تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/٢۳ | ٢:٥٤ ‎ب.ظ | نويسنده : IRANO2

جلوی در خانه هیجانش دو چندان شد. با حالتی عصبی چند قدم به سوی بالای کوچه و چند قدم به طرف پایین برداشت. کلافه و ناراحت دسته گلی را که همراه خود آورده بود، به داخل جوی آب پرت کرد. خسته از تردیدی که یک هفته گذشته وجودش را به آشوب کشیده بود بالاخره تصمیم خود را گرفت و انگشتش را روی زنگ طبقه دوم فشرد. لحظاتی در سکوت گذشت که هر یک از آنها برایش به اندازه سالی طول کشید بالاخره صدای زن مسنی در گوشش پیچید:

-         کیه؟

-         خانم لطفاً باز کنید. منم ... ببخشید من ...

اما ظاهراً مخاطبش گوشی را روی دستگاه قرار داده بود. نمیدانست چه باید بکند. دلش می خواست دوباره زنگ بزند، اما نمی توانست. ناگهان صدای باز شدن در به تردیدش خاتمه داد و او هیجان زده و مضطرب داخل خانه شد و در مقابل خود یک راه پله قدیمی تمیز که هر کدام از پله های آن دو گلدان گلی زنیت شده بود دید. آهسته آهسته از پله ها بالا رفت. وقتی به پاگرد جلوی در ورودی رسید احساس کرد علاوه بر دستها، زانوهایش نیز به لرزه افتاده اند. از پشت شیشه مات در ورودی سایه کسی را پشت در می دید اما جرأت باز کردن در را در خود نمی یافت. برای لحظه ای از آمدن پشیمان شد. او اینجا چه می کرد؟ لباسهای منصور تن او چکار می کرد؟ تصمیم گرفت به سرعت بازگردد، اما ناگهان در باز شد و مانی در مقابل خود زنی حدوداً شصت ساله را با چارقدی سفید و موهایی سپیدتر روی صندلی چرخدار دید. دست و پای خود را گم کرده بود و نمی دانست چه باید بگوید.

بند بارانی منصور را در مشت فشرد و سعی کرد کلمه ای بیابد، اما نتوانست. لبخند زن لحظه به لحظه عمیق تر می شد. بالاخره خود او سکوت را شکست وگفت:

-         سلام منصور، چرا این قدر دیر اومدی؟... می دونستم میای... بیا جلو بذار نگات کنم.

مانی با تردید و اضطراب قدم به داخل خانه گذاشت، آهسته به سوی زن رفت و در مقابل چرخش زانو زد. خواست بگوید «من مانی هستم مادر نه منصور» اما زن مجال نداد. سر او را میان دستهای خود گرفت و به سینه فشرد و با صدای بلند شروع به گریه کرد و درمیان گریه بریده بریده گفت:

این همه روزا کجا بودی؟... چرا مارو تنها گذاشتی... تو که می دونستی ما دو تا بجز تو تکیه گاهی نداریم... منصور عزیزم خوش اومدی مادر...

اشکهای زن بی محابا بر سر و صورت و لباس مانی می ریخت و او را افسون می نمود. بی اختیار لب باز کرد و گفت:

-         حال که برگشتم مادر.

شب و روز می گفتم برمی گردی، ولی کسی باور نمی کرد. چقدر سفرت طول کشید منصور. چه طور دلت اومد این همه وقت افسون رو تنها بذاری؟

نام افسون مانند تلنگری بر مغز مانی فرود آمد. پس او آدرس را درست آمده بود، اینجا خانه نویسنده آنآگهی دردناک روزنامه بود.

دستان پرمهر پیرزن بدون لحظه ای توقف موهای مانی را نوازش میداد و کلمات شیرین و گرمش در گوش او میپیچید و کم کم مانی فراموش میکرد که او تنها شبحی از وجود منصور است.

تمام آن بعد از ظهر را او  و مادر افسون به گفتگو وصحبت در مورد مسائل مختلف گذراندند اما خبری از افسون نشد. نزدیک غروب مانی به ناچار از جا برخاست و با پیرزن خداحافظی کرد، در حالی که به او قول می داد باز هم به دیدارش بیاید.

***

خودش هم نمی دانست چرا کم کم رغبتش را برای دیدار افسون از دست می داد. او اکنون بدین دل خوش کرده بود که هر چند روز یکبار سری به خانه آنها بزند و با مادر پیر او به صحبت بنشیند. نقش منصور را به بهترین نحو با استفاده از لباسهای خود او، شباهتش به او و خاطراتی که از او داشت یا شنیده بود بازی کند. وقتی پا در خانه آنها می گذاشت و برق شادی و امید را در چشمان پیرزن فلج می دید احساس می کرد زیباترین صحنه زندگی را می بیند و وقتی دستان پیر و زحمت کشیده پیرزن موهایش را نوازش می کرد حس میکرد او را به اندازه مادربزرگ دوست دارد. در این میان کابوس ملاقات با افسون لحظه ای رهایش نمی کرد. می ترسید او نعمت این ارتباط و دیدارها را از او دریغ دارد. فقط دلش می خواست وقتی به خانه آنها می رود برای یک بار هم که شده در اتاق افسون باز باشد تا او بتواند زندگی این عاشق افسانه ای را از نزدیک ببیند.

آن روز با پیرزن وعده ملاقات داشت. می دانشت که او از این  دیدارهای چیزی به دخترش نمی گوید زیرا دراولین ملاقات به او گفته بود دخترش تصور کرده مادرش دیوانه شده به همین خاطر مانی اطمینان داشت که افسون مطلع نخواهد شد.

باران تندی می بارید و برف پاک کن ماشین پیوسته در حرکت بود. وقتی جلوی خانه رسید با سرعت پیاده شد و زنگ زد. بلافاصله در باز شد ومانی دانست پیرزن در انتظار او بده است. با سرعت از پله ها بالا رفت و وارد هال شد. ضمن صحبت و احوالپرسی با پیرزن لباسهای خیسش را از تن درآورد و به گیره های رخت آویز انداخت. بعد چرخ پیرزن را به سوی اتاق نشیمن ونزدیک بخاری هل داد. آنگاه کنار چرخ زانو زد و چون همیشه با پیرزن مشغول صحبت شد. مانی از او ساعت صرف داروهایش را سؤال می کرد و او با دستان خود اناری را که قبل از  آمدن مانی برایش دانه کرده بود در دهانش می گذاشت و با ذوق می خندید. مانی غرق درهیجانات پیرزن و خشنود از رضایت او با صدای بلند می خندید که ناگهان صدای جیغ زنی به گوشش رسید و بعد گویا جسمی بر زمین افتاد. با سرعت به جانب صدا دوید. جلوی در ورودی زنی روی زمین افتاده بود. تمام تن مانی شروع به لرزیدن کرد. آهسته آهسته جلو آمد. صورت زن روی زمین بود ولی او که افسون را بارها در گورستان دیده بود دانست که او افسون است. آهسته روی زمین نشست. دستان لرزانش را پیش برد و زن را برگرداند و با تعجب صورت ظریف و مهتابی زن جوانی را با مژگانی بلند، بینی کشیده و ظریف و دهانی به ظرافت دهان یک کودک دید که از هوش رفته است.

صدای پیرزن را از پشت سرش شنید که گفت:

-         منصور، من می دونم چشه. بوی تو رو احساس کرده از خوشحالی از حال رفته، بهش گفته بودم تو میای اینجا ولی باور نمی کرد فکر می کرد من دیوونه ایم.

مانی صدای پیرزن را می شنید ولی احساس می کرد مغزش از کار افتاده. زیر لب زمزمه کرد:« خدایا من چطور به خودم اجازه دادم با موجود ظریف و شکننده ای مثل این فرشته بازی کنم؟ حالا باید چکار کنم؟»

-         مانی سعی کرد هر طور شده بر خود مسلط شود. رو به پیراهن کرد و گفت:

-         مادر جون شما اصلاً نترسید. چیزی نیست. فشارش پایین اومده. همین الان می برمش دکتر... اصلاً نگران نباشید.

پیرزن لبخند روشن و زیبایی بر لب نشاند و گفت:

-         تا وقتی تو باهاش باشی من نگران نیستم منصور... هیچ کس به اندازة تو افسون رو دوست نداره....

مانی احساس کرد از خودش متنفر است و به سرعت افسون را آماده انتقال به بیمارستان کرد.

داخل بخش اورژانس بیمارستان در میاد ازدحام بیماران و همراهان آنها افسون چون عروسکی آرام روی تخت خفته بود در حالیکه سرم آهسته آهسته در رگش جاری می شد. مانی نگاه دیگری به چهره او کرد. اکنون دیگر سرخی لبهایش بازگشته بود و گونه هایش رنگ زندگی گرفته بودند.

یک بار دیگر به سوی پرستار رفت و گفت:

-         شما مطمئن هستید خطری مریض مارو تهدید نمی کنه؟

-         شما هم مطمئن باشید.

-         می تونم یه خواهشی بکنم؟

-         بفرمایید.

این یه مقدار پول پیش شما باشه. صورتحساب بیمارستان هم پرداخت کردم. لطفاً اگر مریض بهوش اومد براش آژانس بگیرید که بتونه راحت بره خونه... لازمه شب اینجا بمونه؟

-         نه گمون نکنم... ولی چرا شما خودتون این کار رو نمی کنید؟

-         عرض کردم که خانم، من داشتم توی خیابون می رفتم دیدم این خانم یهو غش کرد و افتاد. خدا رو خوش ندیدم  تو خیابون ولش کنم. آوردمش اینجا. الان هم که شما و آقای دکتر فرمودید خطر برطرف شده، پس لزومی نداره بمونم... یعنی... من یه قرار ضروری دارم. این پولم از این جهت گذاشتم که فکر کردم شاید به اندازه کافی پول همراهشون نباشه.

پرستار نگاهی از سر قدرشناسی به مانی انداخت و گفت:

-         خدا خیرتون بده آقا... زحمت کشیدید، لااقل یه شماره تلفن بذارید، شاید این خانم بخواد از شما تشکر کنه.

مانی کمی دستپاچه شد و من و من کنان گفت:

-         نیازی به تشکر نیست... یعنی من کاری نکردم. وظیفه ام بوده. با اجازه... خداحافظ.

وقتی از بخش اورژانس خارج شد تا پارکینگ بیمارستان یک نفس دوید. قطرات درشت باران بر سر و رویش تازیانه می زدند و سرما تا مغز استخوانش نفوذ می کرد. زیر باران کنار ماشین ایستاد و فریاد زد: « لعنت به تو مانی، لعنت به تو و این بچه بازیهات.»

ناگهان بغضش ترکید و در حالیکه اشک به سرعت از گوشه چشمانش بیرون می زد و با قطرات باران یکی می شد،  سرش را رو به آسمان گرفت و فریاد کشید: «دایی منصور تو را به جون اون کسی که دوستش داری منو ببخش... من نمی خواستم این طور بشه، من فقط دلم برای اون پیرزن سوخت.»

