عشق + عشق

Love + Love

ایرج قادری در گذشت
نويسنده : IRANO2 - ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٧
 

 

ایرج قادری

ایرج قادری، بازیگر، تهیه‌کننده و کارگردان نامدار سینمای ایران، در ۷۷ سالگی در تهران

گذشت. او به دلیل ابتلا به سرطان ریه از چندی پیش در بیمارستان بستری بود. آخرین

فیلم قادری هنوز به اکران درنیامده است.

ایرج قادری، بازیگر، تهیه‌کننده و کارگردان سینمای ایران، صبح روز یکشنبه (۱۷

اردیبهشت / ۶ مه) در بیمارستانی در تهران درگذشت. خبرگزاری دانشجویان ایران،

ایسنا، ساعاتی پس از انتشار خبر مرگ ایرج قادری، از خاکسپاری او در "بهشت بی‌بی

سکینه" کرج خبر داد. ایرج قادری به دلیل ابتلا به سرطان ریه در ماه‌های اخیر چندین بار

در بیمارستان بستری شده بود.

ایرج قادری متولد سال ۱۳۱۴، کار در سینمای ایران را در بیست‌سالگی آغاز کرد. او در

سال ۱۳۳۴ با ایفای نقش در فیلم "چهارراه حوادث" به کارگردانی ساموئل خاچیکیان وارد

این عرصه هنری شد و ۷ سال پس از این تاریخ و پس از‎ ایفای نقش در فیلم‌های

مختلف، در سال ۱۳۴۱ شرکت سینمایی "پانوراما" را تأسیس کرد.

قادری در سال ۱۳۴۵ پس از تجربه‌ی بازیگری و تهیه‌کنندگی‌ فیلم‌هایش وارد عرصه

فیلم‌‌سازی شد و درام لیلاج را که خود نوشته بود کارگردانی کرد. او کارگردانی فیلم‌هایی

چون "قلب‌ها می‌تپد"، "سکه شانس" و "اتل متل توتوله" در قبل از انقلاب ۱۳۵۷ را در

کارنامه خود دارد.

ایرج قادری پس از انقلاب و تجربه‌ی ساخت دو فیلم نه چندان شناخته‌شده‌ی "دادا" و

برزخی‌ها"، در سال ۱۳۶۳با فیلم خوش‌ساخت "تاراج" دوباره بر پرده‌ی سینماهای ایران

ظاهر شد.

او پس از این تاریخ، فعالیت هنری خود در عرصه کارگردانی را با آثاری چون ‎"می‌خواهم

زنده بمانم"، "سام و نرگس" و "پنجه در خاک" ادامه داد و کارنامه‌‌ای پربار در تاریخ ۵۷

ساله‌ی فعالیت خود بر جای گذاشت. آخرین فیلم او با نام "شبکه" هنوز در سینماهای

ایران به نمایش درنیامده است.

ایرج قادری که چهار سال گذشته را با بیماری سرطان ریه دست‌وپنجه نرم می‌کرد،

چندان محبوب مسئولان سینمای جمهوری اسلامی نبود.

تهمینه اطمینان مقدم، همسر ایرج قادری، ده روز پیش از مرگ او در گفت‌وگو با سایت

"روزنامه ایران" ضمن‎ انتقاد از مسئولانی که اعلام کرده بودند هزینه‌های درمان ایرج

قادری را هرچقدر هم که باشد پرداخت می‌کنند، گفته بود: «اگر می‌خواستند زودتر از

اینها و در طی این چهار سالی که ایرج با سرطان دست‌وپنجه نرم می‌کند، به ما کمک

می‌کردند.»

ایرج قادری روز یکشنبه، بدون اعلام عمومی، در جمع خانواده و دوستانش به خاک

سپرده شد.

 

ایرج قادری

 

جوانی ایرج قادری

 

ایرج قادری


 
 
امتحان عشق
نويسنده : IRANO2 - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳
 

روزی که حمید از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسیمگی آن را

پذیرفتم. یافتن همسری مانند حمید با شرایط او شانسی بود که همیشه به

سراغ من نمی آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر

پاک و نجیبی مانند حمید را پیدا کنم.

"حمید مرد زندگی است و میتواند در سخت ترین شرایط زندگی همدم و همراه

خوبی برای سفر زندگی باشد!" این عین جمله‌ای بود که پدرم بعد از چند روز

تحقیق در مورد حمید به من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعی و با رعایت

تمام آداب و  رسوم سنتی من و حمید به عقد یکدیگر در آمدیم و زندگی مشترک

خود را شروع کردیم . حمید با من بسیار محبت آمیز رفتار می کرد و هر وقت

مرا صدا می زد از القاب " نازنین " و " جانم " و " عزیزم " و " عشقم " و …

استفاده می کرد و تمام سعی خود را به کار می برد که در حد وسع و توان خود

همه خواهشهای مرا بر آورده سازد . همان ماههای اول ازدواج نیمه شب یکی

از روزهای تعطیل از او شیرینی تازه خواستم و حمید تمام شهر را زیر و رو کرد

و حتی یکی از دوستان قنادش را از خواب بیدار کرد ودر عرض چند ساعت تازه

ترین شیرینی قابل تصور را فراهم ساخت .

حمید به راستی عاشق و شیفته من بود و من از اینکه توانسته بودم به راحتی

و بدون هیچ زحمتی چنین شیفته شوریده ای را به عنوان همسر انتخاب کنم در

پوست خود نمی گنجیدم . هر شب که از سر کار به منزل برمی گشت برای

آنکه مطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را امتحان می کردم

. یک روز از او می خواستم ظرفهای نشسته شب گذشته را بشوید و روز دیگر

از او می خواستم که مرا به گرانترین رستوران شهر ببرد . روز دیگر از او تقاضا

می کردم که کار خود را نیمه رها کرده و مرخصی نصف روز بگیرد و خودش را

به مهمانی یکی از دوستان من برساند و روز دیگر خودم را به مریضی میزدم واز

او میخواستم در منزل بماند و مواظب من باشد .

حمید همه این کارها را بدون هیچ اعتراضی انجام می داد . او آنقدر مطیع و رام

بود که کم کم یادم رفت حمید به عنوان یک انسان بالقوه می تواند وحشی و بی

رحم هم باشد . حتی یک روز در یک جمع فامیلی نتوانستم فکر درونم را پنهان

کنم و در حضور جمع با خنده گفتم که " حمید خر خودم است و هر چه بگویم

گوش می کند . "

صورت سرخ و چشمان شرمنده حمید نشان داد که او از این جمله من ناراحت

شده است اما با همه اینها هیچ نگفت و بلا فاصله با مهارت مسیر صحبت را

عوض کرد .

شب که منزل خود برگشتیم حمید در اعتراض به حرف من جمله ای گفت که

آن شب درست و حسابی معنایش را نفهمیدم ولی به هر حال با معذرت

خواهی وگفتن اینکه یک شوخی ساده بود قضیه را به فراموشی سپردم . آن

شب حمید گفت : " عشق موجود حساسی است واز اینکه کسی به او شک

گند و مهمتر از اینکه کسی او راامتحان کند بدش می آید . "

کم کم این فکر به مخیله ام افتاد که حمید در عشق و مهمتر از همه در زندگی

موجودی بی عرضه و بی خاصیت است ومن موجودی بسیار برتر و والاتر از او

هستم . حتی گاهی اوقات به این فکر می افتادم که شاید اگر کمی دندان وی

جگر می گذاشتم و به حمید " بله " نمی گفتم حتما مرد بهتری نصیبم می شد

و زندگی باشکوهتری داشتم . احساس قربانی بودن و حیف بودن به تدریج بر

من قالب شد و کار به جایی رسید که هر چه حمید بیشتر نازم را می کشید و

بیشتر برای برآوردن آرزوهایم تلاش می کرد در نظرم خوارتر و حقیرتر می شد .

کار به جایی رسید که دیگر صبحها برای بدرقه اش از خواب بیدار نمی شدم

وشبها برایش شام نمی پختم و به او دستور می دادم که از رستوران سفارش

شام دهد .

حمید همه این بی احترامی ها و بی حرمتی ها را تحمل می کرد و هنوز هم

قربان صدقه ام می رفت . بخصوص در کنار فامیل مرا در کنارم می نشاند و به

ظاهر چنان می نمود که از من حساب می برد . همه زنها و دختر های فامیل به

این عشق شور انگیز حمید غبطه می خوردند و من مغرورتر از همیشه او را از

خود می راندم و با لحنی ناخوش آیند در مقابل جمع با او سخن می گفتم .

بالاخره من باردار شدم و یک دختر و پسر دوقلو به دنیا آوردم . دخترک شباهت

عجیبی به حمید و پسرک شباهت غریبی به من داشت . دوران بار داری ودو

سال بعد از آن هیکل و اندام مرا به کلی تغییر داد و چهار چوب بدن من دیگر آن

ظرافت وجذابیت زمان دختری را از دست داده بود و من فقط حمید را مسبب

این اتفاقات میدانستم . به هر حال اگر حمید به خواستگاریم نمی آمد من می

توانستم مدت بیشتری زیبایی و جذابیت زمان جوانی را حفظ کنم .

