تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٤/۱٥ | ٩:٢٤ ‎ق.ظ | نويسنده : IRANO2

مانی با عصبانیت گفت:

-         آخه این چه وضعیه؟ چی به روز خودتون آوردید؟ عجب غلطی کردم به حرفتون گوش کردم.

-         افسون به سختی از روی تخت بلند شد و گفت:

-         باور کنید چیزیم نیست فقط یک کم سر درد دارم.

-         اول خودتون رو توی آینه نگاه کنید بعد بگید اگر جای من بودید این حرف رو باور می کردید؟ زیر چشماتون یهبند انگشت گود رفته، رنگ و روتون اینقدر پریده که آدم می ترسه، پلکاوتن هم که اینقدر باد کرده که به زحمت باز می شه. بازم می گید چیزی نیست؟ اگه طوریتون نیست چرا سرم به دستتون وصله؟

-         فقط یک کم فشارم پایینه. می دونید، فشار من عصبیه. زیاد نوسان پیدا می کنه.

-         خب چرا عصبی شدید؟ بخاطر اون چیزایی که من آوردم.

-         نه، توی محل کار مشکل دارم.

-         خب مشکل چیه؟ شاید من بتونم کمکی بکنم.

-         چیز مهمی نیست، حل می شه.

-         لااقل نمی شد زودتر به من زنگ بزنید؟

-         زنگ بزنم بگم چی؟... بگم سردرد دارم بیا منو ببر دکتر؟ مگه من بچه ام پسر خوب؟

-         مگه فقط بچه ها احتیاج به کمک دارن؟

-         خواهش می کنم بس کن. بلند شو برو آشپزخونه هم برای خودت و هم برای مادربزرگ چای بریز.

مانی با نارضایتی از جا بلند شد. افسون یکبار دیگر او را صدا کرد و گفت:

-         راستی، داروهای مادر رو همندادم. زحمتش رو بکش.

-         حتماً.

وقتی به آشپزخانه رفت با تعجب مشاهده کرد که بر عکس همیشه آشپزخانه بشدت درهم و برهم است و این نشان می داد که بی تردید مدت زیادی است که افسون از رختخواب بلند نشده. باز در دل خود را به خاطر آنکه باعث شده بود یکبار دیگر خاطرات دردناک افسون زنده شوند، نفرین نمود. آستینهایش را بالا زد و با سرعت شروع به مرتب کردن آشپزخانه نمود. هنوز کارش تمام نشده بود که صدای افسون را از پشت سر شنید. با تعجب به عقب برگشت و گفت:

-         شما اینجا چیکار می کنید؟سرمتون کو؟

افسون لبخندی زد و گفت:

-         سرمم تموم شد، کشیدمش. شما داری چکار می کنی؟

-         هیچی، داشتم یه سر و سامونی به وضع آشپزخونه می دادم.

افسون خنده ای کرد و وارد آشپزخانه شد و به صندلی تکیه داد. بعد گفت:

-         خیلی به هم ریخته است نه؟

مانی کمی نزدیکتر آمد، روبروی افسون ایستاد و گفت:

-         راست بگو بدونم دختر چند روزه مریضی؟

-         گفتم که من اصلاً مریض نیستم...

-         بخاطر خدا دوباره شروع نکن زندایی... مادربزرگ بیدار شده؟

-         نه.

-         شام چی می خورین؟

-         یه چیزی درست می کنم. نگران نباش گرشنه که نمی مونیم.

-         لازم نیس. می رم از بیرون غذا می گیرم.

-         مانی خواهش میکنم اینقدر منو لوس نکن.

-         این حرفا چیه؟ شما مریضی و باید استراحت کنی. فردا هم نمی واد برید سر کار.

افسون پوزخند تأسف باری زد و گفت:

-         فردا... من اخارج شدم پسر، فعلاً هم بیکارم.

مانی صندلی را برای افسون عقب کشید و گفت:

-         بنشینید... در مورد کارم ناراحت نباشید، بهتر.

افسون فقط به مانی نگاه کرد و چیزی نگفت، ولی مانی فهمید که او به شدت ناراحت و نگران است. با لحنی دلجویانه دوباره گفت:

-         مگه قحطی کار اومده؟

افسون نگاهش را به گلهای رومیزی مقابلش ثابت کرد و زیر لب پرسید:

-         مانی چرا بعضی از مردها به خودشون اجازه می دن هر حرفی رو به یک زن بیوه بزنن؟

مانی روی صندلی کنار افسون قرار گرفت و گفت:

-         اتفاقی افتاده؟

افسون چند مرتبه سر تکان داد و سعی کرد لبخند بزند. بعد گفت:

-         نه... نه، اتفاق که نه.

-         به من دروغ نگید، چی شده؟

-         چیز مهمی نیست فقط با صاحب کارم دعوام شد.

-         سر چی؟

افسون پاسخی نداد و مانی مصرانه پرسید:

-         زندایی، من رو که می شناسی تا نگید دست از سرتون برنمی دارم.

-         زود بگید چی شده هم خیال خودتون رو راحت کنید هم خیال من رو.

افسون لبخند تلخی زد و گفت:

-         مرتیکه به من پیشنهاد ازدواج میده.

مانی خنده ای کرد و گفت:

-         همین؟ اینکه عصبانی شدن نداره، راست می گه... حق داره، شما هنوز جوونید...

افسون کلام مانی را قطع کرد و گفت:

-         چون من جوونم و بیوه، باید زندگی یه زن بیچاره رو ازش بگیرم؟

-         زن داره؟

-         پس چی؟ سه چهار تا هم بچه داره.

-         مانی از جا بلند شد، سری با تأسف تکان داد و آهسته گفت:

-         عجب!

لحظه ای مکث کرد و دوباره گفت:

-         آدرس محل کارتون رو به من بدین.

-         برای چی؟

-         می خوام برم این عتیقه رو ببینم.

-         ولش کن بابا.

-         آدرس رو بده برم روی این مرتیکه رو کم کنم تا فکر نکنه مردم بی صاحبند و هر غلطی که بخواد می تونه بکنه.

افسون با تعجب به مانی نگاه کرد و حرفی نزد. مانی باز با عصبانیت گفت:

-         اصلاً دیگه لازم نیست برگردید سر اون کار حتی اگه التماستون کنه.

-         مگه می شه پسر؟ من اونجا 12، 13 سال سابقه کار دارم. از اون گذشته من اگر یه ماه کار نکنم ماه دوم برای نون شبم معطل می مونم.

-         این حرفا هیچ کدوم خیالی نیست. شما نباید بری اونجا حتی اگر بجای دستمزد ماهی یک کیلو طلا بهتون بده.

-         ولی مانی...

-         دیگه ولی نداره. من خودم یه جای خوب یه کار مناسب براتون پیدا می کنم. قول می دم.

رنگی از آرامش، چشمان زیبا و خمار افسون را جلا بخشید و او آهسته گفت:

-         ولی وضع بازار کار خیلی خرابه. فکرمی کنی موفق بشی؟

-         شک نکن.

-         خیلی خوبه... عالیه!

صدای مادربزرگ، صحبتهای آندو را قطع کرد. مانی آرام گفت:

-         مادربزرگ رو بیدار کردیم.

افسون لبخندی زد و گفت:

-         عیبی نداره. باید داروهاش رو بخوره.

-         اول شام.

-         قبوله. چرا عصبانی می شی؟

مانی خنده بلندی کرد و مادربزرگ گفت:

-         منصور،مادر تویی؟

مانی به داخل هال رفت و گفت:

-         بله مادربزرگ. با اجازه شما میخوام شام اینجا بمونم.

-         قدمت رو چشمهام مادر.

مانی در حالیکه کاپشن می پوشید با خنده گفت:

-         زندایی، کاش شما هم مارو به اندازه مادربزرگتون تحویل می گرفتید.

افسون هم لبخندی زد و پاسخ داد:

-         بالاخره می ری یا نه؟ از گرسنگی مردم. یه شب می خوای به ما شام بدی ها.

مانی لحظه ای ایستاد و به افسون چشم دوخت بعد آهسته گفت:

-         چشم خانم دارم می رم. ما که نوکر شما هم هستیم، اگر به ما افتخار بدبد هر شب میزبانتونباشیم.

-         برو دیگه شیطون.

افسون پشت پنجره آشپزخانه ایستاد و خروج مانی را از داخل ساختمان نگاه کرد. مانی لحظه ای از کوچه به پنجره نگاه کرد. افسون سعی کرد خود را پنهان کند اما دیر شده بود، بنابراین همانجا ایستاد. مانی لبخندی به روشنی مهتاب روی لب راند و چندبار دستش را در هوا تکان داد. افسون هم آرام دستش را بالا برد و خود را از مقابل پنجره کنار کشید. وقتی مانی به طرف سرِ کوچه می رفت افسون دوباره پشت شیشه ایستاد و دور شدن او را تماشا کرد و آهسته گفت:

-         خواهش می کنم منصور، من تحمل این بازی وحشتناک رو ندارم. کمکم کن.

***

مانی خواب آلود در اتاق خوابش را باز کرد و خمیازه کشان پرسید:

-         چه خبره مامان؟

-         چه می دونم کدوم مردم آزاریه، پنج دقیقه، ده دقیقه یک بار زنگ می زنه. نصفه شبی خجالت نمی کشه.

-         خب اینکه چیزی نیست، دو شاخه تلفن رو از پریز بکش.

-         باشه تو برو بخواب، منم تلفن رو قطع می کنم.

-         پس شب بخیر، اگه بازم کاری داشتی صدام کن.

به محض آنکه مانی وارد اتاق شد یکبار دیگر صدای زنگ تلفن بلند شد به طرف گوشی تلفن رفت و آن را برداشت، خواب آلود و خسته گفت:

-         بله.

صدای مضطرب و هیجان زده زنی از آن سوی خط به گوشش خورد و خواب از سرش پراند.

-         مانی خودتی؟ خداروشکر که بالاخره تو گوشی رو برداشتی... مانی تو رو خدا بیا... من نمی دونم باید چیکار کنم.

-         مانی مضطربانه پرسید:

-         چیه زندایی چی شده؟

-         مانی.. مادربزرگ... حالش خوب نیست. فکر کنم سکته کرده... تو رو خدا کمکم کن.

-         حالا چرا اینقدر ترسیدی؟ آروم باش من همین الان خودم رو می رسونم، کجا هستی؟

-         همون بیمارستانی که اون شب من رو بردی، یادت میاد؟

-         آره، آره. اومدم فقط تو رو خدا اینقدر خودتو ناراحت نکن. همه چیز درست میشه.

-         عجله کن، خواهش می کنم.

قبل از آنکه مانی پاسخی بدهد، ارتباط قطع شد. لحظه ای متفکرانه ایستاد و به افسون فکر کرد. بعد ناگهان به خود آمد. به سرعت لباس پوشید وآهسته از اتاق خارج شد، با آنکه سعی کرد هیچ صدایی بلند نکند، ولی وقتی سوئیچ را گرداند و ماشین را روشن کرد مادر را کنار در ماشین دید که نگران و مضطرب به او نگاه می کرد. شیشه را پایین کشید و با عجله گفت:

-         شما چرا اومدید بیرون؟ سرما می خورید.

-         تو کجا داری می ری این وقت شب؟ کی بود تلفن کرد؟

-         رضا بود... یعنی خواهر رضا بود. حال مادربزرگش بهم خورده، بردنش بیمارستان. از من خواست برم پیش رضا.

-         حالش خیلی بده؟

-         گمون کنم سکته کرده. حالا شما برو تو، من عجله دارم باید برم.

-         خیلی خوب برو ولی تو رو خدا آروم برو، تصادف نکنی ها.

-         نترسید اتفاقی نمی افته. تا سرما نخوردید برید تو.

مانی شیشه را بالا کشید و ملوک کمی عقب رفت و اجازه داد تا ماشین به حرکت درآید. بعد پشت سر او در پارکینگ را بست. برای پسرش دست تکان داد. مانی چراغی زد و بسرعت به حرگت درآمد.

ملوک در حالیکه در پارکینگ را می بست ناگهان بخاطر آورد که مادربزرگ رضا سال قبل فوت کرده، پس مسلماً مانی جایی میرفت که نمی خواست مادر از آن اطلاع پیدا کند.

وقتی مانی سراسیمه وارد بخش اورژانس شد افسون را دید که در گوشه راهرو کناری ایستاده و سرش را به  دیوار تکیه داده. آهسته آهسته جلو رفت و به او نگاه کرد. دانه های اشک به سرعت از چشمانش سرازی شد و روی گونه هایش سر می خوردند. افسون غریبانه سر بر سینه دیوار تکیه داده بود و آهسته آهسته اشک می ریخت و چنان تنها می نمود که دل مانی را به درد می آرود. مانی لحظه ای با خود فکر کرد اگر منصور، افسون را در چنین حالتی می دید چه می کرد؟ دلش می خواست همان کارها را برای همسر جوان و همیشه داغدار دایی انجام می داد ولی افسوس هیچ کاری از دست او ساخته نبود. غم تنهایی و غربت افسون هیچ چیز در دنیا جز وجود عاشق منصور رفع نمیکرد. آهسته آهسته به سوی افسون رفت و در مقابلش ایستاد. افسون ناگهان به خود آمد، با دستان ظریفش دو سوی یقه کاپشن مانی را در دست گرفت و در مشت مچاله کرد و مظلومانه در میان گریهنالید:

-         تو رو خدا یه کاری کن مانی، نذار بمیره.

مانی نگاه پرمحبتی به چشمان اشک الود زن جوان انداخت و گفت:

-         به خدا قسم حاضرم جون خودم رو بهش بدم تا خواسته شمارو برآورده کنم... نگران نباشید. بهتون قول می دم خودم مادربزرگ رو بیارم خونه.

افسون نگاه پردردی به در بسته اتاق انداخت و گفت:

-         یه کاری بکن مانی، خواهش می کنم.

و بعد دستان ظریفش از کاپشن جدا شد و سست و بیحال به پهلوهایش آویزان گردید.

مانی به طرف اتاق رفت و داخل شد. لحظاتی بعد دوباره در اتاق باز شد ومانی از آن خارج شد. افسون بیتابانه به سویش دوید و گفت:

-         چی شده؟ زنده می مونه؟

مانی در حالیکه سعی کرد بر خود مسلط باشد با اطمینانی ساختگی گفت:

-         آره گفتم که، دکتر گفت خطر رفع شده.

گرچه مانی نهایت سعی اش را به کار برده بود تا ماهرانه دروغ بگوید ولی گویا افسون از نگاه او به رازی دردناک پی برده بود، بنابراین حرف مانی نتوانست آرمش کند. او بی صبرانه طول و عرض راهروی ساکت بیمارستان را می پیمود و زیر لب دعا میخواند. مانی گهگاه داخل اتاق می شد و برمی گشت ولی افسون حتی از نگاه کردن به او هراس داست. لحظات کند و کشدار طی می شدند تا آنکه بالاخره دکتر از اتاق خارج شد. مانی به سرعت بسوی دکتر ولی افسون در جای خود میخکوب شد. مانی با عجله پرسید:

-         خب دکتر چه خبر؟

دکتر نگاه خسته ولی خندانش را به مانی دوخت و گفت:

-         خوشبختانه خطر رفع شد ولی ایشون باید چند روز در بخش CCU تحت درمان باشند.

مانی چند قدم به سوی افسون برداشت و گفت:

-         می شنوی؟ دکتر داره می گه خطر رفع شد.

افسون ناگهان احساس ضعف کرد و اندامهایش شل و بی حس شدند. همانجا کنار دیوار روی زمین نشست. در میان گریه خندید و گفت:

-         مامان بزرگ زنده می مونه... وای خدای من اون زنده است... نفس می کشه.