بعد مشتهای گره کرده اش را چندبار پشت هم روی سقف ماشین کوبید، پیشانی اش راب ه سقف ماشین تکیه داد و با صدای بلند شروع به گریه کرد. های های گریه هایش در میان های های گریه آسمان گم می شد و اشکهایش با اشکهای آسمان بر زمین می ریخت.

هنوز چشمهایش را کاملاً باز نکرده بود که مادرش پرسید:

-         بهتری مامان؟

به زحمت آب دهانش را فرو برد و آهسته پاسخ داد:

-         بد نیستم.

مادر دستش را روی پیشانیش قرار داد و گفت:

-         خوب الحمد ا... تبت هم پایین اومده.... پاشو یه لیوان آب پرتقال برات آوردم.

-         دستانش را ستون بدن کرد و خود را بالا کشید. مادر فوراً بالش را به طور ایستاده پشت سرش قرار داد و گفت:

-         تکیه بده.

-         روی بالش لمید و پرسید:

-         امروز چند شنبه است؟

-         یکشنبه.

لحظه ای در فکر فرو رفت. "یکشنبه" امروز حتماً افسون به گورستان می رفت و مانی هر طور شده باید او را می دید. می خواست لااقل بفهمد حال او آنقدر خوب شده که بتواند سر قرار هر یکشنبه خود حاضر شود؟ صدای مادر رشته افکارش را از هم گسیخت.

-         چیه تو فکری؟

-         برای امروز بعد از ظهر یه قرار قبلی ضروری دارم.

-         حرفش رو هم نزن، امکان نداره بتونی بری... یه تماس بگیر قرارت رو بهم بزن.

-         نمیشه تلفن تماس ندارم.

-         خوب آدرس رو بده من خودم می رم میگم حال تو خوب نیست.

-         نمی شه.

-         اِ... باز گفت نمی شه. پسر سقّت رو با نه برداشتن؟

-         ساعت چنده؟

-         نزدیک سه.

-         وای دیر شد باید زودتر برم.

-         نه مامان باور کن، حتماً باید برم.

-         خوب اگه اینطور منم می رم حاضر شم.

-         جایی می رید؟

-         نخیر می خوام همراه تو بیام .

-         نیازی نیست.

-         تو با این حالت نمی تونی رانندگی کنی، احتیاج به کمک داری.

در حالیکه به زحمت از جا برمی خاست گفت:

-         مطمئن باشید هیچ مشکلی پیش نمیاد.

-         خواهش می کنم مانی، اینطوری تا برگردی من دیوونه می شم.

-         باور کنید من حالم خوبه. حالا لطفاً لباسهای منو آماده کنید.

مادر با نارضایتی به یاریش شتافت و او به زحمت لباس پوشید. همانطور که به زحمت از بستر برخاسته بود. سردرد بیش از همه عذابش می داد و سرفهه ای پیاپی درد پهلوهایش را تشدید می کرد، ولی هیچ یک از اینها نمی توانست مانع رفتنش شود. او باید می رفت، امروز باید سکوتش را می شکست و پرده از رازها برمی داشت.

وقتی به گورستان رسید ماشین کرایه کنار جاده پارک بود و این نشان می داد که افسوس زودتر از او رسیده است. تمام نیرویش را در پاهایش جمع کرد و مصمم از ماشین خارج شد. یکراست به سوی قبر دایی پیش هیچ عکس العلی نشان نداد. گویا این زن سیاهپوش حتی حس کنجکاوی نیز نداشت. لحظاتی در سکوت گذشت. مانی به سرفه افتاد و زن بی آنکه سرش را بلند کند پرسید:

-         شما کی هستید آقا؟... از جون من و مادرم چی می خواید؟

مانی با اندکی فاصله کنار زن جوان نشست و گفت:

سلام خانم.... یه چیزایی هست که من باید توضیح بدم.

-         هیچ نیازی به توضیح نیست آقا، فقط لطفاً منو تنها بگذارید.

مانی دوباره به سرفه افتاد و نالید.

-         ببینید من امروز اصلاً حالم خوب نیست، با این حال این همه راه را از خونه تا اینجا اومدم تا با شما حرف بزنم.

-         من با شما حرفی ندارم فقط لطفاً برید.

-         ولی من حرف دارم و شما باید به حرفهای من گوش کنید.

زن بی آنکه سرش را بالا بیاورد تور مشکی را به صورتش کشید و پاسخی نداد.

مانی با اصرار دوباره گفت:

-         خواهش می کنم یک لحظه به من نگاه کنید.

زن خنده ای از روی تمسخر کرد و گفت:

-         قصد دارید با شباهتتون منو مثل مادرم اغفال کنید؟

-         نه به خدا قسم قصد من اغفال نبود. من اومدم توی اون خونه که شما رو ببینم، اما مادر شما منو اشتباهی گرفت و چنان با اطمینان صحبت کرد که دلم نیومد ناراحتش کنم.

-         به چه قیمتی آقا؟

-         من نمی دونستم این طور می شه، قسم می خورم. دلتون می خواد بدونید من کی هستم؟

-         اگه بگم نه بازم حرفی دارید؟

-         بله، مطمئن باشید که من تا حرفهام رو نزنم از اینجا نمی رم و دست از سر شما برنمی دارم. حتی اگه منو به دست پلیس بسپارید.

-         ظاهراً چاره ای نیست. بفرمایید ولی سریعتر. می دونید که مادرم خونه تنهاست.

مانی با تردید قدمی به سوی زن برداشت و آهسته گفت:

-         خواهش می کنم راننده آژانس رو مرخص کنید. من شمارو می رسونم. در راه با هم مفصلاً صحبت می کنیم.

زن هنوز تردید داشت ولی مانی از فرصت استفاده کرد و با سرعت به سوی ماشین رفت، بلافاصله کرایه راننده را پرداخت و برگشت و گفت:

-          خواهش می کنم از این طرف بفرمایید سرکار خانم.

صدای پای زن در سکوت گورستان پیچید و او آهسته آهسته به سوی ماشین رفت. در همان حال یک بار دیگر رویش را به سوی قبر گرداند، لحظه ای مکث کرد و دوباره به راه افتاد و مانی تصور کرد او با منصور خداحافظی نمود.

به سرعت در ماشین را برای زن باز کرد و خود نیز پس از او سوار شد، در حالیکه متوجه شد زن جوان حتی یک بار هم به او نگاه نکرده بود.

وقتی حرکت کردند بلافاصله شروع به صحبت کرد و گفت:

-         اسم من مانیه...

افسون صحبت مانی را قطع کرد و گفت:

-         پس شما باید خواهرزاده منصور باشید، این طور نیست؟ ... پسر... صبر کن ببینم اسم مادرت چی بود؟ گمونم ملوک بود، نه؟ بله درسته ملوک، ملوک اعظم... بله یادمه، پدرت انگلستان درس می خوند.

-         پزشکی نه؟

مانی با تعجب به زن نگاه کرد و گفت:

-         ظاهراً اطلاعات شما خیلی کامله.

-         تعجبی نداره من تمام خانواده شمارو می شناسم. مادربزرگت بدری، مادرت ملوک اعظم، خاله ات آذردخت و دایی تیمورت.... درست گفتم؟

-         کاملاً خانم ، کاملاً.

-         راستی حال مادر و پدرت خوبه؟

-         مادر خوبه ولی پدرم چند سالیه که عمرش رو داده به شما...

-         واقعاً متأسفم.... چطور این اتفاق افتاد؟

-         سکته کرد.

-         قلبی؟

-         بله.

-         جالبه، متخصص قلب خودش سکته قلبی کرد.

مانی سر تکان داد و گفت:

-         دیگه قسمت اینطوری بود.

باز لحظه ای سکوت برقرار شد. مانی که هر لحظه بی تاب تر می شود سکوت را شکست و گفت:

-         من و شما قبلاً هم همدیگه رو دیده بودیم؟

-         نه من عکسهای تو رو دیده بودم، منصور همیشه از تو تعیرف می کرد. هم از تو هم از ملوک. هردوتون رو خیلی دوست داشت.

مانی با تردید و من من کنان پرسید:

-         ببخشید شما......... شما...

-         چی می خواید بدونید؟ بپرسید.

-         شما با دایی منصور چه نسبتی داشتید؟

زن لحظه ای سکوت کرد و مانی متوجه شد که ناخنهایش را به شدت در کف دستهایش فرو میکند. سرش را کمی خم کرد و مانی از زیر تور صورتش را دید و لبانش را که به سختی به هم می فشرد. بعد با صدایی لرزان آهسته گفت:

-         من همسر منصور بودم و هستم.

مانی بشدت ترمز کرد و با تعجب پرسید:

-         همسر دایی؟ این امکان نداره. تا جایی که من می دونم دایی منصور هیچ وقت زن نداشته... حتی مادربزرگ هم در این مورد هیچ وقت چیزی نگفته.

زن پوزخندی زد و گفت:

-         من همسر داییت بودم نه عروس مادربزرگت... اون هیچوقت منو قبول نداشت... اون می خواست منصور رو از من بگیره ولی از هردومون گرفت.

مانی چند لحظه  به فکر فرو رفت. شاید حق با زن بود. خود او هم می دانست که مادر ومادربزرگش در مورد دایی منصور چیزهایی را پنهان می کنند. پس آن راز ممکن بود همسر دایی باشد.

باز به همسر دایی نگاه کرد، چقدر ظریف و شکننده به نظر می رسید. با لحنی دلجویانه سؤال کرد:

-         شما اون آگهی ترحیم رو برای دایی توی روزنامه چاپ کردید، نه؟

-         بله من هر سال این کار رو می کنم. حرفهای دلم رو اینطوری بیرون می ریزم.

-         خیلی گشتم تا پیداتون کردم.

-         متأسفم.

-         یک ماه تموم شب جمعه ها توی گورستان منتظرتون بودم ولی نیومدید. اما اون یکشنبه که من برحس تصادف به گورستان اومده بودم شما رو دیدم و واقعاً تعجب کردم.

-         من و داییت در یک روز یکشنبه ساعت 4:45 بعد از ظهر برای اولین بار همدیگر رو توی تهران دیدیم. بعد از اون هر یکشنبه ساعت 4:45 با هم قرار داشتیم. هنوز هم قرار ما سر جاشه. 4:45 روز یکشنبه هر هفته.

-         باورم نمیشه بعد از 20 سال.

افسون پاسخی نداد.

مانی دوباره گفت:

-         راستی حال مادر خوبه؟

-         آره از وقتی شما رو دیده خیلی خوبه. همش راجع بهشما حرف می زنه.

-         بابت اون اتفاق... واقعاً... واقعاً متأسفم.