ورود بچه ها به زندگی ما رنگ و روی دیگری داد. حمید هر دو فرزندش را به

شدت دوست داشت ولی بی اختیار برای دخترک نگران تر بود. روزی دلیل این

نگرانی را از حمید پرسیدم و او بالبخند تلخی گفت: "تربیت دختر مهمتر از پسر

است و دختران آسیب پذیرتر از پسران هستند."

اما من این توضیح را قبول نکردم و گفتم که دلیل این محبت بیش از اندازه

شباهت بیش از اندازه دخترک به اوست . بعد برایش گفتم که فکر نمی کرد که

از بطن زن والا و برجسته ای مانند من صاحب فرزندی شبیه خودش شود .

حمید مدتها به این جمله من خندید ولی با این همه ذره ای از حالت تسلیم و

عشق بی قید وشرطش نسبت به من کم نشده بود . هرچه شوریدگی و شور

و عشق حمید نسبت به من و بچه هایش بیشتر می شد جسارت وزیاده روی

من در امتحان گرفتن از عشق حمید بیشتر می شد . دیگر مطمئن بودم که

حمید به خاطر بچه ها هم که شده مرا رها نخواهد کرد . شعاع بی حرمتی ها

و بی احترامی هایم را نسبت به عشق و شوریدگی اش بیشتر کردم و وقتی او

در مقابل بی اعتنائی ها و بی حرمتی های من سکوت می کرد و کوتاه می آمد

احساس قدرت و بزرگی می کردم و حس قربانی شدن در من بیشتر تقویت می

شد.

اما همه این تصورات در یک مهمانی خانوادگی ناگهان به باد رفت و من در آن

شب به جنبه ای از شخصیت حمید روبرو شدم که هرگز فکر نمی کردم در

وجودش باشد . پسر عموِیم بعد از مدتها از خارج بازگشته بود و همه فامیل به

مناسبت بازگشت او به کشور در مهمانی باشکوهی شرکت کرده بودند . من به

اصرار از حمید خواستم تا هدیه ای گرانقیمت تهیه کند و بعد در حالی که هر دو

بچه را در آغوش او انداخته بودم او را در مجلس به حال خود رها کردم و مانند

دختران مجرد به سراغ پسر عمو رفتم و از او خواستم تا از خارج و آینده اش در

کشور صحبت کند . در حال صحبتها ودر حالی که حمید در اتاق برای آرام کردن

بچه ها راه می‌رفت پسر عمو با لبخندی که معمولا خارج رفته ها دارند با اشاره

به من گفت که : " اگر دختر عمو ازدواج نمی‌کرد حتما از او خواستگاری

می‌کردم وزندگی با شکوهی را با او شروع می‌کردم."

بدون توجه به این که چقدر جمله من می تواند زشت و تکان دهنده باشد

بلافاصله پاسخ دادم: " افسوس که دیر شد و من گرفتار موجود بی عرضه ای

مثل حمید شدم . چه کنم که دوتا بچه دارم."

جمله ی من آن قدر بی‌شرمانه و توهین آمیز بود که سکوتی سهمگین بر

مجلس حاکم شد و همه نگاهها به سوی حمید برگشت . حمید مردی که

همیشه برای من سمبول بی‌عرضگی و تسلیم بود ناگهان چهره اش دگرگون

شد. شانه‌هایش به سمت عقب رفت سر اش را بلند کرد وبا نگاهی که دیگر آن

نگاه حمید عاشق و شوریده نبودخطاب به من گفت : " هنوز دیر نشده نکبت

خانم ! تو از الان آزادی تا هر غلطی که می خواهی بکنی ! نگران بچه ها هم

نباش چون دیگر آنها متعلق به تو نیستند ! "

حمید این را گفت و بچه ها را در آغوش گرفت و رفت . پسر عمویم از سویی به

خاطر گفتنداین جمله سرزنشم کرد واز سوی دیگر از اینکه همسرم اینقدر کم

ظرفیت است مرا تحقیرنمود . او گفت اینجور گفتگو ها در فرهنگ خارجی ها

بسیار مرسوم و جاافتاده است و همسر یک زن باشخصیت وجاافتاده ای مثل

من نباید فردی چنین کم ظرفیت باشد . اما من همانجا فهمیده بودم که برای

آخرین بار عشق زندگیم را امتحان کرده ام .اینباردر این امتحان شکست خورده

بودم . 

بلافاصله به منزل برگشتم ولی اثری از حمید ندیدم . روز بعد به شرکت حمید

رفتم ولی گفتند که تلفنی به مدت یک ماه در خواست مرخصی اضطراری کرده

و به مسافرت رفته است . به بانک رفتم و فهمیدم که تمام پولهای پس اندازش

را از بانک بیرون کشیده و حسابش را بسته است .

وقتی آخر روز به منزل آمدم فهمیدم که حمید در غیاب من به منزل آمده و

وسایل خود و بچه ها را جمع و جور کرده ورفته است . به هر جا سر زدم دیگر

اثری از حمید پیدا نکردم . او با بچه ها آب شده بود و به زمین رفته بود . هیچ

کس ا زاو سراغی نداشت واین برای من شوک روحی بزرگ بود .فکر کردم که

حمید شوخی می کند و چند روز بعد به خانه برمی گردد. اما بعد از گذشت یک

ماه واز فهمیدن اینکه دیگر حمید به شرکت مراجعه نموده و به صورت رسمی

از شرکت استعفا داده و برای همیشه کار قبلی خود را رهاکرده تمام امید هایم

مبدل به یاس شد و فهمیدم که اینبار بزرگترین خطای زندگیم را مرتکب شده ام.

دو ماه بعد وکیل حمید نامه ای به من داد . به خط حمید در آن نوشته شده بود

که اگر طالب طلاق هستم او حرفی ندارد و وکیل او در این امر اختیار کامل را

داراست واگر هم می خواهم همسر او باقی بمانم به اختیار خودم است و در

آنصورت می توانم حقوق و نفقه را ماهانه تا آخر عمر از وکیلش دریافت کنم .

حمید نوشته بود : " وقتی انسان آنقدر جسارت پیدا می کند که به عشقش

توهین کند وآنرا مورد آزمون قرار دهد باید در مقابل جرات و تحمل امتحان

متقابلی از سوی عشق را داشته باشد . اوکه هنوز دوستت دارد ! حمید ! "

وکیل حمید را به دادگاه کشاندم و از او خواستم آدرس محل سکونت حمید ویا

لااقل بچه ها را در اختیارم قرار دهد و او با مدرک ثابت کرد که حمید قبل از ترک

کشور به صورت رسمی تمام اختیارات قانونیش را به او سپرده و به صورت

یکطرفه با تلفن با او تماس می گیرد .

سه ماه از ماجرای مهمانی پسر عمو گذشته بود وهنوز هیچ اثری از حمید پیدا

نکرده بودم. شبها بی اختیار خواب حمید و بچه ها را می دیدم و بعضی اوقات با

خود می گفتم او با دو بچه کوچک تنها چه می کند و بعد به یادحرفهای او می

افتادم که می گفت : " انسان باید آنقدر قوی و مستقل باشد که بتواند همیشه

از نقطه صفر و از بدترین شرایط شروع کند و امیدوار و مصمم در کمترین زمان

ممکن خود را به سطح متوسط زندگی برساند . فقط بعد از اثبات این لیاقت

است که انسان حق دارد خود را یک انسان بالغ و مستقل اعلام کند . "

شش ماه در تنهایی گذشت . من درخواست جدایی از حمید را قبول نکردم و به

وکیلش گفتم که تا آخر عمر خود را همسر او می دانم . هر چند دیگر لیاقت

عنوان همسری اش را ندارم . حمید نیز در مقابل آخر هر ماه مبلغ زیادی را به

عنوان نفقه به حساب بانکی ام می ریخت . تعجب می کردم که او اینقدر زیاد

برای من پول بفرستد . در دلم لیاقت و جسارت و توانایی همسرم را تحسین

می کردم که ای کاش می توانستم با او دوباره زندگی مشترک داشته باشم .

پسر عموی خارج رفته ام دوباره هوس دیار فرنگ کرد در شب مهمانی بدرقه

دوباره خاطره مهمانی ورود او زنده شد و پسر عمو اینبار با احترام و بزرگی از

او یاد می کرد . پسر عمو هنوز برای تامین مخارجش در خارج از کشور وابسته

به عمو جان بود و اینکه حمید توانسته بود با دو بچه کوچک در آنجا بلافاصله کار

پیدا کند حتی پول به ایران بفرستدباعث شده بود که همه پسر عمو را به عنوان

موجودی وابسته و حقیر نگاه کنند . پسر عمو برای اینکه قدری از محبوبیت

حمید در جمع بکاهد خطاب به من گفت : " دختر عمو اگر الان درخواست طلاق

کنی باز هم نمی توانم تو را به همسری خود بپذیرم . اینکه توانستی چند سال

با این مرد وحشی و سنگدل سر کنی خود نشاندهنده این است که شایسته

زندگی بامن نیستی ! "

و من مغرور و مسمم در مقابل جمع سرم را بلند کردم و گفتم: "حمید هنوز

همسر من است و من به داشتن چنین مرد با اراده و استوار افتخار می‌کنم. او

دارد مرا امتحان می‌کند و به محض اینکه بفهمد دیگر طاقت امتحان را ندارم سر

و کله اش پیدا می‌شود. اگر یک بار دیگر مرد مرا وحشی و سنگدل بخوانی

مطمئن باش تو را به آتش می کشم و دودمانت را به باد می دهم!"