دکتر نگاهی به افسون کرد و گفت:

-         فکر می کنم بهتره به خانم یه نوشیدنی گرم بخورونید. به نظر نمیاد حالشون خوب باشه.

مانی نگاهی به صورت مهتابی و چشمان بی رمق افسون کرد و گفت:

-         چیزی نیست دکتر، فقط هیجانه.

بعد کنار افسون روی زمین زانو زد و به او که چون جوجه گنجشکی بی پناه می لرزید نگاه کرد. کاپشن خود را از تن درآورد و روی شانه های نحیف او انداخت. افسون سرش را بالا آورد و نگاهی از روی قدرشناسی به مانی انداخت.

مانی ناگهان به یاد دکتر افتاد. سرش را بلند کرد و دکتر را دید که در انتهای راهرو به سوی اتاقش میرفت. با صدای بلند گفت:

-         خیلی ممنون دکتر. زحمت کشیدید.

دکتر به طرف او برگشت، لبخندی زد و سر تکان داد. بعد انگشتش را بهنشان سکوت روی بینی قرار داد.

مانی خنده ای کرد و گفت:

-         یادم رفت اینجا بیمارستانه. فکر کردم استادیوم ورزشیه.

افسون لبخند آرام و زیبایی زد و آهسته گفت:

-         مانی خیلی خوب شد که تو امشب اینجا بودی.

بعد محجوبانه سرش را به زیر انداخت.

مانی لبخند زد، لبخندی از سر رضایت و شادی. این اولین باری بود که کلامی محبت آمیز از دهان افسون می شنید. این اولین بار بود که افسون نسبت به برقراری ارتباط با او ابراز تمایل می کرد و این برای مانی بسیار ارزنده بود.

***

افسون یک بار دیگر چهره پر اشتیاق و هیجانزده مانی را نگاه کرد و گفت:

-         مطمئنی مشکلی پیش نمیاد؟

-         چه مشکلی زندایی جان؟ داری غریبی می کنی ها.

-         نه بابا ... مسأله این حرفا نیست ولی اگه مادربزرگت یا دایی ات بفهمند پوست از سر همه مون می کنن.

-         اولاً نمی فهمن، ثانیاً بفهمند، اختیار خونه مون رو داریم هر کس رو بخوایم مهمان می کنیم.

-         من مطمئنم که تو مادرت رو مجبور کردی منو دعوت کنه.

-         باور کنید من فقط پیشنهاد کردم، همین. تون خودش علاقمند بود شمارو ببینه.

افسون شانه هایش را بالا انداخت و با ناباوری گفت:

-         خدا کنه همینطور باشه که تو می گی.

مانی داخل کوچه پهنی پیچید و گفت:

-         خوب دیگه رسیدیم.

وقتی جلوی در توقف کرد لحظاتی به چهره معصوم و رنگپریده افسون خیره شد بعد با لحنی آرامش دهنده گفت:

-         حالت خوب نیست؟... ببین هیچ اصراری در کار نیست، پشیمون شدی برمی گردیم.

افسون دو سه بار سرش را به طرفین حرکت داد و گفت:

-         نه... خوبم.... پشیمونم نیستم.

-         خیلی خب، پس حاضری دیگه؟

-         اوهوم.

مانی احساس کرد چهره افسون با آن رنگ پریده و چشمان نگران از همیشه زیباتر شده است. با سرعت پیاده شد و در را باز کرد و ماشین را داخل حیاط برد و دو مرتبه پیاپی بوق زد. وقتی در ماشین را برای افسون باز می کرد مادر را دید که در ایوان منتظر آنها ایستاده از همان فاصله در نگاه مادر نوعی بی قراری و اشتیاق را دید. بعد یک قدم جلوتر از افسون حرکت کرد و گفت:

-         بفرمایید. ببخشید.

افسون آهسته آهسته گام برمی داشت و بیشتر قدمهایش را بر برگهای خشک روی سنگفرش حیاط می گذاشت و صدای خش خش آنها را بلند می کرد. مانی کمی زودتر خود را به مادر رساند و گفت:

-         سلام.

-         اومد؟

-         آره مگه نمی بینید؟ چیه مادر؟ مثل اینکه حال شما هم خوب نیست.

-         نه خوبم ولی احساس عجیبی دارم.

-         چه احساسی؟

-         خودم هم نمی دونم ولی احساس می کنم منصور در چند قدمی من ایستاده و ای همون ملاقاتیه که بنا بود بیش از 20 سال پیش انجام بشه.

-         خیلی خوب مادر. حالا وقت این حرفها نیست. نمی خوای به مهمونت خوشامد بگی؟

ملوک سعی کرد خود را از خلسه ای که بدان دچار شده بود رها کند. قدمی به جلو برداشت و بالای پله های ایوان ایستاد. در همان حال افسون به زیر پله ها رسید و همانجا ایستاد و با صدایی لرزان سلام کرد. ملوک با تمام نیرو کوشید تا با لحنی عادی پاسخ دهد اما وقتی دهان باز کرد حتی مانی نیز از ارتعاش صدای او به تعجب درآمد.

-         ملوک چشم به حرکات ظریف زن جوان دوخته بود و افسون نگاه از روی زمین برنمی گرفت. به نظر ملوک او به طرز عجیبی محجوب و خجالتی می نمود. مانی که شگفت زده به برخورد درون خیره مانده بود، بالاخره پا پیش نهاد و گفت:

-         خوب بفرمایید بالا زندایی.

-         این کلمه تکانی عجیب در قلب ملوک ایجاد کرد و او ناباورانه به مانی نگریست و بعد حیرت زده به زن حوان خیره شد که آرام آرام سرش را بالا می آورد. وقتی نگاه دو زن با هم تلاقی کرد، ملوک ناباورانه چشمهایش را تا آخرین حد گشود و پرسید:

-         افسون خانم شمایید؟

افسون به آهستگی سر تکان داد و تأیید کرد. ملوک رو به مانی کرد و گفت:

-         مانی تو که با من شوخی نمی کنی؟ این خانم کیه؟

افسون و مانی هر دو شگفت زده به ملوک خیره شدند. مانی با عصبانیت پاسخ داد:

-         خوب معلومه. ایشون خانم دایی منصور هستند، افسون خانم.

ملوک کم کم به خود آمد و گفت:

-         معذرت می خوام. آخه شما خیلی جوونتر از اونچه که من فکر می کردم هستید.

لبخند تلخی لبان افسون را از هم گشود و ملوک باز گفت:

-         خوب بفرمایید تو، سرما می خورید.

افسون آهسته آهسته از پله ها بالا آمد و دنبال ملوک وارد ساختمان شد. مانی او را به داخل پذیرایی راهنمایی کرد و روبرویش نشست و گفت:

-         شنلتون رو دربیاورید. گرمتون می شه.

افسون بدون آنکه حرفی بزند از جا برخاست و شال و شنلش را از تن درآورد و به دست او داد. مانی گرفت و از پذیرایی خارج شد. به آشپزخانه رفت و سینی چای را از دست مادر گرفت. ملوک نگاهی به چهره گرفته مانی کرد و گفت:

-         چیه ناراحتی؟

-         خیلی ممنون از حسن استقبالتون. خوب شد دو ساعت سفارش کرده بودم.

-         باور کن دست خودم نبود. از تعجب داشتم شاخ درمی آوردم. پیش خودم گفتم وقتی منصور فوت کرد، این دختر سه، چهار سال بیشتر نداشته، چطور ممکنه زن منصور بوده باشه؟

-         نمی شد صبر کنی بعداً از خود بپرسی؟ حتماً باید آبروریزی می کردی؟

-         خیلی خوب حق با توئه. معذرت می خوام.

مانی با نارضایتی نگاهی به مادر کرد و گفت:

 

-         باشه... حالا چای سر می شه زود بیا.

و بعد به پذیرایی بازگشت و افسون را دید که به قاب عکس منصور روی دیوار پذایریی خیره مانده بود. نزدیکتر رفت و گفت:

-         بفرمایید یه چای گرم حالتون رو جا میاره.

افسون به طرف او برگشت و گفت:

-         من این عکس رو ندیده بودم... چقدر قشنگه!

مانی لبخندی زد و پاسخ داد:

-         اگه بخواین می تونم بدم از روش براتون چاپ کنن.

-         مگه می شه؟

-         آره مشکلی نیست

افسون برگشت و سر جایش نشست ولی قبل از آنکه حرفی بزند ملوک با ظرف شیرینی وارد شد و همان جلوی در گفت:

-         خب خیلی خوش اومدید.

افسون لبخند شیرینی بر لب راند و پاسخ داد:

-         خیلی ممنون. ببخشید که مزاحم شدم... باور کنید مقصر آقا مانی بود.

-         مزاحمت چیه؟ منزل خودتونه... مادر بزرگ چطوره؟

-         خوبه... خیلی بهتره ولی دکتر گفت: چند روزی باید در بیمارستان بمونه.

-         ناراحت نباشید. خوب می شن. حالا خدارو شکر که خطر برطرف شده.

افسون سری به نشانه تأیید تکان داد و مانی گفت:

-         چاییتون سرد شد زندایی.

افسون فنجان چای را برداشت و به سختی سرفه کرد. ملوک  با لحنی نگران گفت:

-         سرما خوردید؟

افسون پاسخ منفی داد و مانی به یاد آورد که در اکثر ملاقاتهایش با افسون او به سختی به سرفه افتاده بود. کنجکاوانه پرسید:

-         پس چرا همیشه سرفه می کنید؟

-         فکر کنم سینه ام حساس شده بخاطر کار توی بایگانیه... بایگانی شرکت توی یه زیر زمین نمود و خفه است.

ملوک گفت:

-         وای یعنی چی؟ خوب اعتراض کنید.

-         فایده نداره خانم. کسی به حرفای ما گوش نمی کنه.

مانی چینی به پیشانی انداخت و خواست چیزی بگوید ولی پشیمان شد. ملوک باز گفت:

-         به امید خدا همه چیز درست می شه. می دونی افسون جون دنیای عجیب و غریبیه. مثلاً همین ملاقات امشب ما با بیست سال  تأخیر داره انجام می شه.

-         بله یادم هست بیشت سال پیش قرار بود شما بیایید ایران و ما همدیگه رو ببینم.

-         اون وقت مانی 5،6 سال بیشتر نداشت ولی حالا مردی شده و کنار من نشسته.

چشمان افسون را هاله ای از اشک روشنی بخشید و او بغض آلود گفت:

-         فقط جای منصور خیلی خالیه!

مانی بلافاصله پاسخ داد:

-         افسون جون خواهش می کنم.

و افسون بغضش را به زحمت فرو داد. ملوک کوشکافانه به مانی نگاه کرد و گفت:

-         حالا دیگه کم کم نوبت مانیه.

-         نوبت چی مادر؟

ملوک به جای مانی به افسون نگاه کرد و گفت:

-         که آقا مانی رو زن دار کنیم.

برعکس تصور ملوک و صحبت مغرضانه اش، افسون با شادی خندید و گفت:

-         کاملاً موافقم. کم کم داره دیر میشه.

-         نخیر حالا زوده.

افسون مصرانه گفت:

-         خیلی هم دیره. پیر میشی ها پسر!

ملوک نفس راحتی کشید و گفت:

-         شما بهش بگید. به خدا آرزو دارم نوه ام رو ببینم.

-         مامان حق داره مانی جان. به حرف بزرگترها گوش کن.

-         چیه زندایی؟ نکنه زیادی مزاحمتون شدم قصد کردید از شرم خلاص بشید.

-         این چه حرفیه آقا؟ به امید خدا از به بعد با خانم بچه ها تشریف میارید.

ملوک لبخند رضایت مندی زد و گفت:

-         بفرما! این هم افسون خانم. دیگه چی داری بگی؟

-         گفتم که به وقتش.

-         لابد صد سال دیگه، نه؟

افسون و مانی هر دو خندیدند و مانی گفت:

-         گیر دادی مامان ها.

-         خیلی خوب. دیگه چیزی نمیگم... راستی افسون جون شما چی؟

افسون با تعجب پرسید:

-         من؟!

-         آره عزیزم برنامه شما چیه؟... نمی خوای ازدواج کنی؟

-         من که ازدواج کردم... من هنوز زن منصورم.

-         اونو که می دونم. در واقع اولین کسی که فهمید من بودم ولی خب قسمت این بود. حالا بهتره به فکر زندگیت باشی. دو روز دیگه که پیر و از کار افتاده شدی احتیاج به یه مونس داری.

افسون ابروان پیوسته و کمانی اش را در هم کشید و گفت:

-         نه ملوک خانم، اگه هوسه یه دفعه بسه.

بجای ملوک مانی پاسخ داد:

-         البته ازدواج کردن اصلاً هوس نیست پس یه دفعه هم بس نیست.

افسون نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و ملوک هم به خنده افتاد گفت:

-         مانی جان مادر، تو اگه خیلی زرنگی همون یه دفعه رو اقدام کن دفعه های بعدی طلبت.

-         دِ... من که برای خودم نفگتم. زندایی رو می گم/

افسون زیر لب زمزمه کرد:

-         ولی من هنوز امیدوارم برگرده.

ملوک با تعجب به او نگاه کرد:

-         ولی عزیزم منصور دیگه هیچوقت برنمی گرده.

-         چطور مطمئن باشم ملوک خانم؟ من رو ببخشید که این طور حرف می زنم من از خونواده آذرتاش خصوصاً از خانوم بزرگ اینقدر دروغ شنیدم که باور نمی کنم زیر اون سنگ، راستی راستی منصور خوابیده باشه. گاهی وقتا فکر می کنم خانم بزرگ منصور رو یه جایی قایم کرده، یه جایی که من نتونم پیداش کنم، اونم نتونه من رو پیدا کنه.

-         ولی اینطور نیست عزیزم. اگه اینطور بود لااقل ما می دونستیم.

-         خب شاید خانوم بزرگ از شما هم پنهون کرده. ملوک از جا بلند شد کنار افسون نشست و شانه های ظریفش را در دستان خود فشرده و بغض آلود گفت:

-         افسون جان! خودت بهتر می دونی که اینا فقط توهمته. تو می دونی که منصور برای همیشه ما رو ترک کرده فقط نمی خوای باور کنی.

وقتی افسون سرش را بالا آورد مانی دید که تمام پهنای صورتش را اشک پر کرده و لبهایش آرام آرام می لرزید و در نگاه نافذ و شیرینش ناامیدی موج می زد.

به زحمت آب دهانش را فرو برد و در پاسخ ملوک به نشانه تأیید سر تکان داد.

***

-         دیر کردی مانی دلواپس شدم.

-         راه طولانیه... تازه من حتی توی خونه نرفتم، فقط دم در پیاده اش کردم و برگشتم. شمت نخوابیدی؟

-         منتظر بودم تو بیای.

-         می ترسیدی خونه زندایی بمونم؟

-         چرند نگو.

-         مادرجون تو که امشب خیال خودت رو راحت کردی، دیگه چرا خوابت نمی بره.

-         منظورت چیه؟ هذیون می گی؟

-         نخیر هذیون نمی گم. شمام خیلی خوب می دونی از چی حرف می زنم. مادر شما راجع به افسون چی فکر می کنی؟

ملوک دستپاچه پاسخ داد:

-         هیچی، خیلی هم دختر خوبیه.