-         اشکالی نداره، تقصیر خودم بود. یعنی راستش رو بخواهید آمادگیش رونداشتم. قبلاً از مادر شنیده بودم که منصور برگشته ولی من میدونستم که اون 20 سال پیش مرده... مادرم اختلال حواس داره ولی من که ندارم. اولش حرفش رو باور نکردم اما بعداً وقتی ظرفهای میوه یا فنجونهای چای رو می دیدم. یا چیزهایی را که شما با خودتون می آوردید، مطمئن شدم که کسی به مادر سر می زنه. ولی مطمئن بودم که اون شخص هر که هست منصور نیست. اما اون روز وقتی بارونی و کت منصور رو روی جالباسی دیدم یک مرتبه کنترلم رو از دست دادم... راستی اون لباسا رو از کجا آورده بودید؟

-         مانی سر به زیر انداخت و خجالت زده گفت:

-         از توی اتاق دایی منصور.

-         اتاق منصور... هنوز سر جاشه؟

-         بله هیچ تغییری هم نکرده.

-         اون عکس منصور... همون عکس جاهلی رو می گم با اون ژست قشنگش، هنوز هم روی میز تحریره؟

-         بله هست.

-         اون لاله ها هنوز روی تاقچه است؟ لاله های قرمز...

-         بله اونها هم سرجاشون هستند.

-         قابهای روی دیوار، تخت فنری، کمد لباسهاش، آیینه روی کمد، خطاطیهای روی دیوار...

افسون  ناگهان ساکت شد و بعد مانی صدای هق هق پر دردش را شنید. و با شرمندگی گفت:

-         می دونم براتون خاطرات دردآوری رو زنده کردم ولی خواهش می کنم اینطوری گریه نکنید.

زن جوان لحظه ای ساکت شد بعد سرش را بالا گرفت، تور روی صورتش را کنار زد و مانی یک بار دیگر آننقاشی ظریف طبیعت را این بار با چشمانی باز و سرخ و شفاف ز اشک مشاهده کرد. افسون لبهای ظریفش را تکان داد و بغض آلوده گفت:

-         خاطراتم رو برام زنده کردی؟ تو فکر می کنی حتی برای یه لحظه این خاطرات برای من مردن که حالا بخوان زنده بشن؟ من تمام 20 سال گذشته رو لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه با منصور زندگی کردم. خیال کردی از عمر و جوونی من چی مونده بجز همون خاطراتی که تو ازشون حرف می زنی؟

-         مانی آهسته زیر لب زمزمه کرد:

-         بله حدس می زدم و واقعاً متأسفم. اون تصادف همه رو داغدار کرد مخصوصاً شما و مادربزرگ رو.

افسون پوزخندی تمسخر آلود زد و گفت:

-         مادربزرگت رو؟ اون هیچ وقت مادر منصور نبوده که بخواد عزادارش باشه. اون پیرزن اشراف زاده خودخواه بجز خودش به هیچ چیز دیگه فکر نمی کنه.

مانی ابراونش را در هم کشید و برای لحظه ای سکوت کرد. افسون که احساس او را دانسته بود دوباره گفت:

-          حرفای من واقعیت محضه و تو می تونی هرقدر که دلت می خواد بابت حقایقی که من گفتم از من ناراحت و عصبانی باشی.

-         گرچه می دونم براتون چندان مهم نیست ولی باید بگم شما اشتباه می کنید. مادربزرگ دایی منصور رو بی نهایت دوست داره ولی اون تصادف...

افسون سخن مانی رو قطع کرد و به سرعت گفت:

-         لطفاً اسم تصادف رو روی این قضیه نگذارید... بگید طرح... بگید برنامه یا بهتر بگم، بگید حقّه کثیف...

مانی با تعجب به او چشم دوخت و حیرت زده پرسید:

-         منظورتون چیه؟

-         منظورم؟ شما که نمی خواید بگید از قضایای زندگی من و منصور بی اطلاع هستید؟

-         راستش اگر واقعیت رو بخواید چرا.

افسون با تعجب به مانی نگاه کرد و گفت:

-         که از لندن برگشتید؟

-         والله، 2 ، 3 سالی می شه.

-         و می خواید که من باور کنم شما هیچ چیز نمی دونید؟ نهدر مورد من نه. در مورد داییتون و یا حتی درمورد کشته شدنش؟

مانی که حالا تعجبش صد چندان شده بود گفت:

-         باور کنید که همینطوره. نه من، فکر نمی کنم هیچکدوم از بچه های فامیل راجع به شما چیزی بدونن.

افسون لحظه ای سکوت کرد و بعد متفکرانه گفت:

-         پس اینطور... گربه اضرافی حتی بعد از مرگ پسرش هم دست از این بازی برنداشته... احمقانه است.

مانی با تعجب به او خیره شد وگفت:

-         شمارو به خدا واضح تر بگید که منم بفهمم از چی حرف می زنید!

افسون صاف روی صندلی نشست و گفت:

-         چرا من بگم؟ برو از مادر و مادربزرگت بپرس. اونها همه چیز رو خیلی بهتر از من می دونن.

مانی وقتی به چهره مصمم افسون نگاه کرد اصرار بیش ازاین را جایز ندانست و دیگر در این مورد سؤالی نکرد و بجای آن، حرف را به سوی دیگری کشاند و گفت:

-         می تونم به دیدن مادر بیام؟

-         گرچه نمی دونم منظورتون از این کار چیه؟ ولی می تونید تشریف بیارید. اما لطف کنید. و به اجرای نقشتون ادامه بدید، چون مطمئنم مادر تحمل این رو که یک بار دیگه منصور رو از دست بده نداره. راستش رو بخواین این روزها اینقدر شاد و سرحاله که دلم نمیاد آخر عمری این شادی رو ازش دریغ کنم. فقط ازتون خواهش می کنممراقب حالش باشید.

مانی شادمانه خندید و گفت:

-         مطمئن باشید. مثل مادربزرگ خودم ازشون مراقبت می کنم.

افسون دقایقی را در سکوت گذراند و بعد آهسته گفت:

-         گفتید اون لباسا مال منصوره؟

-         کدوم لباسا؟

-         همون لباسایی که تنت کرده بودی.

-         بله و به خاطر اونا بازم معذرت می خوام خودم هم نفهمیدم چطور شد که دست به اون کار احمقانه زدم، خواهش می کنم منو ببخشید.

افسون خونسرد شانه بالا انداخت و گفت:

-         دیگه مهم نیست آقا، اصلاً مهم نیست. ولی اگه ممکنه یکبار دیگه وقتی به خونه مااومدین اون لباسهارو همراهتون بیارید. امکانش هست؟

-         البته.

-         ممنون می شم اگه لطف کنید.

-         راستی می تونم یه سؤالی بکنم؟ البته می ترسم شمارو ناراحت کنه.

-         نه بپرسید.

-         مطمئنید که از من دلخور نمی شید؟

-         بله.

-         شما... بچه هم دارید؟

افسون پاسخی نداد ومانی دوباره گفت:

-         البته من قصد فضولی ندارم ولی راستش رو بخواید توی اتاق دایییه چیزی دیدم که باعث شد فکر کنم شما بچه دارید.

-         می تونم بپرسم چی؟

-         چندتا عروسک، عروسکهای خیلی قشنگ.

مانی به جای هر پاسخی از افسون صدای زارزار گریه پردرد او را شنید. گوشه خیابان پارک کرد و دستمالی بدست زن جوان داد و گفت: چی شد خانم؟ خواهش می کنم گریه نکنید. من حرف بدی زدم؟

افسون در میان گریه بریده گفت:

-         نه... نه آقا شما حرف بدی نزدید... اون عروسکا رو منصور برای من از بندر آورده بود. یعنی بهم قولشو رو داده بود. من نمی دونستم که عروسکارو آورده.

مانی ناگهان متوجه شد که قطرات اشک از روی گونه] ای او نیز آهسته آهسته سر می خورد، در حالیکه به عشق صادقانه و پاک دایی و افسون فکر می کرد، صدای او را شنید که می گفت:

-         آخه اون وقتا من شانزده، هفده ساله بودم و به نظر منصور یه دختر بچه!

مانی به دنبال مادر از آشپزخانه به هال آمد وگفت:

-         چرا نمی خوای قبول کنی؟ من نمی فهمم، خودت بهتر از من می دونی که دایی منصور زن داشته

-         حالا چرا داد می کشی؟ زن داشته که داشته، به تو چه؟

-         بالاخره داشته یا نداشته؟

-         اگه زبون آدم سرت میشه، نداشته.

-         این همه دروغ، این همه پنهان کاری، آخه برای چی؟ چرا نمی خواید باور کنید که دایی منصور زن داشته؟ هرکی ندونه تو یکی می دونی مادر، تو محرم راز دایی منصور بودی، غیر ممکنه که ندونی.

-         من محرم رازش بودم و می دونم که زن نداشته، تو هم این چرت و پرتها رو سر زبونا ننداز.

-         مادر می خوای برم همین فردا دست زنش رو بگیرم وردارم بیارم توی این خونه تا همه ببینن؟

-         خیلی بیجا کردی، هر بی سرو پایی رو ورداری بیاری توی این خونه. اون زن هر کجا هست یک لاشه و می خواد بااین کلک از ماها پول بگیره.

مانی پوزخندی زد و جواب داد:

-         خیالت راحت باشه سرکار خانم ملوک اعظم. اون زن از طبقه شماها نیست. حق هم نداری در مورد زن دایی من اینطوری حرف بزنی.

ملوک لحظه ای به چشمان مانی خیره شد و بعد گفت:

-         جون مادرت بیا دست از این بازی بردار.

-         بازی کدومه زن حسابی؟ شما اون دختر بیچاره رو از تموم حق و حقوقش محروم کردید. توی این سالها داغونش کردید، طردش کردید. حالا هم اسمش رو می ذارید بازی؟ تو خودت یه زنی، یه مادر، یه زن شوهر از دست داده، می دونی دختر بیچاره چی کشیده و چی می کشه. چطور دلت میاد مادر... من لااقل روی تو یکی یه جور دیگه حساب می کردم ولی پاک ناامیدم کردی.

ملوک ناگهان به گریه افتاد و گفت:

-         نمک روی زخمم نپاش مانی. این زخم کهنه رو دوباره باز نکن. بذار همینطور بسته بمونه. ما به اندازه کافی مشکل داریم، این رو هم بهش اضافه نکن. این آتیش زیر خاکستر رو دوباره شعله ور نکن.

-         برای شما این آتیش زیر خاکستر پنهون شده، برای اون زن بیچاره هنوز داغ و سوزنده است. هیچ کاری تو دنیا نمی تونستید براش بکنید یه دلجویی که از دستتون بر می اومد. اون زن بیچاره عروس این خونواده است، به خدا مادر این ظلمه، خدا نمی گذره.