پسر عمو دیگر با من حرف نزد . عمو جان و فامیل هم مرا طرد کردند و افسرده

تر و غمگین تر از گذشته اما راحت وآسوده به منزل خودم باز گشتم . منزلی که

دیگر اثری از گرمای وجود حمید وبچه ها نبود . اما با همه اینها احساس خوبی

داشتم . اولین بار بود که در مقابل جمع فامیل از حمید دفاع می کردم .و او را

برتر و بالاتر از خودم می شمردم واین باعث شده بود تا احساس اشتیاق

عجیبی نسبت به او در دلم زنده شود . برای اولین بار احساس کردم که در حق

حمید وعشق پاکش کوتاهی کرده ام وهرگز نتوانستم ذره ای از شوریدگی او

را درک کنم . ساعتها در تنهایی گریستم و در خلوت تنهایی ار خدا خواستم تا او

را به من از گرداند. دیگر اشتهایم را به غذا ازدست داده بودم و دچار بیماری

روحی و عصبی شده بودم. از همه بدم می‌آمد و می‌خواستم تنها باشم.

سرانجام دیگر طاقتم طاق شد و تصمیم به اعتصاب غذا گرفتم. نامه‌ای به

حمید نوشتم و از او به خاطر بی‌وفایی و بی‌مهری‌هایم تقاضای عفو نمودم. از

او خواستم تا یک فرصت دیگر در اختیارم قرار دهد تا محبت‌های او را جبران کنم

و برایش نوشتم که لحظه نوشتن این نامه تا دیدن اش دیگر لب به غذا نخواهم

زد و منتظر خواهم ماند تا با او غذا بخورم. نامه را به آدرس وکیل حمید پست

کردم. سپس به منزل بازگشتم. و عکس مشترک حمید و بچه‌ها را روی قلبم

گذاشتم و در بستر خوابیدم. ده روز از اعتصاب غذایم گذشت. ضعف شدیدی بر

وجودم غالب شد اما با این وجود فقط به نوشیدن آب اکتفا کردم وچشم انظار به

ورورد حمید و بچه‌ها چشم به در دوختم. بیست روز بعد پدر و مادرم به سراغ

من آمدند وبه زور مرا به دکتر بردند و در بیمارستان بستری کردند . اما از

بیمارستان فرار کردم و به منزل آمدم وخود را در اتاق زندانی کردم و اعتصاب

غذای خود را ادامه دادم. به توصیه پزشک مرا به حال خود رها کردند. منتظر

ماندند تا خودم سر عقل بیایم. دکتر گفته بود تا اگر این فرصت را از من بگیرند به

احتمال زیاد روش خطرناک‌تری را برای خود کشی انتخاب خواهم کرد و همین

توصیه باعث شده بود تا همه خود را از صحنه خارج کنند.

روز سی ام اعتصاب غذا وکیل حمید از سوی او نامه ای آورد به این مضمون

که: "از من جدا شو و زندگی ایده آل وآرمانی ات را دوباره شروع کن. من با

خارج کردن خودم وبچه‌ها از زندگی ات این فرصت را در اختیارت گذاشتم. بی

جهت باز عشق مرا امتحان نکن و خودت را آزار نده. مطمئن باش که در این

امتحان شکست خواهی خورد و این بار جان خود را روی این خواهی گذاشت."

ولی من کوتاه نیامدم وبه اعتصاب غذایم ادامه دادم . به شدت ضعیف و ناتوان

شده بودم و تمام بدنم بوی بد و متعفنی می داد . چهره زیبایم متعفن و

وحشتناک شده بود و اندامم مانند اسکلت لاغر و استخوانی شده بود . مرگ را

به وضوح در مقابل خود می دیدم و با این وجود دست از اعتصاب بر نمی داشتم

. بله حمید حق داشت ومن باز داشتم عشق او را امتحان می کردم . اما با این

تفاوت که اینبار با آزمودن عشق او از عشق خودم هم امتحان می گرفتم .

چهل روز اعتصاب غذایم گذشت . شب چهلم خواب عجیبی دیدم . خواب دیدم

حمید و بچه‌ها در یک سانحه رانندگی کشته شده اند و من برای همیشه

فرصت جبران اشتباهات گذشته را از داده ام. صبح روز بعد دلم نمی‌خواست

چشمان ام را باز کنم واز خواب بیدار شوم ولی دستان خشن و زبری که روی

پیشانی ام کشیده می شد وموهایم را نوازش می داد بی اختیار وادارم کرد تا

چشم باز کنم.

خدای من! حمید کنار تخت من نشسته بود و با دستمال خیس در دهانم آب می

ریخت. نگاهم را به اطراف دوختم وفرزندانم را دیدم که کنارم روی تخت دراز

کشیده اند و خوابیده اند .اشک در چشمان ام حلقه بست. حمید لبخندی زد و

گفت: "اینبار هم در امتحان عشق تو شکست خوردم. نه!؟"



 
 
ایستگاه اتوبوس
نويسنده : IRANO2 - ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/۱/٥
 

اولین ملاقات٬ ایستگاه اتوبوس بود.

ساعت هشت صبح.  من و اون تنها.

نشسته بود روی نیکت چوبی و چشاش خط کشیده بود به اسفالت داغ خیابون.

سیر نگاش کردم. هیچ توجهی به دور و برش نداشت.

ترکیب صورت گرد و رنگ پریدش با ابروهای هلالی و چشمای سیاه یه ترکیب استثنایی

بود.  یه نقاشی منحصر به فرد.

غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثیر قرار داده بود.

اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شاید اون تموم می شد.

دیگه عادت کرده بودم.

دیدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم یه عادت لذت بخش رو پیدا کرده

بود. نمی دونم چرا اون روزای اول هیچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم.

شاید یه جور ترس از دست دادنش بود. شایدم نمی خواستم نقش یه مزاحم رو بازی

کنم. من به همین تماشای ساده راضی بودم.

دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگین با همون روسری بنفش بی حال و با

همون کیف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای همیشگی خودش می

نشست.  نمی دونم توی اون روزها اصلا منو دیده بود یا نه.

هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اینکه مبادا اون نیاد مثل خوره توی تنم می

افتاد. هیچوقت برای هیچ کس همچین احساس پر تشویش و در عین حال لذت بخشی

رو نداشتم.  حس حضور دختر روی اون نیمکت برای من پر بود از آرامش ... آرامش و

شاید چیزدیگه ای شبیه نیاز.

اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نیاز داشتم.

هفته ها گذشت و من در گذشت این هفته ها اون قدر تغییر کردم که شاید خودمم باور

نمی کردم.  دیگه رفتنم به ایستگاه مثل همیشه نبود.

مثل دیوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجیبی روحم رو اسیر خودش

کرده بود.   دیگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود.

بی خوابی شبها و سیگار های پی در پی.

خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن یا نیامدن او تموم شب هامو پر کرده بود.

نمی دونم چرا و چطور به این روز افتادم.

فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اینو همه به من گوشزد می کردن.

یه روز صبح وسوسه عجیبی به دلم افتاد که اون روز به ایستگاه نرم.

شاید می خواستم با خودم لجبازی کنم و شاید ... نمی دونم.

اون روز صدای تیک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبیده می شد و مدام انگشتام

شقیقه های داغمو فشارمی داد.  نمی تونستم.

دو دقیقه مونده به ساعت هشت دیوانه وار بدون پوشیدن لباس مناسب و بدون اینکه

حتی کیفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بیرون و به سمت ایستگاه رفتم.

از دور اتوبوس رو دیدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت

سرش به جا گذاشت.

من ... درست مثل یک دونده استقامت که در آخرین لحظه از رسیدن به خط پایان جا می

مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خیره مردم با

چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم.

حس می کردم برای همیشه اونو از دست دادم.

کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت. از خودم و غرورم بدم می اومد.

با اینکه چیزی در اعماق دلم به من امید می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون

نیمکت کنار هم می نشینید و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت

داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم این احساس دلتنگی عجیب

رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم.

بلند شدم و ایستادم.

در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هیچی برام مهم نبود جز دیدن اون.

درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در

عذاب این روز نکبت وار توی قفس تنهایی خودم اسیر بشم تصویری مبهم از پشت

خیسی چشمام منو وادار به ایستادن کرد.

طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نیمکت

ایستگاه اتوبوس شکل گرفته بود.

دقیق که نگاه کردم دیدمش.

خودش بود.

انگار تمام راه رو دویده بود.

داشت به من نگاه می کرد.

