقتی نظر افسون رو راجع به ازدواج من شنیدی ور فتار بی تفاوتش رو دیدی چطور چشماتون از شادی برق زد؟ مادر دلم می خواد باور کنید که اون دختر به من محل سگ هم نمی ذاره و در واقع با من یه طوری برخورد می کنه که اگه یه جو غیرت داشتم تا روز قیامت جلوش ظاهر نمی شدم. تنها عاملی که باعث می شه اون گاهی اوقات منو تحمل کنه وجود مادربزرگه، چون اون پیرزن بیچاره خیال می کنه من دایی منصورم و افسون میترسه واقعیت رو بهش بگه. می ترسه نتونه تحمل کنه. مادرجون، افسون حتی شباهت منو به دایی کتمان می کنه، می گه هیچ مردی تو دنیا شبیه منصور نیست و اون نمی خواد هیچ کسی رو جز منصور ببینه.

ملوک شرمزده سر به زیر انداخت و آهسته گفت:

-         حق با توئه پسرم. نمی دونم چرا بعضی وقتها آدما اینقدر بی رحم  و احمق می شن. من رو ببخش.

مانی سکوت کرد و ملوک در سکوت او رنجی عمیق را دریافت. این دومین بار بود که مانی را در این وضعیت می دید. یکبار سالها قبل در عزای پدرش و اکنون در ماتمی که ملوک از آن سر درنمی آورد.

آهسته نزدیک شد و دستش را روی شانه مانی گذاشت و گفت:

-         هنوزم از دست من عصبانی هستی؟ فکر می کنی من افسون رو ناراحت کردم؟

مانی سر تکان داد و لبخند غم انگیزی زد و گفت:

-         افسون... مادر، اون دختر دلش مثل یه چشمه پاکه، شرط می بندم که حتی متوجه منظور شما نشد.

-         خدارو شکر، خیلی خوب شد.

مانی از جا بلند شد و به اتاقش رفت. جلوی در اتاق به طرف مادر برگشت و آهسته زمزمه کرد:

-         من خیلی بدشانس تر از اینم که شما فکر می کنید.

ملوک با تعجب نگاهش کرد و گفت:

-         چی گفتی؟

مانی حالتی بی تفاوت به خود گرفت وگفت:

-         هیچی، گفتم شب بخیر.

وقتی مانی در اتاقش را بست، ملوک همچنان ایستاده بود و متفکرانه به در بستة اتاق پسرش نگاه می کرد و دلش بی سبب شور می زد.

***

مانی بالش دیگری پشت مادربزرگ گذاشت و گفت:

-         حالا راحتید؟

-         آره مادر جون. من خوبم، راحتم.

-         پس یه کم استراحت کنید.

-         باشه مادر. استراحت می کنم تو برو پیش افسون.

-         افسون خانم الان میاد. داره برای شما کمپوت باز می کنه.

-         دستش درد نکنه. منچقدر شما زن و شوهر رو تو دردسر انداختم.

-         تو بعد چندین سال از سفر اومدی که زنت رو ببینی، ولی من همش مزاحمتون می شم.

افسون که تازه وارد اتاق شده بود از شنیدن سخن مادربزرگ گونه هایش گلگون شد و گفت:

-         خیلی خب مادربزرگ به این چیزها فکر نکن.

-         نه مادر. دروغ که نمی گم. خودم می فهمم ولی حالا دیگه از مردن نمی ترسم. شما هم نمی خواد انقدر برای من زحمت بکشید. دیگه وقت رفتن من رسیده. من می خوام با خیال راحت سرم رو بذارم زمین و بمیرم. افسون رو هم بسپارم به تو.

مانی سربلند کرد و به چهره افسون نگریست. صورت افسون را به شرمی دخترانه گلگون کرده و لبهای نازکش را به شدت می گزید. مانی آهسته گفت:

-         خیالتون راحت باشه مادرجون. من مواظبش هستم.

-         می دونم عزیزم... کی از تو بهتر؟ من می دونم تو چقدر افسون رو دوست دار. اینو از نگاهات می شه فهمید. من که موهامو تو آسیاب سفید نکردم.

این بار صورت مانی نیز سرخ شد و افسون با خنده او را نگاه کرد و برای آنکه موضوع صحبت را عوض کند گفت:

-         مادرجون، شما نباید اینقدر حرف بزنید. براتون خوب نیست. به جای این حرفا کمپوتتون رو بخورید.

بعد اولین قاشق را به زور وارد دهان مادربزرگ کرد و آهسته گفت:

-         خواهش می کنم ناراحت نشید. این بنده خدا نمی فهمه چی میگه .

-         دیگه معنی حرفهاش رو نمی فهمه. یه چیزی می گه.

مادربزرگ دست افسون را کنار زد و گفت:

-         نمی خورم ننه... مگه زوره؟ ببینم تو چی گفتی، من نمی فهمم چی می گم؟ نخیر خانم خیلی هم خوب می فهمم. خوب دوستت داره دیگه، چرا اینقد براش ناز می کنی.. نه منصور جان من خودم می دونم این بلانمرده چقدر تو رو می خواد. وقتی از در میای تو رنگ و روش باز می شه. تا از راه می رسه می پرسه کسی نیومد؟ تو بگو منصور جان، ما به جز تو کی رو داریم که بهمون سر بزنه؟

افسون با عصبانیت سخن مادربزرگ را قطع کرد و گفت:

-         بسه دیگه مادر جون مثلاً شما مریضید... شما که گوشتون سنگینه چطوری حرفهای مارو شنیدید؟

مانی نتوانست خود را کنترل کند و با صدای بلند خندید و گفت:

-         خیلی خب، حالا چرا عصبانی می شی سر کار خانم؟

افسون هم ناگهان به خنده افتاد و گفت:

-         آخه.. آخه...

-         خیلی خوب قبول خانم. هر چی شما بگی.

مادربزرگ با تعجب به مانی نگاه کرد و گفت:

-         تو رو خدای مردای این دوره باش. این که هنوز چیزی نگفته که تو میگی قبول.

افسون و مانی هر دو یکدیگر را نگاه کردند و با صدای بلند خندید.

(پایان فصل سوم)


برچسب‌ها: عاشقی, عشق سنجی, عاشقانه های شاملو, رمان سپیده عشق

تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/٢۳ | ٢:٥٤ ‎ب.ظ | نويسنده : IRANO2

جلوی در خانه هیجانش دو چندان شد. با حالتی عصبی چند قدم به سوی بالای کوچه و چند قدم به طرف پایین برداشت. کلافه و ناراحت دسته گلی را که همراه خود آورده بود، به داخل جوی آب پرت کرد. خسته از تردیدی که یک هفته گذشته وجودش را به آشوب کشیده بود بالاخره تصمیم خود را گرفت و انگشتش را روی زنگ طبقه دوم فشرد. لحظاتی در سکوت گذشت که هر یک از آنها برایش به اندازه سالی طول کشید بالاخره صدای زن مسنی در گوشش پیچید:

-         کیه؟

-         خانم لطفاً باز کنید. منم ... ببخشید من ...

اما ظاهراً مخاطبش گوشی را روی دستگاه قرار داده بود. نمیدانست چه باید بکند. دلش می خواست دوباره زنگ بزند، اما نمی توانست. ناگهان صدای باز شدن در به تردیدش خاتمه داد و او هیجان زده و مضطرب داخل خانه شد و در مقابل خود یک راه پله قدیمی تمیز که هر کدام از پله های آن دو گلدان گلی زنیت شده بود دید. آهسته آهسته از پله ها بالا رفت. وقتی به پاگرد جلوی در ورودی رسید احساس کرد علاوه بر دستها، زانوهایش نیز به لرزه افتاده اند. از پشت شیشه مات در ورودی سایه کسی را پشت در می دید اما جرأت باز کردن در را در خود نمی یافت. برای لحظه ای از آمدن پشیمان شد. او اینجا چه می کرد؟ لباسهای منصور تن او چکار می کرد؟ تصمیم گرفت به سرعت بازگردد، اما ناگهان در باز شد و مانی در مقابل خود زنی حدوداً شصت ساله را با چارقدی سفید و موهایی سپیدتر روی صندلی چرخدار دید. دست و پای خود را گم کرده بود و نمی دانست چه باید بگوید.

بند بارانی منصور را در مشت فشرد و سعی کرد کلمه ای بیابد، اما نتوانست. لبخند زن لحظه به لحظه عمیق تر می شد. بالاخره خود او سکوت را شکست وگفت:

-         سلام منصور، چرا این قدر دیر اومدی؟... می دونستم میای... بیا جلو بذار نگات کنم.

مانی با تردید و اضطراب قدم به داخل خانه گذاشت، آهسته به سوی زن رفت و در مقابل چرخش زانو زد. خواست بگوید «من مانی هستم مادر نه منصور» اما زن مجال نداد. سر او را میان دستهای خود گرفت و به سینه فشرد و با صدای بلند شروع به گریه کرد و درمیان گریه بریده بریده گفت:

این همه روزا کجا بودی؟... چرا مارو تنها گذاشتی... تو که می دونستی ما دو تا بجز تو تکیه گاهی نداریم... منصور عزیزم خوش اومدی مادر...

اشکهای زن بی محابا بر سر و صورت و لباس مانی می ریخت و او را افسون می نمود. بی اختیار لب باز کرد و گفت:

-         حال که برگشتم مادر.

شب و روز می گفتم برمی گردی، ولی کسی باور نمی کرد. چقدر سفرت طول کشید منصور. چه طور دلت اومد این همه وقت افسون رو تنها بذاری؟

نام افسون مانند تلنگری بر مغز مانی فرود آمد. پس او آدرس را درست آمده بود، اینجا خانه نویسنده آنآگهی دردناک روزنامه بود.

دستان پرمهر پیرزن بدون لحظه ای توقف موهای مانی را نوازش میداد و کلمات شیرین و گرمش در گوش او میپیچید و کم کم مانی فراموش میکرد که او تنها شبحی از وجود منصور است.

تمام آن بعد از ظهر را او  و مادر افسون به گفتگو وصحبت در مورد مسائل مختلف گذراندند اما خبری از افسون نشد. نزدیک غروب مانی به ناچار از جا برخاست و با پیرزن خداحافظی کرد، در حالی که به او قول می داد باز هم به دیدارش بیاید.

***

خودش هم نمی دانست چرا کم کم رغبتش را برای دیدار افسون از دست می داد. او اکنون بدین دل خوش کرده بود که هر چند روز یکبار سری به خانه آنها بزند و با مادر پیر او به صحبت بنشیند. نقش منصور را به بهترین نحو با استفاده از لباسهای خود او، شباهتش به او و خاطراتی که از او داشت یا شنیده بود بازی کند. وقتی پا در خانه آنها می گذاشت و برق شادی و امید را در چشمان پیرزن فلج می دید احساس می کرد زیباترین صحنه زندگی را می بیند و وقتی دستان پیر و زحمت کشیده پیرزن موهایش را نوازش می کرد حس میکرد او را به اندازه مادربزرگ دوست دارد. در این میان کابوس ملاقات با افسون لحظه ای رهایش نمی کرد. می ترسید او نعمت این ارتباط و دیدارها را از او دریغ دارد. فقط دلش می خواست وقتی به خانه آنها می رود برای یک بار هم که شده در اتاق افسون باز باشد تا او بتواند زندگی این عاشق افسانه ای را از نزدیک ببیند.

آن روز با پیرزن وعده ملاقات داشت. می دانشت که او از این  دیدارهای چیزی به دخترش نمی گوید زیرا دراولین ملاقات به او گفته بود دخترش تصور کرده مادرش دیوانه شده به همین خاطر مانی اطمینان داشت که افسون مطلع نخواهد شد.

باران تندی می بارید و برف پاک کن ماشین پیوسته در حرکت بود. وقتی جلوی خانه رسید با سرعت پیاده شد و زنگ زد. بلافاصله در باز شد ومانی دانست پیرزن در انتظار او بده است. با سرعت از پله ها بالا رفت و وارد هال شد. ضمن صحبت و احوالپرسی با پیرزن لباسهای خیسش را از تن درآورد و به گیره های رخت آویز انداخت. بعد چرخ پیرزن را به سوی اتاق نشیمن ونزدیک بخاری هل داد. آنگاه کنار چرخ زانو زد و چون همیشه با پیرزن مشغول صحبت شد. مانی از او ساعت صرف داروهایش را سؤال می کرد و او با دستان خود اناری را که قبل از  آمدن مانی برایش دانه کرده بود در دهانش می گذاشت و با ذوق می خندید. مانی غرق درهیجانات پیرزن و خشنود از رضایت او با صدای بلند می خندید که ناگهان صدای جیغ زنی به گوشش رسید و بعد گویا جسمی بر زمین افتاد. با سرعت به جانب صدا دوید. جلوی در ورودی زنی روی زمین افتاده بود. تمام تن مانی شروع به لرزیدن کرد. آهسته آهسته جلو آمد. صورت زن روی زمین بود ولی او که افسون را بارها در گورستان دیده بود دانست که او افسون است. آهسته روی زمین نشست. دستان لرزانش را پیش برد و زن را برگرداند و با تعجب صورت ظریف و مهتابی زن جوانی را با مژگانی بلند، بینی کشیده و ظریف و دهانی به ظرافت دهان یک کودک دید که از هوش رفته است.

صدای پیرزن را از پشت سرش شنید که گفت:

-         منصور، من می دونم چشه. بوی تو رو احساس کرده از خوشحالی از حال رفته، بهش گفته بودم تو میای اینجا ولی باور نمی کرد فکر می کرد من دیوونه ایم.

مانی صدای پیرزن را می شنید ولی احساس می کرد مغزش از کار افتاده. زیر لب زمزمه کرد:« خدایا من چطور به خودم اجازه دادم با موجود ظریف و شکننده ای مثل این فرشته بازی کنم؟ حالا باید چکار کنم؟»

-         مانی سعی کرد هر طور شده بر خود مسلط شود. رو به پیراهن کرد و گفت:

-         مادر جون شما اصلاً نترسید. چیزی نیست. فشارش پایین اومده. همین الان می برمش دکتر... اصلاً نگران نباشید.

پیرزن لبخند روشن و زیبایی بر لب نشاند و گفت:

-         تا وقتی تو باهاش باشی من نگران نیستم منصور... هیچ کس به اندازة تو افسون رو دوست نداره....

مانی احساس کرد از خودش متنفر است و به سرعت افسون را آماده انتقال به بیمارستان کرد.

داخل بخش اورژانس بیمارستان در میاد ازدحام بیماران و همراهان آنها افسون چون عروسکی آرام روی تخت خفته بود در حالیکه سرم آهسته آهسته در رگش جاری می شد. مانی نگاه دیگری به چهره او کرد. اکنون دیگر سرخی لبهایش بازگشته بود و گونه هایش رنگ زندگی گرفته بودند.

یک بار دیگر به سوی پرستار رفت و گفت:

-         شما مطمئن هستید خطری مریض مارو تهدید نمی کنه؟

-         شما هم مطمئن باشید.

-         می تونم یه خواهشی بکنم؟

-         بفرمایید.

این یه مقدار پول پیش شما باشه. صورتحساب بیمارستان هم پرداخت کردم. لطفاً اگر مریض بهوش اومد براش آژانس بگیرید که بتونه راحت بره خونه... لازمه شب اینجا بمونه؟

-         نه گمون نکنم... ولی چرا شما خودتون این کار رو نمی کنید؟

-         عرض کردم که خانم، من داشتم توی خیابون می رفتم دیدم این خانم یهو غش کرد و افتاد. خدا رو خوش ندیدم  تو خیابون ولش کنم. آوردمش اینجا. الان هم که شما و آقای دکتر فرمودید خطر برطرف شده، پس لزومی نداره بمونم... یعنی... من یه قرار ضروری دارم. این پولم از این جهت گذاشتم که فکر کردم شاید به اندازه کافی پول همراهشون نباشه.

پرستار نگاهی از سر قدرشناسی به مانی انداخت و گفت:

-         خدا خیرتون بده آقا... زحمت کشیدید، لااقل یه شماره تلفن بذارید، شاید این خانم بخواد از شما تشکر کنه.

مانی کمی دستپاچه شد و من و من کنان گفت:

-         نیازی به تشکر نیست... یعنی من کاری نکردم. وظیفه ام بوده. با اجازه... خداحافظ.

وقتی از بخش اورژانس خارج شد تا پارکینگ بیمارستان یک نفس دوید. قطرات درشت باران بر سر و رویش تازیانه می زدند و سرما تا مغز استخوانش نفوذ می کرد. زیر باران کنار ماشین ایستاد و فریاد زد: « لعنت به تو مانی، لعنت به تو و این بچه بازیهات.»

ناگهان بغضش ترکید و در حالیکه اشک به سرعت از گوشه چشمانش بیرون می زد و با قطرات باران یکی می شد،  سرش را رو به آسمان گرفت و فریاد کشید: «دایی منصور تو را به جون اون کسی که دوستش داری منو ببخش... من نمی خواستم این طور بشه، من فقط دلم برای اون پیرزن سوخت.»

بعد مشتهای گره کرده اش را چندبار پشت هم روی سقف ماشین کوبید، پیشانی اش راب ه سقف ماشین تکیه داد و با صدای بلند شروع به گریه کرد. های های گریه هایش در میان های های گریه آسمان گم می شد و اشکهایش با اشکهای آسمان بر زمین می ریخت.

هنوز چشمهایش را کاملاً باز نکرده بود که مادرش پرسید:

-         بهتری مامان؟

به زحمت آب دهانش را فرو برد و آهسته پاسخ داد:

-         بد نیستم.

مادر دستش را روی پیشانیش قرار داد و گفت:

-         خوب الحمد ا... تبت هم پایین اومده.... پاشو یه لیوان آب پرتقال برات آوردم.

-         دستانش را ستون بدن کرد و خود را بالا کشید. مادر فوراً بالش را به طور ایستاده پشت سرش قرار داد و گفت:

-         تکیه بده.

-         روی بالش لمید و پرسید:

-         امروز چند شنبه است؟

-         یکشنبه.