ملوک آهسته اشکهایش را پاک کرد و گفت:

-         چه کار کنم پسرم؟ از دست منکاری ساخته نیست. مادربزرگ و بقیه افسون رو نمی پذیرن.

مانی با تعجب به مادرش نگاه کرد و گفت:

-         چی؟ شما اون رو می شناسید؟ حتی اسمش رو هم می دونید؟

ملوک نگاه پر دردی به پسرش کرد و گفت:

-         بله به قول خودت من محرم راز منصور بودم و اولین کسی که از قصه عشق منصور آگاه شد. ولی چکار بکنم؟ من اون سر دنیا بودم و براردم این سر دنیا، تا اومدم به خودم بجنبم و یه چاره ای پیدا کنم خبرمرگش رو بهم دادند.

-         مادر، تو می دونی دایی منصور چطور مرد؟

-         خب معلومه تصادف کرد.

-         فقط همین؟

-         بله مگه قرار بود چیز دیگه ای هم باشه؟

-         نه همین طوری پرسیدم... مادر دلتون می خواد به زن داداشتون برید؟

-         دلم می خوام ولی امکانپذیر نیست. می دونی که اگر مادربزگ بفهمه دق می کنه، تازه جواب دایی و خاله ات رو هم باید بدیم.

-         به اونا چه ربطی داره؟

-         خب دیگه خوششون نمیاد.... مانی عزیزم بهتره این بحث رو همینجا تموم کنی. من واقعیت رو به تو گفتم. حالا دیگه تو همه چیز رو می دونی ولی خواهش می کنم دیگه حرفش رو نزن.

-         باشه ولی یادتون باشه که من همه چیز رو نمی دونم.

-         چیز مهم دیگه ای وجود نداره.

مانی در حالیکه به سوی اتاقش می رفت گفت:

-         سعی می کنم باور کنم.

مادر لبخندی مهربانانه زد و گفت:

-         متشکرم.

مانی جلوی در اتاقش یک بار دیگر ایستاد و به طرف مادر برگشت و گفت:

-         مادر، دایی منصور افسون رو خیلی دوست داشت؟

-         بله عزیزم، خیلی زیاد.

-         شما می دونستید اونا با هم ازدواج کردن؟

-         می دونستیم ولی داییت پنهان از ما این کار رو کرد. بخاطر مخالفتهای مامان بزرگ، بابابزرگ، دایی و بقیه.

مانی غمگین سر تکان داد و گفت:

-         حتماً دایی خیلی عذاب می کشیده.

-         دو قطره اشک چشمان ملوک را نمناک کرد و با بغض آشکاری در صدا آهسته گفت:

-         بله عزیزم خیلی.

-         یه سؤال دیگه و آخری... مادر شما هیچوقت افسون رو دیدید؟

-         خودش رو نه ولی داییت عکسش رو برام فرستاده بود.

-         اون عکس رو هنوز دارید؟

-         بله دارمش.

-         می تونم ببینم؟

-         چند لحظه صبر کن.

مانی دوباره به داخل هال برگشت و مادر با سرعت به اتاق خوابش رفت و وقتی برگشت یک قطعه عکس سیاه و سفید قدیمی که گوشه آن نام عکاسی هنر با جوهر قرمز نوشته شده بود در دست داشت.

مانی دستش را پیش برد و عکس را گرفت و با دقت به دختر معصوم داخل عکس خیره شد. موهای بلند دختر جوان روی شانه هایش موج می زد و صورت ظریفش با اجزاء کوچک و ترکیب دلنشین، دلفریب و افسونگر به نظر می آمد. چشمهای روشنش در زیر انبوهی از مژگان سیاه چون دو ستاره در آسمان  تیره می درخشید. کمان ابروانش که با پیوندی زیبا و متناسب تا روی بینیش کشید شده بود، چهره اش را معصومانه تر نشان می داد. مانی از اولین بار که افسون را دیده بود تصور کرده بود او بیست سال پیش دختر 3،4 ساله ای بیش نبوده ولی اکنون که عکس 16 سالگی او را می دید تازه می فهمید که او چقدر پیر و خسته شده. مانی باز به عکس خیره شد و سنگینی غم نهفته در چشمان او را بر روی سینه اش احساس کرد. بعد عکس را بویید. عکس هنوز بوی اتاق منصور و لباسهایش را می داد. بوی عشق!

وقتی خواست عکس را به مادر برگرداند، چشمش به کلمات پشت آن خورد و دوباره آن را عقب کشید. پشت عکس نوشته شده بود:"تقدیم به غم انگیزترین شادی زندگی ام به پاس مهربانیهایش"

مانی زیر نوشته افسون خط دایی منصور را دید که تاریخ روز دریافت عکس راحک کرده بود و صادقانه زیر آن نوشته بود: "اگر بخوای برات می میرم"

مانی برای آنکه مادر اشکهایش را نبیند به سرعت به اتاقش رفت و عکس را هم با خود برد.

مانی دستش را چند مرتبه در موهایش فرو برد و بیرون کشید.

مادربزرگ با تعجب نگاهش کرد و گفت:

-         حالا چرا اینقدر کلافه ای؟

مانی پاسخ نداد و به جای او مادرش گفت:

-         مادرجون مثل اینکه عقل این بچه کم شده، من هم کلافه کرده.

-         آخه چرا؟

-         من فکر نمی کنم خودش هم بدونه چشه.

مانی به مادر چشم غره رفت و زیر لب غرید:

-         شما نمی دونید نه؟ من هم خبر ندارم... اینه؟

مادر لبش را گزید و با سر به مادربزرگ اشاره کرد ولی مانی بیتفاوت ادامه داد:

-         من می دونم چمه، شماها هم می دونید فقط همه ترجیح می دیم چیزی رو که به نفعمون نیست نفهمیم.

مادربزرگ نگاهی غضبناک به مانی کرد و گفت:

-         یه جوری حرف بزن من هم بفهمم.

مانی پوزخندی زد و پاسخ داد:

-         جالبه! معما سخت شد. یک نفر دیگه هم اضافه شد... مادربزرگ شمارو به خدا منو به بازی نگیرید.

-         کدوم بازی؟ همون اراجیفی که پیش دایی تیمورت گفتی؟ پسر! تو چرا اینقدر ساده ای که اجازه می دی هر کس و ناکسی سرت کلاه بذاره؟

-         خیلی خب مادربزرگ ادامه ندین. من نمی دونم شما تاکی می خواید به این بازی ادامه بدید ولی فکر می کنم بهتره تا دیر نشده خطاهای گذشته رو جبران کنید.

مادر کلام مانی را قطع کرد و گفت:

-         بهتره در این مورد دیگه بحث نکنید. که چی شماها یکسره اعصاب همدیگر رو خرد می کنید؟

مادربزرگ کمی به مانی نزدیک شد و گفت:

-         خیالت راحت باشه تیمور و نادر رو می فرستم سراغ این دختره. مثل اینکه نمی خواد دست برداره.

مانی یکباره از جا جهید و فریاد زد:

-         کسی غلط می کنه پا درِ خونه زندایی من بذاره.

مادر با صدای بلند گفت:

-         درست حرف بزن مانی. تو راجع به دایی و پسرداییت حرف می زنی. واقعاً که خجالت دارد!

-         چی خجالت داره مادر؟ نامردی شماها در حق اون زن بیچاره و بی پناه یا طرفداری من از یک زن بی تکیه گاه که تازه زنداییم هم محسوب می شه؟

مادربزرگ با عصبانیت فریاد کشید:

-         دایی تو هیچوقت زن نداشته ونداره، فهمیدی؟

-         مانی صورتش را نزدیک مادربزرگ برد و گفت:

-         متأسفانه انکار شما هیچ چیزی رو تغییر نمی ده سرکار خانم.

و بعد بلافاصله از ساختمان خارج شد. مادر دنبالش دوید و گفت:

-         صبر کن مانی، کجا داری می ری؟

مانی از داخل حیاط فریاد کشید:

-         می رم هوا بخورم. اشکالی داره؟

-         زود برگرد میخوایم شام بخوریم.

-         منتظر من نمونید.

صدای مادر را آمیخته  با صدای روشن شدن موتور ماشین شنید:

-         زود بیا منتظریم:

ولی بی آنکه پاسخی بدهد به سرعت به طرف کوچه پیش راند، در حالیکه بی هدف در خیابانهای شهر حرکت می کرد و به غروب دلگیر و سرخ رنگ جمعه زمستانی خیره خیره نگاه می کرد، هزاران سؤال بی جواب به مغزش هجوم آورده بودند و احساس کسالتش تشدید شده بود. نمی دانست به کجاه پناه ببرد که ساعتی آرامش یابد. ناگهان به ذهنش رسید که به منزل رضا برود شاید با او می توانست راحت سخت بگوید.

بنابراین پایش را روی پدال گاز فشرد تا به سوی مقصد جدیدش رهسپار شود. بی آنکه بخواهد از کوچه پس کوچه هابی خلوت شهر می گذشت و وقتی به خود آمد مقابل منزل افسون توقف کرده بود. خودش هم نمی دانست چطور شد که بجای منزل رضا، پشت در خانه زندایی بود. از بعد از آن روز که او را در گورستان دیده بود دیگر او را ندیده بود و غالبا زمانی به دیدار مادربزرگ می آمد که او سر کار بود، چون احساس می کرد افسون از دیدنش خوشحال نمی شود اما در این بعد از ظهر جمعه که پشت در منزل او ایستاده بود حتماً افسون در خانه بود. بالاخره بر تردید خود غلبه کرد و زنگ در را فشرد. چند لحظه بعد صدای نرم زندایی را شنید که پرسید:

-         کیه؟

-         منم، مانی.

لحظه ای سکوت برقرار شد و پس از آن صدا دوباره گفت:

-         بفرمایید.

و مانی احساس کرد او با نارضایتی در را باز کرده است. از پله ها بالا رفت مثل همیشه مادربزرگ در آستانه در روی صندلی چرخدار انتظارش را می کشید. به محض اینکه او را دید شادمانه خندید و گفت:

-         خوش اومدی منصور مادر، دل من وافسون خیلی گرفته بود... وای از این غروبای جمعه مادر.

مانی نزدیک آمد و کنار چرخ مادربزرگ روی پا نشست و گفت:

-         سلام مادر احوال شما؟... ئل منم خیلی گرفته بود. گفتم بزنم بیرون هوایی بخورم، یکمرتبه دیدم پشت در خونه شمام، نسخه شمارو هم پیچیده بودم گفتم بیارم خدمتتون.

پیر زن لبخند زیبا و مادرانه ای بر لب نشاند و گفت:

-         خیلی خوش اومدی عزیزم. بیا بریم تو شام پیش ما بمون. افسون هم خونه ست.