نفس نفس می زد و گونه های لطیفش گل انداخته بود.

زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست

روبروی چشم های بی نظیرش قرار گرفته بود.

دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پیشونیشو گرفته بود و لایه ای شبیه اشک

صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود.

نمی دونستم باید چی بگم که اون صمیمانه و گرم سکوت سنگین بینمونو شکست.

- شما هم دیر رسیدید؟

و من چی می تونستم بگم.

- درست مثل شما.

و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خندیدیم.

- مثه اینکه باید پیاده بریم.

و پیاده رفتیم ...

و هیچوقت تا اون موقع نمی دونستم پیاده رفتن اینقدر خوب باشه.

 

عشق ساده


 
 
عشق + عشق
نويسنده : IRANO2 - ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/۱
 

عید را بهانه میکنیم (دروغه داریم بی وفایی خودمون رو سرپوش میزاریم)

تا به خوبانی که دوستشان داریم سلامی

بدهیم ، نام نیکتان در اندیشه ما (البته بهتره بگیم تو لینکستان وبلاگمون)

و مهر بزرگتان در قلب کوچک ماست.

سال جدید 1391 سال نهنگ مبارک باد

 

سال نو

 

سال نهنگ


 
 
عشق وبلاگ نویس
نويسنده : IRANO2 - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳
 

آخیش ، همه چیز فعلا تموم شد ، دیگه تنهای تنها شدم ، دیگه وقتی غصه میخورم

کسی نیست که ناراحت بشه و غصه بخوره ، چرا همه به من طور دیگه ای نگاه میکنند ،

حتی درختهای بلند این خیابان که به خیابان انقلاب ختم میشه ، چرا بهش گفتم

اونطرفی بره ! ، میتونست از همینجا هم بیاد ، بگذار عقب رو نگاهی کنم ، هنوز سر

جاش ایستاده بود و نگاهم میکرد ، چی بهم گفت ، گفت برو دنبالش ، محمد رضا کجا

رفت ، ولش کن ، بگذار بره ، دیگه هیچکس و نمیخوام ، اونم رفت که رفت ، اصلا امشب

خونه هم نمیرم ، میرم توی پارک میخوابم ، نه ، اینطوری که نمیشه ، دلم نمیخواد ، دل

اونم نمیخواد ، ولی باید اینکارو کنیم ، باید اینطوری نشون بدم ، باید دیگه هیچ امیدی

بینمون نباشه ، دو ماه دیگه که دیدمش درستش میکنم ، تا دو ماه دیگه من میمیرم ، نه

، یک ماه دیگه که مسیج ها شروع میشه دوباره زنده میشم ، زندگی تازه ، الان باید

چیکار کنم ( همینطور گیج و ویج توی خیابان راه میرفت ، اصلا نفهمید چه وقت از وسط

خیابان انقلاب گذشت ، چند بار نزدیک بود اتومبیل ها بهش برخورد کنند ، به یک خیابان

خلوت رسید و به دیوار سیمانی کثیفش تکیه داد ، حالش خیلی بد بود ، دنیا دور سرش

میچرخید ، مجبور شد بنشینه روی زمین ، تازه نشسته بود که بغضش ترکید و شروع به

گریه کردن کرده بود ، هرچه کرد دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد، در همین هنگام

تلفنش زنگ زد )

این محمد رضا هم دست بردار نیست ، میخوای بری برو دیگه کسی کاری باهات نداره،

حنما شبنم بهش زنگ زده گفته ، فقط اون میدونه حال من الان چطوریه ، بله محمد جان

، چیکار داری ؟ (( میخوام ببینمت کجایی )) نمیدونم ، ( سعی داشت گریه و ناراحتی رو

پنهان کنه ) (( بگو کجایی )) میام سر همون چهار راه انقلاب که توی ایستگاه نشسته

بودیم ، قدم برداشتن برام خیلی سخته ، حالا چطوری برم ، میرم ، شبنم هم ازم

خواست ، ولی انگار از دست دادن همه چیز و همه کس الان دیگه برام فرقی نمیکنه ،

سر چهارراه دیدمش ، براش دست تکون دادم ، اومد این طرف خیابان ، (( بریم خونه )) با

خنده گفتم من خودم میرم بابا چیزیم نیست که ، دلم نمیخواست از عمق دلم با خبر

باشه ، ( با اصرار سوار تاکسی شدیم ، از این تاکسی های ون بزرگ سبز ، عقب عقب

سمت چپ نشستم و محمد کنارم ، نمیدونم چرا دلم نمیخواست دوست شبنم رو دیگه

ببینم ، چون واقعا دیگه توان حرف زدن نداشتم ، میدونستم اگر ببینمش دوباره باید حرف

بزنم ، احتمالا با این ضربان قلب و افتادن فشار بیهوش میشدم و شاید هم میمردم ،

چهار راه اول چراغ قرمز بود و چند دقیقه ای منتظر شدیم ، توی چهار راه بعد دوباره

دیدمش ، شبنم منتظر تاکسی بود که سوار بشه ، تاکسی که ما در اون بودیم جا

نداشت، اشک توی چشمام جمع شد ) خدا کنه من رو اینطوری نبینه وگرنه امروز دیگه

تنهام نمیذاره و این موضوع به بعد موکول میشه ، خدارو شکر مثل اینکه ندید ، ( بعد از

چند دقیقه که گذشت به محمدرضا رو کرد و گفت ) من که حالم خوبه میخوای من تا

خونه تورو برسونم ، ( با سردی جواب داد و هیچکدوم دیگه حرفی نزدند تا میدان

فردوسی ، ناگهان محمد رضا گفت ) ((اینجا پیاده بشیم من توی این موبایل فروشی کار

دارم )) تا خواستم جواب بدم دیدم شبنم از همون مغازه بیرون اومد ، دلم میخواست

محمدرضا رو بزنم ، خیلی خودم رو کنترل کردم و هیچی نگفتم ، هم  خوشحال بودم که

یک بار دیگه دیدمش ، هم ناراحت از اینکه دوست من درک نمیکنه که باید فعلا ما دو نفر

از هم جدا بشیم ، چراغ قرمز بود و خوشبختانه میتونستم کمی دیگه نگاهش کنم ، اون

هم حال خوبی نداره ، دیدم تلفنش رو برداشت و گذاشت روی گوشش ، حتما داره به

دوستش زنگ میزنه ، خدا کنه دوستش زود برسه که شبنم زیاد اینجا منتظر نشه ، اون

هم از انتظار مثل من تنفر داره ، مخصوصا توی این شلوغی ، ( از میدان که گذشتیم در

طرف دیگه محمدرضا اصرار داشت که از تاکسی پیاده بشیم ، هرچی بهش اصرار کردم

قبول نکرد و پیاده شد ، منم سر جای خودم نشستم ، توی اون لحظه که داشت کرایه

من و خودش رو حساب میکرد فکر های بدی از ذهنم درباره محمد گذشت ، همینطور که

نگاهش میکردم گفتم ) چقدر این دوستم احمقانه داره فکر میکنه ، فکر میکنه کارش

درسته و میخواد به من لطف کنه ولی حالیش نیست که این جدایی خیلی برای زندگی

دو نفر ارزشمنده ،) ناگهان درب کشویی ماشین رو با تمام وجود بست و ماشین تکان

عجیبی خورد ، همه مسافر های ماشین برگشتند و با نگاهی توهین آمیز محمدرضا رو

تعقیب کردند ، تاکسی حرکت کرد ، تصمیم گرفتم دیگه موبایلم رو هم خاموش کنم ، دلم

نمیخواست دیگه با محمد هم حرف بزنم ، دوباره اشک از چشمانم ریخت ، داشتم تلفنم

رو خاموش میکردم که زنگ زد ، خودش بود ، شبنم، نمیتونم باهاش حرف بزنم ، خوب

منو میشناسه ، اگر حتی یک کلمه حرف بزنم امشب من رو تنها نمیگذاره ، دکمه قرمز رو

زدم و تلفن رو خاموش کردم ، از تاکسی که پیاده شدم بین فکر های پراکنده و شلوغ

گفتم نکنه شبنم کاری داشته ، نکنه دوستش نیومده باشه ، نکنه حالش بد شده باشه

، تلفنم رو روشن کردم به این امید که اگر زنگ زد فورا جواب بدم ، سعی میکنم مانع

ناراحتیم بشم و محکم حرف بزنم ، تلفن زنگ زد ، محمدرضا بود ، اصلا دلم نمیخواست

دیگه جواب بدم ، ولی زشت بود ، بعد از ده سال که با هم بودیم درست نبود جواب ندم

، گوشی رو برداشتم ، باز هم میخواست بدون من کجام ، دیگه بهش نگفتم ، جواب سر

بالا دادم و بدون اینکه گوشی رو قطع کنم از روی گوشم برداشتم و توی جیبم گذاشتم ،

چند دقیقه که گذشت تلفن قطع شده بود ، فهمیدم از امروز احتمالا دیگه دوستی بنام

محمدرضا نخواهم داشت ، اما توی اون شرایط اصلا برام مهم نبود حتی دوستی که ده

سال باهام بوده از دست بدم ، آدم وقتی چیزی با ارزش رو هرچند برای یک ماه از دست

میده دیگه براش فرقی نمیکنه خونه و زندگی و همه چیزش هم از دست بره ، گویی در

یک برهه زمانی عادت میکنه به از دست دادن و بدبختی، به هر حال محمدرضا هم تموم

شد، میدونم دیگه بهم زنگ نمیزنه ، منم با غروری که دارم دیگه هیچوقت این کار رو

نمیکنم ، پیاده از میدان امام حسین تا چهار راه شهدا رفتم ، نفهمیدم چطوری گذشت ،

ولی چشمانم همش به دنبال اون میگشت ، که شاید بار دیگه ببینمش ، توی اتوبوس و

تاکسی و خیابان و شلوغی ، هرکجا که جنبنده ای تکان میخورد نگاه میکردم ، با

چشمانی قرمز و افکاری پریشان ، اما نبود ، به چهار راه که رسیدم تصمیم گرفتم به

پارک شکوفه برم ، توی اون پارک ساعت های زیادی گذرانده بودیم ، ولی نه ، اونجا

نمیتونم پیداش کنم ، چون اونجا پر از پسر های بیکار بود ، اونجا نمیره ، منم که حوصله