-         شما خیال کردی افسون تو کوچه، خیابون دنبال من افتاده که تورم بزنه؟... فکر می کنی برام دام پهن کرده یا اینکه داره دنبال شوهر می گرده؟

-         تو چی می گی مانی؟

-         بعد از این همه سال من مادر خودم رو خوب می شناسم. خیال کردی نفهکیدم چرا حرف ازدواج من رو پیش کشیدی؟...مگه اینکه خون اون مادر تو رگهای شما نباشه. می خواستی با این کارت غافلگیرش کنی، نه؟ می خواستی بهش بفهمونی که یه وقت راجع به من خیالات به سرش نزنه نه؟

-         اصلاً اینطور نبود.

مانی فریاد کشید:

-         چرا بود. خیال کردید نفهمیدم چطوری دائماً من و اون رو زیر نظر می گرفتید؟ تمام رفتار و حرکاتمون رو حلاجی می کردید. خیال کردید نفهمیدم وقتی نظر افسون رو راجع به ازدواج من شنیدی ور فتار بی تفاوتش رو دیدی چطور چشماتون از شادی برق زد؟ مادر دلم می خواد باور کنید که اون دختر به من محل سگ هم نمی ذاره و در واقع با من یه طوری برخورد می کنه که اگه یه جو غیرت داشتم تا روز قیامت جلوش ظاهر نمی شدم. تنها عاملی که باعث می شه اون گاهی اوقات منو تحمل کنه وجود مادربزرگه، چون اون پیرزن بیچاره خیال می کنه من دایی منصورم و افسون میترسه واقعیت رو بهش بگه. می ترسه نتونه تحمل کنه. مادرجون، افسون حتی شباهت منو به دایی کتمان می کنه، می گه هیچ مردی تو دنیا شبیه منصور نیست و اون نمی خواد هیچ کسی رو جز منصور ببینه.

ملوک شرمزده سر به زیر انداخت و آهسته گفت:

-         حق با توئه پسرم. نمی دونم چرا بعضی وقتها آدما اینقدر بی رحم  و احمق می شن. من رو ببخش.

مانی سکوت کرد و ملوک در سکوت او رنجی عمیق را دریافت. این دومین بار بود که مانی را در این وضعیت می دید. یکبار سالها قبل در عزای پدرش و اکنون در ماتمی که ملوک از آن سر درنمی آورد.

آهسته نزدیک شد و دستش را روی شانه مانی گذاشت و گفت:

-         هنوزم از دست من عصبانی هستی؟ فکر می کنی من افسون رو ناراحت کردم؟

مانی سر تکان داد و لبخند غم انگیزی زد و گفت:

-         افسون... مادر، اون دختر دلش مثل یه چشمه پاکه، شرط می بندم که حتی متوجه منظور شما نشد.

-         خدارو شکر، خیلی خوب شد.

مانی از جا بلند شد و به اتاقش رفت. جلوی در اتاق به طرف مادر برگشت و آهسته زمزمه کرد:

-         من خیلی بدشانس تر از اینم که شما فکر می کنید.

ملوک با تعجب نگاهش کرد و گفت:

-         چی گفتی؟

مانی حالتی بی تفاوت به خود گرفت وگفت:

-         هیچی، گفتم شب بخیر.

وقتی مانی در اتاقش را بست، ملوک همچنان ایستاده بود و متفکرانه به در بستة اتاق پسرش نگاه می کرد و دلش بی سبب شور می زد.

***

مانی بالش دیگری پشت مادربزرگ گذاشت و گفت:

-         حالا راحتید؟

-         آره مادر جون. من خوبم، راحتم.

-         پس یه کم استراحت کنید.

-         باشه مادر. استراحت می کنم تو برو پیش افسون.

-         افسون خانم الان میاد. داره برای شما کمپوت باز می کنه.

-         دستش درد نکنه. منچقدر شما زن و شوهر رو تو دردسر انداختم.

-         تو بعد چندین سال از سفر اومدی که زنت رو ببینی، ولی من همش مزاحمتون می شم.

افسون که تازه وارد اتاق شده بود از شنیدن سخن مادربزرگ گونه هایش گلگون شد و گفت:

-         خیلی خب مادربزرگ به این چیزها فکر نکن.

-         نه مادر. دروغ که نمی گم. خودم می فهمم ولی حالا دیگه از مردن نمی ترسم. شما هم نمی خواد انقدر برای من زحمت بکشید. دیگه وقت رفتن من رسیده. من می خوام با خیال راحت سرم رو بذارم زمین و بمیرم. افسون رو هم بسپارم به تو.

مانی سربلند کرد و به چهره افسون نگریست. صورت افسون را به شرمی دخترانه گلگون کرده و لبهای نازکش را به شدت می گزید. مانی آهسته گفت:

-         خیالتون راحت باشه مادرجون. من مواظبش هستم.

-         می دونم عزیزم... کی از تو بهتر؟ من می دونم تو چقدر افسون رو دوست دار. اینو از نگاهات می شه فهمید. من که موهامو تو آسیاب سفید نکردم.

این بار صورت مانی نیز سرخ شد و افسون با خنده او را نگاه کرد و برای آنکه موضوع صحبت را عوض کند گفت:

-         مادرجون، شما نباید اینقدر حرف بزنید. براتون خوب نیست. به جای این حرفا کمپوتتون رو بخورید.

بعد اولین قاشق را به زور وارد دهان مادربزرگ کرد و آهسته گفت:

-         خواهش می کنم ناراحت نشید. این بنده خدا نمی فهمه چی میگه .

-         دیگه معنی حرفهاش رو نمی فهمه. یه چیزی می گه.

مادربزرگ دست افسون را کنار زد و گفت:

-         نمی خورم ننه... مگه زوره؟ ببینم تو چی گفتی، من نمی فهمم چی می گم؟ نخیر خانم خیلی هم خوب می فهمم. خوب دوستت داره دیگه، چرا اینقد براش ناز می کنی.. نه منصور جان من خودم می دونم این بلانمرده چقدر تو رو می خواد. وقتی از در میای تو رنگ و روش باز می شه. تا از راه می رسه می پرسه کسی نیومد؟ تو بگو منصور جان، ما به جز تو کی رو داریم که بهمون سر بزنه؟

افسون با عصبانیت سخن مادربزرگ را قطع کرد و گفت:

-         بسه دیگه مادر جون مثلاً شما مریضید... شما که گوشتون سنگینه چطوری حرفهای مارو شنیدید؟

مانی نتوانست خود را کنترل کند و با صدای بلند خندید و گفت:

-         خیلی خب، حالا چرا عصبانی می شی سر کار خانم؟

افسون هم ناگهان به خنده افتاد و گفت:

-         آخه.. آخه...

-         خیلی خوب قبول خانم. هر چی شما بگی.

مادربزرگ با تعجب به مانی نگاه کرد و گفت:

-         تو رو خدای مردای این دوره باش. این که هنوز چیزی نگفته که تو میگی قبول.

افسون و مانی هر دو یکدیگر را نگاه کردند و با صدای بلند خندید.

(پایان فصل سوم)


برچسب‌ها: عاشقی, عشق سنجی, عاشقانه های شاملو, رمان سپیده عشق

تاريخ : شنبه ۱۳٩٢/٥/٥ | ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ | نويسنده : IRANO2

مادر و مادربزرگش با تعجب به او نگاه کردند. مادر پرسید:

-         چیزی گفتی مانی؟

مانی لبخندی زد و گفت:

-         مردونه بود، به داییم گفتم.

چشمان مادربزرگ را هاله ای از اشک در خودگرفت و آهسته گفت:

-         من وجود منصور رو در وجود تو می بینم. تو برای من منصور رو زنده کردی. شباهت تو با منصور برای من یه نعمته.

مانی لبخندی زد و گفت:

-         به نظر من این یه امر طبیعیه. مگه نه این که از قدیم گفتن حلال زاده به داییش می بره.

مادر و مادربزرک هر دو خندیدند و بعد سکوت بر جمع حاکم گردید. مانی در سکوت خود و در میان اندیشه هایی که از مغزش می گذشت به دنبال وجود نامعلوم زنی می گشت که شاید روزی در زندگی داییش نقشی مهم ایفا نموده است و از همه مهمتر دلش می خواست بداند آیا مادر و مادربزرگش واقعاٌ از وجود این زن بی اطلاع هستند؟

در راه بازگشت به خانه، مانی آنها را به یک رستوران دعوت کرد و وقتی هر سه سر میز قرار گرفتند فرصت را برای رسیدن به پاسخ سؤالاتش مناسب دید و گفت:

-         مادر یه سؤالی ازتون داشتم ولی دلم می خواد جون من راستش رو بگین.

-         چرا قسم می دی؟ من کی به تو دروغ گفتم؟

-         نگفتم دروغ گفتی، ولی اصرار دارم راستش رو بگی.

-         خب بپرس.

مانی لحظه ای مکث کرد و بعد با تردید پرسید:

-         دایی منصور رو چقدر می شناختی؟

مادر و مادربزرگ با تعجب به یکدیگر نگاه کردند و مادر گفت:

-         چرا این سؤال رو می پرسی؟

-         همینطوری. مگه سؤال بدیه؟

-         نه ولی برام جالبه چرا بعد از این همه سال امشب به یاد دایی ات افتادی؟

-         خب اولاً  به این علت که به قول شما امشب سالگرد داییه، بعد هم مثل اینکه همین الان از سر قبرش اومدیم ها!

-         فقط همین؟

-         آره... حالا جوابم رو بده.

-         خب من و دایی منصورت خیلی با هم صمیمی بودیم، البته این مال زمانی بود که ما هنوز به خاطر پدرت به انگلستان نرفته بودیم. اون وقتا من و داییت هیچ چیز از هم پنهون نداشتیم ولی وقتی بابات دانشگاه پذیرفته شد و بنا شد ما بریم انگلستان تقریباً بینمون فاصله افتاد و من چهار، پنج سال آخر فرصت خیلی کمی برای بودن با داییت داشتم.

مانی وقتی سکوت مادر را دید به او نگاه کرد و قطرات شفاف اشک را دید که از گوشه چشمانش بر روی گونه اش سر می خورد. گویا  داغ از دست دادن بردار دوباره برایش تازه شده بود. گرچه این مسأله مانی را ناراحت می کرد و او دلش نمی خواست مادر را ناراحت ببیند، اما حس کنجکاویش چنان تحریک شده بود که نمی توانست بحثش را بی نتیجه رها کند. بنابراین باز با سماجت پرسید:

-         اینطور که شما و مامان بزرگ می گید دایی زمانی که فوت کرد یا بهتر بگم توی اون تصادف کشته شد هنوز زن نداشت، درسته؟

به جای مادر، مادربزرگ که تازه گوشه های چشمش را پاک کرده بود گفت:

-         آره مادر. خیلی آرزوها براش داشتیم ولی اجل مهلت نداد.

مانی باز پرسید:

-         خب همسر نداشت ولی ممکن بود که یه دختری توی زندگیش باشه .. ها؟

-         مادربزرگ با سرعت و عصبانیت پاسخ داد:

-         زنه توی زندگی منصور من هیچ زنی پا نگذاشته بود. پسر من مثل یک گل پاک بود.

مانی که عصبانیت بی مورد مادربزرگ تعجب کرده بود به مادر نگاه کرد  ولی مادر هم سرش را پایین انداخته بود و مانی فهمید که او هم قصد ندارد اطلاعاتی را که حتماً  از آن مطلع بود در اختیارش قرار دهد.

بنابراین دیگر سؤالی نکرد.

****

-         ببینم رضا اگر تو بخوای نویسنده یه مطلبی روی توی روزنامه بشناسی چکار می کنی؟

-         خب به اسم نویسنده نگاه می کنم.

-         خب فرض کن اسم رو دیدی ولی نتیجه ای نگرفتی. من می خوام بدونم نویسنده کیه، چکاره است، کجا زندگی می کنه؟

-         خب من فکر می کنم در این صورت بهتره به دفتر روزنامه مراجعه کنی. اونا حتماً اطلاعاتی راجع به نویسنده هاشون دارن یا شاید اصلاً بتونی توی دفتر تحریریه نویسنده رو ملاقات کنی.

-         بد هم نمی گی به امتحانش می ارزه.

-         حالا این نوشته چی هست؟ اجتماعیه، علمیه، سیاسیه؟

مانی لبخندی زد و گفت:

-         اگه بهم نخندی می گم.

-         نه نمی خندم بگو.

-         راستش یه آگهی ترحیمه.

رضا با آنکه قول داده بود نخندد، اما نتوانست خود را کنترل کند و با صدای بلند شروع به خندیدن کرد. مانی عصبانی شد و گفت:

-         مگه قرار نبود نخندی؟

-         آخه خیلی مسخره است. پسر، تو با نویسنده آگهی ترحیم چه کار داری؟

مانی لحظه ای سکوت کرد. رضا که فکر میکرد او دلخور شده کمی نزدیکتر رفت، دستش را پشت او زد و گفت:

خب توضیح بده ببینم موضوع چیه؟

مانی تمام آنچه را که اتفاق افتاده بود برای رضا تعیرف کرد و در پایان آگهی ترحیم زیر شیشه را هم به او نشان داد. رضا با دقت شروع به خواندن متن آگهی کرد و بعد چند بار سرتکان داد و متفکرانه گفت:

-         اصلاً باور کردنی نیس مانی! یه نفر.... اونم بعد از بیست سال.... چه چیزایی آدم می بینه.

-         من میخوام بدونم این زن کیه؟

-         چطور خودت نمی شناسیش؟

-         ببین رضا جان، من وقتی از ایران رفتم دو سالم بود.اون وقت دایی منصور شانزده هفده ساله بود بعد هفت، هشت سالی که از رفتن ما گذشت یک دفعه خبر رسید که دایی توی یه تصادف اتومبیل کشته شده.بعد مادر تنهایی اومد ایران و بعد از مراسم ختم هم برگشت. من گرچه زیاد از دایی منصور یادم نمیاد ولی تا جایی که یادمه خیلی خیلی دوستش داشتم. یه وقتایی که بهم تلفن می کرد یا برای تولدم هدیه می فرستاد هیچ وقت یادم نمی ره که چقدر خوشحال می شدم.

مانی لحظه ای سکوت کرد و بعد ناگهان گفت:

-         صبر کن. یادمه اون اواخر که من پنج، شش ساله بودم قبل از اینکه بمیره یک سره تلفن می کرد خونه ما خیلی بیشتر از وقتای دیگه. وقتی دایی زنگ می زد برعکس همیشه مامان من رو از اتاق بیرون می کرد و می گفت که با دایی حرفای خصوصی داره ولی من هیچوقت موضوع بحثشون رو نفهمیدم. بعد هم که یکدفعه خبر مرگ دایی رو بهمون دادن.

رضا لحظه ای مکث کرد و بعد گفت:

 یه فکری به ذهنم رسیده... ببین مانی من یه دوستی توی دفتر روزنامه دارم. اون روز آگهی پدر آقای سعیدی رو هم اون برامون چاپ کرد. اونجا فکر می کنم رسم اینه که از کسی که آگهی ای روب رای چاپ به روزنامه می ده یه آدرسی چیزی می گیرن که بعد از چاپ براش صورتحساب  ارسال کن. ممکنه از این خانم هم آدرسی داشته باشه، اونوقت تو خیلی راحت می تونی پیداش کنی.

مانی لبخند رضایتمندی بر لب راند و گفت:

-         خوشم اومد مهندس. کله ات کار میکنه... حالا کی بریم پیش این رفیقت؟

-         هر وقت تو بخوای.

-         هر چه زودتر، بهتر.

-         پس امروز بعد از ظهر موافقی؟

-         چه جورم.

***

 

مانی که روی صندلی قرار گرفت رضا احساس کرد کمی عصبی است. بنابراین گفت:

-         حالا که چیزی نشده چرا اخم کردی؟

-         مگه ندیدی دوستت چی گفت؟ آدرسی از اون خانم نداشتن.