مانی از جا بلند شد و کنترل چرخ را در دست گرفت و مادربزرگ را به طرف هال برد. چرخ را کنار میز گذاشت و خودش هم صندلی کنار آن را اشغال کرد و مشتاقانه چشم به در آشپزخانه دوخت.

مادربزرگ با صدای بلند گفت:

-         افسون مادر یه چایی برای منصور خان بیار بخوره حالش جا بیاد.

افسون پاسخی نداد و مانی همچنان در انتظارش چشم به در دوخت.

چند لحظه بعد افسون در حالیکه یک سینی چای در دست داشت پا از آشپزخانه بیرون گذاشت.

مانی بلافاصله از جا برخاست و گفت:

-         سلام خانم عصرتون بخیر.

افسون با بی حوصلگی پاسخ داد:

-         سلام، متشکرم.

و بعد در حالیکه می نشست سینی چای را روی میز گذاشت.

مادربزرگ گفت:

-         بخور منصور جان سرد می شه.

مانی یک فنجان جلوی مادربزرگ گذاشت، فنجان دوم را کنار دست افسون قرار داد و سومی را برای خود برداشت و آهسته گفت:

-         معذرت می خوام که مزاحمتون شدم. می دونم دیدن من شما رو خوشحال نمی کنه.

-         این چه حرفیه؟ شما خیلی لطف می کنید که مادرم رو اینقدر خوشحال می کنید... راستی بابت داروهام خیلی ممنوم، زحمت کشیدید.

-         اختیار دارید.

-         خب چه خبر؟ خانواده خوبند؟

-         سلام دارند خدمتتون.

افسون لبخند زیبا و دلنشینی بر لب راند و گفت:

-         مطمئنی؟

مانی هم بی اختیار خندید و گفت:

-         چطور مگه؟

-         اگه می گفتید چوبی، چماقی، شاید باور کردنی بود. ولی سلام دیگه خیلی زیاده!... هر چند فکر نمیکنم مادربزرگت اینقدر منو به حساب بیاره که بخواد فحشم بده.

-         شما نباید از مادربزرگ دلگیر باشید. هر چی باشه اون یه پیرزنه و شما که می دونید آدما وقتی پیر می شن و بچه می شن.

-         افسون با نارضایتی سری تکان داد و آهسته گفت:

-         حق با شماست. ولی خیلی دلم می خواست می أونستم مادربزرگت سخت تر از انتقامی که من دارم پس می دم، چه انتقام دیگه ای می خواد از من بگیره؟ مگه من توی دنیا بجز منصور چیز دیگه ای هم داشتم؟

-         مانی با تأسف سر تکان داد و گفت:

-         باور کنید من هر کاری می تونستم کردم ولی این جماعت به هیچ صراطی مستقیم نمی شن.

-         شما برای چی خودتون رو با اونا درگیر کردید؟

-         به خاطر شما، به خاطر پس گرفتن حقوقی که ازتون ضایع شده.

افسون لبخند پر تمسخری زد و گفت:

-         ولی من هیچی نمی خوام. من هنوز هم منصور رو دارم و با اون خوشبختم. و این چیزیه که مادربزرگت هیچوقت نتونسته تحمل کنه. حالا هم برای همین از من متنفره چون فکر می کنه منصور هنوز هم مال منه.

-         مانی گفت:

-         باورتون نمیشه، از وقتی واقعیت زندگی شما و دایی رو شنیدم از همشون بدم میاد.

-         خواهش می کنم زندگیتون رو بخاطر من تلخ نکنید... راستی شما زن و بچه دارید؟

-         نه

-         یعنی هنوز ازدواج نکردید؟

-         نه، فرصتش پیش نیومده.

-         فکر می کنم باید عجله کنید داره دیر می شه.

-         مانی خنده ای کرد و گفت:

-         تو فکرش هستم، نگران نباشید.

بجای  افسون، مادرش که هنوز مشغول ور رفتن با قرصها و داروهایش بود پاسخ داد:

-         نه مادر نگران نیستم حالا که تو اینجایی دیگه خیالم از بابت افسون راحته.

مانی و افسون هر دو خندیدند و مانی چون دوباره مادربزرگ را مشغول دید آهسته گفت:

-         زندایی؟

افسون که مشغول جمع کردن استکانهای روی میز بود با سرعت سرگرداند و نگاه مسحور کننده اش به مانی خیره ماند. مانی با تعجب پرسید:

-         طوری شده:

-         نه... فقط شما منو چی صدا کردید؟

-         خوب معلومه زندایی. مگه شما زندایی من نیستید؟ اگه دوست ندارید افسون خانم صداتون می کنم.

-         نه مسأله این نیست. فکر می کنم اولین باره که یه نفر از خانواده منصور منو به عنوان همسر منصور به رسمیت می شناسه.

مانی خنده ای کرد و به شوخی گفت:

-         نظر همین یک نفر تو کل این فامیل از همه مهتره، بقیه رو ول کنید.

افسون در راه رفتن به آشپزخانه با صدای بلند پرسید:

-         شام پیش ما می مونی؟

بجای مانی، مادربزرگ پاسخ داد:

-         آره مادر می ونه یه چیزی دور هم می خوریم.

مانی به مادربزرگ لبخند زد و دنبال افسون وارد آشپزخانه شد. آشپزخانه مثل همیشه تمیز و مرتب بود و لوازم ارزانقیمت آ؛ن چنان با سلیقه چیده شده بودند که بیننده را به تحسین وامی داشت. مانی در حالیکه به حرکات فرز افسون در آشپزخانه نگاه می کرد گفت:

-         زندایی کجا کار می کنی؟

-         افسون باز لبخند و گفت:

-         توی یه شرکت پیمانکاری، زندایی جان.

-         مانی هم لبخند معنی داری بر لب راند و دوباره گفت:

-         از این شرکتهای پیمانکاری متنفرم، اکثرشون حق کارمندا و کارگراشون رو می خورن.

-         آفرین! دقیقاً مثل مدیر ما. می دونی تا حالا پدرش شرکت رو می چرخوند ولی بنده خدا مرحوم شد. از وقتی این پسره اومده سر کار همه رو بیچاره کرده.

-         تو چه قسمتی کار می کنی؟

-         کارمند بایگانی هستم. کار بیخودیه.از خودم کم فسیلم، با سنگواره ها کار می کنم.

-         اگه اینطورم باشه ما از نوع فسیلهای خیلی باارزشید.

-         توی خونه هم که مجبورید ازمادرتون مراقبت کنید.

-         افسون با صدای بلند خندید و گفت:

-         مادرم... پسر خوب، این مادربزرگ منه.

-         پس مادرتون؟

-         وقتی من بچه بودم پدر و مادرم توی یه سانحه اتومبیل هر دو کشته شدند و من ناچار رفتم شمال پیش مادربزرگم... ولی ای کاش هیچوقت نمی رفتم.

-         مانی کنجاوانه پرسید:

-         چرا زندایی؟

-         چون اونوقت با منصور آشنا نمی شدم.

-         چه ارتباطی داره؟

-         انوقتا مادربزرگ یه خونه کوچیک کنار ویلای قشنگ مامان بزرگ تو داشت و منصور پاتوقش اون ویلا بود. از وقتی یادمه همیشه منصور پشت اون پنجره نشسته بود و به آسمون و جنگل نگاه می کرد و گاهی برای من از اون پنجره شکلات و آدامس و اینجور چیزا پرت و می کرد. گاهش اوقات هم وقتی مامان بزرگت اینا مهمون داشتن مادربزرگم برای کمک می رفت انجا، منو با خودش می برد. کم کم پسر پادشاه عاشق دختر فقر شد و مصیبت از همونجا شروع شد.

-         پس رفاقت شما و دایی ریشه اش عمیق تر از این حرفهاست.

-         منصور توی تک تک روزای بچگی من، روزای سخت جوونیم و حالا که کم کم دارم پیر می شم ریشه داره. مانی، تو هیچوقت نمی تونی بفهمی وقتی من از منصور برای تو حرف می زنم چه حالی دارم.

-         ولی زندایی... بیست سال عزاداری بس نیست؟ وقتش نرسیده که یه سامونی به این زندگی بدید؟

-         لبخند پردردی لبان کمانی افسون را از هم گشود و او بغض آلود پاسخ داد:

-         نه مانی... نه. این  سرگردونی، این زندگی بی سرو سامان، این غصه و این درد هجران، همه یادگاریهای منصوره و من حاضر نیستم با دنیایی از خوشبختی عوضش کنم.

-         مانی سر به زیر انداخت و با سرانگشت اشکهای گوشه چشمش را پاک کرد. افسون نیز با پشت دست اشکهای روی گونه هایش را پاک کرد. لبخند زیبایی زد و گفت:

-         خیلی خب بگذریم. امشب از بوقلمون خونه خودتون خبری نیست. با بچه بوقلمون که هنوز متولد نشده چطوری؟

-         مانی خنده ای کرد و پاسخ داد:

-         منظورتون تخم مرغه دیگه؟

-         خب اونم یه روزی مرغ می شه... پس منظورم مرغ آینده ست.

-         شما اگه سنگ هم جلوی ما بذاری ما می خوریم و می گیم عالیه.

-         آفرین، می گن حلال زاده همیشه به داییش می ره. مثل اینکه تو هم معرفت منصور رو داری... ولی نترس پسر، یه چیزی سرهم می کنیم و امشب استثناعاً تو رو از خوردن مرغ آینده معاف می کنم.

-         صدای مادربزرگ از داخل هال برخاست که می گفت:

-         منصور، افسون، یه لیوان آب برای من بیارید قرصم رو بخورم.

-         مانی با سرعت از روی سبد ظرفها لیوانی برداشت و به طرف یخچال رفت وو آن را از شیشه آب داخل یخچال پر کرد و وقتی به طرف هال می رفت با خنده به افسون گفت:

-         ببخشید من خیلی زود خودمونی شدم. هر چی باشه اینجا خونه زنداییمه، غزیبه که نیستم.

-         افسون نگاهی به صورت خندان مانی و زیر لب گفت:

-         تو رو خدا نخند. وقتی میخندی منصور زنده می شه.

-         ولی مانی که چیزی نشنیده بود، با دقت در هال قرصها را به مادربزرگ می خوراند و با او دلسوزانه همدردی می کرد. مادربزرگ چشمانش را بر نهاد تا کمی استراحت کند. مانی با سرعت از جا برخاست و داخل اتاق خواب شد. از روی تخت پتویی برداشت و خواست از اتاق خارج شود که تابلوی نقاشی بالای تخت توجهش را جلب کرد. در میان قاب زیبایی عکس، چهره منصور در حالیکه دستهایش را دور شانه افسون حلقه کرده بود و به رویش می خندید. داخل اتاق چرخی زد. روی تمام دیوارهای اتاق عکسهایی از منصور در حالتهای مختلف به چشم می خورد. روی عسلیهای کنار تخت دو قاب قدیمی، عکسهای سیاه و سفید منصور و افسون را در خود نگاه داشته بودند. روی میز آرایش هم باز عکسی از منصور خودنمایی می کرد و مانی هیچ وسیله آرایشی روی میز ندیدی مگر یک شانه چوبی قدیمی. آهسته از اتاق خارج شد و به طرف مادربزرگ رفت و پتو را روی او کشید و دوباره به آشپزخانه برگشت.