لحظه ای در فکر فرو رفت. "یکشنبه" امروز حتماً افسون به گورستان می رفت و مانی هر طور شده باید او را می دید. می خواست لااقل بفهمد حال او آنقدر خوب شده که بتواند سر قرار هر یکشنبه خود حاضر شود؟ صدای مادر رشته افکارش را از هم گسیخت.

-         چیه تو فکری؟

-         برای امروز بعد از ظهر یه قرار قبلی ضروری دارم.

-         حرفش رو هم نزن، امکان نداره بتونی بری... یه تماس بگیر قرارت رو بهم بزن.

-         نمیشه تلفن تماس ندارم.

-         خوب آدرس رو بده من خودم می رم میگم حال تو خوب نیست.

-         نمی شه.

-         اِ... باز گفت نمی شه. پسر سقّت رو با نه برداشتن؟

-         ساعت چنده؟

-         نزدیک سه.

-         وای دیر شد باید زودتر برم.

-         نه مامان باور کن، حتماً باید برم.

-         خوب اگه اینطور منم می رم حاضر شم.

-         جایی می رید؟

-         نخیر می خوام همراه تو بیام .

-         نیازی نیست.

-         تو با این حالت نمی تونی رانندگی کنی، احتیاج به کمک داری.

در حالیکه به زحمت از جا برمی خاست گفت:

-         مطمئن باشید هیچ مشکلی پیش نمیاد.

-         خواهش می کنم مانی، اینطوری تا برگردی من دیوونه می شم.

-         باور کنید من حالم خوبه. حالا لطفاً لباسهای منو آماده کنید.

مادر با نارضایتی به یاریش شتافت و او به زحمت لباس پوشید. همانطور که به زحمت از بستر برخاسته بود. سردرد بیش از همه عذابش می داد و سرفهه ای پیاپی درد پهلوهایش را تشدید می کرد، ولی هیچ یک از اینها نمی توانست مانع رفتنش شود. او باید می رفت، امروز باید سکوتش را می شکست و پرده از رازها برمی داشت.

وقتی به گورستان رسید ماشین کرایه کنار جاده پارک بود و این نشان می داد که افسوس زودتر از او رسیده است. تمام نیرویش را در پاهایش جمع کرد و مصمم از ماشین خارج شد. یکراست به سوی قبر دایی پیش هیچ عکس العلی نشان نداد. گویا این زن سیاهپوش حتی حس کنجکاوی نیز نداشت. لحظاتی در سکوت گذشت. مانی به سرفه افتاد و زن بی آنکه سرش را بلند کند پرسید:

-         شما کی هستید آقا؟... از جون من و مادرم چی می خواید؟

مانی با اندکی فاصله کنار زن جوان نشست و گفت:

سلام خانم.... یه چیزایی هست که من باید توضیح بدم.

-         هیچ نیازی به توضیح نیست آقا، فقط لطفاً منو تنها بگذارید.

مانی دوباره به سرفه افتاد و نالید.

-         ببینید من امروز اصلاً حالم خوب نیست، با این حال این همه راه را از خونه تا اینجا اومدم تا با شما حرف بزنم.

-         من با شما حرفی ندارم فقط لطفاً برید.

-         ولی من حرف دارم و شما باید به حرفهای من گوش کنید.

زن بی آنکه سرش را بالا بیاورد تور مشکی را به صورتش کشید و پاسخی نداد.

مانی با اصرار دوباره گفت:

-         خواهش می کنم یک لحظه به من نگاه کنید.

زن خنده ای از روی تمسخر کرد و گفت:

-         قصد دارید با شباهتتون منو مثل مادرم اغفال کنید؟

-         نه به خدا قسم قصد من اغفال نبود. من اومدم توی اون خونه که شما رو ببینم، اما مادر شما منو اشتباهی گرفت و چنان با اطمینان صحبت کرد که دلم نیومد ناراحتش کنم.

-         به چه قیمتی آقا؟

-         من نمی دونستم این طور می شه، قسم می خورم. دلتون می خواد بدونید من کی هستم؟

-         اگه بگم نه بازم حرفی دارید؟

-         بله، مطمئن باشید که من تا حرفهام رو نزنم از اینجا نمی رم و دست از سر شما برنمی دارم. حتی اگه منو به دست پلیس بسپارید.

-         ظاهراً چاره ای نیست. بفرمایید ولی سریعتر. می دونید که مادرم خونه تنهاست.

مانی با تردید قدمی به سوی زن برداشت و آهسته گفت:

-         خواهش می کنم راننده آژانس رو مرخص کنید. من شمارو می رسونم. در راه با هم مفصلاً صحبت می کنیم.

زن هنوز تردید داشت ولی مانی از فرصت استفاده کرد و با سرعت به سوی ماشین رفت، بلافاصله کرایه راننده را پرداخت و برگشت و گفت:

-          خواهش می کنم از این طرف بفرمایید سرکار خانم.

صدای پای زن در سکوت گورستان پیچید و او آهسته آهسته به سوی ماشین رفت. در همان حال یک بار دیگر رویش را به سوی قبر گرداند، لحظه ای مکث کرد و دوباره به راه افتاد و مانی تصور کرد او با منصور خداحافظی نمود.

به سرعت در ماشین را برای زن باز کرد و خود نیز پس از او سوار شد، در حالیکه متوجه شد زن جوان حتی یک بار هم به او نگاه نکرده بود.

وقتی حرکت کردند بلافاصله شروع به صحبت کرد و گفت:

-         اسم من مانیه...

افسون صحبت مانی را قطع کرد و گفت:

-         پس شما باید خواهرزاده منصور باشید، این طور نیست؟ ... پسر... صبر کن ببینم اسم مادرت چی بود؟ گمونم ملوک بود، نه؟ بله درسته ملوک، ملوک اعظم... بله یادمه، پدرت انگلستان درس می خوند.

-         پزشکی نه؟

مانی با تعجب به زن نگاه کرد و گفت:

-         ظاهراً اطلاعات شما خیلی کامله.

-         تعجبی نداره من تمام خانواده شمارو می شناسم. مادربزرگت بدری، مادرت ملوک اعظم، خاله ات آذردخت و دایی تیمورت.... درست گفتم؟

-         کاملاً خانم ، کاملاً.

-         راستی حال مادر و پدرت خوبه؟

-         مادر خوبه ولی پدرم چند سالیه که عمرش رو داده به شما...

-         واقعاً متأسفم.... چطور این اتفاق افتاد؟

-         سکته کرد.

-         قلبی؟

-         بله.

-         جالبه، متخصص قلب خودش سکته قلبی کرد.

مانی سر تکان داد و گفت:

-         دیگه قسمت اینطوری بود.

باز لحظه ای سکوت برقرار شد. مانی که هر لحظه بی تاب تر می شود سکوت را شکست و گفت:

-         من و شما قبلاً هم همدیگه رو دیده بودیم؟

-         نه من عکسهای تو رو دیده بودم، منصور همیشه از تو تعیرف می کرد. هم از تو هم از ملوک. هردوتون رو خیلی دوست داشت.

مانی با تردید و من من کنان پرسید:

-         ببخشید شما......... شما...

-         چی می خواید بدونید؟ بپرسید.

-         شما با دایی منصور چه نسبتی داشتید؟

زن لحظه ای سکوت کرد و مانی متوجه شد که ناخنهایش را به شدت در کف دستهایش فرو میکند. سرش را کمی خم کرد و مانی از زیر تور صورتش را دید و لبانش را که به سختی به هم می فشرد. بعد با صدایی لرزان آهسته گفت:

-         من همسر منصور بودم و هستم.

مانی بشدت ترمز کرد و با تعجب پرسید:

-         همسر دایی؟ این امکان نداره. تا جایی که من می دونم دایی منصور هیچ وقت زن نداشته... حتی مادربزرگ هم در این مورد هیچ وقت چیزی نگفته.

زن پوزخندی زد و گفت:

-         من همسر داییت بودم نه عروس مادربزرگت... اون هیچوقت منو قبول نداشت... اون می خواست منصور رو از من بگیره ولی از هردومون گرفت.

مانی چند لحظه  به فکر فرو رفت. شاید حق با زن بود. خود او هم می دانست که مادر ومادربزرگش در مورد دایی منصور چیزهایی را پنهان می کنند. پس آن راز ممکن بود همسر دایی باشد.

باز به همسر دایی نگاه کرد، چقدر ظریف و شکننده به نظر می رسید. با لحنی دلجویانه سؤال کرد:

-         شما اون آگهی ترحیم رو برای دایی توی روزنامه چاپ کردید، نه؟

-         بله من هر سال این کار رو می کنم. حرفهای دلم رو اینطوری بیرون می ریزم.

-         خیلی گشتم تا پیداتون کردم.

-         متأسفم.

-         یک ماه تموم شب جمعه ها توی گورستان منتظرتون بودم ولی نیومدید. اما اون یکشنبه که من برحس تصادف به گورستان اومده بودم شما رو دیدم و واقعاً تعجب کردم.

-         من و داییت در یک روز یکشنبه ساعت 4:45 بعد از ظهر برای اولین بار همدیگر رو توی تهران دیدیم. بعد از اون هر یکشنبه ساعت 4:45 با هم قرار داشتیم. هنوز هم قرار ما سر جاشه. 4:45 روز یکشنبه هر هفته.

-         باورم نمیشه بعد از 20 سال.

افسون پاسخی نداد.

مانی دوباره گفت:

-         راستی حال مادر خوبه؟

-         آره از وقتی شما رو دیده خیلی خوبه. همش راجع بهشما حرف می زنه.

-         بابت اون اتفاق... واقعاً... واقعاً متأسفم.

-         اشکالی نداره، تقصیر خودم بود. یعنی راستش رو بخواهید آمادگیش رونداشتم. قبلاً از مادر شنیده بودم که منصور برگشته ولی من میدونستم که اون 20 سال پیش مرده... مادرم اختلال حواس داره ولی من که ندارم. اولش حرفش رو باور نکردم اما بعداً وقتی ظرفهای میوه یا فنجونهای چای رو می دیدم. یا چیزهایی را که شما با خودتون می آوردید، مطمئن شدم که کسی به مادر سر می زنه. ولی مطمئن بودم که اون شخص هر که هست منصور نیست. اما اون روز وقتی بارونی و کت منصور رو روی جالباسی دیدم یک مرتبه کنترلم رو از دست دادم... راستی اون لباسا رو از کجا آورده بودید؟

-         مانی سر به زیر انداخت و خجالت زده گفت:

-         از توی اتاق دایی منصور.

-         اتاق منصور... هنوز سر جاشه؟

-         بله هیچ تغییری هم نکرده.

-         اون عکس منصور... همون عکس جاهلی رو می گم با اون ژست قشنگش، هنوز هم روی میز تحریره؟

-         بله هست.

-         اون لاله ها هنوز روی تاقچه است؟ لاله های قرمز...

-         بله اونها هم سرجاشون هستند.

-         قابهای روی دیوار، تخت فنری، کمد لباسهاش، آیینه روی کمد، خطاطیهای روی دیوار...

افسون  ناگهان ساکت شد و بعد مانی صدای هق هق پر دردش را شنید. و با شرمندگی گفت:

-         می دونم براتون خاطرات دردآوری رو زنده کردم ولی خواهش می کنم اینطوری گریه نکنید.

زن جوان لحظه ای ساکت شد بعد سرش را بالا گرفت، تور روی صورتش را کنار زد و مانی یک بار دیگر آننقاشی ظریف طبیعت را این بار با چشمانی باز و سرخ و شفاف ز اشک مشاهده کرد. افسون لبهای ظریفش را تکان داد و بغض آلوده گفت:

-         خاطراتم رو برام زنده کردی؟ تو فکر می کنی حتی برای یه لحظه این خاطرات برای من مردن که حالا بخوان زنده بشن؟ من تمام 20 سال گذشته رو لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه با منصور زندگی کردم. خیال کردی از عمر و جوونی من چی مونده بجز همون خاطراتی که تو ازشون حرف می زنی؟

-         مانی آهسته زیر لب زمزمه کرد:

-         بله حدس می زدم و واقعاً متأسفم. اون تصادف همه رو داغدار کرد مخصوصاً شما و مادربزرگ رو.

افسون پوزخندی تمسخر آلود زد و گفت:

-         مادربزرگت رو؟ اون هیچ وقت مادر منصور نبوده که بخواد عزادارش باشه. اون پیرزن اشراف زاده خودخواه بجز خودش به هیچ چیز دیگه فکر نمی کنه.

مانی ابراونش را در هم کشید و برای لحظه ای سکوت کرد. افسون که احساس او را دانسته بود دوباره گفت:

-          حرفای من واقعیت محضه و تو می تونی هرقدر که دلت می خواد بابت حقایقی که من گفتم از من ناراحت و عصبانی باشی.

-         گرچه می دونم براتون چندان مهم نیست ولی باید بگم شما اشتباه می کنید. مادربزرگ دایی منصور رو بی نهایت دوست داره ولی اون تصادف...

افسون سخن مانی رو قطع کرد و به سرعت گفت:

-         لطفاً اسم تصادف رو روی این قضیه نگذارید... بگید طرح... بگید برنامه یا بهتر بگم، بگید حقّه کثیف...

مانی با تعجب به او چشم دوخت و حیرت زده پرسید:

-         منظورتون چیه؟

-         منظورم؟ شما که نمی خواید بگید از قضایای زندگی من و منصور بی اطلاع هستید؟

-         راستش اگر واقعیت رو بخواید چرا.

افسون با تعجب به مانی نگاه کرد و گفت:

-         که از لندن برگشتید؟

-         والله، 2 ، 3 سالی می شه.

-         و می خواید که من باور کنم شما هیچ چیز نمی دونید؟ نهدر مورد من نه. در مورد داییتون و یا حتی درمورد کشته شدنش؟

مانی که حالا تعجبش صد چندان شده بود گفت:

-         باور کنید که همینطوره. نه من، فکر نمی کنم هیچکدوم از بچه های فامیل راجع به شما چیزی بدونن.

افسون لحظه ای سکوت کرد و بعد متفکرانه گفت:

-         پس اینطور... گربه اضرافی حتی بعد از مرگ پسرش هم دست از این بازی برنداشته... احمقانه است.

مانی با تعجب به او خیره شد وگفت:

-         شمارو به خدا واضح تر بگید که منم بفهمم از چی حرف می زنید!

افسون صاف روی صندلی نشست و گفت:

-         چرا من بگم؟ برو از مادر و مادربزرگت بپرس. اونها همه چیز رو خیلی بهتر از من می دونن.

مانی وقتی به چهره مصمم افسون نگاه کرد اصرار بیش ازاین را جایز ندانست و دیگر در این مورد سؤالی نکرد و بجای آن، حرف را به سوی دیگری کشاند و گفت:

-         می تونم به دیدن مادر بیام؟

-         گرچه نمی دونم منظورتون از این کار چیه؟ ولی می تونید تشریف بیارید. اما لطف کنید. و به اجرای نقشتون ادامه بدید، چون مطمئنم مادر تحمل این رو که یک بار دیگه منصور رو از دست بده نداره. راستش رو بخواین این روزها اینقدر شاد و سرحاله که دلم نمیاد آخر عمری این شادی رو ازش دریغ کنم. فقط ازتون خواهش می کنممراقب حالش باشید.

مانی شادمانه خندید و گفت:

-         مطمئن باشید. مثل مادربزرگ خودم ازشون مراقبت می کنم.

افسون دقایقی را در سکوت گذراند و بعد آهسته گفت:

-         گفتید اون لباسا مال منصوره؟

-         کدوم لباسا؟

-         همون لباسایی که تنت کرده بودی.

-         بله و به خاطر اونا بازم معذرت می خوام خودم هم نفهمیدم چطور شد که دست به اون کار احمقانه زدم، خواهش می کنم منو ببخشید.

افسون خونسرد شانه بالا انداخت و گفت:

-         دیگه مهم نیست آقا، اصلاً مهم نیست. ولی اگه ممکنه یکبار دیگه وقتی به خونه مااومدین اون لباسهارو همراهتون بیارید. امکانش هست؟

-         البته.

-         ممنون می شم اگه لطف کنید.

-         راستی می تونم یه سؤالی بکنم؟ البته می ترسم شمارو ناراحت کنه.

-         نه بپرسید.

-         مطمئنید که از من دلخور نمی شید؟

-         بله.

-         شما... بچه هم دارید؟

افسون پاسخی نداد ومانی دوباره گفت:

-         البته من قصد فضولی ندارم ولی راستش رو بخواید توی اتاق دایییه چیزی دیدم که باعث شد فکر کنم شما بچه دارید.

-         می تونم بپرسم چی؟

-         چندتا عروسک، عروسکهای خیلی قشنگ.

مانی به جای هر پاسخی از افسون صدای زارزار گریه پردرد او را شنید. گوشه خیابان پارک کرد و دستمالی بدست زن جوان داد و گفت: چی شد خانم؟ خواهش می کنم گریه نکنید. من حرف بدی زدم؟

افسون در میان گریه بریده گفت:

-         نه... نه آقا شما حرف بدی نزدید... اون عروسکا رو منصور برای من از بندر آورده بود. یعنی بهم قولشو رو داده بود. من نمی دونستم که عروسکارو آورده.

مانی ناگهان متوجه شد که قطرات اشک از روی گونه] ای او نیز آهسته آهسته سر می خورد، در حالیکه به عشق صادقانه و پاک دایی و افسون فکر می کرد، صدای او را شنید که می گفت:

-         آخه اون وقتا من شانزده، هفده ساله بودم و به نظر منصور یه دختر بچه!

مانی به دنبال مادر از آشپزخانه به هال آمد وگفت:

-         چرا نمی خوای قبول کنی؟ من نمی فهمم، خودت بهتر از من می دونی که دایی منصور زن داشته

-         حالا چرا داد می کشی؟ زن داشته که داشته، به تو چه؟

-         بالاخره داشته یا نداشته؟

-         اگه زبون آدم سرت میشه، نداشته.