خونه رفتن ندارم ، تصمیم گرفتم پیاده تا پارک سهند برم ، ساعت رو نگاه کردم ، از شش

بعد از ظهر گذشته بود و آفتاب هم در حال غروب ، برگشتم به چهارراه شهدا و با اتوبوس

به خانه رفتم ، در خانه سعی کردم خودم رو با کامپیوتر سرگرم کنم ، ولی حتی درون

مانیتور هم چهره اش را میدیدم ، از هر جای این خانه خاطره دارم ، روی مبل و صندلی

دنبالش میگردم ، ولی نیست ، هوا تقریبا تاریک شده بود ، شام رو در کنار خانواده با

بی میلی خوردم و به همه شب بخیر گفتم ، همین موقع بود که دوباره بغض کردم ، به

محض اینکه روی تختم دراز کشیدم شروع به اشک ریختن کردم ... _ خدایا چیکار کنم ،

من توان این دوری رو ندارم ، فقط تو میدونی دلیل این کار من رو ، الان داره چیکار میکنه

، من روم نمیشه بهش مسیج بزنم ، چون خودم اینکار رو کردم ، خدایا حالم اصلا خوب

نیست دارم دق میکنم ، امیدوارم اون یک مسیج بهم بزنه و در جواب بهش بگم قربونش

میرم و میمیرم براش ، بدونه که برای من خیلی سخته و دارم از غصه میمیرم ، بدونه که

دلم نمیخواد اینجوری باشیم ولی مجبورم ، ( نمیدونست چطور باید جلوی اشک

ریختنشو بگیره ، هر چند دقیقه یک بار به موبایلش نگاه میکرد و بعد سرش رو درون

بالش فرو میبرد و هق هق گریه میکرد ، نمیخواست صدای گریه کردنش رو کسی بشنوه

و جلب توجه کنه ، چند ساعتی اشک ریخت و وقتی مطمئن شد همه خوابیدن از تخت

بیرون اومد و جلوی پنجره ای که رو به خیابان بود ایستاد و به آسمان نگاه کرد ، با خدا

اینچونین سخن میگفت ) خدایا کار من درست بود مگه نه ؟  خدایا میدونی که من

دوستش دارم و جز اون هیچکس توی زندگیم نیست ، خدایا کمکش کن ، من کمک

نمیخوام ، هر اتقاقی برام بیفته مهم نیست ، دلم میخواد خوشبخت بشه ، خدایا کاری

کن که درسش و خوب بخونه ، عروسی کنه ، شوهر خوب قسمتش کن ، بچه های

خوب ، خدایا کاری کن که توی زندگیش چیزی کم نداشته باشه ، خدا جون حاضرم جون

منو بگیری ولی اون بتونه این دوری رو تحمل کنه ، اصلا خودم رو میکشم ، آره ، اگر بدونه

من مردم شاید راحت تر دوریمو قبول کنه ، ولی نه ، اینطوری نه ، اگر بفهمه خودم رو

کشتم حتما خودش رو میکشه ، نمیخوام اینطوری بشه ، من خوشبختیشو میخوام ،

خدایا کمکش کن ، یه زندگی خوب بهش بده ( ساعت تقریبا از دو گذشته بود که به تخت

خواب بازگشت ، آدمها متفاوت هستند ، خیلی از آدم ها در اوج ناراحتی آهنگ گوش

میدن ، بعضی از آدم ها میخوابن ، بعضی به آسمان نگاه میکنند ، بعضی کتاب میخوانند

، بعضی میوه میخورند ، ولی امیر علی قصه ما در اوج ناراحتی دوست داشت بنویسه ،

نه با قلم و کاغذ بلکه با کیبورد و کامپیوتر ، ولی امیرعلی در اون ساعت شب نمیتونست

صدای شیرین کیبورد رو در بیاره ، چون باعث بیدار شدن خانواده میشد ، پس کمی با

گوشی همراه نوشت ، اولش خواست برای شبنم مسیج بفرسته ، ولی وقتی صفحه

مسیج باز شد و آماده نوشتن شد ، فقط قطرات اشک بود که از چشمانش جاری شد ،

پس صفحه مسیج رو بست و صفحه نت یا نوشته را باز کرد ، و شروع به نوشتن کرد )

خوب بهتره از اول بنویسم ، راستی اولش چطوری شروع شد ، چطوری شروع کنم ،

نوشتنم بد نیست وقتی شروع کنم کلمه ها و جمله ها خودشون سر جایی که باید ،

قرار میگیرند ،

اولش همه چیز از یک وبلاگ شروع شد ، من تازه وبلاگ نویس شده بودم ، یک سال بود

که وبلاگ داشتم و دختر خانمی به طور کاملا اتفاقی از موتور جستجوی گوگل وارد وبلاگ

عاشقانه من شد ، نوشته های من اکثرش مال من نبودن و از جاهای مختلف کپی کرده

بودم ، کنجکاوی دختر خانم باعث شد که آی دی من رو در یاهو مسنجر اد کنه که بعدا

باهام حرف بزنه ، منم بعد از یک سال کاملا برام عادی بود ، چون بیش از چهارصد نفر

این کار رو کرده بودند و با بیشتر اون نفرات حداقل یک بار حرف زده بودم، بعد از چند بار

که برام پیغام گذاشته بود باهم حرف زدیم ، از همون جمله های اول احساس کردم با

همه فرق داره ، جمله ها و کلماتش به دلم مینشست ، پس اولش همه چیز با یک

احساس شروع شد ، احساس متفاوت بودن ، بعد از روز اول چند بار دیگه باهم چت

کردیم ، به صحبت ها و حرفاش علاقه مند شدم و باهم قرار میگذاشتیم که سر ساعتی

هردو یاهومسنجر رو باز کنیم ، اکثر اوغات ساعت پنج بعد از ظهر قرار میگذاشتیم ،

احساس کردم دوست دارم باهاش حرف بزنم ، ولی یک روز دیر کرد، وقتی اومد سلام

کرد ، با ناراحتی جوابش رو دادم و خیلی زود دلیلش رو فهمید و معذرت خواهی کرد ،

برای اینکه دیگه این موضوع تکرار نشه ازش شماره خواستم ، نه برای گفت گو ، بلکه

چون بتونم بیشتر و راحت تر باهاش قرار بگذارم ، ولی بهم نداد ، توی دلم کلی بهش

ناسزا گفتم ، دختره بیشعور اصلا نمیفهمه کوچیکتر هستش و من غرور دارم ، فکر نکرده

میگه نمیدم ، اصلا دیگه هیچوقت ازش شماره نمیخوام ، ولی بعد از چند وقت بدون اینکه

فکر کنم باز ازش شماره خواستم ، اینبار برای گفت و گو ، اصرار داشتم که با هم حرف

بزنیم ، قبل از کنکور بود و من از ساعت ده صبح تا یک معلم خصوصی داشتم ، قرار بود

ساعت یک و نیم بهش زنگ بزنم که شبنم ساعت یازده زنگ زد ، خودش و معرفی کرد ،

چه صدای دلنشینی داشت ، وقتی فهمید کلاس خصوصی دارم تلفن و قطع کرد، استادم

که متوجه حال من شد زیاد درس نداد و کلاس به گفت و گو گذشت ، ساعت یک و نیم

باهاش تماس گرفتم ، روز های اول نه علاقه ای بود و نه دوست داشتن زیاد ، فقط نیاز به