-         لحظه ای روی صندلی نشست و در سکوت به افسون که مشغول سرخ کردن سیب زمینی بود نگاه کرد. بعد آهسته گفت:

-         زندایی می خوام یه چیزی بگم ولی می ترسم.

-         افسون چند قدم به سویش برداشت و با خند گفت:

-         من اینقدر ترسناکم که مردی مثل شما از من بترسه؟

-         نه خانم. قصدم یک چنین جسارتی نبود.

-         پس چی؟

-         می ترسم از حرفی که می زنم بیشتر ناراحت بشید.

-         نه شجاع باش پسر، حرفت رو بزن.

-         زندایی... کاری هست که من بتونم براتون انجام بدم؟ برای شما یا مادربزرگ...

-         برای چی می خوای به من کمک کنی؟ دلت برای یه زن بی پناه می سوزه؟

-         فکر می کنید شخصیت شما اجازه ترحم به کسی بده؟ من اگه این حرف رو زدم فقط به یه علت بود، اونم اینه که شما زن دایی من هستید و من وظیفه دارم به شما کمک کنم.

-         واقعاً هر کاری که بخوام برام می کنی؟

-         مطمئن باشید.

-         اگه کار سختی باشه چی؟

-         بازم سعی ام رو می کنم.

-         خب من ازت یه کارهایی رو می خوام ولی اگر غیرممکن بود خودت رو به دردسر ننداز.

-         قول می دم، حالا بفرمایید.

-         می دونی من توی خونه مادربزرگت اینا... یعنی یه چیزایی اونجا هست که متعلق به منه... به من و منصور... من فقط اونارو می خوام.

-         مثلاً عروسکا؟

-         اونا هم هست ولی از اون بیشتر هم هست.

-         ولی من چیز خاص دیگه ای توی اون اتاق ندیدم.

-         مگه نگفتی که میز تحریرش هنوز توی اتاقه یا اون چمدون قدیمی هنوز زیر تخته؟

-         چرا اونا هست ولی دراشون قفله.

-         چند دقیقه صبر کن.

-         افسون به سرعت از آشپزخانه خارج شد. مانی برای هم زدن تابه روی گاز از جا بلند شد و کنار گاز ایستاد. چند لحظه بعد افسون با سرعت وارد آشپزخانه شد و مقابل مانی ایستاد و گفت:

-         اینجارو ببین!

-         مانی کف دست افسون چند کلید قدیمی دید. افسون گفت:

-         ببین این کلید میز تحریره، کلید کمدش... این کلید کشو و اینم کلید اون چمدون زیر تخت...

-         خب توی اینا چی هست؟

-         آلبوم عکسامون، دفتر خاطرات منصور، نامه هامون.. خلاصه از این چیزا دیگه... مانی خواهش می کنم اونا رو به من برگردون، خودت بهتر می دونی که هیچ کس به اندازه من به اون کاغذا احتیاج نداره.

-         مانی چند لحظه ای سکوت کرد. افسون بی صبرانه پرسید:

-         می تونی؟

-         مانی چند لحظه ای به چشمان افسون نگریست که تشویش در آن موج می زد و چهره اش در سردی نگرانی رنگ پریده بهنظر می رسد. لبخندی زد و آهسته گفت:

-         معلومه که می تونم. همه رو براتون میارم.

-         افسون نتوانست احساسات خود را کنترل کند. همچون کودکان شادمانه به هوا پرید و گفت:

-         عالیه مانی، عالیه!

مانی با رضایت خندید. ناگهان فریاد افسون در گوشش پیچید:

-         وای برو کنار سیب زمینا سوخت.

مانی با صدای بلند خندید و گفت:

-         خانم ما نخوایم شما عذا درست کنید کی رو ببینم؟ همین الان می رم از سر کوچه شام می گیرم، شما هم زحمت نکشید.

افسون با تعجب به مانی نگاه کرد ولی لحظه ای بعد حالتی عادی یه خود گرفت و گفت:

-         نترس. شبانه روزی نزدیکه، تو هم که عادت داری مریضارو ببری اونا ول کنی و دربری.

مانی سر به زیر انداخت و گفت:

-         خیلی شرمنده زندایی.

-         خودت رو لوس نکن... کاهو توی یخچاله بردار سالاد درست کن.

مانی به طرف یخچال رفت و با  صدای بلند گفت:

-         چشم خانم. نوکر شما هم هستیم.

***

بدری خانم جلوی آینه حلقه روسری ابریشمی اش را محکم کرد. دستی به پوست گونه هایش کشید و از داخل آینه به دخترانش نگاه کرد و با تحکم گفت:

-         همین مادر، نذار پسرت بره پیش اون عفریته خانم.

-         آخه مادرجون، مانی که از من اجازه نمی گیره. مگه بچه است که دعواش کنم بگم کجا برو کجا نرو؟

-         اگه پای اون دختره توی فامیل باز بشه میدونی چه آبرویی از ما می بره... چه حرفا که مردم پشت سرمون نمی زنن.

آذردخت به زحمت هیکل چاقش را روی صندلی جابجا کرد و به جای ملوک پاسخ داد:

-         فعلاً که دیگه مانی حرفی نمی زنه، شماهام به روی خودتون نیارید،

-         انگار نه انگار.

-         من موندم این ورپریده، مانی رو بعد از این همه سال از کجا گیر آورده؟

-         تعجبی نداره مادر از شباهت مانی به منصور.

-         نه آذر اون مانی رو پیدا نکرده، مانی رفته دنبال اون.

-         وا... مامان که می گفت اون...

بدری خانم کلام آذر نیمه کاره گذاشت و گفت:

-         چه فرقی داره مادر؟ مهم اینه که پای دختره به اینجا وانشه، چون علاوه بر آبروریزی اونوقت قضیه وصیت نامه منصور هم پیش میاد. حال خر بیار و باقالی بار کن.

-         وا مامان. وصیت نامه که باز نشده، شما از کجا می دونی که توش چیه؟

-         اولاً وقتی دختره پیداش بشه وصیت نامه هم باز می شه. مگه ندیدی دکتر کرامت گفت بنابر وصیت منصور تا وقتی خانمش نباشه نمیشه وصیت نامه رو باز کرد. ثانیاً من میأ ونم این دختره با منصور چه کرده بود. حتماً همه دار و ندارش رو به اون و مادربزرگ افلیجش بخشیده. من روی سرم شرط می بندم.

ملوک و آذر به یکدیگر نگاه کردند و پاسخی ندادند. مادربزرگ دوباره گفت:

-         فقط همین رو می دونم که باید حواسمون جمع باشه.

ملوک متفکرانه سری تکان داد و گفت:

-         مامان اگه افسون سهم الارثش رو میخواست توی این چندباری که دکتر تو روزنامه آگهی کرده بود سر و کله اش پیدا می شد.

-         از کجا معلوم که آگهی ها رو دیده باشه؟

ملوک عامرانه گفت:

-         بهرحال مامان جان، حقش رو باید بدیم.

مادربزرگ برآشفت و فریاد زد:

-         کدوم حق؟ بچه ام رو ازم گرفت کمه حالا مال و منالم رو هم بدم دست خوش؟!

صدای زنگ در فرصت پاسخ به دختران نداد. ملوک گفت:

-         گمونم مانی باشه. مامان دیگه بحث رو تموم کن. جلوی مانی هیچ حرفی نزنید.

-         باشه... ملوک در رو بزن

چند لحظه بعد مانی وارد ساختمان شد و از جلوی در با صدای بلند سلام کرد. وقتی داخل هال رسید نگاهی به مادربزرگ و دخترانش انداخت و گفت:

-         به به! چه جمع قشنگی! ببینم بناست سر کدوم بدبخت رو زیر آب کنین که تشکیل جلسه دادین؟

-         سلام، خاله فدات شه. بیا جلو ببینم دلم برات شده بود یه ارزن.

مانی به طرف خاله آذر رفت، خم شد و اجازه داد خاله پیشانی اش را ببوسه و در همان حال با خنده گفت:

-         شما ماشاء الله خیلی سنیگن وزن شدی خاله، من خم بشم خیلی به صرفه تره.

خاله با صدای بلند خندید و گفت:

-         به جون مانی آب هم می خورم چاق می شم.

-         بله در این که گوشتا فقط تأثیر آبه، که هیچ شکی نیست.

-         وا ملوک پسرت باور نمی کنه.

ملوک خانم لبخند پر معنایی زد و گفت:

-         چکار کنم خواهر؟ دیرباوره.

در همان حال، مانی نگاهی به مادربزرگ کرد و گفت:

-         خب حال شما چطوره؟ ریاست محترم هیأت مدیره!

-         خوبم مادر. از احوالپرسی ها تو.

-         گرفتاریه مادربزرگ نه کم لطفی.

-         خب کمتر برای خودت گرفتاری و دردسر درست کن.

مانی بی تفاوت شانه هایش را بالا انداخت و گفت:

-         بی خیال...... خب نگفتید اعضاء محترم هیأت مدیره نقشه قتل کدوم بخت برگشته رو تدوین می کردند؟

-         ملوک فوراً پاسخ داد:

-         ما چندبار تا حالا آدم کشتیم که جنابعال اینطوری فکر می کنی؟

-         هزار مرتبه البته با پنبه.

خاله باز بجای خنده یکی از آن شیهه های مسخره و مستانه اش را سر داد و گفت:

-         خیلی بدجنسی بلانمرده... ملوک این پیر پسر رو زنش بده تا روش کم شه. کدوم فلک زده ایه که زن تو بشه؟

-         مسلماً تا وقتی سایة خاله مهربانی مثل شما روی سر منه، هیچ کس.

این بار ملوک و مادربزرگ هم با صدای بلند خندیدند. بعد ملوک گفت:

-         مانی جان، ما می خواستیم یه سر بریم خرید. یه نیم ساعتی خونه باشی ما برگشتیم.

-         ببخشید سر کار خانم. اونی که می ذارن خونه و می رن بیرون هاپوئه نه بنده.

خاله باز به شیوه خود خندید و مانی را هم به خنده واداشت. در میان خنده بریده بریده گفت:

-         ذلیل نشی الهی... این حرفها چیه می زنی؟..... پهلو درد گرفتم از بس خندیدم... اصلاً تو هم باید بیای بریم..

-         نه بابا برید فقط همینمون کمه که با جی جی باجی خانمها بریم خرید.