-         این همه دروغ، این همه پنهان کاری، آخه برای چی؟ چرا نمی خواید باور کنید که دایی منصور زن داشته؟ هرکی ندونه تو یکی می دونی مادر، تو محرم راز دایی منصور بودی، غیر ممکنه که ندونی.

-         من محرم رازش بودم و می دونم که زن نداشته، تو هم این چرت و پرتها رو سر زبونا ننداز.

-         مادر می خوای برم همین فردا دست زنش رو بگیرم وردارم بیارم توی این خونه تا همه ببینن؟

-         خیلی بیجا کردی، هر بی سرو پایی رو ورداری بیاری توی این خونه. اون زن هر کجا هست یک لاشه و می خواد بااین کلک از ماها پول بگیره.

مانی پوزخندی زد و جواب داد:

-         خیالت راحت باشه سرکار خانم ملوک اعظم. اون زن از طبقه شماها نیست. حق هم نداری در مورد زن دایی من اینطوری حرف بزنی.

ملوک لحظه ای به چشمان مانی خیره شد و بعد گفت:

-         جون مادرت بیا دست از این بازی بردار.

-         بازی کدومه زن حسابی؟ شما اون دختر بیچاره رو از تموم حق و حقوقش محروم کردید. توی این سالها داغونش کردید، طردش کردید. حالا هم اسمش رو می ذارید بازی؟ تو خودت یه زنی، یه مادر، یه زن شوهر از دست داده، می دونی دختر بیچاره چی کشیده و چی می کشه. چطور دلت میاد مادر... من لااقل روی تو یکی یه جور دیگه حساب می کردم ولی پاک ناامیدم کردی.

ملوک ناگهان به گریه افتاد و گفت:

-         نمک روی زخمم نپاش مانی. این زخم کهنه رو دوباره باز نکن. بذار همینطور بسته بمونه. ما به اندازه کافی مشکل داریم، این رو هم بهش اضافه نکن. این آتیش زیر خاکستر رو دوباره شعله ور نکن.

-         برای شما این آتیش زیر خاکستر پنهون شده، برای اون زن بیچاره هنوز داغ و سوزنده است. هیچ کاری تو دنیا نمی تونستید براش بکنید یه دلجویی که از دستتون بر می اومد. اون زن بیچاره عروس این خونواده است، به خدا مادر این ظلمه، خدا نمی گذره.

ملوک آهسته اشکهایش را پاک کرد و گفت:

-         چه کار کنم پسرم؟ از دست منکاری ساخته نیست. مادربزرگ و بقیه افسون رو نمی پذیرن.

مانی با تعجب به مادرش نگاه کرد و گفت:

-         چی؟ شما اون رو می شناسید؟ حتی اسمش رو هم می دونید؟

ملوک نگاه پر دردی به پسرش کرد و گفت:

-         بله به قول خودت من محرم راز منصور بودم و اولین کسی که از قصه عشق منصور آگاه شد. ولی چکار بکنم؟ من اون سر دنیا بودم و براردم این سر دنیا، تا اومدم به خودم بجنبم و یه چاره ای پیدا کنم خبرمرگش رو بهم دادند.

-         مادر، تو می دونی دایی منصور چطور مرد؟

-         خب معلومه تصادف کرد.

-         فقط همین؟

-         بله مگه قرار بود چیز دیگه ای هم باشه؟

-         نه همین طوری پرسیدم... مادر دلتون می خواد به زن داداشتون برید؟

-         دلم می خوام ولی امکانپذیر نیست. می دونی که اگر مادربزگ بفهمه دق می کنه، تازه جواب دایی و خاله ات رو هم باید بدیم.

-         به اونا چه ربطی داره؟

-         خب دیگه خوششون نمیاد.... مانی عزیزم بهتره این بحث رو همینجا تموم کنی. من واقعیت رو به تو گفتم. حالا دیگه تو همه چیز رو می دونی ولی خواهش می کنم دیگه حرفش رو نزن.

-         باشه ولی یادتون باشه که من همه چیز رو نمی دونم.

-         چیز مهم دیگه ای وجود نداره.

مانی در حالیکه به سوی اتاقش می رفت گفت:

-         سعی می کنم باور کنم.

مادر لبخندی مهربانانه زد و گفت:

-         متشکرم.

مانی جلوی در اتاقش یک بار دیگر ایستاد و به طرف مادر برگشت و گفت:

-         مادر، دایی منصور افسون رو خیلی دوست داشت؟

-         بله عزیزم، خیلی زیاد.

-         شما می دونستید اونا با هم ازدواج کردن؟

-         می دونستیم ولی داییت پنهان از ما این کار رو کرد. بخاطر مخالفتهای مامان بزرگ، بابابزرگ، دایی و بقیه.

مانی غمگین سر تکان داد و گفت:

-         حتماً دایی خیلی عذاب می کشیده.

-         دو قطره اشک چشمان ملوک را نمناک کرد و با بغض آشکاری در صدا آهسته گفت:

-         بله عزیزم خیلی.

-         یه سؤال دیگه و آخری... مادر شما هیچوقت افسون رو دیدید؟

-         خودش رو نه ولی داییت عکسش رو برام فرستاده بود.

-         اون عکس رو هنوز دارید؟

-         بله دارمش.

-         می تونم ببینم؟

-         چند لحظه صبر کن.

مانی دوباره به داخل هال برگشت و مادر با سرعت به اتاق خوابش رفت و وقتی برگشت یک قطعه عکس سیاه و سفید قدیمی که گوشه آن نام عکاسی هنر با جوهر قرمز نوشته شده بود در دست داشت.

مانی دستش را پیش برد و عکس را گرفت و با دقت به دختر معصوم داخل عکس خیره شد. موهای بلند دختر جوان روی شانه هایش موج می زد و صورت ظریفش با اجزاء کوچک و ترکیب دلنشین، دلفریب و افسونگر به نظر می آمد. چشمهای روشنش در زیر انبوهی از مژگان سیاه چون دو ستاره در آسمان  تیره می درخشید. کمان ابروانش که با پیوندی زیبا و متناسب تا روی بینیش کشید شده بود، چهره اش را معصومانه تر نشان می داد. مانی از اولین بار که افسون را دیده بود تصور کرده بود او بیست سال پیش دختر 3،4 ساله ای بیش نبوده ولی اکنون که عکس 16 سالگی او را می دید تازه می فهمید که او چقدر پیر و خسته شده. مانی باز به عکس خیره شد و سنگینی غم نهفته در چشمان او را بر روی سینه اش احساس کرد. بعد عکس را بویید. عکس هنوز بوی اتاق منصور و لباسهایش را می داد. بوی عشق!

وقتی خواست عکس را به مادر برگرداند، چشمش به کلمات پشت آن خورد و دوباره آن را عقب کشید. پشت عکس نوشته شده بود:"تقدیم به غم انگیزترین شادی زندگی ام به پاس مهربانیهایش"

مانی زیر نوشته افسون خط دایی منصور را دید که تاریخ روز دریافت عکس راحک کرده بود و صادقانه زیر آن نوشته بود: "اگر بخوای برات می میرم"

مانی برای آنکه مادر اشکهایش را نبیند به سرعت به اتاقش رفت و عکس را هم با خود برد.

مانی دستش را چند مرتبه در موهایش فرو برد و بیرون کشید.

مادربزرگ با تعجب نگاهش کرد و گفت:

-         حالا چرا اینقدر کلافه ای؟

مانی پاسخ نداد و به جای او مادرش گفت:

-         مادرجون مثل اینکه عقل این بچه کم شده، من هم کلافه کرده.

-         آخه چرا؟

-         من فکر نمی کنم خودش هم بدونه چشه.

مانی به مادر چشم غره رفت و زیر لب غرید:

-         شما نمی دونید نه؟ من هم خبر ندارم... اینه؟

مادر لبش را گزید و با سر به مادربزرگ اشاره کرد ولی مانی بیتفاوت ادامه داد:

-         من می دونم چمه، شماها هم می دونید فقط همه ترجیح می دیم چیزی رو که به نفعمون نیست نفهمیم.

مادربزرگ نگاهی غضبناک به مانی کرد و گفت:

-         یه جوری حرف بزن من هم بفهمم.

مانی پوزخندی زد و پاسخ داد:

-         جالبه! معما سخت شد. یک نفر دیگه هم اضافه شد... مادربزرگ شمارو به خدا منو به بازی نگیرید.

-         کدوم بازی؟ همون اراجیفی که پیش دایی تیمورت گفتی؟ پسر! تو چرا اینقدر ساده ای که اجازه می دی هر کس و ناکسی سرت کلاه بذاره؟

-         خیلی خب مادربزرگ ادامه ندین. من نمی دونم شما تاکی می خواید به این بازی ادامه بدید ولی فکر می کنم بهتره تا دیر نشده خطاهای گذشته رو جبران کنید.

مادر کلام مانی را قطع کرد و گفت:

-         بهتره در این مورد دیگه بحث نکنید. که چی شماها یکسره اعصاب همدیگر رو خرد می کنید؟

مادربزرگ کمی به مانی نزدیک شد و گفت:

-         خیالت راحت باشه تیمور و نادر رو می فرستم سراغ این دختره. مثل اینکه نمی خواد دست برداره.

مانی یکباره از جا جهید و فریاد زد:

-         کسی غلط می کنه پا درِ خونه زندایی من بذاره.

مادر با صدای بلند گفت:

-         درست حرف بزن مانی. تو راجع به دایی و پسرداییت حرف می زنی. واقعاً که خجالت دارد!

-         چی خجالت داره مادر؟ نامردی شماها در حق اون زن بیچاره و بی پناه یا طرفداری من از یک زن بی تکیه گاه که تازه زنداییم هم محسوب می شه؟

مادربزرگ با عصبانیت فریاد کشید:

-         دایی تو هیچوقت زن نداشته ونداره، فهمیدی؟

-         مانی صورتش را نزدیک مادربزرگ برد و گفت:

-         متأسفانه انکار شما هیچ چیزی رو تغییر نمی ده سرکار خانم.

و بعد بلافاصله از ساختمان خارج شد. مادر دنبالش دوید و گفت:

-         صبر کن مانی، کجا داری می ری؟

مانی از داخل حیاط فریاد کشید:

-         می رم هوا بخورم. اشکالی داره؟

-         زود برگرد میخوایم شام بخوریم.

-         منتظر من نمونید.

صدای مادر را آمیخته  با صدای روشن شدن موتور ماشین شنید:

-         زود بیا منتظریم:

ولی بی آنکه پاسخی بدهد به سرعت به طرف کوچه پیش راند، در حالیکه بی هدف در خیابانهای شهر حرکت می کرد و به غروب دلگیر و سرخ رنگ جمعه زمستانی خیره خیره نگاه می کرد، هزاران سؤال بی جواب به مغزش هجوم آورده بودند و احساس کسالتش تشدید شده بود. نمی دانست به کجاه پناه ببرد که ساعتی آرامش یابد. ناگهان به ذهنش رسید که به منزل رضا برود شاید با او می توانست راحت سخت بگوید.

بنابراین پایش را روی پدال گاز فشرد تا به سوی مقصد جدیدش رهسپار شود. بی آنکه بخواهد از کوچه پس کوچه هابی خلوت شهر می گذشت و وقتی به خود آمد مقابل منزل افسون توقف کرده بود. خودش هم نمی دانست چطور شد که بجای منزل رضا، پشت در خانه زندایی بود. از بعد از آن روز که او را در گورستان دیده بود دیگر او را ندیده بود و غالبا زمانی به دیدار مادربزرگ می آمد که او سر کار بود، چون احساس می کرد افسون از دیدنش خوشحال نمی شود اما در این بعد از ظهر جمعه که پشت در منزل او ایستاده بود حتماً افسون در خانه بود. بالاخره بر تردید خود غلبه کرد و زنگ در را فشرد. چند لحظه بعد صدای نرم زندایی را شنید که پرسید:

-         کیه؟

-         منم، مانی.

لحظه ای سکوت برقرار شد و پس از آن صدا دوباره گفت:

-         بفرمایید.

و مانی احساس کرد او با نارضایتی در را باز کرده است. از پله ها بالا رفت مثل همیشه مادربزرگ در آستانه در روی صندلی چرخدار انتظارش را می کشید. به محض اینکه او را دید شادمانه خندید و گفت:

-         خوش اومدی منصور مادر، دل من وافسون خیلی گرفته بود... وای از این غروبای جمعه مادر.

مانی نزدیک آمد و کنار چرخ مادربزرگ روی پا نشست و گفت:

-         سلام مادر احوال شما؟... ئل منم خیلی گرفته بود. گفتم بزنم بیرون هوایی بخورم، یکمرتبه دیدم پشت در خونه شمام، نسخه شمارو هم پیچیده بودم گفتم بیارم خدمتتون.

پیر زن لبخند زیبا و مادرانه ای بر لب نشاند و گفت:

-         خیلی خوش اومدی عزیزم. بیا بریم تو شام پیش ما بمون. افسون هم خونه ست.

مانی از جا بلند شد و کنترل چرخ را در دست گرفت و مادربزرگ را به طرف هال برد. چرخ را کنار میز گذاشت و خودش هم صندلی کنار آن را اشغال کرد و مشتاقانه چشم به در آشپزخانه دوخت.

مادربزرگ با صدای بلند گفت:

-         افسون مادر یه چایی برای منصور خان بیار بخوره حالش جا بیاد.

افسون پاسخی نداد و مانی همچنان در انتظارش چشم به در دوخت.

چند لحظه بعد افسون در حالیکه یک سینی چای در دست داشت پا از آشپزخانه بیرون گذاشت.

مانی بلافاصله از جا برخاست و گفت:

-         سلام خانم عصرتون بخیر.

افسون با بی حوصلگی پاسخ داد:

-         سلام، متشکرم.

و بعد در حالیکه می نشست سینی چای را روی میز گذاشت.

مادربزرگ گفت:

-         بخور منصور جان سرد می شه.

مانی یک فنجان جلوی مادربزرگ گذاشت، فنجان دوم را کنار دست افسون قرار داد و سومی را برای خود برداشت و آهسته گفت:

-         معذرت می خوام که مزاحمتون شدم. می دونم دیدن من شما رو خوشحال نمی کنه.

-         این چه حرفیه؟ شما خیلی لطف می کنید که مادرم رو اینقدر خوشحال می کنید... راستی بابت داروهام خیلی ممنوم، زحمت کشیدید.

-         اختیار دارید.

-         خب چه خبر؟ خانواده خوبند؟

-         سلام دارند خدمتتون.

افسون لبخند زیبا و دلنشینی بر لب راند و گفت:

-         مطمئنی؟

مانی هم بی اختیار خندید و گفت:

-         چطور مگه؟

-         اگه می گفتید چوبی، چماقی، شاید باور کردنی بود. ولی سلام دیگه خیلی زیاده!... هر چند فکر نمیکنم مادربزرگت اینقدر منو به حساب بیاره که بخواد فحشم بده.

-         شما نباید از مادربزرگ دلگیر باشید. هر چی باشه اون یه پیرزنه و شما که می دونید آدما وقتی پیر می شن و بچه می شن.

-         افسون با نارضایتی سری تکان داد و آهسته گفت:

-         حق با شماست. ولی خیلی دلم می خواست می أونستم مادربزرگت سخت تر از انتقامی که من دارم پس می دم، چه انتقام دیگه ای می خواد از من بگیره؟ مگه من توی دنیا بجز منصور چیز دیگه ای هم داشتم؟

-         مانی با تأسف سر تکان داد و گفت:

-         باور کنید من هر کاری می تونستم کردم ولی این جماعت به هیچ صراطی مستقیم نمی شن.

-         شما برای چی خودتون رو با اونا درگیر کردید؟

-         به خاطر شما، به خاطر پس گرفتن حقوقی که ازتون ضایع شده.

افسون لبخند پر تمسخری زد و گفت:

-         ولی من هیچی نمی خوام. من هنوز هم منصور رو دارم و با اون خوشبختم. و این چیزیه که مادربزرگت هیچوقت نتونسته تحمل کنه. حالا هم برای همین از من متنفره چون فکر می کنه منصور هنوز هم مال منه.

-         مانی گفت:

-         باورتون نمیشه، از وقتی واقعیت زندگی شما و دایی رو شنیدم از همشون بدم میاد.

-         خواهش می کنم زندگیتون رو بخاطر من تلخ نکنید... راستی شما زن و بچه دارید؟

-         نه

-         یعنی هنوز ازدواج نکردید؟

-         نه، فرصتش پیش نیومده.

-         فکر می کنم باید عجله کنید داره دیر می شه.

-         مانی خنده ای کرد و گفت:

-         تو فکرش هستم، نگران نباشید.

بجای  افسون، مادرش که هنوز مشغول ور رفتن با قرصها و داروهایش بود پاسخ داد:

-         نه مادر نگران نیستم حالا که تو اینجایی دیگه خیالم از بابت افسون راحته.

مانی و افسون هر دو خندیدند و مانی چون دوباره مادربزرگ را مشغول دید آهسته گفت:

-         زندایی؟

افسون که مشغول جمع کردن استکانهای روی میز بود با سرعت سرگرداند و نگاه مسحور کننده اش به مانی خیره ماند. مانی با تعجب پرسید:

-         طوری شده:

-         نه... فقط شما منو چی صدا کردید؟

-         خوب معلومه زندایی. مگه شما زندایی من نیستید؟ اگه دوست ندارید افسون خانم صداتون می کنم.

-         نه مسأله این نیست. فکر می کنم اولین باره که یه نفر از خانواده منصور منو به عنوان همسر منصور به رسمیت می شناسه.

مانی خنده ای کرد و به شوخی گفت:

-         نظر همین یک نفر تو کل این فامیل از همه مهتره، بقیه رو ول کنید.

افسون در راه رفتن به آشپزخانه با صدای بلند پرسید:

-         شام پیش ما می مونی؟

بجای مانی، مادربزرگ پاسخ داد:

-         آره مادر می ونه یه چیزی دور هم می خوریم.