جنس مکمل باعث میشد که باهم حرف بزنیم و جز حرف زدن و شنیدن صداش چیزی

نمیخواستم ، مدت زیادی به همین شکل گذشت و قرار گذاشتیم همو ببینیم ( اون شب

تا همینجا تونست بنویسه و مجددا اشک ریخت و گریه امانش نداد ، همینطور درحال

اشک ریختن به خواب رفت ، صبح که از خواب بیدار شد ناخواسته تلفنش رو به قصد

صبح بخیر گفتن به شبنم برداشت و شروع به تایپ کرد ، وقتی اومد مسیج رو بفرسته

متوجه تغییر اسم در دفترچه تلفن شد و تازه اوضاع جدید جایگزین قبل شد ، پس مسیج

نوشته شده رو حذف کرد و به آشپز خانه رفت و صبحانه خورد و بعد روی صندلی کامپیوتر

نشست و تصمیم گرفت همه چیز رو دوباره بنویسه ، نوشتن بهش آرامش میداد ،

احساس میکرد سرنوشت خودش مثل یک کتاب و یا داستان نوشته میشه ، فکر میکرد

اگر همیشه عقب تر رو بنویسه فقط خاطره است ولی اگر آینده رو بنویسه حتما اتفاق

می افته ، بعد از یک سال که نوشتن رو کنار گذاشته بود و شبنم اونقدر تنهایی اش رو پر

کرده بود و براش خوب بود که هیچ نیازی رو در اطرافش حس نمیکرد ، نیاز به کار کردن ،

نیاز به درس خوندن ، شبنم برای اون اونقدر بزرگ بود که امیرعلی هیچ چیزی دیگه از

دنیا نمیخواست ، شاید همین موضوع باعث شد که این دو نفر موقتا از هم جدا شدند ،

اولین کلمه ها و جمله ها را تایپ میکرد که تصمیم گرفت قصه واقعی خودش رو با اسم

های شخصیت های عروسکی مثل شبنم و امیرعلی که برای هردو آنها آشنا بود بنویسد

، تصمیم گرفت داستان خود را در جاهایی بنویسد که ممکن بود شبنم قصه آن را بخواند

و به حال روز امیرعلی پی ببرد)

مکانی که برای دیدار اول انتخاب کردم پارک هنرمندان در نزدیکی مترو طالقانی بود، پارک

خلوت و دلنشینی است ، ولی شبنم به اشتباه تصور کرده که منظور من پارک طالقانی

نزدیک مترو میرداماد بوده ، خودم رو به بدترین شکل ظاهری در آوردم و خودم رو راس

ساعت سه به پارک هنرمندان رساندم و شبنم در پارک طالقانی منتظر بود که همدیگه

یکدیگر رو ببینیم ، وقتی تلفنی متوجه این موضوع شدیم خیلی خندیدیم ، من با مترو 

بعد از پانزده دقیقه به پارک مورد نظر رسیدم ، وقتی برای اولین بار دیدمش زیاد ازش

خوشم نیومد ، ولی دنبال خوش اومدن و این چیزا نبودم ، فقط میخواستم باهاش حرف

بزنم و کنارش باشم ، روز اول صحبت از ایران کشورهای مختلف شد ، صحبت از زندگی و

چیزهای دیگه ، ماه رمضان بود ، تقریبا نزدیک اذان هم شده بودیم ، هوا هم در اون پارک

سرسبز سرد شده بود ، از هم خداحافظی کردیم و من به خانه اومدم ،

بار ها و بارها همدیگر رو دیدیم و هربار بیشتر از باهم بودن لذت میبردم و از شنیدن

حرفها و جمله هاش احساس رضایت میکردم ، هر روز و ساعت لحظه شماری میکردم که

ببینمش ، یک سال گذشت و ما کاملا به هم دلبستگی پیدا کرده بودیم ، توی جمله ها

و حرف هامون بوی ازدواج و باهم بودن پیچیده بود ، ناخواسته داشتم به این موضوع

نزدیک میشدم ، هرشب وقتی خوب فکر میکردم میدیدم فعلا با وجود شبنم من نیاز به

هیچ چیزی ندارم و اگر همینطور بگذره هیچوقت نمیتونم باهاش ازدواج کنم ، اصلا نه با

این نه با کسی دیگه ، باید از هم جدا بشیم ، وگرنه هم زندگی من خراب میشه و هم

زندگی این دختر معصوم ، هر روز تصمیم داشتم بهش بگم ، تا اینکه روزی به بهش گفتم

که هیچوقت به هم نمیرسیم ، ولی وقتی گریه هاش رو میدیدم دنیا رو سرم خراب

میشد ، اصلا نمیتونستم ببینم باعث رنجشش شدم ، چندین بار این موضوع تکرار شد و

هربار بدتر از بار قبل، تا اینکه روز آخر فرا رسید ، سعی کردم اون روز براش همه کار کنم ،

یک روز کامل براش فراهم کردم ، با وجود غم و غصه ای که توی دلم بود سعی کردم

هیچی نفهمه ، بعد از اینکه به ساعت خداحافظی نزدیک میشدیم ازش خواستم برای

همیشه ازم جدا بشه ، کاملا جدی بودم ، وقتی احساس میکردم چشمانم درحال خیس

شدنه لبخندی مرموز روی لبهایم مینشاندم که نظرش به چشمان غم آلودم جلب نشه ،

هرچی خواست ازم بپرسه دلیل کارم چیه بهانه آوردم ، نمیتونستم بهش بگم تو زیادی

خوبی ، من با وجود تو به هیچ جا نمیرسم ، من با وجود تو به هیچ کس و هیچ چیز

نیازی ندارم ، پس به هرچه که به ذهنم میرسید و در کتاب های مختلف خوانده بودم

چنگ زدم ، گفتم وقتی دو نفر نمیتوانند با هم زندگی کنند باید از هم جدا بشن ، من

هیچی ندارم و در آینده نمیتونم زندگی مشترکی رو اداره کنم ، هرچه میگفت خوب کار

میکنی قبول نکردم ، گفتم اصلا من تورو برای همسر انتخاب نمیکنم ، یا اصلا کلا ازدواج

نمیکنم ، مثال های گوناگونی زدم مثل ژله و آدامس، گفتم وقتی دو تا آدمس جویده

شده رو بهم بچسبانیم بعد از چند دقیقه به سختی جدا میشه ولی اگر دیر بجنبیم

خشک میشه و هیچوقت جدا نمیشه ، باید تا دیر نشده از هم جدا بشیم و به این

جدایی عادت کنیم ، توی دلم خدا خدا میکردم که بهم نگه اگر همون دو تا آدامس تا دیر

نشده با هم خوب مخلوط بشن یک رنگ میشن و دیگه برای همیشه جدا نشدنی

هستند ، هر چند دقیقه یک بار قلبم درد میگرفت و از شدت درد دستم رو روی اون

میفشردم ، میدونستم بعد از این درد سر درد و سرگیجه شاید هم بیهوشی و

خوابالودگی همراهش هست ، سعی داشتم محکم باشم که اینبار بتونم این رابطه

شیرین رو برای مدتی از هم پاره کنم ، چون واقعا ما دو نفر برای زندگی مشترک ساخته

نشده بودیم ، میدونستم نمیتونیم زیاد باهم بمونیم و از هم خسته میشیم ، بارها بهم

ثابت شد که وقتی زیاد همدیگر رو میبینیم خواسته هامون زیاد میشه و وقتی به

خواسته هامون نمیرسیدیم با دلخوری از هم دور میشدیم تا وقتی که دوباره خواسته

هامون کم بشه و دلمون برای هم تنگ بشه، دلیل های زیادی داشتم که هیچوقت حاضر

به گفتن و حتی نوشتنش نیستم، ولی مطمئن بودم فقط میتونیم دوستان خوبی

بمونیم ، شاید هم اشتباه باشه ولی حداقل فعلا درسته ، هرچه کردم شبنم قبول

نمیکرد که از هم جدا بشیم ، من خودم هم نمیخواستم و میدونستم بعد از جدایی چه

بلایی سرم میاد ولی رابطه ما دو نفر خیلی صمیمی شده بود ، طوری که اگر یک روز از

هم بیخبر میموندیم چنان به هم میپیچیدیم که گویی گم کرده ای بزرگ داریم و به

دنبالش میگردیم ، به هر حال سعی کردم با بی محبتی و بی مهری باهاش برخورد کنم

که قبول کنه از هم جدا بشیم ، هدف من جدایی دائمی بود ، فردای اون روز باهم حرف

زدیم ، قرار شد یک بار دیگه همدیگه رو ببینیم ، من که نمیتونستم گریه های شبنم رو

ببینم قبول نکردم ، میدونستم اگر ببینمش نظرم رو عوض میکنه ، خیلی اصرار کرد و من

فقط خواستم محمد رضا هم توی این ملاقات باشه ، حدس زدم با وجود اون دیگه گریه و

حتی صحبت از جدایی نباشه ، قرارمون ساعت دو و نیم بعد از ظهر در میدان فردوسی

کنار بانک پاسارگاد بود ، ساعت یک و نیم بود که مادرم ، برادرم رو از مدرسه آورد خونه ،