آذر با سرعتی که از هیکل چاقش بعید بود از روی صندلی جستی زد و دمپایی بدست دنبال مانی کرد و در همان حال فریاد کشید:

-         پدر سوخته!داشتیم؟

مانی در حالیکه ضربات خاله به پشتش می خورد خندان پاسخ داد:

-         بابا، غلط کردم رو  با کدوم "غ" می نویسن؟

-         بیخود کردی. صبر کن می خوام سیات کنم.

مانی به طرف پله ها دوید و فریاد زد:

-         خاله، جون مادرت از اونا که به فریدون خان می زنی نزن، خیلی درد داره.

خاله پایین پله ها متوقف شد و گفت:

-         دیوونه فریدون رو با دمپایی ابری می زنم؟ اونو باید با چماق کتک زد. بدتر از تو اینقدر رو داره.

-         خدا به دادش برسه. چی میکشه؟

-         خیلی دلش بخواد.

مادربزرگ مجادله آذر و مانی را فیصله داد و گفت:

-         آذر بسه. بیا بریم شب شد... مادرجون تو هم سرت رو با تلویزیونی، چیزی گرم کن. ما زود برمی گردیم.

-         زیادم عجله نکنید. بکارتون برسید.

-         ملوک پسرت کتک می خوادها.

-         خواهرجون بیا بریم، وقتی برگشتیم خدمتش برس.

مانی همانجا روی پله ها نشست. خانمها نیز با سرعت آماده رفتن شدند. مادر جلوی در مانی را صدا زد و گفت:

-         میوه شسته توی یخچال هست، بخور.

مانی همانطور نشسته فریاد زد:

-         چشم، حالا بفرمایید.

وقتی آنها از در حیاط خارج شدند ومانی صدای بسته شدن در را پشت سرشان شنید، بلافاصله برخسات و بسوی اتاق منصور رفت. در دل آرزو می کرد که کلید اتاق سرجای همیشگی اش باشد و خوشبختانه همین طور هم بود. او بلافاصله در اتاق را باز کرد و داخل شد. با زهمان بوی خاص اتاق مشامش را پر کرد و مانی احساس کرد با عبور از در اتاق از تونل زمان گذشته و اکنون بیش از 20 سال قبل قدم نهاده است. کلیدهایی را که افسون داده بود با سرعت در قفل ها امتحان کرد و درهای بسته را یکی پس از دیگری گشود. ابتدا سراغ میز تحریر رفت و کاغذهای زرد و دفترچه های کهنه داخل آن را بیرون کشید. زیر آنها یک آلبوم قدیمی با جلد پارچه ای سبز رنگ نمایان شد. آلبوم را درآورد و باز کرد. آلبوم قدیمی صفحه سیاهی بود که عکسها بر ریو آن با استفاده از کاغذهای شبرنگ سه گوش قرار گرفته بودند. مانی با دقت به تماشای عکسهای افسون و منصور نشست. گاهی در کنار بعضی از عکسها با مداد سفید بیتی از یک شعر و یا تاریخ گرفتن عکس نوشته شده بود. در تمام عکسها بدون استثناء، مانی نوعی اشتیاق و عشق را میدید که از چشمان سیاه رنگ منصور تراوش می شد. مانی با همان دقت آلبوم را بست و کنار گذارد و شروع به جستجو در میان کاغذهایی نمود که گذشت زمان آنها را زرد و شکننده کرده بود و مرکب سیاه رنگ قلم در بعضی قسمتها پخش شده بود. گاهی وقتی کاغذی را ورق می زد دور آن خرد می شد و به زمین می ریخت. منصور روی این کاغذها به بیان احساسات خود به شیوه ای ادبی و زیبا پرداخته بود. طوریکه باعث حیرت مانی گردیده بود.

سر آغاز اکثر نوشته ها یکی ، دو بیت شعر بود و بعد ترسیمی رنگین از احساسی عاشقانه.

در میان کاغذها، پاکتی توجه مانی را به خود جلب کرد. وقتی در پاکت مقوایی را گشود تعدادی پاکت نامه نمایان شد. مانی مشتاقانه می خواست نوشته های داخل آن پاکت نامه را بخواند اما نمیأ انست این اجازه را دارد یا نه. با این حال یکی از پاکتها را بیرون کشید و در آن را باز کرد، ناگهان مشتی گلبرگ خشکیده بر زمین ریخت.

بعضی از گلبرگها خرد شده بودند و روی تعدا از آنها که هنوز سالم بودند آثاری از خطوطی در هم به چشم می خورد که مانی به سخنی توانست چندتایی را بخواند. مثلاً روی گلبرگ سرخی نگاشته شده بود:

"منصور تا ابد دوستت دارم."

مانی آهسته نامه را باز کرد. خط نامه نشان میداد که نگارنده دختر بسایر جوانی است که بسیار هم ساده مینویسد. مانی بی اختیار به اولین سطر نامه چشم دوخت و چنین خواند:

منصور عزیزم سلام.

بهار من نمیدانم از کجا آغاز کنم. تنها می دانم که در این فرصت کوتاه باید خیلی از غصه هایم را برایت بگویم. برای همین هم بی آنکه فرصت را از دست بدهم بر سر اصل مطلب خواهم رفت. منصور جان مادرت می خواهد ویلای شمال را بفروشد. فکرش را بکن، میعادگاه عشق ما برای همیشه از دست می رود.ک آنجا که برای اولین بار در بعد از ظهر یکشنبه بهاری شاهزاده ای به دخترک گدا ابراز علاقه نمود. منصورم، می دانم که تنها قصد مادرت از اینکار دور کردن تو از من است ولی چه جای ترس که تو در قلب و روح من مسکن دار، آنجا را که دیگر مادرت نمی تواند بفروشد. می تواند؟ گرچه شاید خرید و فروش نمودن قلب ما بیچاره ها برای شما ثروتمندان کاری شدنی باشد.

منصور، مادرت تهدید کرده که اگر دست از سر تو برندارم، دمار از روزگار من و مادربزرگ درمیآورد ولی من نمی ترسم یعنی راستش خیلی نمیترسم، اما مادربزرگ خیلی ترسیده و میگوید اگر راز ازدواج من و تو برملا شود مادرت همه ما را به آتش خواهد کشید.

راستی یک خبر دیگر، مادرت به آقای جعفری گفت باید برای پس گرفتن طلبش از مادربزرگ اقدام کند و اگر لازم شد بجای طلبش خانه مادربزرگ را بردارد و اگر اینکار را نکند امسال باغ مرکبات شما را شما را به او اجاره نخواهد داد.

منصور، من می ترسم، از مادرت، از تیمورخان، حتی از درختان ویلای شما و آن استخر ترسناک که تیمورخان گفته مرا در آب آن خفته خواهد کرد. شبها خوابهاب وحشتناک می بینم. خواب میبینم که مرا در مقابل چشمان تو در استخر خفه می کنند یا با هیزمها به آتش می کشند و تو هیچ کاری نمیتوانی بکنی، چون آنها دستهایت را گرفته اند. راستی منصور، میتوان به این سادگی که خانم بزرگ می گوید آدم کشت؟

پس این درس تو کی تمام می شود؟ تو را بخدا زودتر بیا. من و مادربزرگ خیلی به تو احتیاج داریم. منصور من از خانم بزرگ می ترسم.

این آخرین جمله افسون بود و زیر آن امضاء کودکانه دختری با جمله "افسون چشم به راه تو" به چشم می خورد. مانی با احتیاط نامه را تاکرد و در پاکت گذاشت. هر چه داخل کمد بود بیرون آورد. از داخل کشو نیز یک دفتر شعر، دوسه جلد کتاب با امضاء افسون در صفحات اول آن بیرون کشید و به سراغ چمدان رفت. داخل چمدان یک لباس ساتن سفید کوتاه پولک دوزی شده روی همه قرار داشت. مانی آن را باز کرد و به نظرش آمد لباس عروسی است. یک لباس عروسی قدیمی به سایر دخترکی سیزده چهارده ساله. پس افسون می بایست در آن زمان جثه ای به ظرافت این پیراهن کوچک داشته باشد. زیر پیراهن داخل چمدان یک تور بلند و یک جفت کفش سفید پاشنه بلند قرار داشت. بعد چند شیشه عطر مردانه، یکی دو عدد خودنویس قدیمی و یک پیراهن مردانه زرد رنگ به چشم می خورد که مانی حدس می زد همه هدایای افسون به منصور بوده باشد.

مانی همانطور که وسایل داخل چمدان را بیرون می آورد، چشمش به جعبه مستطیل شکل کوچکی افتاد که در ته چمدان قرار گرفته بود. با احتیاط در آن را گشود و داخل آن یک سرویس ظریف طلا دید و کاغذی که بر دیواره جعبه چسبانده شده بود و روی آن نوشته بود:

"هدیه ای ناقابل برای عروسک زیبایم، همسر مهربانم،افسون".مانی در جعبه را بست و پلک هایش را محکم روی هم فشرد. این مسلماً آخرین هدیه منصور به افسون بود که مرگ فرصت نداده بود آن را به او تقدیم کند.

 پایان فصل دوم.ادامه دارد...


برچسب‌ها: عاشقانه ها, رمان عاشقانه, داستان عشقی کوتاه, رمان سپیده عشق

تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۱/٥/٢ | ۳:٠٩ ‎ق.ظ | نويسنده : IRANO2