مانی به مادربزرگ لبخند زد و دنبال افسون وارد آشپزخانه شد. آشپزخانه مثل همیشه تمیز و مرتب بود و لوازم ارزانقیمت آ؛ن چنان با سلیقه چیده شده بودند که بیننده را به تحسین وامی داشت. مانی در حالیکه به حرکات فرز افسون در آشپزخانه نگاه می کرد گفت:

-         زندایی کجا کار می کنی؟

-         افسون باز لبخند و گفت:

-         توی یه شرکت پیمانکاری، زندایی جان.

-         مانی هم لبخند معنی داری بر لب راند و دوباره گفت:

-         از این شرکتهای پیمانکاری متنفرم، اکثرشون حق کارمندا و کارگراشون رو می خورن.

-         آفرین! دقیقاً مثل مدیر ما. می دونی تا حالا پدرش شرکت رو می چرخوند ولی بنده خدا مرحوم شد. از وقتی این پسره اومده سر کار همه رو بیچاره کرده.

-         تو چه قسمتی کار می کنی؟

-         کارمند بایگانی هستم. کار بیخودیه.از خودم کم فسیلم، با سنگواره ها کار می کنم.

-         اگه اینطورم باشه ما از نوع فسیلهای خیلی باارزشید.

-         توی خونه هم که مجبورید ازمادرتون مراقبت کنید.

-         افسون با صدای بلند خندید و گفت:

-         مادرم... پسر خوب، این مادربزرگ منه.

-         پس مادرتون؟

-         وقتی من بچه بودم پدر و مادرم توی یه سانحه اتومبیل هر دو کشته شدند و من ناچار رفتم شمال پیش مادربزرگم... ولی ای کاش هیچوقت نمی رفتم.

-         مانی کنجاوانه پرسید:

-         چرا زندایی؟

-         چون اونوقت با منصور آشنا نمی شدم.

-         چه ارتباطی داره؟

-         انوقتا مادربزرگ یه خونه کوچیک کنار ویلای قشنگ مامان بزرگ تو داشت و منصور پاتوقش اون ویلا بود. از وقتی یادمه همیشه منصور پشت اون پنجره نشسته بود و به آسمون و جنگل نگاه می کرد و گاهی برای من از اون پنجره شکلات و آدامس و اینجور چیزا پرت و می کرد. گاهش اوقات هم وقتی مامان بزرگت اینا مهمون داشتن مادربزرگم برای کمک می رفت انجا، منو با خودش می برد. کم کم پسر پادشاه عاشق دختر فقر شد و مصیبت از همونجا شروع شد.

-         پس رفاقت شما و دایی ریشه اش عمیق تر از این حرفهاست.

-         منصور توی تک تک روزای بچگی من، روزای سخت جوونیم و حالا که کم کم دارم پیر می شم ریشه داره. مانی، تو هیچوقت نمی تونی بفهمی وقتی من از منصور برای تو حرف می زنم چه حالی دارم.

-         ولی زندایی... بیست سال عزاداری بس نیست؟ وقتش نرسیده که یه سامونی به این زندگی بدید؟

-         لبخند پردردی لبان کمانی افسون را از هم گشود و او بغض آلود پاسخ داد:

-         نه مانی... نه. این  سرگردونی، این زندگی بی سرو سامان، این غصه و این درد هجران، همه یادگاریهای منصوره و من حاضر نیستم با دنیایی از خوشبختی عوضش کنم.

-         مانی سر به زیر انداخت و با سرانگشت اشکهای گوشه چشمش را پاک کرد. افسون نیز با پشت دست اشکهای روی گونه هایش را پاک کرد. لبخند زیبایی زد و گفت:

-         خیلی خب بگذریم. امشب از بوقلمون خونه خودتون خبری نیست. با بچه بوقلمون که هنوز متولد نشده چطوری؟

-         مانی خنده ای کرد و پاسخ داد:

-         منظورتون تخم مرغه دیگه؟

-         خب اونم یه روزی مرغ می شه... پس منظورم مرغ آینده ست.

-         شما اگه سنگ هم جلوی ما بذاری ما می خوریم و می گیم عالیه.

-         آفرین، می گن حلال زاده همیشه به داییش می ره. مثل اینکه تو هم معرفت منصور رو داری... ولی نترس پسر، یه چیزی سرهم می کنیم و امشب استثناعاً تو رو از خوردن مرغ آینده معاف می کنم.

-         صدای مادربزرگ از داخل هال برخاست که می گفت:

-         منصور، افسون، یه لیوان آب برای من بیارید قرصم رو بخورم.

-         مانی با سرعت از روی سبد ظرفها لیوانی برداشت و به طرف یخچال رفت وو آن را از شیشه آب داخل یخچال پر کرد و وقتی به طرف هال می رفت با خنده به افسون گفت:

-         ببخشید من خیلی زود خودمونی شدم. هر چی باشه اینجا خونه زنداییمه، غزیبه که نیستم.

-         افسون نگاهی به صورت خندان مانی و زیر لب گفت:

-         تو رو خدا نخند. وقتی میخندی منصور زنده می شه.

-         ولی مانی که چیزی نشنیده بود، با دقت در هال قرصها را به مادربزرگ می خوراند و با او دلسوزانه همدردی می کرد. مادربزرگ چشمانش را بر نهاد تا کمی استراحت کند. مانی با سرعت از جا برخاست و داخل اتاق خواب شد. از روی تخت پتویی برداشت و خواست از اتاق خارج شود که تابلوی نقاشی بالای تخت توجهش را جلب کرد. در میان قاب زیبایی عکس، چهره منصور در حالیکه دستهایش را دور شانه افسون حلقه کرده بود و به رویش می خندید. داخل اتاق چرخی زد. روی تمام دیوارهای اتاق عکسهایی از منصور در حالتهای مختلف به چشم می خورد. روی عسلیهای کنار تخت دو قاب قدیمی، عکسهای سیاه و سفید منصور و افسون را در خود نگاه داشته بودند. روی میز آرایش هم باز عکسی از منصور خودنمایی می کرد و مانی هیچ وسیله آرایشی روی میز ندیدی مگر یک شانه چوبی قدیمی. آهسته از اتاق خارج شد و به طرف مادربزرگ رفت و پتو را روی او کشید و دوباره به آشپزخانه برگشت.

-         لحظه ای روی صندلی نشست و در سکوت به افسون که مشغول سرخ کردن سیب زمینی بود نگاه کرد. بعد آهسته گفت:

-         زندایی می خوام یه چیزی بگم ولی می ترسم.

-         افسون چند قدم به سویش برداشت و با خند گفت:

-         من اینقدر ترسناکم که مردی مثل شما از من بترسه؟

-         نه خانم. قصدم یک چنین جسارتی نبود.

-         پس چی؟

-         می ترسم از حرفی که می زنم بیشتر ناراحت بشید.

-         نه شجاع باش پسر، حرفت رو بزن.

-         زندایی... کاری هست که من بتونم براتون انجام بدم؟ برای شما یا مادربزرگ...

-         برای چی می خوای به من کمک کنی؟ دلت برای یه زن بی پناه می سوزه؟

-         فکر می کنید شخصیت شما اجازه ترحم به کسی بده؟ من اگه این حرف رو زدم فقط به یه علت بود، اونم اینه که شما زن دایی من هستید و من وظیفه دارم به شما کمک کنم.

-         واقعاً هر کاری که بخوام برام می کنی؟

-         مطمئن باشید.

-         اگه کار سختی باشه چی؟

-         بازم سعی ام رو می کنم.

-         خب من ازت یه کارهایی رو می خوام ولی اگر غیرممکن بود خودت رو به دردسر ننداز.

-         قول می دم، حالا بفرمایید.

-         می دونی من توی خونه مادربزرگت اینا... یعنی یه چیزایی اونجا هست که متعلق به منه... به من و منصور... من فقط اونارو می خوام.

-         مثلاً عروسکا؟

-         اونا هم هست ولی از اون بیشتر هم هست.

-         ولی من چیز خاص دیگه ای توی اون اتاق ندیدم.

-         مگه نگفتی که میز تحریرش هنوز توی اتاقه یا اون چمدون قدیمی هنوز زیر تخته؟

-         چرا اونا هست ولی دراشون قفله.

-         چند دقیقه صبر کن.

-         افسون به سرعت از آشپزخانه خارج شد. مانی برای هم زدن تابه روی گاز از جا بلند شد و کنار گاز ایستاد. چند لحظه بعد افسون با سرعت وارد آشپزخانه شد و مقابل مانی ایستاد و گفت:

-         اینجارو ببین!

-         مانی کف دست افسون چند کلید قدیمی دید. افسون گفت:

-         ببین این کلید میز تحریره، کلید کمدش... این کلید کشو و اینم کلید اون چمدون زیر تخت...

-         خب توی اینا چی هست؟

-         آلبوم عکسامون، دفتر خاطرات منصور، نامه هامون.. خلاصه از این چیزا دیگه... مانی خواهش می کنم اونا رو به من برگردون، خودت بهتر می دونی که هیچ کس به اندازه من به اون کاغذا احتیاج نداره.

-         مانی چند لحظه ای سکوت کرد. افسون بی صبرانه پرسید:

-         می تونی؟

-         مانی چند لحظه ای به چشمان افسون نگریست که تشویش در آن موج می زد و چهره اش در سردی نگرانی رنگ پریده بهنظر می رسد. لبخندی زد و آهسته گفت:

-         معلومه که می تونم. همه رو براتون میارم.

-         افسون نتوانست احساسات خود را کنترل کند. همچون کودکان شادمانه به هوا پرید و گفت:

-         عالیه مانی، عالیه!

مانی با رضایت خندید. ناگهان فریاد افسون در گوشش پیچید:

-         وای برو کنار سیب زمینا سوخت.

مانی با صدای بلند خندید و گفت:

-         خانم ما نخوایم شما عذا درست کنید کی رو ببینم؟ همین الان می رم از سر کوچه شام می گیرم، شما هم زحمت نکشید.

افسون با تعجب به مانی نگاه کرد ولی لحظه ای بعد حالتی عادی یه خود گرفت و گفت:

-         نترس. شبانه روزی نزدیکه، تو هم که عادت داری مریضارو ببری اونا ول کنی و دربری.

مانی سر به زیر انداخت و گفت:

-         خیلی شرمنده زندایی.

-         خودت رو لوس نکن... کاهو توی یخچاله بردار سالاد درست کن.

مانی به طرف یخچال رفت و با  صدای بلند گفت:

-         چشم خانم. نوکر شما هم هستیم.

***

بدری خانم جلوی آینه حلقه روسری ابریشمی اش را محکم کرد. دستی به پوست گونه هایش کشید و از داخل آینه به دخترانش نگاه کرد و با تحکم گفت:

-         همین مادر، نذار پسرت بره پیش اون عفریته خانم.

-         آخه مادرجون، مانی که از من اجازه نمی گیره. مگه بچه است که دعواش کنم بگم کجا برو کجا نرو؟

-         اگه پای اون دختره توی فامیل باز بشه میدونی چه آبرویی از ما می بره... چه حرفا که مردم پشت سرمون نمی زنن.

آذردخت به زحمت هیکل چاقش را روی صندلی جابجا کرد و به جای ملوک پاسخ داد:

-         فعلاً که دیگه مانی حرفی نمی زنه، شماهام به روی خودتون نیارید،

-         انگار نه انگار.

-         من موندم این ورپریده، مانی رو بعد از این همه سال از کجا گیر آورده؟

-         تعجبی نداره مادر از شباهت مانی به منصور.

-         نه آذر اون مانی رو پیدا نکرده، مانی رفته دنبال اون.

-         وا... مامان که می گفت اون...

بدری خانم کلام آذر نیمه کاره گذاشت و گفت:

-         چه فرقی داره مادر؟ مهم اینه که پای دختره به اینجا وانشه، چون علاوه بر آبروریزی اونوقت قضیه وصیت نامه منصور هم پیش میاد. حال خر بیار و باقالی بار کن.

-         وا مامان. وصیت نامه که باز نشده، شما از کجا می دونی که توش چیه؟

-         اولاً وقتی دختره پیداش بشه وصیت نامه هم باز می شه. مگه ندیدی دکتر کرامت گفت بنابر وصیت منصور تا وقتی خانمش نباشه نمیشه وصیت نامه رو باز کرد. ثانیاً من میأ ونم این دختره با منصور چه کرده بود. حتماً همه دار و ندارش رو به اون و مادربزرگ افلیجش بخشیده. من روی سرم شرط می بندم.

ملوک و آذر به یکدیگر نگاه کردند و پاسخی ندادند. مادربزرگ دوباره گفت:

-         فقط همین رو می دونم که باید حواسمون جمع باشه.

ملوک متفکرانه سری تکان داد و گفت:

-         مامان اگه افسون سهم الارثش رو میخواست توی این چندباری که دکتر تو روزنامه آگهی کرده بود سر و کله اش پیدا می شد.

-         از کجا معلوم که آگهی ها رو دیده باشه؟

ملوک عامرانه گفت:

-         بهرحال مامان جان، حقش رو باید بدیم.

مادربزرگ برآشفت و فریاد زد:

-         کدوم حق؟ بچه ام رو ازم گرفت کمه حالا مال و منالم رو هم بدم دست خوش؟!

صدای زنگ در فرصت پاسخ به دختران نداد. ملوک گفت:

-         گمونم مانی باشه. مامان دیگه بحث رو تموم کن. جلوی مانی هیچ حرفی نزنید.

-         باشه... ملوک در رو بزن

چند لحظه بعد مانی وارد ساختمان شد و از جلوی در با صدای بلند سلام کرد. وقتی داخل هال رسید نگاهی به مادربزرگ و دخترانش انداخت و گفت:

-         به به! چه جمع قشنگی! ببینم بناست سر کدوم بدبخت رو زیر آب کنین که تشکیل جلسه دادین؟

-         سلام، خاله فدات شه. بیا جلو ببینم دلم برات شده بود یه ارزن.

مانی به طرف خاله آذر رفت، خم شد و اجازه داد خاله پیشانی اش را ببوسه و در همان حال با خنده گفت:

-         شما ماشاء الله خیلی سنیگن وزن شدی خاله، من خم بشم خیلی به صرفه تره.

خاله با صدای بلند خندید و گفت:

-         به جون مانی آب هم می خورم چاق می شم.

-         بله در این که گوشتا فقط تأثیر آبه، که هیچ شکی نیست.

-         وا ملوک پسرت باور نمی کنه.

ملوک خانم لبخند پر معنایی زد و گفت:

-         چکار کنم خواهر؟ دیرباوره.

در همان حال، مانی نگاهی به مادربزرگ کرد و گفت:

-         خب حال شما چطوره؟ ریاست محترم هیأت مدیره!

-         خوبم مادر. از احوالپرسی ها تو.

-         گرفتاریه مادربزرگ نه کم لطفی.

-         خب کمتر برای خودت گرفتاری و دردسر درست کن.

مانی بی تفاوت شانه هایش را بالا انداخت و گفت:

-         بی خیال...... خب نگفتید اعضاء محترم هیأت مدیره نقشه قتل کدوم بخت برگشته رو تدوین می کردند؟

-         ملوک فوراً پاسخ داد:

-         ما چندبار تا حالا آدم کشتیم که جنابعال اینطوری فکر می کنی؟

-         هزار مرتبه البته با پنبه.

خاله باز بجای خنده یکی از آن شیهه های مسخره و مستانه اش را سر داد و گفت:

-         خیلی بدجنسی بلانمرده... ملوک این پیر پسر رو زنش بده تا روش کم شه. کدوم فلک زده ایه که زن تو بشه؟

-         مسلماً تا وقتی سایة خاله مهربانی مثل شما روی سر منه، هیچ کس.

این بار ملوک و مادربزرگ هم با صدای بلند خندیدند. بعد ملوک گفت:

-         مانی جان، ما می خواستیم یه سر بریم خرید. یه نیم ساعتی خونه باشی ما برگشتیم.

-         ببخشید سر کار خانم. اونی که می ذارن خونه و می رن بیرون هاپوئه نه بنده.

خاله باز به شیوه خود خندید و مانی را هم به خنده واداشت. در میان خنده بریده بریده گفت:

-         ذلیل نشی الهی... این حرفها چیه می زنی؟..... پهلو درد گرفتم از بس خندیدم... اصلاً تو هم باید بیای بریم..

-         نه بابا برید فقط همینمون کمه که با جی جی باجی خانمها بریم خرید.

آذر با سرعتی که از هیکل چاقش بعید بود از روی صندلی جستی زد و دمپایی بدست دنبال مانی کرد و در همان حال فریاد کشید:

-         پدر سوخته!داشتیم؟

مانی در حالیکه ضربات خاله به پشتش می خورد خندان پاسخ داد:

-         بابا، غلط کردم رو  با کدوم "غ" می نویسن؟

-         بیخود کردی. صبر کن می خوام سیات کنم.

مانی به طرف پله ها دوید و فریاد زد:

-         خاله، جون مادرت از اونا که به فریدون خان می زنی نزن، خیلی درد داره.

خاله پایین پله ها متوقف شد و گفت:

-         دیوونه فریدون رو با دمپایی ابری می زنم؟ اونو باید با چماق کتک زد. بدتر از تو اینقدر رو داره.

-         خدا به دادش برسه. چی میکشه؟

-         خیلی دلش بخواد.

مادربزرگ مجادله آذر و مانی را فیصله داد و گفت:

-         آذر بسه. بیا بریم شب شد... مادرجون تو هم سرت رو با تلویزیونی، چیزی گرم کن. ما زود برمی گردیم.

-         زیادم عجله نکنید. بکارتون برسید.

-         ملوک پسرت کتک می خوادها.

-         خواهرجون بیا بریم، وقتی برگشتیم خدمتش برس.

مانی همانجا روی پله ها نشست. خانمها نیز با سرعت آماده رفتن شدند. مادر جلوی در مانی را صدا زد و گفت:

-         میوه شسته توی یخچال هست، بخور.

مانی همانطور نشسته فریاد زد:

-         چشم، حالا بفرمایید.