-         خب این بعضی چیزها رو مشخص می کنه.

-         مثلاً؟

-         یکی اینکه به احتمال زیاد این خانم آدرس مشخصی نداشته، منظورم اینه که مثلاً جای خاصی کار نمی کرده که آدرس محل کارش رو بده البته یه احتمال دیگه هم هست اونم اینکه نمی خواسته کسی ردش رو بگیره.

مانی متفکرانه سر تکان داد و گفت:

-         اون آگهی همراهته؟ بده یه بار دیگه بخونمش.

مانی با تعجب به او نگاه کرد و برید] روزنامه را بدستش داد. رضا بعد از لحظاتی سکوت گفت:

-         گفتی وقتی رفتید سرخاک داییت یه نفر قبل از شما اونجا بوده؟

-         آره و به اعتقاد من صد در صد همین خانم بود.

-         خب اگه اون روز اونجا بوده امکان داره روزهای دیگه هم اونجا بره، مثلاً شب جمعه ها. این یه رسمه که مردم شبهای جمعه برن سر خاک عزیزاشون.

-         ولی آخه بعد از 20 سال اون خانم حتماً تا حالا ازدواج کرده و بچه داره.

-         تو این طور فکر می کنی مانی، ولی به اعتقاد من اون نباید همسر داشته باشه.

-         چطور؟

-         ببین وقتی یه زن ازدواج بکنه دیگه برای مردی که یه روز دوستش داشته اینطور عاشقانه نمی نویسه.

مانی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:

-         ببین فیلسوف! بجای این همه حاشه رفتن برو سر اصل مطلب بگو چطور می شه این خانم رو پیدا کرد؟

-         فقط یه راه داره. این عاشق رو باید سر قرار با معشوقش پیدا کرد.

-         یعنی سر خاک؟

-         آره دیگه، من جای تو باشم شب جمعه بعد از ظهر می رم اونجا کمین می ایستم. من مطمئنم که میاد.

-         خدا کنه.

جلوی آینه ایستاد و کمی ظاهرش را مرتب کرد. گرچه مطمئن نبود که بتواند شخص مورد نظرش را ملاقات کند ولی بیشتر از آن به این فکر امروزش را به خود مشغول کرده بود ولی هنوز هم نتیجه ای نیافته بود گرچه نمی دانست چرا می رود و چه باید بکند، ولی حسی در درون او را به رفتن تشویق می کرد و هیجانی ناشناخته وجودش را در خود می گرفت، گویا با معشوق خود وعدة قرار داشت. در طی راه تا گورستان این حالت عجیب با شوق بیشتری ادامه یافت و زمانی که داخل ماشین کنار خیابان در نزدیکی قبر در انتظار آمدن افسون نشسته بود احساس کرد لرزش دستانش مهار کردنی نیست. لحظات به کندی و کشدار می گذشتند و او لحظه به لحظه مضطرب تر می شد. با صدای پای هر زنی که از آن نزدیکی عبور می کرد قلبش به تپش می افتاد. ولی وقتی عبور بی تفاوت او را از کنار سنگ قبر می دید آرامتر می شد. کم کم خورشید در آسمان آبی در افق مغرب پنهان می شد ولی هنوز نشانی از زن افسانه ای نبود. وزش باد کمی تندتر شده بود و صدای زوزه آن در گورستان می پیچید و منظره غروب گورستان را خوفناک تر می کرد. تقریباً تردد عابرین و وسایط نقلیه متوقف گردیده بود و  تنها ماشین او هنوز در کنار جاده پارک بود. اضطراب و هیجان و خستگی ناشی از انتظار به شدت کلافه اش کرده بود. با خود فکر می کرد شاید او هرگز نیاید و در دل به رضا که این برنامه را برایش طرح ریزی کرده بود ناسزا می گفت. به ساعتش نگاه کرد. از وقت مغرب گذشته بود. دیگر آنجا ماندن عاقلانه نبود. اگر بناب بود افسون بیاید تا به حال آمده بود. باید می رفت ماندن بی نتیجه بود. ماشین را روشن کرد و  آهسته به راه افتاد. حتی در طی مسیر نیز با دقت به گذر خیابانها نگاه می کرد و احساس می کرد حتی اگر او را در مسیر هم ببیند خواهد شناخت. اما هیچ کس را تا در اصلی گورستان ندید. پایش را روی پدال گاز فشرد و به سرعت راهی خانه شد.

وقتی به خانه رسید احساس عجیب سرخوردگی و خستگی می کرد. حوصله حرف زدن با هیچکس را نداشت حتی مادرش. یک راست به اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید، اما هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که مادر در اتاقش را زد و او را صدا کرد و گفت:

-         مانی جان تلفن.

بی حوصله پرسید:

-         کیه؟

و مادر پاسخ داد:

-         مهندس اقبال... رضا.

در حال برخاستن از روی تخت گفت:

-         صحبت می کنم. ممنون.

گوشی را که برداشت بلافصله رضا گفت:

-         سلام چطوری؟... اومد؟

-         گمشو با این برنامه هات، نخیر نیومد.

-         به من چه، چرا از دست من عصبانی هستی؟

-         تو گفتی میاد دیگه.

-         اولاً چه خبرته؟ مگه کسی قالت گذاشته یا قرار قبلی داشتی که این قدر عصبانی شدی، بعدش هم گیریم نمی رفتی راه حل بهتری سراغ داشتی؟ مثلاً می خواستی چه کار کنی؟

مانی چند لحظه ای مکث کرد و بعد گفت:

-         هر کاری که می کردم لااقل خودم رو تو گورستون علاف نمیکردم.

رضا خنده بلندی کرد و پاسخ داد:

-         نکنه ترسیدی؟

مانی بی حوصله پاسخ داد:

-         حرف بیخود نزن. ترس چیه؟ فقط خسته شدم.

رضا با تعجب پرسید:

-         ببینم مانی، هیچ معلوم هست تو چه مرگته؟ پاشو بیا خونة ما.

-         به جون رضا حوصله اش رو ندارم.

-         یعنی چی؟ نکنه اصل قضیه چیز دیگه ایه به ما نمی گی؟

-         مثل اینکه مخت عیب کرده ها، این حرفها چیه؟ گفتم که فقط خسته شدم.

-         ولی من بجز خستگی چیزای دیگه ای هم دارم می بینم.

-         ببخشید حواسم نبود چشمای جنابعالی روی گوشیه وگرنه خودم رو می پوشوندم.

-         مانی بلند شو بیا یه خورده با هم صحبت کنیم؛ ببینم چه کار باید بکنیم. البته اگر هنوز هم قصد داری اون خانم رو پیدا کنی؟

-         معلومه که قصد دارم... تو چی فکر می کنی رضا، می شه پیداش کرد؟

-         ببین مانی می خوای بخند می خوای نخند ولی من فکر می کنم همون جایی که امروز رفتی می شه پیداش کرد.

-         اما دیدی که نیومد.

-         خب امروز رو شاید اتفاقاً نرسیده که بیاد یا کاری داشته... به هر حال دیگه... ولی بالاخره میاد. گیریم خیلی طول بکشه.

-         مثلاً چقدر؟

رضا کمی مکث کرد و بعد با تردید گفت:

-         مثلاً تا سالگرد بعدی داییت.

-         دیوونه می فهمی چی میگی؟ میشه یه سال دیگه.

-         خوب بشه. تو که 20 سال برات ناشناس بوده یه سال دیگه هم روش.

-         آخه من این 20 رو بی خبر بودم.

-         بهرحال... حالا اگه بازم فکر بهتری داری بنده در خدمتم.

-         نمی دونم شاید حق با تو باشه.

-         ولی در هر صورت عجله مشکلی رو حل نمی کنه.

-         درسته ولی من ...

-         می دونم کلک افتاده به تنت که سر از این راز دربیاری.

-         آفرین.

-         در هر صورت بازم شانست رو امتحان کن. یکی، دو هفته دیگه هم سری به گورستون بزن. خدا رو چه دیدی؟ یه وقت دیدی هفته های بعد اومد.

-         اینکه آره، حتماً میرم.

-         حالا چکار می کنی؟ میای اینجا یا نه؟

-         من که حالش رو ندارم تو پاشو بیا.

-         شام دارید یا شامم رو بردارم بیارم.

-         یه چیزایی برای خوردن پیدا می شه ولی اگه تو عادت به نون و بوقلمون داری، بوقلمون شرخ کرده ات را با خودت بیار.

-         اون که باشه ولی می ترسم تو که به این چیزها عادت نداری یه وقت بخوری و دل درد بگیری.

-         تو بیار اون با من. قبل از اینکه بیای زنگ می زنم اورپانش ماشین بفرسته.

-         پس زنگ بزن که اومدم.

-         فعلاً خداحافظ.

مانی گوشی را روی دستگاه قرار داد و به قاب عکس دایی منصور روی میز آینه نگاه کرد. کمی نزدیک شد، قاب عکس را برداشت و نزدیک صورتش گرفت و با دقت به آن نگاه کرد. دایی با آن چشمان درشت و مژه های بلند و گونه های استخوانی و آن لبخند جذاب و جادویی از درون قاب به او خیره شده بود. مانی باز در چشمان عکس خیره ماند. در دل سیاهی عمیق چشمان عکس گویی رازی نهفته بود که در نگاخ ثابت آن نی نی می زد و مانی را به خود می خواند. نگاهی به عکس داخل قاب و نگاهی به عکس داخل آینه انداخت. گویا هر دو یکی بودند. او واقعاً شبیه دایی بود!

***

وقتی دایره دیگری روی تقویم دیواری کشید زیر لب گفت:« خب شد چهار تا پنج شنبه هر چهار تا هم بی نتیجه.»

بعد به سر میز کارش بازگشت. مسلماً این معمایی نبود که او به تنهایی از پس حل آن برآید و ظاهراً مادر و مادربزرگش هم قصد نداشتند کمکی به حل این مسأله بی خبر بوده باشند ولی تا آنجا که او فهمیده بود نفی این مسأله از سوی آنها کاملاً مغرضانه بود نه عادی. به هر حال او مصمم بود تا به هر قیمتی که شده پرده از این راز بردارد.

برای هزارمین بار آگهی زیر شیشه میزش را خواند و ناگهان از جا برخاست و از اتاق خارج شد. احساس کرد کسی او را به نام می خواند. وقتی از اتاق خارج می شد با رضا برخورد کرد. او با تعجب به مانی نگاه کرد و گفت:

-         کجا تشریف می برید مهندس بهنود؟

به تندی پاسخ داد:

-         مفتّش تشریف دارید مهندس اقبال؟

و بعد با سرعت به طرف در خروجی رفت. درهمان حال صدای رضا را شنید که گفت:

-         مانی اگه سعیدی سراغت رو گرفت چی بگم؟

-         بگو رفته قبرستون.

بعد صدای خنده بچه ها به گوشش خورد ولی رضا خیلی جدی دوباره گفت:

صبر کن ببینم امروز که پنج شنبه نیست.

مانی کاملاً به طرف او برگشت و گفت:

-         می دونم ولی باید برم.

رضا شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و گفت:

-         موفق باشی.

مانی لبخندی زد و با حرکت سر تشکر کرد و بعد با سرعت از شرکت خارج شد و بسوی گورستان حرکت کرد.

وقتی به خیابان فرعی محل دفن دایی رسید در جای همیشگی پارک کرد و سرش را به صندلی ماشین تکیه داد و لمید. ساعت 4 بعد از ظهر بود و آفتاب نیم گرم و زرد پاییزی هنوز دامن خود را از روی مزارها جمع نکرده بود. سکوت سرد و سنگین گورستان را گاه گاه صدای گوشخراش کلاغها درهم می شکست. سوز سردی که از لای پنجره باز ماشین به داخل سرک می کشید مجبورش کرد شیشه را بالا بکشد. چشمهایش را آرام بر هم نهاد و باز به فکر فرو رفت.وقتی صدای توقف ماشینی او را به خود آورد فوراً به ساعت نگاه کرد 4:45   بود و این نشان می داد که خوابش برده. در دل به خود چند ناسزا گفت و از داخل آینه به ماشین تازه از راه رسیده که با فاصله از او پارک کرده بود خیره شد. در عقب ماشین باز شد و زنی از آن خارج گردید. بی اختیار دستش به سوی آینه حرکت کرد و برای دیدن زن، جهت آن را تغییر داد، ولی زن خیلی سریع از ماشین پیاده شد و به سوی قبرها رفت. از آن فاصله زمانی او را بین شمشادهای کنار جدول گورستان می دید که سر تا پا سیاه پوشیده و دسته گلی که بهزیبایی آراسته شده بود در دست دارد و روی صورتش را هم با تور نازک سیاهی پوشانده بود. گرچه نتوانست چهره اش را بخوبی رؤیت کند، اما حدس زد که او زنی تازه داغدار است. بعد صورتش را دوباره به سمت گور دایی منصور گردانید و منتظر شد. چند لحظه بعد در اوج ناباوری مشاهده کرد زن سیاه پوش  آرام آرام به سوی قبر منصور می آید. حالا تور روی صورتش را بالا زده بود، اما عینک سیاه و گرد بزرگی روی صورتش خودنمایی میکرد صورت ظریفش را تقریباً پوشانده بود.

حالا زن روبروی قبر قرار گرفته بود. آهسته آهسته قدم برداشت و پایین قبر ایستاد. لحظات به کندی می گذشت و مانی اندام ظریف و کشیده زن سیاهپوش را از پشت می دید که به آرامی روی سنگ مزار خم می شد و می شکست و بعد صدای هق هق گریه اش را شنید که در سکوت غروب دلگیر و پاییزی گورستان می پیچید و انعکاس می یافت. دستش را روی دستگیره در گذشات تا پیاده شود ولی پشیمان شد. دلش نمی خواسته مزاحم حالات زیبای زن شود. تصمیم گرفت صبر کند تا زن برخیزد بنابراین ساعتی در همان حال گذشت تا زن از جا برخاست. هوا کم کم تاریک می شد. او دسته گل را در دست گرفت و از میان آن دو شاخه گل سرخ را بیرون کشید و بعد دوباره دسته گل را با دقت روی سنگ قبر قرار داد و راست ایستاد. گلها را لحظه ای مقابل روی خود گرفت و بعد گلبرگهای آن را جدا کرد و روی قبر پاشید. باد گلبرگهای نرم و سرخ را روی قبر به رقص درآورد و به هر سو پاشید. بعد خم شد، گوشه سنگ قبر را بوسید و به طرف ماشین برگشت. مانی ناگهان به خود آمد با سرعت از ماشین پیاده شده ولی پیاده شده او با سوار شدن زن همزمان گردید. ماشین در یک لحظه به حرکت درآمد و مانی را همانطور حیرت زده برجا نهاد.

غروب یکشنبه پاییزی گورستان تفاوتی با یکشنبه گذشته نداشت. همان سکوت خوفناک، همان زوزه وحشی باد و همان آفتاب نیم گرم. تنها تفاوت محسوس دراحساس مانی بود زیرا او امروز احساس می کرد زن سیاهپوش خواهد آمد و همان هم شد. دقیقاً رأس ساعت 4 و 45 دقیقه یک بار دیگر یک اتومبیل کرایه کنار جادهتوقف کرد و زن سیاه پوش  باز هم در همان هیبت از آن خرج شد. گرچه فاصله دو اتومبیل این بار کمتر بود ولی باز هم زمانی از آن خارج شد. گرچه فاصله دو اتومبیل این بار کمتر بود ولی باز هم مانی نتوانست چهره زیر تور زن را به خوبی ببیند. او نیز با بی تفاوتی به سوی مقصد معلوم خود خرامان خرامان می رفت. مانی که می ترسید به اونزدیک شود از همان فاصله باز به کارهای زن خیره ماند و او چون بار گذشته دسته گل همراه خود را با دقت روی قبر گذاشت و دو شاخه گل سرخ را زمانرفتن پرپر کرد و گلبرگهای آن را به دست باد سپرد و بار دیگر به سوی ماشین برگشت. مانی نیز بلافاصله درون ماشین جای گرفت و به دنبال اتومبیل حامل زن سیاه پوش حرکت کرد.