یکی بود یکی نبود 
یه پسر بود که زندگی ساده و معمولی داشت
اصلا نمیدونست عشق چیه عاشق به کی میگن 
تا حالا هم هیچکس رو بیشتر از خودش دوست نداشته بود
و هرکی رو هم که میدید داره به خاطر عشقش گریه میکنه بهش میخندید 
هرکی که میومد بهش میگفت من یکی رو دوست دارم بهش میگفت دوست داشتن و عاشقی مال تو کتاب ها و فیلم هاست....
روز ها گذشت و گذشت تا اینکه یه شب سرد زمستونی 
توی یه خیابون خلوت و تاریک داشت واسه خودش راه میرفت که
یه دختری اومد و از کنارش رد شد 
پسر قصه ما وقتی که دختره رو دید دلش ریخت و حالش یه جوری شد 
انگار که این دختره رو یه عمر میشناخته
حالش خراب شد اومد بره دنبال دختره ولی نتونست
مونده بود سر دو راهی 
تا اینکه دختره ازش دور شد و رفت
اون هم همینجوری واسه خودش با اون حال خراب راه افتاد تو خیابون
اینقدر رفت و رفت و رفت
تا اینکه به خودش اومد و دید که رو زمین پر از برفه رفتش تو خونه و اون شب خوابش نبرد همش به دختره فکر میکرد
بعضی موقع ها هم یه نم اشکی تو چشاش جمع می شد
چند روز از اون ماجرا گذشت و پسره همون جوری بود
تا اینکه باز دوباره دختره رو دید  دوباره دلش یه دفعه ریخت 
ولی این دفعه رفت دنبال دختره و شروع کرد باهاش راه رفتن و حرف زدن
توی یه شب سرد همین جور راه میرفتن و پسره فقط حرف میزد
دختره هیچی نمیگفت
تا اینکه رسیدن به یه جایی که دختره باید از پسره جدا میشد
بالاخره دختره حرف زد و خداحافظی کرد
پسره برای اولین توی عمرش به دختره گفت دوست دارم
دختره هم یه خنده کوچیک کرد و رفت
پسره نفهمید که معنی اون خنده چی بود
ولی پیش خودش فکر کرد که حتما دختره خوشش اومد
اون شب دیگه حال پسره خراب نبود 
چند روز گذشت  تا اینکه دختره به پسر جواب داد
و تقاضای دوستی پسره رو قبول کرد
پسره اون شب از خوشحالیش نمیدونست چیکار کنه 
از فردا اون روز بیرون رفتن پسره و دختره با هم شروع شد
اولش هر جفتشون خیلی خوشحال بودن که با هم میرن بیرون
وقتی که میرفتن بیرون فکر هیچ چیز جز خودشون رو نمی کردن
توی اون یه ساعتی که با هم بیرون بودن اندازه یه عمر بهشون خوش میگذشت
پسره هرکاری میکرد که دختره یه لبخند بزنه
همینجوری چند وقت با هم بودن 
پسره اصلا نمی فهمید که روز هاش چه جوری میگذره
اگه یه روز پسره دختره رو نمیدید اون روزش شب نمیشد
اگه یه روز صداش رو نمیشنید اون روز دلش میگرفت و گریه میکرد
یه چند وقتی گذشت   با هم دیگه خیلی خوب و راحت شده بودن
تا این که روز های بد رسید
روزگار نتونست خوشی پسره رو ببینه
به خاطر همین دختره رو یه کم عوض کرد
دختره دیگه مثل قبل نبود
دیگه مثل قبل تا پسره بهش میگفت بریم بیرون نمیومد
و کلی بهونه میاورد
دیگه هر سری پسره زنگ میزد به دختره 
دختره دیگه مثل قبل باهاش خوب و مهربون حرف نمیزد
و همش دوست داشت که تلفن رو قطع کنه
از اونجا شد که پسره فهمید عشق چیه
و از اون روز به بعد کم کم گریه اومد به سراغش
دختره یه روز خوب بود یه روز بد بود با پسره
دیگه اون دختر اولی قصه نبود
پسره نمیدونست که برا چی دختره عوض شده
یه چند وقتی همینجوری گذشت تا اینکه پسره
یه سری زنگ زد به دختره
ولی دختره دیگه تلفن رو جواب نداد
هرچقدر زنگ زد دختره جواب نمیداد
همینجوری چند روز پسره همش زنگ میزد ولی دختره جواب نمیداد
یه سری هم که زنگ زد پسره گوشی رو دختره داد به یه مرده تا جواب بده
پسره وقتی اینکار رو دید دیگه نتونست طاغت بیاره
همونجا وسط خیابون زد زیر گریه
طوری که نگاه همه به طرفش جلب شد
همونجور با چشم گریون اومد خونه 
و رفت توی اتاقش و در رو بست
یه روز تموم تو اتاقش بود و گریه میکرد و در رو روی هیچکس باز نمیکرد
تا اینکه بالاخره اومد بیرون از اتاق
اومد بیرون و یه چند وقتی به دختره دیگه زنگ نزد
تا اینکه بعد از چند روز
توی یه شب سرد 
دختره زنگ زد و به پسره گفت که میخوام ببینمت 
و قرار فردا رو گذاشتن
پسره اینقدر خوشحال شده بود
فکر میکرد که باز دوباره مثل قبله
فکر میکرد باز وقتی میره تو پارک توی محل قرار همیشگیشون
دختره میاد و با هم دیگه کلی میخندن 
و بهشون خوش میگذره
ولی فردا شد
پسره رفت توی همون پارک و توی همون صندلی که قبلا میشستن نشست
تا دختره اومد
پسره کلی حرف خوب زد 
ولی دختره بهش گفت بس کن 
میخوام یه چیزی بهت بگم
و دختره شروع کرد به حرف زدن 
دختره گفت من دو سال پیش
یه پسره رو میخواستم که اونم خیلی منو میخواست
یک سال تموم شب و روزمون با هم بود
و خیلی هم دوستش دارم
ولی مادرم با ازدواج ما موافق نیست
مادرم تو رو دوست داره
از تو خوشش اومده
ولی من اصلا تو رو دوست ندارم
این چند وقت هم به خاطر خودت با تو بودم
به خاطر اینکه نمیخواستم دلت رو بشکنم
پسره همینطور مثل ابر بهار داشت اشک میریخت
و دختره هم به حرف هاش ادامه میداد
دختره گفت تو رو خدا تو برو پی زندگی خودت
من برات دعا میکنم که خوش بخت بشی
تو رو خدا من رو ول کن
من کسی دیگه رو دوست دارم
این جمله دختره همینجوری تو گوش پسره میچرخید
و براش تکرار میشد
و پسره هم فقط گریه میکرد و هیچی نمیگفت
دختره گفت من میخوام به مامانم بگم که
تو رفتی خارج از کشور
تا دیگه تو رو فراموش کنه
تو هم دیگه نه به من و نه به خونمون زنگ نزن
فقط دعا کن واسه من تا به عشقم برسم
باز پسره هیچی نگفت و گریه کرد
دختره هم گفت من باید برم
و دوباره تکرار کرد تو رو خدا منو دیگه فراموش کن
و رفت
پسره همین طور داشت گریه میکرد
و دختره هم دور میشد
تا اینکه پسره رفت و برای اولین بار تو زندگیش سیگار کشید
فکر میکرد که ارومش میکنه
همینطور سیگار میکشید دو ساعت تمام
و گریه میکرد
زیر بارون تا اینکه شب شد و هوا سرد شد و پسره هم بلند شد و رفت
رفت و توی خونه همش داشت گریه میکرد
دو روز تموم همینجوری گریه میکرد
زندگیش توی قطره های اشکش خلاصه شده بود
تازه میفهمید که خودش یه روزی به یکی که داشت برای عشقش گریه میکرد
خندیده بود 
و به خاطر همون خنده بود که الان خودش داشت گریه میکرد 
پسره با خودش فکر کرد که به هیچ وجه نمیتونه دختره رو فراموش کنه
کلی با خودش فکر کرد
تا اینکه یه شب دلش رو زد به دریا
و رفت سمت خونه دختره
میخواست همه چی رو به مادر دختره بگه
اگه قبول نمیکرد میخواست به پای دختره بیافته
میخواست هرکاری بکنه تا عشقش رو ازش نگیرن
وقتی رسید جلوی خونه دختره 
سه دفعه رفت زنگ بزنه ولی نتونست
تا اینکه دل رو زد به دریا و زنگ زد
زنگ زد و برارد دختره اومد پایین
و گفت شما پسره هم گفت با مادرتون کار دارم
مادر دختره و خود دختره هم اومدن پایین
مادر دختره خوشحال شد و پسره رو دعوت کرد به داخل
ولی دختره خوشحال نشد
وقتی پسره شروع کرد به حرف زدن با مادره
داداش دختره عصبانی شد و پسره رو زد
ولی پسره هیچ دفاعی از خودش نکرد
تا اینکه مادر دختره پسره رو بلند کرد و خون تو صورتش رو پاک کرد
و پسره رو برد اون طرف و با گریه بهش گفت
به خاطر من برو اگه اینجا باشی میکشنت
پسره هم با گریه گفت من دوستش دارم
نمیتونم ازش جدا باشم
باز دوباره برادر دختره اومد و شروع کرد پسره رو زدن 
پسره باز دوباره از خودش دفاع نکرد
صورت پسره پر از خون شده بود
و همینطور گریه میکرد
تا اینکه مادر دختره زورکی پسره رو راهی کرد سمت خونشون
پسره با صورت خونی و چشم های گریون توی خیابون راه افتاد
و فقط گریه میکرد
اون شب رو پسره توی پارک و با چشم های گریون گذروند
مادره پسره اون شب  به همه بیمارستان های اون شهر سر زده بود
به خاطر اینکه پسرش نرفته بود خونه
ولی فرداش پسرش رو زیر بارون با لباس خیس و صورت خونی بی هوش توی پارک پیدا کرد پسره دیگه از دختره خبری پیدا نکرد
هنوز هم وقتی یاد اون موقع میافته چشم هاش پر از اشک میشه
و گریه میکنه
هنوز پسره فکر میکنه که دختره یه روزی میاد پیشش
و تا همیشه برای اون میشه
هنوز هم پسره دختره رو بیشتر از خودش دوست داره
الان دیگه پسره وقتی یکی رو میبینه که داره برای عشق گریه میکنه دیگه بهش نمیخنده
بلکه خودش هم میشینه و باهاش گریه میکنه
پسره دیگه از اون موقع به بعد عاشق هیچکس نشده خسته و دل مرده....
این بود تموم قصه زندگی این پسر


برچسب‌ها: گونل, داستان عشقی کوتاه, عاشقانه غمگین, عاشقانه های شاملو

تاريخ : شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٦ | ۸:٢۳ ‎ب.ظ | نويسنده : IRANO2

کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ، 
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ، 
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ، 
- ممنون 
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ، 
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ، 
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ، 
- نه .. ببخشید ، 
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود 
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ، 
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ، 
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ، 
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ، 
پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ، 
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ، 
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ، 
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ، 
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ، 
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ، 
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ، 
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ، 
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو  موهای مشکیش آشفته و شونه نشده  روی پیشونیش رها بود ، 
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ، 
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ، 
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ ! 
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ، 
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ، 
به ساعتش نگاه کرد ، 
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟  می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
 نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی  کارا رو خراب می کرد ،
 توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ، 
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
 بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ، 
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ، 
خل بودم دیگه ،
 نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
 عاشقی کنم براش ،
 میگفت : بهت نیاز دارم ...
ساکت می موندم ،
 میگفت : بیا پیشم ، 
میگفتم : میام ...
اما نرفتم ،
 زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ، 
دلم می خواست بسوزم ،
 شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ، 
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ، 
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر،  منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
 چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
 آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ، 
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ، 
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
 و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ، 
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ، 
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ، 
- همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین ...
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ، 
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم ... 
پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد 
و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ، 
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ، 
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ، 
دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست ...  
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
سر خوردم روی زمین خیس ، 
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
منو بارون .. ، زار زدیم ، 
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ، 
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ، 
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ، 
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ، 
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر. 
خل بودم دیگه .. 
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه .. 
عاشق تر شده بودم 
عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ... 
بارون لجبازانه تر می بارید 
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه .
..


عشق


برچسب‌ها: عشق ممنوع, عاشقانه ها, عشق واقعی, داستان عشقی کوتاه