وقتی آنها از در حیاط خارج شدند ومانی صدای بسته شدن در را پشت سرشان شنید، بلافاصله برخسات و بسوی اتاق منصور رفت. در دل آرزو می کرد که کلید اتاق سرجای همیشگی اش باشد و خوشبختانه همین طور هم بود. او بلافاصله در اتاق را باز کرد و داخل شد. با زهمان بوی خاص اتاق مشامش را پر کرد و مانی احساس کرد با عبور از در اتاق از تونل زمان گذشته و اکنون بیش از 20 سال قبل قدم نهاده است. کلیدهایی را که افسون داده بود با سرعت در قفل ها امتحان کرد و درهای بسته را یکی پس از دیگری گشود. ابتدا سراغ میز تحریر رفت و کاغذهای زرد و دفترچه های کهنه داخل آن را بیرون کشید. زیر آنها یک آلبوم قدیمی با جلد پارچه ای سبز رنگ نمایان شد. آلبوم را درآورد و باز کرد. آلبوم قدیمی صفحه سیاهی بود که عکسها بر ریو آن با استفاده از کاغذهای شبرنگ سه گوش قرار گرفته بودند. مانی با دقت به تماشای عکسهای افسون و منصور نشست. گاهی در کنار بعضی از عکسها با مداد سفید بیتی از یک شعر و یا تاریخ گرفتن عکس نوشته شده بود. در تمام عکسها بدون استثناء، مانی نوعی اشتیاق و عشق را میدید که از چشمان سیاه رنگ منصور تراوش می شد. مانی با همان دقت آلبوم را بست و کنار گذارد و شروع به جستجو در میان کاغذهایی نمود که گذشت زمان آنها را زرد و شکننده کرده بود و مرکب سیاه رنگ قلم در بعضی قسمتها پخش شده بود. گاهی وقتی کاغذی را ورق می زد دور آن خرد می شد و به زمین می ریخت. منصور روی این کاغذها به بیان احساسات خود به شیوه ای ادبی و زیبا پرداخته بود. طوریکه باعث حیرت مانی گردیده بود.

سر آغاز اکثر نوشته ها یکی ، دو بیت شعر بود و بعد ترسیمی رنگین از احساسی عاشقانه.

در میان کاغذها، پاکتی توجه مانی را به خود جلب کرد. وقتی در پاکت مقوایی را گشود تعدادی پاکت نامه نمایان شد. مانی مشتاقانه می خواست نوشته های داخل آن پاکت نامه را بخواند اما نمیأ انست این اجازه را دارد یا نه. با این حال یکی از پاکتها را بیرون کشید و در آن را باز کرد، ناگهان مشتی گلبرگ خشکیده بر زمین ریخت.

بعضی از گلبرگها خرد شده بودند و روی تعدا از آنها که هنوز سالم بودند آثاری از خطوطی در هم به چشم می خورد که مانی به سخنی توانست چندتایی را بخواند. مثلاً روی گلبرگ سرخی نگاشته شده بود:

"منصور تا ابد دوستت دارم."

مانی آهسته نامه را باز کرد. خط نامه نشان میداد که نگارنده دختر بسایر جوانی است که بسیار هم ساده مینویسد. مانی بی اختیار به اولین سطر نامه چشم دوخت و چنین خواند:

منصور عزیزم سلام.

بهار من نمیدانم از کجا آغاز کنم. تنها می دانم که در این فرصت کوتاه باید خیلی از غصه هایم را برایت بگویم. برای همین هم بی آنکه فرصت را از دست بدهم بر سر اصل مطلب خواهم رفت. منصور جان مادرت می خواهد ویلای شمال را بفروشد. فکرش را بکن، میعادگاه عشق ما برای همیشه از دست می رود.ک آنجا که برای اولین بار در بعد از ظهر یکشنبه بهاری شاهزاده ای به دخترک گدا ابراز علاقه نمود. منصورم، می دانم که تنها قصد مادرت از اینکار دور کردن تو از من است ولی چه جای ترس که تو در قلب و روح من مسکن دار، آنجا را که دیگر مادرت نمی تواند بفروشد. می تواند؟ گرچه شاید خرید و فروش نمودن قلب ما بیچاره ها برای شما ثروتمندان کاری شدنی باشد.

منصور، مادرت تهدید کرده که اگر دست از سر تو برندارم، دمار از روزگار من و مادربزرگ درمیآورد ولی من نمی ترسم یعنی راستش خیلی نمیترسم، اما مادربزرگ خیلی ترسیده و میگوید اگر راز ازدواج من و تو برملا شود مادرت همه ما را به آتش خواهد کشید.

راستی یک خبر دیگر، مادرت به آقای جعفری گفت باید برای پس گرفتن طلبش از مادربزرگ اقدام کند و اگر لازم شد بجای طلبش خانه مادربزرگ را بردارد و اگر اینکار را نکند امسال باغ مرکبات شما را شما را به او اجاره نخواهد داد.

منصور، من می ترسم، از مادرت، از تیمورخان، حتی از درختان ویلای شما و آن استخر ترسناک که تیمورخان گفته مرا در آب آن خفته خواهد کرد. شبها خوابهاب وحشتناک می بینم. خواب میبینم که مرا در مقابل چشمان تو در استخر خفه می کنند یا با هیزمها به آتش می کشند و تو هیچ کاری نمیتوانی بکنی، چون آنها دستهایت را گرفته اند. راستی منصور، میتوان به این سادگی که خانم بزرگ می گوید آدم کشت؟

پس این درس تو کی تمام می شود؟ تو را بخدا زودتر بیا. من و مادربزرگ خیلی به تو احتیاج داریم. منصور من از خانم بزرگ می ترسم.

این آخرین جمله افسون بود و زیر آن امضاء کودکانه دختری با جمله "افسون چشم به راه تو" به چشم می خورد. مانی با احتیاط نامه را تاکرد و در پاکت گذاشت. هر چه داخل کمد بود بیرون آورد. از داخل کشو نیز یک دفتر شعر، دوسه جلد کتاب با امضاء افسون در صفحات اول آن بیرون کشید و به سراغ چمدان رفت. داخل چمدان یک لباس ساتن سفید کوتاه پولک دوزی شده روی همه قرار داشت. مانی آن را باز کرد و به نظرش آمد لباس عروسی است. یک لباس عروسی قدیمی به سایر دخترکی سیزده چهارده ساله. پس افسون می بایست در آن زمان جثه ای به ظرافت این پیراهن کوچک داشته باشد. زیر پیراهن داخل چمدان یک تور بلند و یک جفت کفش سفید پاشنه بلند قرار داشت. بعد چند شیشه عطر مردانه، یکی دو عدد خودنویس قدیمی و یک پیراهن مردانه زرد رنگ به چشم می خورد که مانی حدس می زد همه هدایای افسون به منصور بوده باشد.

مانی همانطور که وسایل داخل چمدان را بیرون می آورد، چشمش به جعبه مستطیل شکل کوچکی افتاد که در ته چمدان قرار گرفته بود. با احتیاط در آن را گشود و داخل آن یک سرویس ظریف طلا دید و کاغذی که بر دیواره جعبه چسبانده شده بود و روی آن نوشته بود:

"هدیه ای ناقابل برای عروسک زیبایم، همسر مهربانم،افسون".مانی در جعبه را بست و پلک هایش را محکم روی هم فشرد. این مسلماً آخرین هدیه منصور به افسون بود که مرگ فرصت نداده بود آن را به او تقدیم کند.

 پایان فصل دوم.ادامه دارد...


برچسب‌ها: عاشقانه ها, رمان عاشقانه, رمان سپیده عشق, داستان عشقی کوتاه

تاريخ : شنبه ۱۳٩٢/٥/٥ | ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ | نويسنده : IRANO2

مادر و مادربزرگش با تعجب به او نگاه کردند. مادر پرسید:

-         چیزی گفتی مانی؟

مانی لبخندی زد و گفت:

-         مردونه بود، به داییم گفتم.

چشمان مادربزرگ را هاله ای از اشک در خودگرفت و آهسته گفت:

-         من وجود منصور رو در وجود تو می بینم. تو برای من منصور رو زنده کردی. شباهت تو با منصور برای من یه نعمته.

مانی لبخندی زد و گفت:

-         به نظر من این یه امر طبیعیه. مگه نه این که از قدیم گفتن حلال زاده به داییش می بره.

مادر و مادربزرک هر دو خندیدند و بعد سکوت بر جمع حاکم گردید. مانی در سکوت خود و در میان اندیشه هایی که از مغزش می گذشت به دنبال وجود نامعلوم زنی می گشت که شاید روزی در زندگی داییش نقشی مهم ایفا نموده است و از همه مهمتر دلش می خواست بداند آیا مادر و مادربزرگش واقعاٌ از وجود این زن بی اطلاع هستند؟

در راه بازگشت به خانه، مانی آنها را به یک رستوران دعوت کرد و وقتی هر سه سر میز قرار گرفتند فرصت را برای رسیدن به پاسخ سؤالاتش مناسب دید و گفت:

-         مادر یه سؤالی ازتون داشتم ولی دلم می خواد جون من راستش رو بگین.

-         چرا قسم می دی؟ من کی به تو دروغ گفتم؟

-         نگفتم دروغ گفتی، ولی اصرار دارم راستش رو بگی.

-         خب بپرس.

مانی لحظه ای مکث کرد و بعد با تردید پرسید:

-         دایی منصور رو چقدر می شناختی؟

مادر و مادربزرگ با تعجب به یکدیگر نگاه کردند و مادر گفت:

-         چرا این سؤال رو می پرسی؟

-         همینطوری. مگه سؤال بدیه؟

-         نه ولی برام جالبه چرا بعد از این همه سال امشب به یاد دایی ات افتادی؟

-         خب اولاً  به این علت که به قول شما امشب سالگرد داییه، بعد هم مثل اینکه همین الان از سر قبرش اومدیم ها!

-         فقط همین؟

-         آره... حالا جوابم رو بده.

-         خب من و دایی منصورت خیلی با هم صمیمی بودیم، البته این مال زمانی بود که ما هنوز به خاطر پدرت به انگلستان نرفته بودیم. اون وقتا من و داییت هیچ چیز از هم پنهون نداشتیم ولی وقتی بابات دانشگاه پذیرفته شد و بنا شد ما بریم انگلستان تقریباً بینمون فاصله افتاد و من چهار، پنج سال آخر فرصت خیلی کمی برای بودن با داییت داشتم.

مانی وقتی سکوت مادر را دید به او نگاه کرد و قطرات شفاف اشک را دید که از گوشه چشمانش بر روی گونه اش سر می خورد. گویا  داغ از دست دادن بردار دوباره برایش تازه شده بود. گرچه این مسأله مانی را ناراحت می کرد و او دلش نمی خواست مادر را ناراحت ببیند، اما حس کنجکاویش چنان تحریک شده بود که نمی توانست بحثش را بی نتیجه رها کند. بنابراین باز با سماجت پرسید:

-         اینطور که شما و مامان بزرگ می گید دایی زمانی که فوت کرد یا بهتر بگم توی اون تصادف کشته شد هنوز زن نداشت، درسته؟

به جای مادر، مادربزرگ که تازه گوشه های چشمش را پاک کرده بود گفت:

-         آره مادر. خیلی آرزوها براش داشتیم ولی اجل مهلت نداد.

مانی باز پرسید:

-         خب همسر نداشت ولی ممکن بود که یه دختری توی زندگیش باشه .. ها؟

-         مادربزرگ با سرعت و عصبانیت پاسخ داد:

-         زنه توی زندگی منصور من هیچ زنی پا نگذاشته بود. پسر من مثل یک گل پاک بود.

مانی که عصبانیت بی مورد مادربزرگ تعجب کرده بود به مادر نگاه کرد  ولی مادر هم سرش را پایین انداخته بود و مانی فهمید که او هم قصد ندارد اطلاعاتی را که حتماً  از آن مطلع بود در اختیارش قرار دهد.

بنابراین دیگر سؤالی نکرد.

****

-         ببینم رضا اگر تو بخوای نویسنده یه مطلبی روی توی روزنامه بشناسی چکار می کنی؟

-         خب به اسم نویسنده نگاه می کنم.

-         خب فرض کن اسم رو دیدی ولی نتیجه ای نگرفتی. من می خوام بدونم نویسنده کیه، چکاره است، کجا زندگی می کنه؟

-         خب من فکر می کنم در این صورت بهتره به دفتر روزنامه مراجعه کنی. اونا حتماً اطلاعاتی راجع به نویسنده هاشون دارن یا شاید اصلاً بتونی توی دفتر تحریریه نویسنده رو ملاقات کنی.

-         بد هم نمی گی به امتحانش می ارزه.

-         حالا این نوشته چی هست؟ اجتماعیه، علمیه، سیاسیه؟

مانی لبخندی زد و گفت:

-         اگه بهم نخندی می گم.

-         نه نمی خندم بگو.

-         راستش یه آگهی ترحیمه.

رضا با آنکه قول داده بود نخندد، اما نتوانست خود را کنترل کند و با صدای بلند شروع به خندیدن کرد. مانی عصبانی شد و گفت:

-         مگه قرار نبود نخندی؟

-         آخه خیلی مسخره است. پسر، تو با نویسنده آگهی ترحیم چه کار داری؟

مانی لحظه ای سکوت کرد. رضا که فکر میکرد او دلخور شده کمی نزدیکتر رفت، دستش را پشت او زد و گفت:

خب توضیح بده ببینم موضوع چیه؟

مانی تمام آنچه را که اتفاق افتاده بود برای رضا تعیرف کرد و در پایان آگهی ترحیم زیر شیشه را هم به او نشان داد. رضا با دقت شروع به خواندن متن آگهی کرد و بعد چند بار سرتکان داد و متفکرانه گفت:

-         اصلاً باور کردنی نیس مانی! یه نفر.... اونم بعد از بیست سال.... چه چیزایی آدم می بینه.

-         من میخوام بدونم این زن کیه؟

-         چطور خودت نمی شناسیش؟

-         ببین رضا جان، من وقتی از ایران رفتم دو سالم بود.اون وقت دایی منصور شانزده هفده ساله بود بعد هفت، هشت سالی که از رفتن ما گذشت یک دفعه خبر رسید که دایی توی یه تصادف اتومبیل کشته شده.بعد مادر تنهایی اومد ایران و بعد از مراسم ختم هم برگشت. من گرچه زیاد از دایی منصور یادم نمیاد ولی تا جایی که یادمه خیلی خیلی دوستش داشتم. یه وقتایی که بهم تلفن می کرد یا برای تولدم هدیه می فرستاد هیچ وقت یادم نمی ره که چقدر خوشحال می شدم.

مانی لحظه ای سکوت کرد و بعد ناگهان گفت:

-         صبر کن. یادمه اون اواخر که من پنج، شش ساله بودم قبل از اینکه بمیره یک سره تلفن می کرد خونه ما خیلی بیشتر از وقتای دیگه. وقتی دایی زنگ می زد برعکس همیشه مامان من رو از اتاق بیرون می کرد و می گفت که با دایی حرفای خصوصی داره ولی من هیچوقت موضوع بحثشون رو نفهمیدم. بعد هم که یکدفعه خبر مرگ دایی رو بهمون دادن.

رضا لحظه ای مکث کرد و بعد گفت:

 یه فکری به ذهنم رسیده... ببین مانی من یه دوستی توی دفتر روزنامه دارم. اون روز آگهی پدر آقای سعیدی رو هم اون برامون چاپ کرد. اونجا فکر می کنم رسم اینه که از کسی که آگهی ای روب رای چاپ به روزنامه می ده یه آدرسی چیزی می گیرن که بعد از چاپ براش صورتحساب  ارسال کن. ممکنه از این خانم هم آدرسی داشته باشه، اونوقت تو خیلی راحت می تونی پیداش کنی.

مانی لبخند رضایتمندی بر لب راند و گفت:

-         خوشم اومد مهندس. کله ات کار میکنه... حالا کی بریم پیش این رفیقت؟

-         هر وقت تو بخوای.

-         هر چه زودتر، بهتر.

-         پس امروز بعد از ظهر موافقی؟

-         چه جورم.

***

 

مانی که روی صندلی قرار گرفت رضا احساس کرد کمی عصبی است. بنابراین گفت:

-         حالا که چیزی نشده چرا اخم کردی؟

-         مگه ندیدی دوستت چی گفت؟ آدرسی از اون خانم نداشتن.

-         خب این بعضی چیزها رو مشخص می کنه.

-         مثلاً؟

-         یکی اینکه به احتمال زیاد این خانم آدرس مشخصی نداشته، منظورم اینه که مثلاً جای خاصی کار نمی کرده که آدرس محل کارش رو بده البته یه احتمال دیگه هم هست اونم اینکه نمی خواسته کسی ردش رو بگیره.

مانی متفکرانه سر تکان داد و گفت:

-         اون آگهی همراهته؟ بده یه بار دیگه بخونمش.

مانی با تعجب به او نگاه کرد و برید] روزنامه را بدستش داد. رضا بعد از لحظاتی سکوت گفت:

-         گفتی وقتی رفتید سرخاک داییت یه نفر قبل از شما اونجا بوده؟

-         آره و به اعتقاد من صد در صد همین خانم بود.

-         خب اگه اون روز اونجا بوده امکان داره روزهای دیگه هم اونجا بره، مثلاً شب جمعه ها. این یه رسمه که مردم شبهای جمعه برن سر خاک عزیزاشون.

-         ولی آخه بعد از 20 سال اون خانم حتماً تا حالا ازدواج کرده و بچه داره.

-         تو این طور فکر می کنی مانی، ولی به اعتقاد من اون نباید همسر داشته باشه.

-         چطور؟

-         ببین وقتی یه زن ازدواج بکنه دیگه برای مردی که یه روز دوستش داشته اینطور عاشقانه نمی نویسه.

مانی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:

-         ببین فیلسوف! بجای این همه حاشه رفتن برو سر اصل مطلب بگو چطور می شه این خانم رو پیدا کرد؟

-         فقط یه راه داره. این عاشق رو باید سر قرار با معشوقش پیدا کرد.

-         یعنی سر خاک؟

-         آره دیگه، من جای تو باشم شب جمعه بعد از ظهر می رم اونجا کمین می ایستم. من مطمئنم که میاد.