به زودی به مرکز شهر رسیدند ومانی از ترس آنکه در ازدحام خیابانها آنها را گم نکند تمام حواس خود را در چشمهایش متمرکز ساخته بود و در عین حال سعی می کرد حتی الامکان فاصله خود را با ماشین حفظ نماید. بالاخره ماشین داخل کوچه ای پیچید و در مقابل خانه ای توقف کرد. مانی نیز بلافاصله در گوشه ای پارک کرد و به تماشا ایستاد. زن سیاهپوش از ماشین پیاده شد. ومقابل در خانه ایستاد، دستش را روی زنگ طبقه دوم فشرد. چند لحظه ای طول کشید تا در باز شد و زنبی آنکه به پشت سر خود نگاه کند داخل گردید و در را بست. مانی آهسته آهسته به سوی خانهزن رفت و لحظه ای توقف کرد. از داخل ماشین به بیرون سرک کشید. خانه زن یک ساختمان آجری قدیمی بود که سر نبش کوچه ای قرار داشت. زن از در جنوبی داخل شده بود و خانه مسلماً در دیگری هم در کوچه مجاور داشت.

مانی سربلند کرد. پنجره های طبقه دوم خانه که به احتمال زیاد زن به آن طبقه رفتهبود چوبی و فرسوده به نظر می رسید ولی پشت شیشه ها از انبوده گلدانهای پیچک سبز بود و بعد از آن ملافه های سفید پوشش کاملی به روشنایی پنجره داده بود. مانی باز هم چند لحظه مکث کرد وچون نتوانست بر تردید خود بر داحل شدن به خانه ناشناس فائق آید باز هم به حرکت درآمد.

می دانست که مادر امشب در خانه مادر بزرگ است، بنابراین اونیز باید به آنجه می رفت. در دل آرزو میکرد فرصتی پیش آید تا پرده از این راز سر به مهر با یاری مادر و مادربزرگ بردارد ولی آن طور که ظواهر نشان می داد آن دو خود را کاملاً بهنادانی زده بودند.

جلوی خانه مادربزرگ لحظه ای ایستاد و زن زد. در که باز شد ماشین را به داخل حیاط هدایت کرد و بلافاصله پیاده شد. لحظه ای در حیاط بزرگ خانه مادربزرگ ایستاد. این همانجایی بود که روزی دایی منصور روزگار کودکی و نوجوانی خود را در آن گذرانده بود. این دیوارها و باغچه های و مخصوصاً بید مجنون وسط باغچه که گیسوان زربسته پاییزی خود را بدست باد سپرده بود همه و همه شاهد شیطنتهای کودکی بودند کهداستان زندگیش بیش از بیست و چهار فصل بهاری نداشت. وقتی مادر در ساختمان را گشود و پا به ایوان خانه گذاشت، مانی از افکار در هم ریختهاش جدا شد. صدای مادر را شنید که می پرسید:

-         تویی مانی؟

-         بله بله منم.

-         پس چرا تو نمایی؟

-         دارم میام.

بلافاصله به طرف مادر رفت. سه چهار تا پله ایوان را دو تا یکی کرد و در مقابل مادر ایستاد و گفت:

-         سلام خانم، شب سرکار عالی بخیر.

-         سلام مادر، دیر کردی عزیزم.

-         جایی کار داشتم... کی اینجاست؟

-         هیچکس، من و مادر بزرگ.

-         جدی؟ من فکر کردم مهمونیه.

-         نه عزیزم مهمونا فردا میان، بیا تو تا سرما نخوردی.

همراه مادر داخل ساختمان شد و از مقابل در راهرو با صدای بلند گفت:

-         سلام مادر بزرگ عزیز.

مادر بزرگ که آشپزخانه خارج می شد با یک لیوان شیرکاکائو به استقبالش آمد و گفت:

-         سلام عزیزم، کاپشنت رو درآر برات یه لیوان شیر آوردم گرمت می کنه.

مانی مقابل رخت آویز کنار راهرو ایستاد و شروع به عوض کردن لباسهایش نمود و بعد وارد هال شد و کنار مادربزرگ روی مبل راحتی جای گرفت و در حالیکه شیرکاکائو را از دست او می گرفت پرسید:

-         چه خبر؟

-         سلامتی، تو چه خبر؟

-         منم سلامتی... شام چی داریم؟

-         قورمه سبزی مادرجون.

-         من می میرم برای قورمه سبزی های مادربزرگ.

در چشمان مادربزرگ درخشش اشک خودنمایی کرد و با صدایی لرزان گفت:

-         خدانکنه مادر... می بینی ملوک اعظم همه کارهاش به خدا بیامرز منصور شبیه شده.

ملوک ابروهای نازکش را در هم کشید و گفت:

-         مادر بعد از 20 سال تورو خدا دوباره شروع نکن. آخه چقدر خودت رو عذاب می دی؟

مادربزرگ به زحمت از روی کاناپه بلند شد و در حالیکه به طرف آشپزخانه می رفت زیر لب نالید:« من باید عذاب بکشم، تمام عذابهای دنیا برای من کمه.»

مانی با تعجب به مادر بزرگ نگاه کرد. او همیشه هر وقت صحبت از پسرش می کرد، این جملات را بکار می برد، گرچه زمانی تا به حال اهمیت چندانی برای این مسأله قائل نشده بود، زیرا می اندیشید اینها تنها جملاتی هستند که از دل سوخته مادری داغدیده برمی خیزند ولی امشب فکر می کرد این جمله سرنخی برای کشف راز عشق نافرجام دایی. بی اختیار از جا بلند شد. مادرش پرسید:

-         کجا؟

-         جای خاصی نمی رم. کی شام می خوریم؟

-         نیم ساعت، سه ربع دیگه.

-         پس من یه سر می رم طبقه بالا.

مادر با تعجب به پسرش نگاه کرد و گفت:

چرا؟

مانی لحظه ای من و من کرد و بعد پاسخ داد:

-         راستش احتیاج به چند تا کتاب قدیمی دارم، فکر می کنم اونارو توی کتابخونه دایی دیدم. میخوام برم اگه بشه نیم ساعتی اونجا مطالعه کنم.

-         تو اتاق دایی؟

-         آره مگه عیبی داره؟

-         عیبی که نداره. ولی می دونی که مادربزرگ دوست نداره کسی بره توی اون اتاق... بیست ساله دکور اون اتاق دست نخورده. کسی به اون کتابها به اون گلهای خشکیده و به اون لباسها دست نزده. مادربزرگ عاشق منصور و یادگارهاشه.

-         خب منم که نمیخ وام بخورمشون. تازه مادربزرگ از من دلگیر نمی شه.

-         به دلت وعده نده پسرم. اگه مادربزرگ تو رو از همه نوه هاش بیشتر دوست داره بخاطر اینه که به منصور شبیه تری، ولی وقتی پای منصور و اتاقش و لوازمش وسط باشه دیگه مانی نمی شناسه.

-         ولی مادر هر کی ندونه من میدونم که شما سرکارخانم ملوک اعظم آذرتاش میتونید کلید اتاق دایی منصور رو برای من بگیرید. در ضمن مطمئن باشید که من دست به چیزی نمیزنم، چیزی هم جابجا نمی کنم فقط چند دقیقه می رم توی اتاق.

قبل از آنکه مادر جوابی بدهد مادربزرگ وارد هال شد و پرسید:

-         ببینم بحث مادر و پسر سر چیه؟

مادر بلافاصله  پاسخ داد:

چیز مهمی نیست مامان....

اما مانی حرف مادر را قطع کرد و گفت:

-         مادرجون، من می خواستم چند دقیقه ای برم تو اتاق دایی منصور ولی مادر میگه شما اجازه نمی دین منم گفتم قول میدم بچه خوبی باشم و اتاق دایی رو به هم نزنم.

-         مادربزرگ بی آنکه پاسخی دهد از آن دو روی گرداند و یکراست پشت پنجره اتاق پذیرایی رفت. در اتاق نیمه تاریک رو به حیاط ایستاد و به ما خیره شد. مانی از آنچه گفته بود پشیمان شد و خواست حرفش را پس بگیرد که صدای مادربزرگ را شنید که وهم آلوده می گفت:

-         - درست مثل اون وقتها... وقتی پنج شش ساله بودی هر وقت می اومدی اینجا دوست داشتی بری به اتاق دایی و همیشه قول میدادی که بچه خوبی باشی... ولی از وقتی که برگشتی این اولین باره که می خوای بری اتاق دایی. منصور از این تو بری تو اتاقش ناراحت نمیشه. یعنی او وقتها هم ناراحت نمی شد، گرچه اصلاً دوست نداشت کسی بره توی اتاقش ولی تو و ملوک استثناء بودین... برو مادر.. کلید روی چارچوب دره...برو سری به منصور بزن. حتماً الان پشت میزش نشسته شعر می خونه یا شعر می نویسه اونم زیر نور شب...

مادربزرگ که برگشت مانی صورتش را غرق در اشک دید و از خودش بدش آمد. لحظه ای مکث کرد اما بعد بلافاصله به سوی پله ها دوید. پشت در اتاق دستش را به بالای چارچوب درکشید و کلید را زیر انگشتانش حس کرد. آن را برداشت و به سرعت دراتاق را باز کرد و داخل شد. دستش که برای پیدا کردن کلید برق روی دیوار به حرکت درآمد، با چند قاب عکس برخورد کرد. بالاخره کلید برق را پیدا کرد و آن را روشن نمود. لوستر تک لامپ وسط اتاق روشنی اندکی را بر سر رویش پاشید. نگاهش دور تا دور اتاق به حرکت درآمد. سالها بود که قدم به این اتاق نگذاشته بود و حالا هیجانی عجیب قلبش را به تپشی نامنظم و تند وادار می کرد. اتاق بزرگی که یک سوی آن پنجره های رو به حیاط قرار داشت، و در سمت بالای اتاق روی تاقچه یک آینه گرد گرفته بزرگ قدیمی وی یک جفت لاله قرمز رنگ به چشم میخورد. سمت چپ تاقچه یک میز کار قدیمی و یک صندلی کهنه قرار داشت و کنار آن یک کتابخانه قفسه ای چوبی به رنگ قهوه ای تیره پر از کتاب. زیر تاقچه یک تخت فنری قدیمی با روتختی یزدی طرح ترنجی قرار گرفته بود. در گوشه پایین اتاق کنار یک کمد لباس زهوار در رفته رخت آویز گرد چوبی قرار داشت که هنوز کت و شلوار منصور در لفاف مشمایی به شاخه ای از آن آویزان بود. به شاخه دیگرش یک بارانی سبز رنگ قدیمی و یک چتر سیاه در کنار یک شال گردن آویزان بود. مانی به دیواره های اتاق نگاه کرد که پر بود از قابهای قدیمی و دستههای گل خشکیده که از آنها تنها شاخه های خشک و بدون برگ و گلهای روبانی روی آن، باقی مانده بود. در میان قابهای خطاطی روی دیوار می شد زیباترین ابیات و غزلیات عاشقانه حافظ، سعدی و شاعرانی را که مانی نمی شناخت دید. چند تابلوی نقاشی نیز روی دیوارها و میز تحریر وجود داشت. مانی نزدیکتر آمد و با دقت در میان اثاثیه اتاق دنبال رد پایی از زن ناشناس گشت، اما هر چه بیشتر تلاش کرد کمتر نتیجه گرفت. نه نامی، نه عکسی و نه حتی نشانی از زنی که مانی مطمئن بود روزی دایی او را دوست داشته در اتاق نبود و این به نظر مانی عجیب می نمود.

به طرف میز تحریر رفت. عکس سیاه و سفیدی از منصور در حالی که یک کلاه شابگاه را به صورت مورد روی سرش قرار داده بود و صورت اصلاح شده اش را سبیلی آنکادر شد و مرتب زینت می داد؛ به چشم میخورد. مانی کشوری میز تحریر را به سمت خود کشید ولی در کشو قفل بود. بعد سعی کرد کم میز را باز کند اما آنهم قفل بود. چند مرتبه طول و عرض اتاق را قدم زد و هر کجا را که فکر میکرد بتواند کلید را بیابد جستجو کرد اما بینتیجه بود. به طرف تختخواب رفت و آرام روی آن نشست، پشت سرش در مقابل آینه هنوز شانه های دایی قرار داشت. ناگهان دلش گرفت. احساس بدی داشت. او اکنون در اتاق کسی بود که 20 سال پیش جسمش با خاک هم آغوش گردیده بود و تمام لوازمی که او اکنون به آنها نگاه می کرد روزی در میان دستهای منصور جای داشت. سرش را روی زانویش گذاشت، بعد به طور اتفاقی لبه های آویزان رو تختی را کنار زد در زیر تخت در کنار یک جفت کفش نوک تیز چرمی مشکی و دمپایی های روفرشی منصور یک چمدان را بیرون کشید. با هیجان بسیار دستش را روی قفل های چمدان فشار داد، اما در آن باز نشد. به جای کوچک کلیدهای چمدان نگاه کرد و بعد دستش را در جستجوی کلید به زیر تخت برد و به جای کلید دستش به چند جعبه مقوایی برخورد کرد. حس کنجکاویش باعث شد تا به سرعت جعبه ها را بیرون آورد و آنها را یک به یک باز کند. از آنچه داخل جعبه می دید غرق در حیرت شد. یعنی منصور بچه داشت؟ - آن هم به احتمال زیاد یک دختر- داخل جعبه ها عروسکهای بسیار زیبا در رنگها و مدلهای مختلف آرام  خفته بودند. مانی با خود اندیشید شاید طول خوابهای این عروسکها به اندازه خواب ابدی منصور باشد. بغض راه گلویش را گرفته بود. جعبه ها را به زیر تخت برگرداند و بعد چمدان را در جای اول خود قرار داد و از جا بلند شد، وقتی که می خواست از اتاق خارج شود یکبار دیگر چشمش به کت و شلوار و بارانی منصور روی جالباسی افتاد. فکری چون برق از مخیله اش گذشت. آرام دستش را پیش برد و کت و شلوار و بارانی را از روی جالباسی برداشت و از اتاق خارج شد، در را قفل کرد و کلید را در جایش گذاشت. بعد پاورچین از پله ها پایین رفت و به داخل هال سرک کشید. ظاهراً مادر و مادربزرگ هر دو در آشپزخانه بودند و او می توانست به راحتی نقشه اش را عملی سازد. با سرعت از راهرو خارج شد و به حیاط دوید، در صندوق عقب ماشین را باز کرد و لباسها را در آن پنهان نمود. وقتی کارش تمام شد، باز به بید مجنون وسط باغچه خیره ماند. احساس می کرد درخت کهنسال با تعجب به او نگاه می کند. رو به درخت کرد و گفت:

-         باور کن خودم هم نمیدونم چه غلطی میخوام بکنم.

پـــــایــــــــان فصل اول

ادامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه دارد...


برچسب‌ها: گونل, عاشقانه های شاملو, رمان سپیده عشق, عشق عشق عشق

تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/٢٠ | ۱:۱٦ ‎ق.ظ | نويسنده : IRANO2

مانی جان آگهی تسلیت رو خوندی؟

-         نه کجاست؟

-         روزنامه رو گذاشتم روی میزت، بخوون ببین خوبه.