داداشم توی مدرسه حالش بد شده بود و به بیمارستان منتقل شده بود و سرم بهش

زده بودن ، باید براش ماهیچه گوسفند و لیموشیرین و پرتغال تهیه میکردم ، به همین

خاطر تازه ساعت دو و ربع از خانه راه افتادم ، محمدرضا راس ساعت دو نیم سر قرار بود

و شبنم بعد از پنج دقیقه تاخیر رسیده بود ، خلاصه نزدیک ساعت سه در صندلی های

مترو ملاقاتشون کردم ، شبنم از همیشه خوشگل تر بنظر میرسید ، قرار بود اون روز هیچ

حرفی از جدایی و این چیزا نباشه و فقط یک روز معمولی مثل بقیه روزهای قبل داشته

باشیم ، به سمت کریم خان و ولیعصر حرکت کردیم و توی یکی از خیابان ها که به انقلاب

ختم میشد سر صحبت باز شد ، خسته بودیم و در ایستگاه اتوبوسی که بیشتر اتوبوس

های خیابان معلم از آنجا مگذشت نشستیم ، محمدرضا خیلی دوست داشت این

جدایی صورت نگیره و همش حرف میزد ، منم با دلایل گوناگون هر دو نفر رو قانع میکردم

که جدایی تنها راه و بهترین راهه ، بعد از یک ساعت گفت و گو قرار شد یک ماه کاملا از

هم بیخبر باشیم و ماه دوم هم فقط رابطه نوشتاری داشته باشیم ، من هم از خدا

خواسته قبول کردم ، چون میدانستم دوری شبنم میتونه من رو نابود کنه ، ولی وانمود

کردم که من اینطور نمیخوام و میخوام که این رابطه کاملا قطع بشه، احساس کردم این

تصمیم خیلی مفید و خوبه و بعد از دو ماه میتونیم رابطه جدیدی باهم داشته باشیم ،

دیگه طاقت حرف زدن نداشتم ، ضربان قلبم دوباره تند شده بود و دستانم سرد سرد ،

قلبم بدجوری درد گرفته بود و سرگیجه داشتم ، در همین زمان تلفن شبنم زنگ زد ،

دوستش بود که میخواست ببینتش ، من که دیگه حوصله حرف زدن نداشتم گفتم که

من نمیخوام دوستت بیاد و ببینمش و اگر اون بیاد من میرم ، محمدرضا و شبنم اصرار

داشتن که باهم به محل قرار بریم ولی من توان راه رفتن هم نداشتم و میخواستم تنها

باشم ، محمد که از رفتار من خسته شد و رفت و شبنم هم که اوضاع رو دید ازم

خواست که به دنبال محمد رضا به سمت خیابان انقلاب برم ، ولی برای من دیگه هیچی

مهم نبود ، وقتی دیدم براش اینقدر مهمه که من به کدوم طرف حرکت کنم قبول کردم ،

بهش گفتم تو هم از خیابان کناری برو و با تاکسی به خیابان انقلاب برو و بعد با یک

تاکسی دیگه به میدان فردوسی برو و دوستت رو ببین و با اون برو خونه ، من هم بر

خلاف میل باطنی ازش خدحافظی سردی کردم و براه افتادم ، با خودم گفتم:

آخیش ، همه چیز فعلا تموم شد ، دیگه تنهای تنها شدم ، دیگه وقتی غصه میخورم

کسی نیست که ناراحت بشه و غصه بخوره ، چرا همه به من طور دیگه ای نگاه میکنند ،

حتی درختهای بلند این خیابان که به خیابان انقلاب ختم میشه ، چرا بهش گفتم

اونطرفی بره ! ، میتونست از همینجا هم بیاد ، بگذار عقب رو نگاهی کنم ، هنوز سر

جاش ایستاده بود و نگاهم میکرد ، چی بهم گفت ، گفت برو دنبالش ، محمد رضا کجا

رفت ، ولش کن ، بگذار بره ، دیگه هیچکس و نمیخوام ، اونم رفت که رفت ، اصلا امشب

خونه هم نمیرم ، میرم توی پارک میخوابم ، نه ، اینطوری که نمیشه ، دلم نمیخواد ، دل

اونم نمیخواد ، ولی باید اینکارو کنیم ، باید اینطوری نشون بدم ، باید دیگه هیچ امیدی

بینمون نباشه ، دو ماه دیگه که دیدمش درستش میکنم ، تا دو ماه دیگه من میمیرم ، نه

، یک ماه دیگه که مسیج ها شروع میشه دوباره زنده میشم ، زندگی تازه ،

 

جدایی


 
 
دیگر نمی نویسم!!
نويسنده : IRANO2 - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٠
 

سوار که شدند جا مانده بود؛با دستی وبال گردنش. نشسته بود روی نیمکتی بی خیال

هیاهوی مسافران و عابران. شنید که کسی گفت:((تمام شد آقا: رفتند.))شنید اما

حرکت در بدنش نبود.پس نشست همانجا روی نیمکت چوبی رنگ پریده و دستش وبال

گردنش بود.

در راه که می دویدتکرار صحنه آخر،تصویر او بودکه می رفت تا تنهایی را به آغوش نگرانش

باز گرداند.

- بمان!

- نمی توانم

- رفتن تو چیزی را حل نمی کند.بمان با هم حلش می کنیم.

- نمی توانم! همیشه همین را می گویی اما هیچ گاه چیزی حل نشده

- ولی آخر من و تو...

- من تصمیمم را گرفته ام؛می روم.

تصویر آخرین نگاهش در قطره های اشکش مکرر شد.

- پس بگذار برای آخرین بار در آغوش بگیرمت.

دستانش را حلقه کرد دورش و جوری محکم نگهش داشته بود که انگاری اخرین

چیزیست که در دنیا دارد و با رفتنش تمامی جان او را می ستانند.

در موج اشک و هق هق گریه گفت:

- باشد ،باشد دیگر نمی نویسم،قول می دهم!

- نمی توانی!می نویسی،می نویسی.

- دستم بشکند اگر دیگر قلم در دست گرفتم.نمی نویسم! بمان!

- صد بار گفتی ،باز نوشتی . دیگر...

وقتی که دستانش را باز کرد مثل قرقی از دستانش فرار کردو تا به خود بیاید رفته بود.در

راه که می دوید نفس نفس می زد. به ایستگاه که رسید سوار شده بودند. نشست

روی نیمکت سبز تازه رنگ شده ای. نگاهی به آسمان انداخت.آخرین چیزی که برایش

مانده بود را از دست داده بودو حال دیگر...

نگاه خشمگینی به دستش انداخت و نگاه خشمگین تری به نیمکت چوبی. لحظه ای

بعد که به هوش آمد در بیمارستان بود با دستی وبال گردنش. دیگر ننوشت.نمی دانم

دیروز بود یا سالها قبل. به هر حال دیگر ننوشت.

سکوت که دوباره ایستگاه را فرا گرفت بلند شد که برود.تا دم غروب فردا که بیایدو بنشیند

روی نیمکت سبز رنگ پریده و به آسمان خیره شود،مسافران که جا به جا شدند اندکی

بنشیند و بعد برود. کار هر روزش بود.چیزی در این سالها تغییر نکرده بود. تا آن روز که او را

دید . با پسرکی کوچک. پسرکی لاغرو استخوانی با چشمانی درشت.دلش برای اولین

بار بعد از این همه سال یکهو پایین ریخت.

- مادر! بنشینیم روی این نیمکت؟

- پسرم ، زود تر برویم بهتر است.

- نه مادر بنشین، من دوست دارم قطار ها را نگاه کنم. می خواهم چیزی در دفترم

بنویسم.

پسرک دفتر کوچکی از جیبش در آورد و شروع به نوشتن کرد.

- باشد پسرم.بنویس! مثل اینکه این نوشتن هیچ گاه مرا رها نمی کند.

برای لحظه ای چشمان مرد و زن در چشمهای هم بی حرکت ماند شاید ثانیه ای یا

دقیقه ای. و بعد هر دوی آنها بی کلامی  به دفتر پسرک خیره شدند. 

((قطار می رود. تند می رود. اما در ایستگاه ها می ایستد.قطار همیشه حرکت نمی کند

. بعضی وقتها هم از حرکت باز می ایستد.وقتی که در ایستگاه دو قطار به هم می رسند

خیلی قشنگ است. من خیلی دوست دارم.))

پسرک آستین مادرش را  کشیدو با هیجان گفت:

- مادر ،مادر، به هم رسیدند ،به هم رسیدند!

و مادر که هنوز در بهت مانده بود،گفت:

- بله پسرم . رسیدند.

- مادر یادت هست گفته بودی پدر هم می نوشت؟

- بله پسرم می نوشت.خیلی هم زیبا می نوشت.

- پدرم راجع به قطار هم  چیزی نوشته بود؟

- بله پسرم نوشته بود.

- برایم بگو

- باشد . می گویم:

((قطار زندگی من  از این سیاه چاله سنگی  عبور خواهد کرد و خواهد برد ترا

به سرزمین یاس و رازقی   قطار عمر من   تویی!  ...))

و بعد بغضی در گلوی زن او را از خواندن ادامه شعر منصرف کرد. در این لحظه صدای مرد

ادامه داد:

((و تو مسافر همیشه این قطار  خواهی ماند و من  تو را به جشن ماه و خورشید

در یک روز خواهم برد بمان کنارم   که این قطار هرگز...))