-         خدا کنه.

جلوی آینه ایستاد و کمی ظاهرش را مرتب کرد. گرچه مطمئن نبود که بتواند شخص مورد نظرش را ملاقات کند ولی بیشتر از آن به این فکر امروزش را به خود مشغول کرده بود ولی هنوز هم نتیجه ای نیافته بود گرچه نمی دانست چرا می رود و چه باید بکند، ولی حسی در درون او را به رفتن تشویق می کرد و هیجانی ناشناخته وجودش را در خود می گرفت، گویا با معشوق خود وعدة قرار داشت. در طی راه تا گورستان این حالت عجیب با شوق بیشتری ادامه یافت و زمانی که داخل ماشین کنار خیابان در نزدیکی قبر در انتظار آمدن افسون نشسته بود احساس کرد لرزش دستانش مهار کردنی نیست. لحظات به کندی و کشدار می گذشتند و او لحظه به لحظه مضطرب تر می شد. با صدای پای هر زنی که از آن نزدیکی عبور می کرد قلبش به تپش می افتاد. ولی وقتی عبور بی تفاوت او را از کنار سنگ قبر می دید آرامتر می شد. کم کم خورشید در آسمان آبی در افق مغرب پنهان می شد ولی هنوز نشانی از زن افسانه ای نبود. وزش باد کمی تندتر شده بود و صدای زوزه آن در گورستان می پیچید و منظره غروب گورستان را خوفناک تر می کرد. تقریباً تردد عابرین و وسایط نقلیه متوقف گردیده بود و  تنها ماشین او هنوز در کنار جاده پارک بود. اضطراب و هیجان و خستگی ناشی از انتظار به شدت کلافه اش کرده بود. با خود فکر می کرد شاید او هرگز نیاید و در دل به رضا که این برنامه را برایش طرح ریزی کرده بود ناسزا می گفت. به ساعتش نگاه کرد. از وقت مغرب گذشته بود. دیگر آنجا ماندن عاقلانه نبود. اگر بناب بود افسون بیاید تا به حال آمده بود. باید می رفت ماندن بی نتیجه بود. ماشین را روشن کرد و  آهسته به راه افتاد. حتی در طی مسیر نیز با دقت به گذر خیابانها نگاه می کرد و احساس می کرد حتی اگر او را در مسیر هم ببیند خواهد شناخت. اما هیچ کس را تا در اصلی گورستان ندید. پایش را روی پدال گاز فشرد و به سرعت راهی خانه شد.

وقتی به خانه رسید احساس عجیب سرخوردگی و خستگی می کرد. حوصله حرف زدن با هیچکس را نداشت حتی مادرش. یک راست به اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید، اما هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که مادر در اتاقش را زد و او را صدا کرد و گفت:

-         مانی جان تلفن.

بی حوصله پرسید:

-         کیه؟

و مادر پاسخ داد:

-         مهندس اقبال... رضا.

در حال برخاستن از روی تخت گفت:

-         صحبت می کنم. ممنون.

گوشی را که برداشت بلافصله رضا گفت:

-         سلام چطوری؟... اومد؟

-         گمشو با این برنامه هات، نخیر نیومد.

-         به من چه، چرا از دست من عصبانی هستی؟

-         تو گفتی میاد دیگه.

-         اولاً چه خبرته؟ مگه کسی قالت گذاشته یا قرار قبلی داشتی که این قدر عصبانی شدی، بعدش هم گیریم نمی رفتی راه حل بهتری سراغ داشتی؟ مثلاً می خواستی چه کار کنی؟

مانی چند لحظه ای مکث کرد و بعد گفت:

-         هر کاری که می کردم لااقل خودم رو تو گورستون علاف نمیکردم.

رضا خنده بلندی کرد و پاسخ داد:

-         نکنه ترسیدی؟

مانی بی حوصله پاسخ داد:

-         حرف بیخود نزن. ترس چیه؟ فقط خسته شدم.

رضا با تعجب پرسید:

-         ببینم مانی، هیچ معلوم هست تو چه مرگته؟ پاشو بیا خونة ما.

-         به جون رضا حوصله اش رو ندارم.

-         یعنی چی؟ نکنه اصل قضیه چیز دیگه ایه به ما نمی گی؟

-         مثل اینکه مخت عیب کرده ها، این حرفها چیه؟ گفتم که فقط خسته شدم.

-         ولی من بجز خستگی چیزای دیگه ای هم دارم می بینم.

-         ببخشید حواسم نبود چشمای جنابعالی روی گوشیه وگرنه خودم رو می پوشوندم.

-         مانی بلند شو بیا یه خورده با هم صحبت کنیم؛ ببینم چه کار باید بکنیم. البته اگر هنوز هم قصد داری اون خانم رو پیدا کنی؟

-         معلومه که قصد دارم... تو چی فکر می کنی رضا، می شه پیداش کرد؟

-         ببین مانی می خوای بخند می خوای نخند ولی من فکر می کنم همون جایی که امروز رفتی می شه پیداش کرد.

-         اما دیدی که نیومد.

-         خب امروز رو شاید اتفاقاً نرسیده که بیاد یا کاری داشته... به هر حال دیگه... ولی بالاخره میاد. گیریم خیلی طول بکشه.

-         مثلاً چقدر؟

رضا کمی مکث کرد و بعد با تردید گفت:

-         مثلاً تا سالگرد بعدی داییت.

-         دیوونه می فهمی چی میگی؟ میشه یه سال دیگه.

-         خوب بشه. تو که 20 سال برات ناشناس بوده یه سال دیگه هم روش.

-         آخه من این 20 رو بی خبر بودم.

-         بهرحال... حالا اگه بازم فکر بهتری داری بنده در خدمتم.

-         نمی دونم شاید حق با تو باشه.

-         ولی در هر صورت عجله مشکلی رو حل نمی کنه.

-         درسته ولی من ...

-         می دونم کلک افتاده به تنت که سر از این راز دربیاری.

-         آفرین.

-         در هر صورت بازم شانست رو امتحان کن. یکی، دو هفته دیگه هم سری به گورستون بزن. خدا رو چه دیدی؟ یه وقت دیدی هفته های بعد اومد.

-         اینکه آره، حتماً میرم.

-         حالا چکار می کنی؟ میای اینجا یا نه؟

-         من که حالش رو ندارم تو پاشو بیا.

-         شام دارید یا شامم رو بردارم بیارم.

-         یه چیزایی برای خوردن پیدا می شه ولی اگه تو عادت به نون و بوقلمون داری، بوقلمون شرخ کرده ات را با خودت بیار.

-         اون که باشه ولی می ترسم تو که به این چیزها عادت نداری یه وقت بخوری و دل درد بگیری.

-         تو بیار اون با من. قبل از اینکه بیای زنگ می زنم اورپانش ماشین بفرسته.

-         پس زنگ بزن که اومدم.

-         فعلاً خداحافظ.

مانی گوشی را روی دستگاه قرار داد و به قاب عکس دایی منصور روی میز آینه نگاه کرد. کمی نزدیک شد، قاب عکس را برداشت و نزدیک صورتش گرفت و با دقت به آن نگاه کرد. دایی با آن چشمان درشت و مژه های بلند و گونه های استخوانی و آن لبخند جذاب و جادویی از درون قاب به او خیره شده بود. مانی باز در چشمان عکس خیره ماند. در دل سیاهی عمیق چشمان عکس گویی رازی نهفته بود که در نگاخ ثابت آن نی نی می زد و مانی را به خود می خواند. نگاهی به عکس داخل قاب و نگاهی به عکس داخل آینه انداخت. گویا هر دو یکی بودند. او واقعاً شبیه دایی بود!

***

وقتی دایره دیگری روی تقویم دیواری کشید زیر لب گفت:« خب شد چهار تا پنج شنبه هر چهار تا هم بی نتیجه.»

بعد به سر میز کارش بازگشت. مسلماً این معمایی نبود که او به تنهایی از پس حل آن برآید و ظاهراً مادر و مادربزرگش هم قصد نداشتند کمکی به حل این مسأله بی خبر بوده باشند ولی تا آنجا که او فهمیده بود نفی این مسأله از سوی آنها کاملاً مغرضانه بود نه عادی. به هر حال او مصمم بود تا به هر قیمتی که شده پرده از این راز بردارد.

برای هزارمین بار آگهی زیر شیشه میزش را خواند و ناگهان از جا برخاست و از اتاق خارج شد. احساس کرد کسی او را به نام می خواند. وقتی از اتاق خارج می شد با رضا برخورد کرد. او با تعجب به مانی نگاه کرد و گفت:

-         کجا تشریف می برید مهندس بهنود؟

به تندی پاسخ داد:

-         مفتّش تشریف دارید مهندس اقبال؟

و بعد با سرعت به طرف در خروجی رفت. درهمان حال صدای رضا را شنید که گفت:

-         مانی اگه سعیدی سراغت رو گرفت چی بگم؟

-         بگو رفته قبرستون.

بعد صدای خنده بچه ها به گوشش خورد ولی رضا خیلی جدی دوباره گفت:

صبر کن ببینم امروز که پنج شنبه نیست.

مانی کاملاً به طرف او برگشت و گفت:

-         می دونم ولی باید برم.

رضا شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و گفت:

-         موفق باشی.

مانی لبخندی زد و با حرکت سر تشکر کرد و بعد با سرعت از شرکت خارج شد و بسوی گورستان حرکت کرد.

وقتی به خیابان فرعی محل دفن دایی رسید در جای همیشگی پارک کرد و سرش را به صندلی ماشین تکیه داد و لمید. ساعت 4 بعد از ظهر بود و آفتاب نیم گرم و زرد پاییزی هنوز دامن خود را از روی مزارها جمع نکرده بود. سکوت سرد و سنگین گورستان را گاه گاه صدای گوشخراش کلاغها درهم می شکست. سوز سردی که از لای پنجره باز ماشین به داخل سرک می کشید مجبورش کرد شیشه را بالا بکشد. چشمهایش را آرام بر هم نهاد و باز به فکر فرو رفت.وقتی صدای توقف ماشینی او را به خود آورد فوراً به ساعت نگاه کرد 4:45   بود و این نشان می داد که خوابش برده. در دل به خود چند ناسزا گفت و از داخل آینه به ماشین تازه از راه رسیده که با فاصله از او پارک کرده بود خیره شد. در عقب ماشین باز شد و زنی از آن خارج گردید. بی اختیار دستش به سوی آینه حرکت کرد و برای دیدن زن، جهت آن را تغییر داد، ولی زن خیلی سریع از ماشین پیاده شد و به سوی قبرها رفت. از آن فاصله زمانی او را بین شمشادهای کنار جدول گورستان می دید که سر تا پا سیاه پوشیده و دسته گلی که بهزیبایی آراسته شده بود در دست دارد و روی صورتش را هم با تور نازک سیاهی پوشانده بود. گرچه نتوانست چهره اش را بخوبی رؤیت کند، اما حدس زد که او زنی تازه داغدار است. بعد صورتش را دوباره به سمت گور دایی منصور گردانید و منتظر شد. چند لحظه بعد در اوج ناباوری مشاهده کرد زن سیاه پوش  آرام آرام به سوی قبر منصور می آید. حالا تور روی صورتش را بالا زده بود، اما عینک سیاه و گرد بزرگی روی صورتش خودنمایی میکرد صورت ظریفش را تقریباً پوشانده بود.

حالا زن روبروی قبر قرار گرفته بود. آهسته آهسته قدم برداشت و پایین قبر ایستاد. لحظات به کندی می گذشت و مانی اندام ظریف و کشیده زن سیاهپوش را از پشت می دید که به آرامی روی سنگ مزار خم می شد و می شکست و بعد صدای هق هق گریه اش را شنید که در سکوت غروب دلگیر و پاییزی گورستان می پیچید و انعکاس می یافت. دستش را روی دستگیره در گذشات تا پیاده شود ولی پشیمان شد. دلش نمی خواسته مزاحم حالات زیبای زن شود. تصمیم گرفت صبر کند تا زن برخیزد بنابراین ساعتی در همان حال گذشت تا زن از جا برخاست. هوا کم کم تاریک می شد. او دسته گل را در دست گرفت و از میان آن دو شاخه گل سرخ را بیرون کشید و بعد دوباره دسته گل را با دقت روی سنگ قبر قرار داد و راست ایستاد. گلها را لحظه ای مقابل روی خود گرفت و بعد گلبرگهای آن را جدا کرد و روی قبر پاشید. باد گلبرگهای نرم و سرخ را روی قبر به رقص درآورد و به هر سو پاشید. بعد خم شد، گوشه سنگ قبر را بوسید و به طرف ماشین برگشت. مانی ناگهان به خود آمد با سرعت از ماشین پیاده شده ولی پیاده شده او با سوار شدن زن همزمان گردید. ماشین در یک لحظه به حرکت درآمد و مانی را همانطور حیرت زده برجا نهاد.

غروب یکشنبه پاییزی گورستان تفاوتی با یکشنبه گذشته نداشت. همان سکوت خوفناک، همان زوزه وحشی باد و همان آفتاب نیم گرم. تنها تفاوت محسوس دراحساس مانی بود زیرا او امروز احساس می کرد زن سیاهپوش خواهد آمد و همان هم شد. دقیقاً رأس ساعت 4 و 45 دقیقه یک بار دیگر یک اتومبیل کرایه کنار جادهتوقف کرد و زن سیاه پوش  باز هم در همان هیبت از آن خرج شد. گرچه فاصله دو اتومبیل این بار کمتر بود ولی باز هم زمانی از آن خارج شد. گرچه فاصله دو اتومبیل این بار کمتر بود ولی باز هم مانی نتوانست چهره زیر تور زن را به خوبی ببیند. او نیز با بی تفاوتی به سوی مقصد معلوم خود خرامان خرامان می رفت. مانی که می ترسید به اونزدیک شود از همان فاصله باز به کارهای زن خیره ماند و او چون بار گذشته دسته گل همراه خود را با دقت روی قبر گذاشت و دو شاخه گل سرخ را زمانرفتن پرپر کرد و گلبرگهای آن را به دست باد سپرد و بار دیگر به سوی ماشین برگشت. مانی نیز بلافاصله درون ماشین جای گرفت و به دنبال اتومبیل حامل زن سیاه پوش حرکت کرد.

به زودی به مرکز شهر رسیدند ومانی از ترس آنکه در ازدحام خیابانها آنها را گم نکند تمام حواس خود را در چشمهایش متمرکز ساخته بود و در عین حال سعی می کرد حتی الامکان فاصله خود را با ماشین حفظ نماید. بالاخره ماشین داخل کوچه ای پیچید و در مقابل خانه ای توقف کرد. مانی نیز بلافاصله در گوشه ای پارک کرد و به تماشا ایستاد. زن سیاهپوش از ماشین پیاده شد. ومقابل در خانه ایستاد، دستش را روی زنگ طبقه دوم فشرد. چند لحظه ای طول کشید تا در باز شد و زنبی آنکه به پشت سر خود نگاه کند داخل گردید و در را بست. مانی آهسته آهسته به سوی خانهزن رفت و لحظه ای توقف کرد. از داخل ماشین به بیرون سرک کشید. خانه زن یک ساختمان آجری قدیمی بود که سر نبش کوچه ای قرار داشت. زن از در جنوبی داخل شده بود و خانه مسلماً در دیگری هم در کوچه مجاور داشت.

مانی سربلند کرد. پنجره های طبقه دوم خانه که به احتمال زیاد زن به آن طبقه رفتهبود چوبی و فرسوده به نظر می رسید ولی پشت شیشه ها از انبوده گلدانهای پیچک سبز بود و بعد از آن ملافه های سفید پوشش کاملی به روشنایی پنجره داده بود. مانی باز هم چند لحظه مکث کرد وچون نتوانست بر تردید خود بر داحل شدن به خانه ناشناس فائق آید باز هم به حرکت درآمد.

می دانست که مادر امشب در خانه مادر بزرگ است، بنابراین اونیز باید به آنجه می رفت. در دل آرزو میکرد فرصتی پیش آید تا پرده از این راز سر به مهر با یاری مادر و مادربزرگ بردارد ولی آن طور که ظواهر نشان می داد آن دو خود را کاملاً بهنادانی زده بودند.

جلوی خانه مادربزرگ لحظه ای ایستاد و زن زد. در که باز شد ماشین را به داخل حیاط هدایت کرد و بلافاصله پیاده شد. لحظه ای در حیاط بزرگ خانه مادربزرگ ایستاد. این همانجایی بود که روزی دایی منصور روزگار کودکی و نوجوانی خود را در آن گذرانده بود. این دیوارها و باغچه های و مخصوصاً بید مجنون وسط باغچه که گیسوان زربسته پاییزی خود را بدست باد سپرده بود همه و همه شاهد شیطنتهای کودکی بودند کهداستان زندگیش بیش از بیست و چهار فصل بهاری نداشت. وقتی مادر در ساختمان را گشود و پا به ایوان خانه گذاشت، مانی از افکار در هم ریختهاش جدا شد. صدای مادر را شنید که می پرسید:

-         تویی مانی؟

-         بله بله منم.

-         پس چرا تو نمایی؟

-         دارم میام.

بلافاصله به طرف مادر رفت. سه چهار تا پله ایوان را دو تا یکی کرد و در مقابل مادر ایستاد و گفت:

-         سلام خانم، شب سرکار عالی بخیر.

-         سلام مادر، دیر کردی عزیزم.

-         جایی کار داشتم... کی اینجاست؟

-         هیچکس، من و مادر بزرگ.

-         جدی؟ من فکر کردم مهمونیه.

-         نه عزیزم مهمونا فردا میان، بیا تو تا سرما نخوردی.

همراه مادر داخل ساختمان شد و از مقابل در راهرو با صدای بلند گفت:

-         سلام مادر بزرگ عزیز.

مادر بزرگ که آشپزخانه خارج می شد با یک لیوان شیرکاکائو به استقبالش آمد و گفت:

-         سلام عزیزم، کاپشنت رو درآر برات یه لیوان شیر آوردم گرمت می کنه.