-         باشه حتماً

مانی به طرف میزش رفت و روزنامه را برداشت، همان طور ایستادع صفحه آگهی‌های ترحیم را باز کرد و متن مربوط به تسلیت فوت پدر رئیس شرکت را خواند و روزنامه را تا کرد. در آخرین لحظه کلمه ای از متن زیر آگهی توجه‌اش را به خود جلب کرد. روزنامه را بالاتر گرفت و آهسته زمزمه کرد:

گرچه بیست سال از پرواز بی بازگشتت می‌گذرد ولی غم فراغت همچنان باقی است. بیست سال پیش در سحرگاه یک روز پاییزی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی در شهر غریبه‌ها منصور عزیز برای همیشه به سفر رفت. اگر چه زندگی کوتاهش بال و پری داشت با وسعت اندیشه ژرف، پرشی داشت به اندازه عشق و صفایی داشت به پهنای دریا ولی هنگام رفتن تمام بالهای خسته اش غرق در اندوه بود، گلهای عشق و امید و آرزوهایش همه نشکفته، پرپر بود و دستان پر مهرش هنوز محبت را جستجو می‌کرد. او می رفت و جای انگشتان، گرمی نفسها و سوزانی نگاهش در قلب من جاودانه می‌ملند. روانش شاد خوابش آرمترین خوابهای جهان، نام نیکش طلوع بی‌غروب و یاد یادهایش و عشق زیبایش جاودانه.

                                                    در حسرت آخرین نگاهت

                                                    افسون همیشه داغدار تو

 

بغض بی اراده راه گلویش را بست و احساس اندوه سینه‌اش را پر کرد. بی اختیار دستش رذا داخل کشوی میزش کرد، قیچی را بیرون کشید و آگهی ترحیم را از روزنامه جدا کرد و زیر شیشه میزش قرار داد. در همان حال مهندس اقبال از کنار میزش رد شد و با دیدن قیچی در دست او گفت:

-         درش آوردی مانی جان؟ دستت درد نکنه، منم همین تصمیم رو داشتم.

مانی خنده‌اش گرفت و به ناچار بار دیگر قیچی را برداشت و آگهی مربوط به شرکت را هم ار روزنامه جدا کرد و آن را به مهندس اقبال داد. بعد جلوی پنجره اتاقش ایستاد و به آسمان ابری و باران آرم و دلگیری که می‌بارید نگاه کرد و به آگهی روزنامه فکر کرد. چقدر دلش می خواست بداند زنی که پس از 20 سال برای عشق از دست رفته‌اش اینگونه صادقانه می‌نویسد، چگونه زنی است؟!

همین که در ورودی را باز کرد مادر و مادربزرگش را پشت در دید. با تعجب نگاهی به آن دو کرد و گفت:

-         سلام.چه خبره؟

مادر پاسخ داد:

-         سلام، دیرکردی.

-         رفته بودم ختم پدر آقای سعیدی.

-         دوسه ساعته من و مادر بزرگ منتظرتیم.

-         برای چی؟

مادربزرگ دلش هوای داییت رو کرده بود، گفتیم یه سر بریم سر خاک.

مانی دستش را در موهایش فرو برد و متفکرانه گفت:

-         چطور؟

مادربزرگ نگاه پر دردی به مانی کرد و گفت:

-         مادر، سال داییته، یک کم خرما و حلوا آماده کردم گفتم بریم سر خاک خیرات کنیم.

مانی لحظه ای  مکث کرد و بعد گفت:

خیلی خبع من الان دست و صورتم رو آبی می‌زنم و میام خدمت سرکار خانمها هر جا خواستید می‌برمتون.

دست و رویش را که شست، داخل اتاق شد. جلوی آینه ایستاد و در حالیکه با حوله صورتش را خشک می‌کرد چشمش به قاب عکس دایی جلوی آینه افتاد، ناگهان برجا خشکش زد. چرا تا حالا نفهمیده بود امروز سالگرد دایی منصور بود و آن آگهی روزنامه... حسابی گیج شده بود. دلش می‌خواست هر چه زودتر موضوع را کشف کند تا نجا که او می‌دانشت دایی منصور هیچ وقت زن نداشته و وقتی مرحوم شد هنوز مجرد بود. احساس می‌ططططططیسللآنجا که او می دانشت دایی منصور هیچ وقت زن نداشته و وقتی مرحوم شد هنوز مجرد بود. احساس می‌کرد افکارش حسابی به هم گره خورده، با این حال خیلی زود آماده شد و از اتاق خارج گردید.

ساعتی بعد هر سه در گورستان از ماشین پیاده شدند. مانی جلوتر به راه افتاد تا قبر دایی را پیدا کند. با حضور ذهنی که داشت مکان تقریبی مدفن دایی را پیدا کرد و نزدیک رفت. هنوز چند قدمی با سنگ قبر فاصله داشت که دید تمام دور سنگ و روی آن با گلهای رنگارنگ پوشانده شدهه است. نزدیکتر آمد و در وسط داوودی‌های زرد و سفید قبر، دسته گل سرخی را دید. با تعجب به مادربزرگش که آرام آرام به سوی می‌آمدند، نگاه کرد. آنها نزدیک‌تر آمدند. مانی بلافاصله گفت:

-         اینجا رو نگاه کنید. مثل این که قبل از ما کسی ایجا بوده.

مادر و مادر بزرگ نگاه معنی‌داری به هم کردند که از چشمان تیزبین مانی دور نماند. بعد مادر با بی‌تفاوتی شانه بالا انداخت و گفت:

-         شاید فامیلا بودن.

مانی با حالتی که نشان می‌داد پاسخ مادر قانعش نکرده است گفت: کدوم فامیل؟ بعد از 20 سال اون هم اینطور عاشقانه و شاعرانه!

مادر بی حوصله پاسخ داد:

-         چه می دونم مادر، مگه من اینجابودم؟

و مادربزرگ برای آنکه به بحث خاتمه دهد گفت:

-         بشین مادر و فاتحه بخون.

مانی با نارضایتی روی پاهایش نشست و انگشتش را از لابه لای گلها به سنگ قبر رساند و آهسته زمزمه کرد:

« من که می دونم دایی، محبوب تو اینجا بوده.»

ادامه دارد...


برچسب‌ها: داستان کوتاه عاشقانه, رمان سپیده عشق, عاشقانه ها, عاشقانه های شاملو

تاريخ : شنبه ۱۳٩٢/۱/۱٧ | ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ | نويسنده : IRANO2

خبر جدید اینکه یه داستان عاشقانه جدید و خوب تو راهه فقط کمی تایپش طول میکشه چون خیلی طولانیه و اصلا هم تکراری نیستش  و اینکه من دلم تنگه یه نفره و با تمام دونسته هام که هی تکرارش میکنم، اهای جماعت عاشق پیشه، اهای جوانای خودمونی ،اهای دولتمرد ها، اهای پدر و مادر ها، عاشق یعنی هیچی ،یعنی خاک پای همه، اه همش چرت و پرته گریهناراحتگریه ،هر کی میگه چرت باید بزنی تو سرش تا بتونه درک کنه،  عشق همش چرت نیست عشق همش میشه برات دلتنگی ،نرسیدن ،خراب شدن زندگی ،ارزو هات، بی خبری، عصبانیت ولی میدونی اخرش برمیگردی سر خونه ی اول، یعنی همش دلتنگی ،کنارت باشه بازم دلتنگشی ،ازت دور هم باشه بازم دلتنگی و اخرشم بهش نمی رسی ،همین منتظر رمان جدید با قسمت های متوالی باشید.


برچسب‌ها: عشق, عاشقانه های شاملو, عاشقانه ها, گونل

تاريخ : شنبه ۱۳٩۱/۱٢/٥ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | نويسنده : IRANO2

هوا سرد است.بسیار سرد.اما در اردوگاه کار اجباری نازی ها در سال ۱۹۴۲چنین روز

تاریک زمستانی با روزهای دیگر تفاوتی ندارد.با لباس های کهنه و نازک ایستاده ام و

می لرزم.نمی توانم باور کنم که چنین کابوسی در حال وقوع است.من فقط یک پسر کم

سن و سال هستم.باید با دوستانم بازی می کردم،به مدرسه می رفتم،به فکر آینده می

بودم که بزرگ شده و تشکیل خانواده دهم،من برای خودم خانواده داشتم.اما تمام این

رویاها مخصوص انسان های زنده است که من قرار نیست جزء آن ها باشم.من تقریبا

مرده ام.یعنی از وقتی که از خانه ام دور شده و همراه با هزاران اسیر دیگر به این جا آورده

شده ام،مرده ام.آیا فردا هنوز زنده خواهم بود؟آیا امشب مرا به اتاق گاز می برند؟

کنار حصاری از سیم های خاردار جلو و عقب می رفتم تا بدن ضعیف و لاغر خود را گرم

نگه دارم.گرسنه هستم.اما تا آن جایی که یاد دارم همواره گرسنه بوده

ام.غذاهای خوشمزه یک رویا شده اند.هر روز که زندانیان بیش تری ناپدید می شوند و

گذشته های خوب همانند یک خواب یا رویای شیرین به نظر می رسند،من بیش از پیش

در یأس و ناامیدی فرو می روم.

ناگهان متوجه ی دختر جوانی در آن سوی سیم های خاردار می شوم.او می ایستد و با

چشمان غمگین خود به من نگاه می کند.چشم هایی که گویی می گویند که او درک

می کندو هم چنین این که او نمی تواند درک کند چرا من این جا هستم.دوست دارم

صورت خود را برگردانم.از این که این غریبه مرا در چنین وضعی ببیند،به طرز عجیبی

خجالت می کشم،اما در عین حال نمی توانم نگاهم را از نگاهش برگیرم.

سپس او دست در جیب کرده و یک سیب قرمز را بیرون می کشد.یک سیب قرمز زیبا و

براق.چند وقت از آخرین باری که سیب دیده بودم می گذشت!او با احتیاط نگاهی به چپ

و راست می اندازد و سپس پیروزمندانه سیب را به این طرف حصار پرتاب می کند.با

سرعت می دوم و سیب را از روی زمین بمی دارم و در میان انگشتان یخ زده خود می

گیرم.در دنیای مرگ خود،این سیب تجلی زندگی و عشق است.وقتی دوباره بالا را نگاه

می کنم،دور شدن دختر را می بینم.

روز بعد نمی توانم جلوی خود را بگیرم.در همان زمان به همان نقطه از حصار کشیده می

شوم.آیا دیوانه ام که می پندارم او باز هم خواهد آمد؟البته.اما در این جا هر بارقه ی

کوچکی از امید هم دست آویز می شود.او به من امید داده است و من باید به آن بیاویزم.

و دوباره او می آید.و دوباره برایم سیب می آورد.دوباره آن را همراه با همان لبخند شیرین

بالای حصار پرتاب می کند.

این بار آن را در هوا می گیرم و بالا نگه می دارم تا او هم ببیند.چشمانش می

درخشد.آیا دلش به حال من می سوزد؟شاید.به هر حال من که اهمیتی نمی

دهم.خوشحالم از این که می توانم به او خیره بشوم.و برای اولین بار پس از مدت های

طولانی،احساس می کنم که قلبم به هیجان در آمده است.

به مدت هفت ماه،این ملاقات ها ادامه می یابد.گاهی اوقات کلماتی را هم رد و بدل می

کنیم و گاهی اوقات فقط یک سیب است.این فرشته ی آسمانی بیش از این که شکم

گرسنه ی مرا تغذیه کند،روحم را تغذیه می کند.می دانم که من نیز او را به نوعی تغذیه

می کنم.

یک روز خبر وحشتناکی را می شنوم.آن ها قصد دارند ما را به یک اردوگاه دیگر منتقل

کنند.این برای من یعنی پایان.و قطعا به معنای پایان برای من و دوستم خواهد بود.

روز بعد،وقتی به او سلام می کنم،قلبم می شکند و نمی توانم آن چنان که باید صحبت

کنم:«فردا برای من سیب نیاور.مرا به اردوگاه دیگری می برند.ما هرگز دوباره یکدیگر را

نخواهیم دید.»قبل از آن که کنترل خود را به طور کلی از دست بدهم برمی گردم و دوان

دوان از کنار حصار دور می شوم.قادر نیستم به عقب نگاه کنم.اگر روی به سوی او

برگردانمواو مرا با اشک های روان بر روی صورتم خواهد دید.

ماه ها می گذرد و کابوس ادامه می یابد.اما خاطره ی آن دختر،تحمل مرا در برابر

رنج،ترس و ناامیدی بالاتر برده است.بارها و بارها،صورت او را در ذهن خود مجسم کرده و

کلمات شیرین او و طعم آن سیب ها را به خاطر می آورم.

و سپس یک روز،ناگهان کابوس به پایان می رسد.جنگ تمام شده است.آن دسته از ما

که زنده مانده ایم،آزاد می شویم.تمام آنچه برایم با ارزش بوده اند را از دست داده

ام.حتی خانواده ام را.اما هنوز خاطره ی آن دختر را در قلبم نگه داشته ام،خاطره ای که

به من جانی دوباره بخشید تا برای آغاز یک زندگی جدید راهی آمریکا شوم.

سال ها می گذرد.سال ۱۹۵۷ است.من در نیویورک زندگی می کنم.یکی از دوستانم مرا

متقاعد می کند تا به دیدن خانمی از دوستانش بروم که هیچ آشنایی قبلی با او

ندارم.خوشبختانه من هم قبول می کنم.او خانم محترمی به نام روما است.او نیز همانند

من یک مهاجر است،پس در نهایت یک وجه اشتراک داریم.

روما با همان نرمی مخصوص مهاجران جنگی سوال هایی را درباره ی آن سال ها از من

می پرسد:«شما در طول جنگ کجا بودید؟»

پاسخ می دهم:«در اردوگاه آلمانی ها.»

نگاه روما به دور دست ها پرواز می کندو گویی مطلبی دردناک اما شیرین را به خاطر می

آورد.

می پرسم:«چیزی شده است؟»

روما با صدایی که ناگهان بسیار نرم شده است می گوید:«به مطلبی درباره ی گذشته

می اندیشم،هرمان،می دانید،وقتی یک دختر جوان بودم،نزدیک یکی از همین اردوگاه ها

زندگی می کردم.پسرکی آن جا بود،یک زندانی،برای مدت های طولانی من هر روز به

دیدن او می رفتم.به خاطر دارم که برایش سیب می بردم.سیب را از روی حصار برایش

پرتاب می کردم و او نیز خیلی خوشحال می شد.»

روما آه عمیقی کشید و ادامه داد:«احساسی که به هم داشتیم وصف شدنی نیست در

هر حال،هر دو نفرمان جوان بودیم و فقط می توانستیم چند کلمه ی کوتاه با هم رد و

بدل کنیم_اما به جرأت می توانم بگویم که عشق بر روابط ما حاکم بود.فکر می کنم که او

هم همانند عده ی زیادی کشته شده است.اما من نمی توانم این فکر را تحمل

کنم،بنابراین سعی می کنم همه چیز را همانند آن چند ماه که یکدیگر را می دیدیم به

خاطر بیاورم.»

در حالی که ضربان قلبم تا حد انفجار بالا رفته است،مستقیما به روما نگاه کرده و می

پرسم:«و آیا یک روز آن پسر به تو گفت که فردا برایم سیب نیاور.مرا به اردوگاه دیگر

خواهند برد؟»

روما به صدای لرزانی گفت:«چرا،بله،اما هرمان،چه طور ممکن است این را بدانی؟»

من دستان او را می گیرم و پاسخ می دهم:«چون من همان پسر جوان هستم،روما.»