چشمان زن از اشک لبریز شد و هق هق گریه امانش نداد . خودش را در بغل مرد انداخت

و جوری او را به خودش چسباند که انگاری آخرین چیزی بود که در دنیا برایش مانده

بود.پسرک مادرش را با بهت نگاه می کرد و مرد غریبه را با بهتی بیشتر و زن تنها در ه

ق هق گریه اش می گفت:

- من را ببخش، من را ببخش.

- من دیگر ننوشتم. در این سالها هیچ گاه قلم در دست نگرفتم.

- و من تمام این سالها با عذابی نا بخشودنی زندگی کردم.

- من دیگر ننوشتم. من بی تو ننوشتم! من قول داده بودم!

- من را ببخش،ببخش.

- اگر می ماندی هم نمی نوشتم. نمی نوشتم!

و حال بغض مرد بود که بعد از ده سال ترکیده بود و خیال بند آمدن نداشت و زن فقط می

بوسیدش و اشک هایش را پاک می نمود.

نمی دانم آخر قصه چه شد. چون آخرین باری بود که از آن ایستگاه سوار   قطار شدم و

به شهر خودم باز گشتم.اگر زمانی از آن ایستگاه رد شدید،یک نیمکت رنگ پریده سبز

آنجاست. درست سمت راست ایستگاه. ببینید کسی با دستی وبال گردنش آنجا

نشسته است یا نه!

عشق

خموش


 
 
فیلم جدایی نادر از سیمین در اسکار تاریخ ساز شد
نويسنده : IRANO2 - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸
 

فیلم جدایی نادر از سیمین جایزه بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان اسکار را از آن خود

کرد. اصغر فرهادی کارگردان و نویسنده این فیلم جایزه خود را از ساندرا بولاک دریافت کرد.

این نخستین بار است که فیلمی ایرانی در مراسم اسکار به جایزه ای دست می یابد

این فیلم به کارگردانی اصغر فرهادی در دو رشته بهترین فیلم زبان خارجی و بهترین

فیلمنامه غیر اقتباسی در هشتاد و چهارمین دوره جوایز آکادمی اسکار نامزد دریافت این

جایزه شده بود.

آقای فرهادی در هنگام دریافت جایزه اش گفت: "سرزمین من فرهنگ کهن و غنی دارد

که زیر غبار سنگین سیاست مخفی شده است. جایزه ام را به مردمم تقدیم می کنم.

مردمی که مخالف خشونت هستند و با تمدن ها و فرهنگ های دیگر سر سازگاری

دارند."

پیش از این هم فیلم بچه های آسمان به کارگردانی مجید مجیدی از ایران نامزد دریافت

جایزه اسکار شده بود اما موفق نشده بود این جایزه را از آن خود کند.

(واقعا دست اصغر فرهادی گرم که دل یه ملت رو شاد کرد و در تاریخ ماندگار شد تبریک 

به همه و بازم تبریک من که خیلی خوشحال شدم انگار خودم برنده شدم )

اسکار جدایی نادر از سیمین

 


 
 
خیابان بهار
نويسنده : IRANO2 - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٦
 

کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ، 
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ، 
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ، 
- ممنون 
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ، 
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ، 
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ، 
- نه .. ببخشید ، 
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود 
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ، 
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ، 
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ، 
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ، 
پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ، 
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ، 
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ، 
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ، 
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ، 
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ، 
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ، 
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ، 
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو  موهای مشکیش آشفته و شونه نشده  روی پیشونیش رها بود ، 
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ، 
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ، 
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ ! 
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ، 
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ، 
به ساعتش نگاه کرد ، 
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟  می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
 نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی  کارا رو خراب می کرد ،
 توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ، 
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
 بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ، 
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ، 
خل بودم دیگه ،
 نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
 عاشقی کنم براش ،
 میگفت : بهت نیاز دارم ...
ساکت می موندم ،
 میگفت : بیا پیشم ، 
میگفتم : میام ...
اما نرفتم ،
 زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ، 
دلم می خواست بسوزم ،
 شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ، 
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ، 
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر،  منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
 چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
 آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ، 
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ، 
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
 و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ، 
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ، 
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ، 
- همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین ...
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ، 
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم ... 
پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد 
و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ، 
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ، 
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ، 
دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست ...  
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
سر خوردم روی زمین خیس ، 
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
منو بارون .. ، زار زدیم ، 
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ، 
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ، 
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ، 
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ، 
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر. 
خل بودم دیگه .. 
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه .. 
عاشق تر شده بودم 
عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ... 
بارون لجبازانه تر می بارید 
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه .
..


عشق


 
 
کرگدن ها هم عاشق میشوند
نويسنده : IRANO2 - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
 

کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می‌رفت.. دم‌جنبانکی که همان اطراف پروازمی‌کرد، او

رادید و از او پرسید که چرا تنهاست.  کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

دم‌جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم‌جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو

کمکبکند.

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم   دم‌جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد،

مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید

پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد!

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و

صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت

دم‌جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

دم‌جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند!

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم

دم‌جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من

مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم!

دم‌جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم‌جنبانک را بترسانی،

به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری،

داری با او حرف می‌زنی.    کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟

دم‌جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟!

یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، میتواند عاشق بشود

کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

دم‌جنبانک گفت: یعنی.. بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار..

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر

است همان اولین جمله اش را بگوید؛ اما دمجنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت

پشتش را می خاراند

داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت..

کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید؛ اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می

آید!

کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی

پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم‌جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت

برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی؛ اما دوست

داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم‌جنبانک چه می گوید؛ اما فکر کرد لابد درست می گوید؛ روزها

گذشت.. روزها، هفته ها و ماه ها.. و دم‌جنبانک هر روز میآمد و پشت کرگدن می

نشست، هر روز پشتش را می‌خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست

کلفتش برمی داشت و می خورد و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم‌جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که

دم‌جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی

دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

دم‌جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که

من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا

کنم.  دم‌جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن.

کرگدن  تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد..

اما سیر نشد.. کرگدن می خواست همین طور تماشا کند..

کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ‌ترین صحنه ی دنیاست و این دم‌جنبانک

قشنگ ترین دم‌جنبانک دنیا و او خوشبختترین کرگدن روی زمین!

وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد

کرگدن ترسید و گفت: دم‌جنبانک، دمجنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم

را که می گفتی؛ اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

دم‌جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه

نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری

کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دمجنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می

کند، قلبش از چشمش می‌افتد یعنی چی؟

دم‌جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می‌شوند!

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

دم‌جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد

کرگدن باز هم منظور دم‌جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم‌جنبانک باز حرف بزند،

باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر

کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن

وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم‌جنبانک به من

قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!

 

عاشق شدن کرگدن


 
 
اثبات عشق
نويسنده : IRANO2 - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
 

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست

داشتیم.   سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…

اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم… ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست… اولاش نمی خواستیم بدونیم… با خودمون می گفتیم… عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه… بچه می خوایم چی کار؟… در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون… هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز علی نشست رو به روم و گفت… اگه مشکل از من باشه … تو چی کار

می کنی؟…  فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم… خیلی سریع بهش گفتم…

من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم… علی که انگار خیالش راحت

شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

گفتم:آره… اگه مشکل از من باشه… تو چی کار می کنی؟

برگشت… زل زد به چشام… گفت:تو به عشق من شک داری؟… فرصت جواب نداد و

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره…

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

گفت:موافقم… فردا می ریم…

و رفتیم…  نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…  اگه واقعا عیب از من

بود چی؟…سر . خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم

ندم…  طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…

بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…  اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

هردومون دید…

با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

بالاخره اون روز رسید… علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

می گرفتم…   دستام مث بید می لرزید…     داخل ازمایشگاه شدم…

علی که اومد خسته بود… اما کنجکاو…  ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه…  فهمید که مشکل از منه… اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

ناراحتی بود…

یا ازخوشحالی… روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

شد… تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…

بهش  گفتم:علی…تو  چته؟چرا این جوری می کنی…؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…   مگه گناهم چیه؟…

من  نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

دهنم خشک شده بود…  چشام پراشک…   گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

دوس داری…   گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…  پس چی شد؟

گفت:آره گفتم… اما اشتباه کردم… الان می بینم نمی تونم… نمی کشم…

نخواستم بحثو ادامه بدم… پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…

و اتاقو انتخاب کردم…

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم… تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

طلاقت بدم… یا زن بگیرم… نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم… بنابراین از فردا تو واسه

خودت… منم واسه خودم…

دلم شکست… نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

کرده بودم… حالا به همه چی پا زده…

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم… برگه جواب ازمایش هنوز توی

جیب مانتوام بود…

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…

احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشت بودم:

علی جان…سلام…

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی… چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم…

می دونی که می تونم…  دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی

شه جدا شم…  وقتی جواب آزمایشا رو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…  باور کن اون قدر

برام بی اهمیت بود که حاضر  بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم… امضا…  مهناز

اثبات عشق

 


 
 
? صفحه بعد