مانی مقابل رخت آویز کنار راهرو ایستاد و شروع به عوض کردن لباسهایش نمود و بعد وارد هال شد و کنار مادربزرگ روی مبل راحتی جای گرفت و در حالیکه شیرکاکائو را از دست او می گرفت پرسید:

-         چه خبر؟

-         سلامتی، تو چه خبر؟

-         منم سلامتی... شام چی داریم؟

-         قورمه سبزی مادرجون.

-         من می میرم برای قورمه سبزی های مادربزرگ.

در چشمان مادربزرگ درخشش اشک خودنمایی کرد و با صدایی لرزان گفت:

-         خدانکنه مادر... می بینی ملوک اعظم همه کارهاش به خدا بیامرز منصور شبیه شده.

ملوک ابروهای نازکش را در هم کشید و گفت:

-         مادر بعد از 20 سال تورو خدا دوباره شروع نکن. آخه چقدر خودت رو عذاب می دی؟

مادربزرگ به زحمت از روی کاناپه بلند شد و در حالیکه به طرف آشپزخانه می رفت زیر لب نالید:« من باید عذاب بکشم، تمام عذابهای دنیا برای من کمه.»

مانی با تعجب به مادر بزرگ نگاه کرد. او همیشه هر وقت صحبت از پسرش می کرد، این جملات را بکار می برد، گرچه زمانی تا به حال اهمیت چندانی برای این مسأله قائل نشده بود، زیرا می اندیشید اینها تنها جملاتی هستند که از دل سوخته مادری داغدیده برمی خیزند ولی امشب فکر می کرد این جمله سرنخی برای کشف راز عشق نافرجام دایی. بی اختیار از جا بلند شد. مادرش پرسید:

-         کجا؟

-         جای خاصی نمی رم. کی شام می خوریم؟

-         نیم ساعت، سه ربع دیگه.

-         پس من یه سر می رم طبقه بالا.

مادر با تعجب به پسرش نگاه کرد و گفت:

چرا؟

مانی لحظه ای من و من کرد و بعد پاسخ داد:

-         راستش احتیاج به چند تا کتاب قدیمی دارم، فکر می کنم اونارو توی کتابخونه دایی دیدم. میخوام برم اگه بشه نیم ساعتی اونجا مطالعه کنم.

-         تو اتاق دایی؟

-         آره مگه عیبی داره؟

-         عیبی که نداره. ولی می دونی که مادربزرگ دوست نداره کسی بره توی اون اتاق... بیست ساله دکور اون اتاق دست نخورده. کسی به اون کتابها به اون گلهای خشکیده و به اون لباسها دست نزده. مادربزرگ عاشق منصور و یادگارهاشه.

-         خب منم که نمیخ وام بخورمشون. تازه مادربزرگ از من دلگیر نمی شه.

-         به دلت وعده نده پسرم. اگه مادربزرگ تو رو از همه نوه هاش بیشتر دوست داره بخاطر اینه که به منصور شبیه تری، ولی وقتی پای منصور و اتاقش و لوازمش وسط باشه دیگه مانی نمی شناسه.

-         ولی مادر هر کی ندونه من میدونم که شما سرکارخانم ملوک اعظم آذرتاش میتونید کلید اتاق دایی منصور رو برای من بگیرید. در ضمن مطمئن باشید که من دست به چیزی نمیزنم، چیزی هم جابجا نمی کنم فقط چند دقیقه می رم توی اتاق.

قبل از آنکه مادر جوابی بدهد مادربزرگ وارد هال شد و پرسید:

-         ببینم بحث مادر و پسر سر چیه؟

مادر بلافاصله  پاسخ داد:

چیز مهمی نیست مامان....

اما مانی حرف مادر را قطع کرد و گفت:

-         مادرجون، من می خواستم چند دقیقه ای برم تو اتاق دایی منصور ولی مادر میگه شما اجازه نمی دین منم گفتم قول میدم بچه خوبی باشم و اتاق دایی رو به هم نزنم.

-         مادربزرگ بی آنکه پاسخی دهد از آن دو روی گرداند و یکراست پشت پنجره اتاق پذیرایی رفت. در اتاق نیمه تاریک رو به حیاط ایستاد و به ما خیره شد. مانی از آنچه گفته بود پشیمان شد و خواست حرفش را پس بگیرد که صدای مادربزرگ را شنید که وهم آلوده می گفت:

-         - درست مثل اون وقتها... وقتی پنج شش ساله بودی هر وقت می اومدی اینجا دوست داشتی بری به اتاق دایی و همیشه قول میدادی که بچه خوبی باشی... ولی از وقتی که برگشتی این اولین باره که می خوای بری اتاق دایی. منصور از این تو بری تو اتاقش ناراحت نمیشه. یعنی او وقتها هم ناراحت نمی شد، گرچه اصلاً دوست نداشت کسی بره توی اتاقش ولی تو و ملوک استثناء بودین... برو مادر.. کلید روی چارچوب دره...برو سری به منصور بزن. حتماً الان پشت میزش نشسته شعر می خونه یا شعر می نویسه اونم زیر نور شب...

مادربزرگ که برگشت مانی صورتش را غرق در اشک دید و از خودش بدش آمد. لحظه ای مکث کرد اما بعد بلافاصله به سوی پله ها دوید. پشت در اتاق دستش را به بالای چارچوب درکشید و کلید را زیر انگشتانش حس کرد. آن را برداشت و به سرعت دراتاق را باز کرد و داخل شد. دستش که برای پیدا کردن کلید برق روی دیوار به حرکت درآمد، با چند قاب عکس برخورد کرد. بالاخره کلید برق را پیدا کرد و آن را روشن نمود. لوستر تک لامپ وسط اتاق روشنی اندکی را بر سر رویش پاشید. نگاهش دور تا دور اتاق به حرکت درآمد. سالها بود که قدم به این اتاق نگذاشته بود و حالا هیجانی عجیب قلبش را به تپشی نامنظم و تند وادار می کرد. اتاق بزرگی که یک سوی آن پنجره های رو به حیاط قرار داشت، و در سمت بالای اتاق روی تاقچه یک آینه گرد گرفته بزرگ قدیمی وی یک جفت لاله قرمز رنگ به چشم میخورد. سمت چپ تاقچه یک میز کار قدیمی و یک صندلی کهنه قرار داشت و کنار آن یک کتابخانه قفسه ای چوبی به رنگ قهوه ای تیره پر از کتاب. زیر تاقچه یک تخت فنری قدیمی با روتختی یزدی طرح ترنجی قرار گرفته بود. در گوشه پایین اتاق کنار یک کمد لباس زهوار در رفته رخت آویز گرد چوبی قرار داشت که هنوز کت و شلوار منصور در لفاف مشمایی به شاخه ای از آن آویزان بود. به شاخه دیگرش یک بارانی سبز رنگ قدیمی و یک چتر سیاه در کنار یک شال گردن آویزان بود. مانی به دیواره های اتاق نگاه کرد که پر بود از قابهای قدیمی و دستههای گل خشکیده که از آنها تنها شاخه های خشک و بدون برگ و گلهای روبانی روی آن، باقی مانده بود. در میان قابهای خطاطی روی دیوار می شد زیباترین ابیات و غزلیات عاشقانه حافظ، سعدی و شاعرانی را که مانی نمی شناخت دید. چند تابلوی نقاشی نیز روی دیوارها و میز تحریر وجود داشت. مانی نزدیکتر آمد و با دقت در میان اثاثیه اتاق دنبال رد پایی از زن ناشناس گشت، اما هر چه بیشتر تلاش کرد کمتر نتیجه گرفت. نه نامی، نه عکسی و نه حتی نشانی از زنی که مانی مطمئن بود روزی دایی او را دوست داشته در اتاق نبود و این به نظر مانی عجیب می نمود.

به طرف میز تحریر رفت. عکس سیاه و سفیدی از منصور در حالی که یک کلاه شابگاه را به صورت مورد روی سرش قرار داده بود و صورت اصلاح شده اش را سبیلی آنکادر شد و مرتب زینت می داد؛ به چشم میخورد. مانی کشوری میز تحریر را به سمت خود کشید ولی در کشو قفل بود. بعد سعی کرد کم میز را باز کند اما آنهم قفل بود. چند مرتبه طول و عرض اتاق را قدم زد و هر کجا را که فکر میکرد بتواند کلید را بیابد جستجو کرد اما بینتیجه بود. به طرف تختخواب رفت و آرام روی آن نشست، پشت سرش در مقابل آینه هنوز شانه های دایی قرار داشت. ناگهان دلش گرفت. احساس بدی داشت. او اکنون در اتاق کسی بود که 20 سال پیش جسمش با خاک هم آغوش گردیده بود و تمام لوازمی که او اکنون به آنها نگاه می کرد روزی در میان دستهای منصور جای داشت. سرش را روی زانویش گذاشت، بعد به طور اتفاقی لبه های آویزان رو تختی را کنار زد در زیر تخت در کنار یک جفت کفش نوک تیز چرمی مشکی و دمپایی های روفرشی منصور یک چمدان را بیرون کشید. با هیجان بسیار دستش را روی قفل های چمدان فشار داد، اما در آن باز نشد. به جای کوچک کلیدهای چمدان نگاه کرد و بعد دستش را در جستجوی کلید به زیر تخت برد و به جای کلید دستش به چند جعبه مقوایی برخورد کرد. حس کنجکاویش باعث شد تا به سرعت جعبه ها را بیرون آورد و آنها را یک به یک باز کند. از آنچه داخل جعبه می دید غرق در حیرت شد. یعنی منصور بچه داشت؟ - آن هم به احتمال زیاد یک دختر- داخل جعبه ها عروسکهای بسیار زیبا در رنگها و مدلهای مختلف آرام  خفته بودند. مانی با خود اندیشید شاید طول خوابهای این عروسکها به اندازه خواب ابدی منصور باشد. بغض راه گلویش را گرفته بود. جعبه ها را به زیر تخت برگرداند و بعد چمدان را در جای اول خود قرار داد و از جا بلند شد، وقتی که می خواست از اتاق خارج شود یکبار دیگر چشمش به کت و شلوار و بارانی منصور روی جالباسی افتاد. فکری چون برق از مخیله اش گذشت. آرام دستش را پیش برد و کت و شلوار و بارانی را از روی جالباسی برداشت و از اتاق خارج شد، در را قفل کرد و کلید را در جایش گذاشت. بعد پاورچین از پله ها پایین رفت و به داخل هال سرک کشید. ظاهراً مادر و مادربزرگ هر دو در آشپزخانه بودند و او می توانست به راحتی نقشه اش را عملی سازد. با سرعت از راهرو خارج شد و به حیاط دوید، در صندوق عقب ماشین را باز کرد و لباسها را در آن پنهان نمود. وقتی کارش تمام شد، باز به بید مجنون وسط باغچه خیره ماند. احساس می کرد درخت کهنسال با تعجب به او نگاه می کند. رو به درخت کرد و گفت:

-         باور کن خودم هم نمیدونم چه غلطی میخوام بکنم.

پـــــایــــــــان فصل اول

ادامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه دارد...


برچسب‌ها: گونل, عاشقانه های شاملو, رمان سپیده عشق, عشق عشق عشق

تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/٢٠ | ۱:۱٦ ‎ق.ظ | نويسنده : IRANO2

مانی جان آگهی تسلیت رو خوندی؟

-         نه کجاست؟

-         روزنامه رو گذاشتم روی میزت، بخوون ببین خوبه.

-         باشه حتماً

مانی به طرف میزش رفت و روزنامه را برداشت، همان طور ایستادع صفحه آگهی‌های ترحیم را باز کرد و متن مربوط به تسلیت فوت پدر رئیس شرکت را خواند و روزنامه را تا کرد. در آخرین لحظه کلمه ای از متن زیر آگهی توجه‌اش را به خود جلب کرد. روزنامه را بالاتر گرفت و آهسته زمزمه کرد:

گرچه بیست سال از پرواز بی بازگشتت می‌گذرد ولی غم فراغت همچنان باقی است. بیست سال پیش در سحرگاه یک روز پاییزی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی در شهر غریبه‌ها منصور عزیز برای همیشه به سفر رفت. اگر چه زندگی کوتاهش بال و پری داشت با وسعت اندیشه ژرف، پرشی داشت به اندازه عشق و صفایی داشت به پهنای دریا ولی هنگام رفتن تمام بالهای خسته اش غرق در اندوه بود، گلهای عشق و امید و آرزوهایش همه نشکفته، پرپر بود و دستان پر مهرش هنوز محبت را جستجو می‌کرد. او می رفت و جای انگشتان، گرمی نفسها و سوزانی نگاهش در قلب من جاودانه می‌ملند. روانش شاد خوابش آرمترین خوابهای جهان، نام نیکش طلوع بی‌غروب و یاد یادهایش و عشق زیبایش جاودانه.

                                                    در حسرت آخرین نگاهت

                                                    افسون همیشه داغدار تو

 

بغض بی اراده راه گلویش را بست و احساس اندوه سینه‌اش را پر کرد. بی اختیار دستش رذا داخل کشوی میزش کرد، قیچی را بیرون کشید و آگهی ترحیم را از روزنامه جدا کرد و زیر شیشه میزش قرار داد. در همان حال مهندس اقبال از کنار میزش رد شد و با دیدن قیچی در دست او گفت:

-         درش آوردی مانی جان؟ دستت درد نکنه، منم همین تصمیم رو داشتم.

مانی خنده‌اش گرفت و به ناچار بار دیگر قیچی را برداشت و آگهی مربوط به شرکت را هم ار روزنامه جدا کرد و آن را به مهندس اقبال داد. بعد جلوی پنجره اتاقش ایستاد و به آسمان ابری و باران آرم و دلگیری که می‌بارید نگاه کرد و به آگهی روزنامه فکر کرد. چقدر دلش می خواست بداند زنی که پس از 20 سال برای عشق از دست رفته‌اش اینگونه صادقانه می‌نویسد، چگونه زنی است؟!

همین که در ورودی را باز کرد مادر و مادربزرگش را پشت در دید. با تعجب نگاهی به آن دو کرد و گفت:

-         سلام.چه خبره؟

مادر پاسخ داد:

-         سلام، دیرکردی.

-         رفته بودم ختم پدر آقای سعیدی.

-         دوسه ساعته من و مادر بزرگ منتظرتیم.

-         برای چی؟

مادربزرگ دلش هوای داییت رو کرده بود، گفتیم یه سر بریم سر خاک.

مانی دستش را در موهایش فرو برد و متفکرانه گفت:

-         چطور؟

مادربزرگ نگاه پر دردی به مانی کرد و گفت:

-         مادر، سال داییته، یک کم خرما و حلوا آماده کردم گفتم بریم سر خاک خیرات کنیم.

مانی لحظه ای  مکث کرد و بعد گفت:

خیلی خبع من الان دست و صورتم رو آبی می‌زنم و میام خدمت سرکار خانمها هر جا خواستید می‌برمتون.

دست و رویش را که شست، داخل اتاق شد. جلوی آینه ایستاد و در حالیکه با حوله صورتش را خشک می‌کرد چشمش به قاب عکس دایی جلوی آینه افتاد، ناگهان برجا خشکش زد. چرا تا حالا نفهمیده بود امروز سالگرد دایی منصور بود و آن آگهی روزنامه... حسابی گیج شده بود. دلش می‌خواست هر چه زودتر موضوع را کشف کند تا نجا که او می‌دانشت دایی منصور هیچ وقت زن نداشته و وقتی مرحوم شد هنوز مجرد بود. احساس می‌ططططططیسللآنجا که او می دانشت دایی منصور هیچ وقت زن نداشته و وقتی مرحوم شد هنوز مجرد بود. احساس می‌کرد افکارش حسابی به هم گره خورده، با این حال خیلی زود آماده شد و از اتاق خارج گردید.

ساعتی بعد هر سه در گورستان از ماشین پیاده شدند. مانی جلوتر به راه افتاد تا قبر دایی را پیدا کند. با حضور ذهنی که داشت مکان تقریبی مدفن دایی را پیدا کرد و نزدیک رفت. هنوز چند قدمی با سنگ قبر فاصله داشت که دید تمام دور سنگ و روی آن با گلهای رنگارنگ پوشانده شدهه است. نزدیکتر آمد و در وسط داوودی‌های زرد و سفید قبر، دسته گل سرخی را دید. با تعجب به مادربزرگش که آرام آرام به سوی می‌آمدند، نگاه کرد. آنها نزدیک‌تر آمدند. مانی بلافاصله گفت:

-         اینجا رو نگاه کنید. مثل این که قبل از ما کسی ایجا بوده.

مادر و مادر بزرگ نگاه معنی‌داری به هم کردند که از چشمان تیزبین مانی دور نماند. بعد مادر با بی‌تفاوتی شانه بالا انداخت و گفت:

-         شاید فامیلا بودن.

مانی با حالتی که نشان می‌داد پاسخ مادر قانعش نکرده است گفت: کدوم فامیل؟ بعد از 20 سال اون هم اینطور عاشقانه و شاعرانه!

مادر بی حوصله پاسخ داد:

-         چه می دونم مادر، مگه من اینجابودم؟

و مادربزرگ برای آنکه به بحث خاتمه دهد گفت:

-         بشین مادر و فاتحه بخون.

مانی با نارضایتی روی پاهایش نشست و انگشتش را از لابه لای گلها به سنگ قبر رساند و آهسته زمزمه کرد:

« من که می دونم دایی، محبوب تو اینجا بوده.»

ادامه دارد...


برچسب‌ها: داستان کوتاه عاشقانه, رمان سپیده عشق, عاشقانه ها, عاشقانه های شاملو

تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٩ | ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ | نويسنده : IRANO2

اولین قسمت رمان اختصاصی خودم که خیلی دوسش دارم اسمش هست سپیده

عشق با نویسندگی رویا خسرونجدی که تایپش و اوکی کردنش برام خیلی آب خورده

امیدوارم همگیتون بپسندینش.