برای مدتی طولانی سکوت حکم فرما می شود.نمی توانیم از یکدیگر چشم برداریم.به

محض کنار رفتن پرده ی زمان،پشت چشمان یکدیگر روح آشنایی را می بینیم،همان

دوست عزیزی که زمانی بسیار دوستش داشتیم.کسی که عاشقش بوده و همواره به

یاد او بوده ایم.

بالاخره من گفتم:«ببین روما.یک بار از تو جدا شدم و نمی خواهم دوباره تو را از دست

بدهم.حالا من آزادم و می خواهم تا ابد در کنار هم باشیم.عزیزم،با من ازدواج می

کنی؟»

برقی آشنا در چشمان او می بینم.او می گوید:«بله.با تو ازدواج می کنم.»

کاری که مدت ها آرزویش را داشتیم،اما حصاری از سیم های خاردار مانع شده

بودند.اکنون دیگر هیچ مانعی بر سر راه مان نیست.

حال چهل سال از زمانی که روما را دوباره یافتم،می گذرد.تقدیر یک بار ما را هنگام جنگ

به هم نزدیک کرد تا بارقه ی امید را به من نشان دهد و پیوند کنونی ما هم نشانی از

قدرت لایزال اوست.

در روز عشق سال ۱۹۹۶ روما را به برنامه ی تلویزیونی اپرا وینفری آوردم تا از طریق این

رسانه ی ملی از او تقدیر کنم.می خواهم در برابر میلیون ها نفر به او بگویم که هر روز

چه احساسی در قلب خود دارم:

«عزیزم،تو مرا در اردوگاه کار اجباری زمانی که گرسنه بودم،تغذیه کردی.و من هنوز هم

گرسنه ام.گرسنه ی آنچه که هرگز از آن سیر نمی شوم:من گرسنه ی عشق توام.»


برچسب‌ها: گونل, عاشقانه های شاملو, داستان کوتاه عاشقانه, عشق عشق عشق

تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٩ | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | نويسنده : IRANO2
تو چشای سیاهش زل زد همون چشمایی که وقتی ۱۶سال بیشتر نداشت

باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهدید و داد و هوارو عربده بالاخره

کاری کرد که باهم دوست شدن

دخترک نگاهی به ساعتش کرد و میون حرفای پسرک پرید و گفت:

من دیرم شده زودی باید برم خونه...

همیشه همین جور بوده هر وقت دخترک پسرک را میدید زود باید بر میگشت...

پسرک معطل نکرد و کادویی که برای دخترک خریده بود رو با کلی اشتیاق به دخترک داد

دخترک بی تفاوت بسته را گرفت و تشکری خشک و خالی کرد...

حتی کنجکاویی نکرد داخل بسته رو ببیند پسرک خواست

سر سخن روباز کند که دخترک گفت :

وای دیرم شد..من دیگه برم خداحافظ...

خداحافظی کردند و پسرک در سوک لحظه جدایی ماتم

گرفت ورفتن معشوق را نظاره کرد ....

دخترک هراسان و دل نگران بود...

در راه نیم نگاهی به بسته انداخت ...یه خرس عروسکی خوشگل بود..

هوا دیگه داشت کم کم سرد میشد

وسرعت ماشین هاییکه رد میشدند ترس دخترک رو از دیر رسیدن

بیشتر میکرد پسره مثل همیشه ۵ دقیقه تاخیر داشت

اما بازم مثل همیشه ریلکس بود...دخترک سلام کرد و پسر پاسخ گفت

دخترک بی درنگ بسته را به پسر داد و نگاه پر شوقش را به نگاه پسر دوخت.

پسر نیم نگاهی به بسته انداخت و گفت: مرسی...

بسته را باز کرد و ناگاه چشمش به نامه ای افتاد که عاشق

خوش خیال دخترک برای او نوشته بود...

لبخندی زد و به روی خود نیاورد...

چند دقیقه ای را با هم سپری کردن

و باز مثل همیشه خداحافظی و نگاه ملتمس عاشقی که از

لحظه ی وداع بیزار است..

این بار دخترک عاشق بود و پسره معشوق او..

معشوقی که شاید جسم اون سر قرار با 5 دقیقه تاخیر حاضر شده بود ،

اما دلش از لحظه اول جای دیگه ای بود ........

کمی آن طرف تر صدای جیغ لاستیکی دخترک و پسر را متوجه نقطه ای

در آن طرف کرد..پسرکی در زیر چرخ های ماشین جان می داد

و آخرین نگاهش دوخته شده به معشوقه ای بود که به او خیانت کرده بود


 

برچسب‌ها: عاشقانه های شاملو, عشق عشق عشق, عکس عاشقانه, گونل

تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱۱ | ۳:۱۳ ‎ب.ظ | نويسنده : IRANO2

شهریور ١٣٨١ بود که با یه دختر آشنا شدم . از راه تلفن . آخه اونقدر

مغرور بودم که هیچ وقت غرور مردونم بهم اجازه نمی داد که از راه متلک بار کردن

دخترا توی خیابون برای خودم دوست پیدا کنم . هر چند که به خاطر این غرور

٣ سال توی غم عشق دختر همسایمون سوختم و با اینکه می دونستم

اونم منو می خوادولی هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که برم باهش حرف بزنم .

از آخر هم پرید و رفت روی بوم یه نفر دیگه نشست . شاید اسم این غرور

دیونگی باشه . اما این من بودم . من …

بالاخره بعد از چند سال از آخر ٢١ شهریور با یه دختر مظلوم و معصوم و قد کوتاه

آشنا شدم . اونقدر دوستش داشتم که وقتی براش خواستگار اومده بود

و من اول بخاطر مشکلات مالی و خانوادگی می دونستم نمی تونم فعلا

بگیرمش جواب رد بهش دادم نتونستم دوریش رو تحمل کنم یک ماه مونده به

عقدش بهش گفتم که می خوامش . اما ای کاش می فهمیدم که جواب مثبتی

که بهم داد از ته دل نبود بلکه از روی احساسات مقطعیش بود .

احساسی که نیمی از اون در گرو اون یکی رقیب بود . رقیبی که بعد از بهم

خوردن قرارشون افسردگی گرفت . اما چه میشه کرد ؟

منم این وسط عاشق بودم و تقصیری نداشتم .

ماهها با هم خاطرات گوناگونی داشتیم . خاطرات خوب و شیرین .

خنده و دعوا . قهر و آشتی . منت کشی نوبتی و …

قرار ملاقات ساعت هفت و نیم صبح . از قدم زدن توی آفتاب گرم تابستوت

تا قدو زدن توی برف و سوز و سرما و بعد هم باز گرما .

به یاد می یارم اون زمانیکه به علت بیماری قلبیش توی بیمارستان بود و

من در شهر دیگه غمگین و نگران . انگار که واقعا

قلب من درد می کرد . به یاد می یارم که بعد از چند وقت که ازش خبر نداشتم

وقتی باهش صحبت می کردم ازروی ضعف

و ناتوانی نفسش به شماره افتاده بود و باز هم به یاد می یارم زمانیکه

روز اولی که دیدمش از شدت معصومیت صداش می لرزید.

آخه اون مقام چهارم قرائت قرآن رو توی کل کشور در مقطع سنی دبیرستان

رو به یدک می کشید . اما مگه میشه که همچین آدمی

همچون آدمی بشه . چی شد که اون شد ؟ زمانیکه من برای تحصیل توی

شهرستان بودم به اون چه گذشت که معصومیتش رو باد به باد تبدیل کرد ؟

٣۶۴ روز از آشناییمون گذشت که یک روز با هم قرار کوتاهی رو گذاشتیم .

آخه اون اونروز از کتابخانه حرم مشهد می یومد و

من هم تازه ٢۴ ساعت نبود که از شهرستان اومده بودم .

چقدر اون روز هوا گرم بود . از همون اول که دیدمش احساس کردم که

حالش دگرگون شده . صورتش قرمز بود . بعد از مدت

کوتاهی توی کوچه پس کوچه ها بودیم که باز قلبش گرفت .

انگار که قلب من گرفت . اون نمی تونست راه بره .

ما خیلی از حرم دور شده بودیم . بهش گفتم بذار ببرمت خونتون .

اما گفت که وسایلام توی کتابخانه هست

و اگه این طور برم خونه بهم شک می کنند . به ناچار و به سختی

بردمش کتابخانه . یکی از دوستاش گفت که شما ببریدش برون

تا هوا بخوره . چقدر اون روز گرم بود نمی تونستم تنهاش بذارم .

گفتم ببرمش توی خود حرم تا یه جایی خنک گیر بیاریم بشینیم

تا حالش خوب بشه . همین طور که توی حرم نشسته بودیم و

داشتیم برای زندگی آیندمون نقشه می ریختم و از راه و روش

عشق و زندگی براش می گفتم یه وقت نگاش کرد و دیدم اشک

توی چشمای درشتش حلقه زده و داره منو نگاه می کنه .
بالاخره اون چیزی ک نباید میشد شد و تند باد زندگی اونو از من گرفت .

اون توی این تند باد خیلی زود تسلیم شد و خودش رو باخت.

اما من هنوزم با اینکه پشتم از غه این تند باد خم شده و بعضی از موهام

سفید اما هنوزم مثل کوه دارم مقاومت می کنم .

چند تا از خادم ها به ما شک کردن و مارو تحویل نگهبانی حرم دادند .

خیلی نامرد بودن . خیلی .

تا دنیا دنیاست نفرین هاشم از اونا بر نمی گرده . نگهبانی حرم رو چند

تا از مامورای نیروی حق کش انتظامی تشکیل داده بودند . وقتی که داشتیم

به سمت نگهبانی می رفتیم

من آروم به یکی از اون خادما گفتم الان که داریم با هم می ریم

با من هر کاری خواستید بکنید

مسئله ای نیست ولی به این دختر کاری نداشته باشید آخه اون

ناراحتی قلبی داره . می دونید اون خادم چی گفت ؟

الان که می خوام بگم جگرم داره می سوزه . گفت که به ما چه ؟

مرد م که مرد . کی به ما کار داره ؟

وقتی رفتیم توی نگهبانی اونجا چند تا درجه دار و یه لباس شخصی بود .

اون لباس شخصی در حال بازجویی از یه نفر دیگه بود . بی چاره اون آدم .

معلوم نبود چی کار کرده بود

که همچین زده بودنش که مرد به اون بزرگی داشت گریه می کرد و التماس می کرد

. هر چی بود که زوار بود و غریب .

بنازم به این زوار پرستی . اینه اون زوار دوستی مشهدی ها . اینه اون همه

توصیه در مورد خوش رفتاری با زوار امام رضا …

وقتی اون لباس شخصی موضوع رو فهمید من و اون و از هم جدا کرد .

اونو فرستادند توی یه اتاق دیگه .

یه مامور هم رفتش توی اون اتاق . نفهمیدم باهش چی کار کردند

که به ٢ دقیقه نرسید که صدای گریش بلند شد .

به من که جز خدا از هیچ کس نمی ترسم و مثل کوه جلوی اونا ایستاده بودم

گفتند که برم توی بازداشتگاه .

اینجاش خیلی جالبه . میگن بابای امام رضا توی یکی از زندانهای تاریک

بنی عباس به شهادت رسید .

اما آیا خود امام رضا می دونه که توی یکی از گوشه های صحنش

یه زندان ساختند که سلول سلول هست

و هر سلولش اونقدر کوچیک که نمی تونی پات رو توش دراز کنی . اونقدر تارک .

اونقدر بد بو که لکه های خون روی موزاییکاش خشک شده .

من رو فرستادند توی یکی از اون سلول ها . توی این مدت زنگ زدند به باباش .

باباش اومد و منو از زندان اوردن بیرون . از من پرسیدند حالا چه نسبتی با هم داری ؟

همون جواب قبلی نامزدیم . باباش ناراحت شد و اون لباس شخصی اولین سیلی رو زد .

باباش می خواست به طرف من حمله ور بشه اما اونا جلوش رو گرفتند . می دونید چرا ؟

چون می خواستند خودشون با کتک زدن من حال کنند .

منو دوباره فرستادند توی سلول . جایی که هیچ شاهدی نباشه جز خدا .

فکر کنم اونجا امام رضا هم نبود .

شاید هم بود و به اونا القا می کرد که منو چهار ساعت مثل یه سگ بزنند .

مثل یه سگ .

بعد از دقایقی از اومدن باباش با یه تعهد ساده دختر و پدر رو فرستادند رفت .

اما منو مثل یه سگ می زدند . به خدا دروغ یست اینو

که بگم که چنان سیلی هایی رو به من می زدند

که گویی توی اون زندان تاریک فلاش دوربین رو توی چشمام می زدند .

موهام رو می کشیدند .

کمر بندم رو باز کردند و با همون کمر بند منو می زدند . تازه یه نیروی کمکی هم اوردند .

یه سرباز اوردند که با پوتینش بزنه توی کمرم . اما توی این چهار ساعت هرگز سرتسلیم در مقابل اونا پایین نیووردم .

چون خودم رو بی گناه می دونستم . مگه گناه من جز عشق پاکم چیزه دیگه ای بود .

تقصیر من چی بود که اون روز قلبش درد گرفت و من مریض به حرم اوردم .

همه مریض میارن حرم تا شفا پیدا کنه نه اینکه بزننش .

هنوز هم یزیدیان هستند . اونجایی که من آی بخوام و اونا با کتک منو سیراب کنند .

پس کی برای مصیبت من گریه کنه .

بعد از اون همه کتک با انگشت نگاری آزادم کردند . مثل اینکه من دزدی کردم .

شاید هم تروریست باشم .

با بدنی خسته به خونه رفتم و موضوع رو برای خانواده تعریف کردم

و به اونا گفتم که حالا که همه چی لو رفته بریم

خواستگاری تا همه چیز آبرومندانه تموم بشه . اما پدر مغرور من به این وصلت

به خاطر همون مسائل سنتی

( برادر بزرگ اول داماد بشه – سربازی رو تموم کن – درست رو تموم کن – شغل گیر بیار

و هزارتا چیز آشغال دیگه ) رضایت نداد .

می دونستم که حالا اون تحت کنترل هست . از طریق دوستاش ازش خبر می گرفتم .

دوستش یه بار از خونه اونا زنگ زد و

گفت آزاده میگه دیگه حاضر به ادامه این رابطه نیست . اما من باور نمی کردم .

فکر می کردم به خاطر فشار خانواده مجبور به گفتن این مطلب هست .

اصلا از کجا معلوم که اون این حرف رو زده باشه ؟ بیست روزی گذشت و

برای اولین بار بعد از این مدت زنگ زدم خونشون . خودش گوشی رو برداشت

ولی تا صدای منو شنید فورا قطع کرد . با خودم گفتم حتما موقعیت نداره .

از اون به بعد هفته ای یکبار زنگ می زدم خونش و تا صدام رو می شنید قطع می کرد

و من هنوز با همون خیال خام . بعد از مدتی وقتی زنگ می زدم خونش

تا گوشی رو بر می داشت بلافاصله می گفتم یه زنگ به من بزن و اون قطع می کرد .

از آخر اواسط تابستون که من زندگی رو مثل یک مرده متحرک می گذروندم و

شب رو به روز و روز و به شب با غم و غصه جدانشدنی به هم می دوختم یه روز زنگ زد .

بهش گفتم که دلم برات تنگ شده و هزار تا چیز دیگه . اما این آزاده دیگه اون آزاده نبود .