 

رمان سپیده عشق


برچسب‌ها: رمان سپیده عشق, گونل, داستان کوتاه عاشقانه, عشق چیست

تاريخ : جمعه ۱۳٩٢/٤/٧ | ۱:۳٤ ‎ب.ظ | نويسنده : IRANO2

این دو تا داستان رو براتون انتخاب کردم تا رمان اصلی و اختصاصی خودم آماده شه.

داستان آموزنده (فرصت سوخته)

یک شب سرد یک پروانه اومد پشت پنجره اتاق دخترک وبه شیشه زد.دخترک که سرش حسابی گرم بود برگشت و دید یه پروانه کوچیک اونجاست!
پروانه خودش روبه پنجره میکوبید
تااون پنجره روبراش باز کنه و از سرما نجات پیدا کنه.
ولی دخترک اصلاً اهمیتی به حرکات پروانه نداد.پروانه رفت.دخترک هم بعد از مدتی به رختخواب رفت تابخوابه. پیش خودش فکر کرد که کاشکی پنجره رو برای پروانه بازمیکردم تا اون هم سردش نمیشد…
فردا شد دخترک منتظر بود که دوباره پروانه رو ببینه ولی هرچه کنار پنجره منتظر شد پروانه نیومد.
دخترک پشیمون شده بود که چرا دیروز پروانه رو به خونه راه نداده.
پیش پدرش رفت وداستان رو برای پدرش تعریف کرد.پدرگفت دخترم عمر پروانه ها بیشتر از یک یا دو روز نیست…
اشک توچشمای دخترک جمع شد وبرای همیشه به یادش موند که برای دوست داشتن فرصت کوتاهی داره و نباید از کوچکترین فرصت دریغ کنه…

 

داستان زیبای “دسته گل”

از دوازده سالگی هر سال روز تولدم یک دسته گل یاس سفید بسیار زیبا برایم فرستاده می شد ، بدون این که نام و نشانی از فرستنده داشته باشد . مدت ها برای پیدا کردن فرستنده تلاش کردم ، حتی به گل فروشی ها هم زنگ زدم ، اما بی فایده بود !

به هر حال این روند هر سال ادامه داشت . در تمام این مدت از زیبایی کار و محبت فرستنده خوشحال بودم و همیشه در تخیلاتم تلاش کردم حدس بزنم که فرستنده کیست . قسمتی از شادترین لحظات زندگی ام در رویای آن فرد سپری شد . آن انسان پُر شور و شگفت انگیز ، اما خجالتی و یا عجیب و غیر عادی که حاضر نبود هیچ نام و نشانی از خود بگذارد . در نوجوانی تصور می کردم فرستنده ممکن است پسری باشد که دوستم دارد و یا کسی که دوستش دارم و یا کسی که او را نمی شناسم ، اما او کاملاً متوجه من است . مادرم هم غالباً در این حدس زدن ها به من کمک می کرد از من می پرسید :
” دخترم خوب فکر کن ، آیا کسی بوده که تو به او محبتی کرده باشی و او از این راه بخواهد قدرشناسی خود را نشان دهد . ”


و بعد دفعاتی را به یادم می آورد که به دیگران کمک کرده بودم . زمانی که خانم همسایه با بچه هایش از خرید برمی گشت ، در بیرون آوردن وسایل از ماشین به او کمک می کردم و مراقب بودم که بچه هایش وسط خیابان نروند . یا حتی آن فرستنده مرموز ممکن بود پیرمردی باشد که او را از خیابان رد می کردم و درفصل زمستان نامه های او را می گرفتم تا مجبور نباشد در آن خیابان های یخ زده خود را به خطر اندازد .

مادرم برای وسعت دادن به تصورات من درباره ى فرستنده آن یاس های سفید به بهترین نحو مرا یاری می کرد . او می خواست دخترش خلاق باشد و احساس کند که عزیز و دوست داشتنی است ، نه تنها برای مادرش ، بلکه برای همه .

هفده ساله بودم که پسری قلبم را شکست . شبی که برای آخرین بار به من زنگ زد ، آنقدر گریه کردم که خوابم برد . صبح که بیدار شدم بر روی آینه ى اتاقم با رُژ لب قرمز نوشته شده بود :
با تمام وجود بپذیر با رفتن عشق دروغین ، عشق واقعی خواهد رسید .
به آن جمله فکر کردم و فهمیدم که مادرم این جمله را برای تسکین من نوشته است ، اما زخم هایی هم بود که مادرم نمی توانست آنها را بهبود بخشد .

یک ماه قبل از پایان سال آخر دبیرستان پدرم با حمله ى قلبی از دنیا رفت . غم و غصه ، ترس و بی اعتمادی تمام وجودم را فرا گرفت . دیگر هیچ شور و اشتیاقی برای شرکت در جشن فارغ التحصیلی که آن همه برایش تلاش کرده بودم نداشتم .

یک روز پیش از درگذشت پدرم ، من و مادرم برای جشن فارغ التحصیلی لباس زیبایی خریده بودیم ، اما لباس اندازه من نبود . وقتی روز بعد پدرم از دنیا رفت به کلی لباس را فراموش کردم ، اما مادرم فراموش نکرده بود .

روز قبل از جشن ، لباسم به طرزی باشکوه بر روی مبل اتاق پذیرایی گذاشته شده بود و حتی از نظر اندازه هم مشکلی نداشت .
مادرم با وجودی که خود در اوج ناراحتی به سر می برد ، کاملاً متوجه احساسات فرزندانش بود . او به ما این قدرت را داد که همواره زیبایی ها را ببینیم ، حتی در بدترین شرایط . . .
در حقیقت مادرم می خواست فرزندانش خود را در آن یاس های زیبا ببینند ، دوست داشتنی ، محکم و استوار ، کامل و هم رنگ ، با رایحه ى جادویی و شاید کمی هم پُر رمز و راز .
بیست و دو ساله بودم که ازدواج کردم . ده روز بعد مادرم از دنیا رفت ، همان سال بود که دیگر دسته گل یاس سفید برایم فرستاده نشد .

” مادر ، سمبل زندگى و عشق و محبت است . “


برچسب‌ها: عشق عشق عشق, داستان کوتاه عاشقانه, گونل, اس ام اس

تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٦ | ۱:۱٢ ‎ق.ظ | نويسنده : IRANO2

بنر وبلاگ تو سه اندازه اماده شده فقط یکیشو میزارم نظرتون رو بگید و منتظر  باشید تا 10 روزه دیگه واسه داستان عاشقانه جدید باشید .

 

عشق + عشق


برچسب‌ها: عاشقی, گونل, عشق سنجی, عکس عاشقانه

تاريخ : شنبه ۱۳٩٢/۱/۱٧ | ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ | نويسنده : IRANO2

خبر جدید اینکه یه داستان عاشقانه جدید و خوب تو راهه فقط کمی تایپش طول میکشه چون خیلی طولانیه و اصلا هم تکراری نیستش  و اینکه من دلم تنگه یه نفره و با تمام دونسته هام که هی تکرارش میکنم، اهای جماعت عاشق پیشه، اهای جوانای خودمونی ،اهای دولتمرد ها، اهای پدر و مادر ها، عاشق یعنی هیچی ،یعنی خاک پای همه، اه همش چرت و پرته گریهناراحتگریه ،هر کی میگه چرت باید بزنی تو سرش تا بتونه درک کنه،  عشق همش چرت نیست عشق همش میشه برات دلتنگی ،نرسیدن ،خراب شدن زندگی ،ارزو هات، بی خبری، عصبانیت ولی میدونی اخرش برمیگردی سر خونه ی اول، یعنی همش دلتنگی ،کنارت باشه بازم دلتنگشی ،ازت دور هم باشه بازم دلتنگی و اخرشم بهش نمی رسی ،همین منتظر رمان جدید با قسمت های متوالی باشید.


برچسب‌ها: عشق, عاشقانه های شاملو, عاشقانه ها, گونل

تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٠ | ۸:٤٦ ‎ب.ظ | نويسنده : IRANO2

اینو عکسو دوستی بنام محمود برام فرستاده به گفته خودش طراحی خودشه، که به

اشتراک میزارم.(واسه دیدن عکس بطور کامل روش کلیک کنید)

 


برچسب‌ها: عاشقانه ها, گونل, عکس عاشقانه, عشق عشق عشق

تاريخ : شنبه ۱۳٩۱/۱٢/٥ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | نويسنده : IRANO2

هوا سرد است.بسیار سرد.اما در اردوگاه کار اجباری نازی ها در سال ۱۹۴۲چنین روز

تاریک زمستانی با روزهای دیگر تفاوتی ندارد.با لباس های کهنه و نازک ایستاده ام و

می لرزم.نمی توانم باور کنم که چنین کابوسی در حال وقوع است.من فقط یک پسر کم

سن و سال هستم.باید با دوستانم بازی می کردم،به مدرسه می رفتم،به فکر آینده می

بودم که بزرگ شده و تشکیل خانواده دهم،من برای خودم خانواده داشتم.اما تمام این

رویاها مخصوص انسان های زنده است که من قرار نیست جزء آن ها باشم.من تقریبا

مرده ام.یعنی از وقتی که از خانه ام دور شده و همراه با هزاران اسیر دیگر به این جا آورده

شده ام،مرده ام.آیا فردا هنوز زنده خواهم بود؟آیا امشب مرا به اتاق گاز می برند؟

کنار حصاری از سیم های خاردار جلو و عقب می رفتم تا بدن ضعیف و لاغر خود را گرم

نگه دارم.گرسنه هستم.اما تا آن جایی که یاد دارم همواره گرسنه بوده

ام.غذاهای خوشمزه یک رویا شده اند.هر روز که زندانیان بیش تری ناپدید می شوند و

گذشته های خوب همانند یک خواب یا رویای شیرین به نظر می رسند،من بیش از پیش

در یأس و ناامیدی فرو می روم.

ناگهان متوجه ی دختر جوانی در آن سوی سیم های خاردار می شوم.او می ایستد و با

چشمان غمگین خود به من نگاه می کند.چشم هایی که گویی می گویند که او درک

می کندو هم چنین این که او نمی تواند درک کند چرا من این جا هستم.دوست دارم

صورت خود را برگردانم.از این که این غریبه مرا در چنین وضعی ببیند،به طرز عجیبی

خجالت می کشم،اما در عین حال نمی توانم نگاهم را از نگاهش برگیرم.

سپس او دست در جیب کرده و یک سیب قرمز را بیرون می کشد.یک سیب قرمز زیبا و

براق.چند وقت از آخرین باری که سیب دیده بودم می گذشت!او با احتیاط نگاهی به چپ

و راست می اندازد و سپس پیروزمندانه سیب را به این طرف حصار پرتاب می کند.با

سرعت می دوم و سیب را از روی زمین بمی دارم و در میان انگشتان یخ زده خود می

گیرم.در دنیای مرگ خود،این سیب تجلی زندگی و عشق است.وقتی دوباره بالا را نگاه

می کنم،دور شدن دختر را می بینم.

روز بعد نمی توانم جلوی خود را بگیرم.در همان زمان به همان نقطه از حصار کشیده می

شوم.آیا دیوانه ام که می پندارم او باز هم خواهد آمد؟البته.اما در این جا هر بارقه ی

کوچکی از امید هم دست آویز می شود.او به من امید داده است و من باید به آن بیاویزم.

و دوباره او می آید.و دوباره برایم سیب می آورد.دوباره آن را همراه با همان لبخند شیرین

بالای حصار پرتاب می کند.

این بار آن را در هوا می گیرم و بالا نگه می دارم تا او هم ببیند.چشمانش می

درخشد.آیا دلش به حال من می سوزد؟شاید.به هر حال من که اهمیتی نمی

دهم.خوشحالم از این که می توانم به او خیره بشوم.و برای اولین بار پس از مدت های

طولانی،احساس می کنم که قلبم به هیجان در آمده است.

به مدت هفت ماه،این ملاقات ها ادامه می یابد.گاهی اوقات کلماتی را هم رد و بدل می

کنیم و گاهی اوقات فقط یک سیب است.این فرشته ی آسمانی بیش از این که شکم

گرسنه ی مرا تغذیه کند،روحم را تغذیه می کند.می دانم که من نیز او را به نوعی تغذیه

می کنم.

یک روز خبر وحشتناکی را می شنوم.آن ها قصد دارند ما را به یک اردوگاه دیگر منتقل

کنند.این برای من یعنی پایان.و قطعا به معنای پایان برای من و دوستم خواهد بود.

روز بعد،وقتی به او سلام می کنم،قلبم می شکند و نمی توانم آن چنان که باید صحبت

کنم:«فردا برای من سیب نیاور.مرا به اردوگاه دیگری می برند.ما هرگز دوباره یکدیگر را

نخواهیم دید.»قبل از آن که کنترل خود را به طور کلی از دست بدهم برمی گردم و دوان

دوان از کنار حصار دور می شوم.قادر نیستم به عقب نگاه کنم.اگر روی به سوی او

برگردانمواو مرا با اشک های روان بر روی صورتم خواهد دید.

ماه ها می گذرد و کابوس ادامه می یابد.اما خاطره ی آن دختر،تحمل مرا در برابر

رنج،ترس و ناامیدی بالاتر برده است.بارها و بارها،صورت او را در ذهن خود مجسم کرده و

کلمات شیرین او و طعم آن سیب ها را به خاطر می آورم.

و سپس یک روز،ناگهان کابوس به پایان می رسد.جنگ تمام شده است.آن دسته از ما

که زنده مانده ایم،آزاد می شویم.تمام آنچه برایم با ارزش بوده اند را از دست داده

ام.حتی خانواده ام را.اما هنوز خاطره ی آن دختر را در قلبم نگه داشته ام،خاطره ای که

به من جانی دوباره بخشید تا برای آغاز یک زندگی جدید راهی آمریکا شوم.

سال ها می گذرد.سال ۱۹۵۷ است.من در نیویورک زندگی می کنم.یکی از دوستانم مرا

متقاعد می کند تا به دیدن خانمی از دوستانش بروم که هیچ آشنایی قبلی با او

ندارم.خوشبختانه من هم قبول می کنم.او خانم محترمی به نام روما است.او نیز همانند

من یک مهاجر است،پس در نهایت یک وجه اشتراک داریم.

روما با همان نرمی مخصوص مهاجران جنگی سوال هایی را درباره ی آن سال ها از من

می پرسد:«شما در طول جنگ کجا بودید؟»

پاسخ می دهم:«در اردوگاه آلمانی ها.»

نگاه روما به دور دست ها پرواز می کندو گویی مطلبی دردناک اما شیرین را به خاطر می

آورد.

می پرسم:«چیزی شده است؟»

روما با صدایی که ناگهان بسیار نرم شده است می گوید:«به مطلبی درباره ی گذشته

می اندیشم،هرمان،می دانید،وقتی یک دختر جوان بودم،نزدیک یکی از همین اردوگاه ها

زندگی می کردم.پسرکی آن جا بود،یک زندانی،برای مدت های طولانی من هر روز به

دیدن او می رفتم.به خاطر دارم که برایش سیب می بردم.سیب را از روی حصار برایش

پرتاب می کردم و او نیز خیلی خوشحال می شد.»

روما آه عمیقی کشید و ادامه داد:«احساسی که به هم داشتیم وصف شدنی نیست در

هر حال،هر دو نفرمان جوان بودیم و فقط می توانستیم چند کلمه ی کوتاه با هم رد و

بدل کنیم_اما به جرأت می توانم بگویم که عشق بر روابط ما حاکم بود.فکر می کنم که او

هم همانند عده ی زیادی کشته شده است.اما من نمی توانم این فکر را تحمل

کنم،بنابراین سعی می کنم همه چیز را همانند آن چند ماه که یکدیگر را می دیدیم به

خاطر بیاورم.»

در حالی که ضربان قلبم تا حد انفجار بالا رفته است،مستقیما به روما نگاه کرده و می

پرسم:«و آیا یک روز آن پسر به تو گفت که فردا برایم سیب نیاور.مرا به اردوگاه دیگر

خواهند برد؟»

روما به صدای لرزانی گفت:«چرا،بله،اما هرمان،چه طور ممکن است این را بدانی؟»

من دستان او را می گیرم و پاسخ می دهم:«چون من همان پسر جوان هستم،روما.»

برای مدتی طولانی سکوت حکم فرما می شود.نمی توانیم از یکدیگر چشم برداریم.به

محض کنار رفتن پرده ی زمان،پشت چشمان یکدیگر روح آشنایی را می بینیم،همان

دوست عزیزی که زمانی بسیار دوستش داشتیم.کسی که عاشقش بوده و همواره به

یاد او بوده ایم.

بالاخره من گفتم:«ببین روما.یک بار از تو جدا شدم و نمی خواهم دوباره تو را از دست

بدهم.حالا من آزادم و می خواهم تا ابد در کنار هم باشیم.عزیزم،با من ازدواج می

کنی؟»

برقی آشنا در چشمان او می بینم.او می گوید:«بله.با تو ازدواج می کنم.»

کاری که مدت ها آرزویش را داشتیم،اما حصاری از سیم های خاردار مانع شده

بودند.اکنون دیگر هیچ مانعی بر سر راه مان نیست.

حال چهل سال از زمانی که روما را دوباره یافتم،می گذرد.تقدیر یک بار ما را هنگام جنگ

به هم نزدیک کرد تا بارقه ی امید را به من نشان دهد و پیوند کنونی ما هم نشانی از

قدرت لایزال اوست.

در روز عشق سال ۱۹۹۶ روما را به برنامه ی تلویزیونی اپرا وینفری آوردم تا از طریق این

رسانه ی ملی از او تقدیر کنم.می خواهم در برابر میلیون ها نفر به او بگویم که هر روز

چه احساسی در قلب خود دارم:

«عزیزم،تو مرا در اردوگاه کار اجباری زمانی که گرسنه بودم،تغذیه کردی.و من هنوز هم

گرسنه ام.گرسنه ی آنچه که هرگز از آن سیر نمی شوم:من گرسنه ی عشق توام.»


برچسب‌ها: گونل, عاشقانه های شاملو, داستان کوتاه عاشقانه, عشق عشق عشق