گفت دیگه حاضر نیست رابطه ای حتی از طریق واسطه با من داشته باشه .

باز هم من در خیال اینکه تحت فشار خانواده است باور نمی کردم . کلا سه ماه کارم

ریختن اشک و آه و ماتم و فکرو تنهایی بود و هفته ای یکبارهم زنگ زدن به او

و قطع کردن تلفن از سوی او … آه چقد روز های سختی بود

بعد از گذشت سه و یا چهار ماه با همین منوال از آخر در اوایل پاییز تونستم با توسل به

سماجت های چند ماهم با اون دوباره رابطه تلفنی برقرار کنم . چون ترم آخر دانشگام

بود

نمی تونستم زیاد بیام مشهد و از شهرستان ساعت ها با او صحبت می کردم تا او را به

سمت خودم دوباره علاقمند کنم . اما انگار واقعا من برای او مرده بودم . مثل یه سنگ

شده بود .

خشک و سد و بی روح . اونقدر که بعضی وقتها عصبی میشدم و انگار که او همینو می

خواست سریع قهر می کرد و من باید یک هفته منت کشی می کردم و او گوشی رو

قطع کنه

تا باز دوباره با من حرف بزنه . اما باز هم خشک و سرد و بی روح . تویاین مدتی که به

همین منوال می گذشت خیلی وقت ها بود که زنگ می زدم خونشون و خط اونا

ساعت ها مشغول بود

و باتوجه به شناختی که از او داشتم می دونستم که با دوستاش طولانی صحبت نمی

کرد . پس چرا گوشی مشغول بود ؟ یه چیزایی به ذهنم می رسید . انگار داشت

بوی خیانت به مشام می رسید .

اما نمی خواستم قبول کنم . اخه باورم نمی شد . نمی خواستم باور کنم . توی اون

مدت بعد از اون دوران چند ماهه هجران جفایی که به من می کرد بیشتر زجرم می داد

. من پشت گوشی حتی التماس

و گریه کردم اما اون … آه … اون به گریه های من می خندید .

می گفتم آزاده با من این کار رو نکن . من به خاطر قلب تو۴ ساعت زیر دست

و پا کتک خوردم . می دونید چی می گفت ؟

می گفت تو بخاطر بلبل زبونی های خودت کتک خوردی . تازه اولش هم باور نمی کرد .

بهش گفتم حرف دلت رو بزن ببینم قضیه چیه ؟ گفت که از اول مهر با

همون خواستگار اولیه رابطه پنهانی بر قرار کردن

وبا این حرفش دل منو آتیش زد .

بهش گفتم آزاده تو قدر منو وقتی می فهمی که دیگه من نیستم .

اون وقت برای بازگشت تو خیلی دیر شده .

بهش گفتم نذار نفرینت کنم که نفرین عشق زندگیت رو آتیش میده .

ولی اون می خندید و از آخر هم بعد ز چند بار قهر اون و

من کشی های من یکبار برای همیشه این منت کشی طول کشید و

دیگه جواب تلفن هام رو نداد تا اینکه منو از خودش نا امید و رنجور و

دلشکسته کرد . اون برای همیشه رفت و منو با دنیایی از غم و اندوه تنها گذاشت .

وفا کردم و جز جفا ندیدم —– از دست اون من چه ها کشیدم

از آخر آه آتشین من از سینه برخاست و بدرقه این جدایی گشت .

نمی دونم این نفرین با اون چه کرد که بعد از چند ماه به من زنگ زد

و گفت از کرده اش پشیمونه و داره چوبش رو می خوره . ولی افسوس

که مطابق مرام من وقتی مهر کسی به سختی از خونه

دل من بره بیرون جاش جز نفرت و کینه چیز دیگه ای نمیشینه .

در نتیجه من هم با اون همون کاری رو کردم که اون با من کرد .

تلفن هاش رو قطع می کردم واز صفحه زندگیم برای همیشه خطش زدم .

اما ظلم و ستمی که توی این جریان به من روا داشته شد

هنوزم که هنوزه منو می سوزونه و من با خاطرات کهنه اون آزاده می سوزم

و می سازم . بطوریکه برای تسکین دردهایم دیگه به سراغ دلم نمیرم .

دلم رو یه جایی از خاطراتم دفن کردم .

اما توی این مصیبت مصیبتی که از همه بیشتر منو سوزوند کتک خوردن

توی حرم امام رضا بود . این مصیبت رو دیگه با دفن دلم هم نمی تونم از یاد ببرم

و هر از چند گاهی دل منو تا آخر می سوزونه و خاکستر می کنه .

آخه من بیگناه کتک خوردم . آخه داد منو امام رضا نستاند . منی که

هرشب شهادت امام رضا از بچه گیم شله زرد بین اهالی تقسیم می کردم .

منی که به یاد پهلوی شکسته مادرش خون گریه می کنم .

به خاطر پهلوی شکسته مادرم . آخه منم سیدم . یه سید مثل جدم خونین جگر .

شنیده بودم که یه روز یه جونی داشته توی حرم امام رضا چشم چرونی

میکرده یه نفر اون جون رو سیلی میزنه و شب از شدت دست درد

به خودش می غلطیده تا اینکه می فهمه به خاطر چی بوده و از اون

جون حلالیت می طلبه و دستش خوب میشه .

یه جای دیگه شنیدم که در زمان های قدیم یه مستی همیشه میومده

توی حرم و برای زوارها مزاحمت درست می کرده و مردم از این بابت

خیلی شکایت پیش صاحب اونجا می بردند تا اینکه یه دفعه که اون آدم

مست می یاد توی حرم یه صاعقه بهش می خوره و می میره .

شب یه نفر خواب امام رضا رو می بینه که داشته از اما بابت مجازات اون

مرد تشکر میکرده . امام رضا به اون مرد میگه اگه به من بود

اگه هزار بار دیگه هم می یومد توی حرم باهش کاری نداشتم ولی

اون روز که بهش صاعقه خورد حضرت عباس اومده بود زیارتم و با

مشاهده این بی احترای طاقت نیاورد و اون آدم رو مجازات کرد .

حالا من می خوام بپرسم که آیا من گناهم خیلی بیشتر از اون آدم

مست بوده که داد من ستانده نشد و اون آدما به مجازات خودشون نرسیدن ؟

من براش یه جواب دو حالته دارم . یکی اینکه همه این روایات دروغ هست

و این دنیا حسابی نداره اما اگه این حالت اشتباهه

پس حتما حالت دوم درسته که من لیاقت ندارم . خب پس منی که

لیاقت ندارم داد من ستانده بشه . پس منی که از اون آدما کثیف تر هستم .

پس حتما خود امام رضا راضی بوده که من این طور کتک بخورم .

پس من از اون دستگاه نور رانده شدم و حق بردن بدن ناپاک خودم رو به اونجا ندارم .

برای همین از اون روز که اون اتفاق توی حرم برام افتاد دیگه به حرم نرفتم

و تا خودش اونایی که منو این جور زدند رو مجازات نکنه

و خودش به من اجازه ورود نده دیگه به حرم نرفتم و نمیرم.

 


برچسب‌ها: داستان غمگین پسر عاشق, عاشقانه ها, عاشقانه های شاملو, تنهایی

تاريخ : جمعه ۱۳٩۱/۸/۱٩ | ٦:٥۸ ‎ب.ظ | نويسنده : IRANO2

یکی بود یکی نبود 

یه پسر بود که زندگی ساده و معمولی داشت اصلا نمیدونست عشق چیه عاشق به کی میگن 

تا حالا هم هیچکس رو بیشتر از خودش دوست نداشته بود و هرکی رو هم که میدید داره به خاطر عشقش

گریه میکنه بهش میخندید هرکی که میومد بهش میگفت من یکی رو دوست دارم بهش میگفت دوست داشتن

و عاشقی مال تو کتاب ها و فیلم هاست....

روز ها گذشت و گذشت تا اینکه یه شب سرد زمستونی توی یه خیابون خلوت و تاریک داشت واسه خودش

راه میرفت که یه دختری اومد و از کنارش رد شد  پسر قصه ما وقتی که دختره رو دید دلش ریخت و حالش

یه جوری شد  انگار که این دختره رو یه عمر میشناخته حالش خراب شد اومد بره دنبال دختره ولی نتونست

مونده بود سر دو راهی  تا اینکه دختره ازش دور شد و رفت اون هم همینجوری واسه خودش با اون حال

خراب راه افتاد تو خیابون اینقدر رفت و رفت و رفت تا اینکه به خودش اومد و دید که رو زمین پر از برفه

رفتش تو خونه و اون شب خوابش نبرد  همش به دختره فکر میکرد بعضی موقع ها هم یه نم اشکی تو

چشاش جمع می شد چند روز از اون ماجرا گذشت و پسره همون جوری بود تا اینکه باز دوباره دختره رو

دید دوباره دلش یه دفعه ریخت  ولی این دفعه رفت دنبال دختره و شروع کرد باهاش راه رفتن و حرف زدن

توی یه شب سرد همین جور راه میرفتن و پسره فقط حرف میزد دختره هیچی نمیگفت تا اینکه رسیدن به یه

جایی که دختره باید از پسره جدا میشد بالاخره دختره حرف زد و خداحافظی کرد پسره برای اولین توی

عمرش به دختره گفت دوست دارم دختره هم یه خنده کوچیک کرد و رفت پسره نفهمید که معنی اون خنده

چی بود ولی پیش خودش فکر کرد که حتما دختره خوشش اومد اون شب دیگه حال پسره خراب نبود 

چند روز گذشت  تا اینکه دختره به پسر جواب داد و تقاضای دوستی پسره رو قبول کرد پسره اون شب از

خوشحالیش نمیدونست چیکار کنه  از فردا اون روز بیرون رفتن پسره و دختره با هم شروع شد

اولش هر جفتشون خیلی خوشحال بودن که با هم میرن بیرون وقتی که میرفتن بیرون فکر هیچ چیز جز

خودشون رو نمی کردن توی اون یه ساعتی که با هم بیرون بودن اندازه یه عمر بهشون خوش میگذشت

پسره هرکاری میکرد که دختره یه لبخند بزنه همینجوری چند وقت با هم بودن  پسره اصلا نمی فهمید که

روز هاش چه جوری میگذره اگه یه روز پسره دختره رو نمیدید اون روزش شب نمیشد

اگه یه روز صداش رو نمیشنید اون روز دلش میگرفت و گریه میکرد یه چند وقتی گذشت 

با هم دیگه خیلی خوب و راحت شده بودن تا این که روز های بد رسید روزگار نتونست خوشی پسره رو

ببینه به خاطر همین دختره رو یه کم عوض کرد دختره دیگه مثل قبل نبود دیگه مثل قبل تا پسره بهش

میگفت بریم بیرون نمیومد و کلی بهونه میاورد دیگه هر سری پسره زنگ میزد به دختره  دختره دیگه مثل

قبل باهاش خوب و مهربون حرف نمیزد و همش دوست داشت که تلفن رو قطع کنه از اونجا شد که پسره

فهمید عشق چیه و از اون روز به بعد کم کم گریه اومد به سراغش دختره یه روز خوب بود یه روز بد بود

با پسره دیگه اون دختر اولی قصه نبود پسره نمیدونست که برا چی دختره عوض شده یه چند وقتی

همینجوری گذشت تا اینکه پسره یه سری زنگ زد به دختره ولی دختره دیگه تلفن رو جواب نداد

هرچقدر زنگ زد دختره جواب نمیداد همینجوری چند روز پسره همش زنگ میزد ولی دختره جواب نمیداد

یه سری هم که زنگ زد پسره گوشی رو دختره داد به یه مرده تا جواب بده پسره وقتی اینکار رو دید دیگه

نتونست طاغت بیاره همونجا وسط خیابون زد زیر گریه طوری که نگاه همه به طرفش جلب شد

همونجور با چشم گریون اومد خونه  و رفت توی اتاقش و در رو بست یه روز تموم تو اتاقش بود و گریه

میکرد و در رو روی هیچکس باز نمیکرد تا اینکه بالاخره اومد بیرون از اتاق اومد بیرون و یه چند وقتی

به دختره دیگه زنگ نزد تا اینکه بعد از چند روز توی یه شب سرد  دختره زنگ زد و به پسره گفت که

میخوام ببینمت  و قرار فردا رو گذاشتن پسره اینقدر خوشحال شده بود فکر میکرد که باز دوباره مثل قبله

فکر میکرد باز وقتی میره تو پارک توی محل قرار همیشگیشون دختره میاد و با هم دیگه کلی میخندن 

و بهشون خوش میگذره  ولی فردا شد پسره رفت توی همون پارک و توی همون صندلی که قبلا میشستن

نشست تا دختره اومد پسره کلی حرف خوب زد  ولی دختره بهش گفت بس کن  میخوام یه چیزی بهت بگم

و دختره شروع کرد به حرف زدن  دختره گفت من دو سال پیش یه پسره رو میخواستم که اونم خیلی منو

میخواست یک سال تموم شب و روزمون با هم بود و خیلی هم دوستش دارم ولی مادرم با ازدواج ما موافق

نیست مادرم تو رو دوست داره از تو خوشش اومده ولی من اصلا تو رو دوست ندارم این چند وقت هم به

خاطر خودت با تو بودم به خاطر اینکه نمیخواستم دلت رو بشکنم پسره همینطور مثل ابر بهار داشت اشک

میریخت و دختره هم به حرف هاش ادامه میداد دختره گفت تو رو خدا تو برو پی زندگی خودت من برات دعا

میکنم که خوش بخت بشی تو رو خدا من رو ول کن من کسی دیگه رو دوست دارم این جمله دختره

همینجوری تو گوش پسره میچرخید و براش تکرار میشد و پسره هم فقط گریه میکرد و هیچی نمیگفت

دختره گفت من میخوام به مامانم بگم که تو رفتی خارج از کشور تا دیگه تو رو فراموش کنه تو هم دیگه

نه به من و نه به خونمون زنگ نزن فقط دعا کن واسه من تا به عشقم برسم باز پسره هیچی نگفت و گریه

کرد دختره هم گفت من باید برم و دوباره تکرار کرد تو رو خدا منو دیگه فراموش کن و رفت

پسره همین طور داشت گریه میکرد و دختره هم دور میشد تا اینکه پسره رفت و برای اولین بار تو زندگی

ش سیگار کشید فکر میکرد که ارومش میکنه همینطور سیگار میکشید دو ساعت تمام و گریه میکرد

زیر بارون تا اینکه شب شد و هوا سرد شد و پسره هم بلند شد و رفت رفت و توی خونه همش داشت گریه

میکرد دو روز تموم همینجوری گریه میکرد زندگیش توی قطره های اشکش خلاصه شده بود

تازه میفهمید که خودش یه روزی به یکی که داشت برای عشقش گریه میکرد خندیده بود 

و به خاطر همون خنده بود که الان خودش داشت گریه میکرد  پسره با خودش فکر کرد که به هیچ وجه

نمیتونه دختره رو فراموش کنه کلی با خودش فکر کرد تا اینکه یه شب دلش رو زد به دریا و رفت سمت

خونه دختره میخواست همه چی رو به مادر دختره بگه اگه قبول نمیکرد میخواست به پای دختره بیافته

میخواست هرکاری بکنه تا عشقش رو ازش نگیرن وقتی رسید جلوی خونه دختره  سه دفعه رفت زنگ

بزنه ولی نتونست تا اینکه دل رو زد به دریا و زنگ زد زنگ زد و برارد دختره اومد پایین و گفت شما

پسره هم گفت با مادرتون کار دارم مادر دختره و خود دختره هم اومدن پایین مادر دختره خوشحال شد و

پسره رو دعوت کرد به داخل ولی دختره خوشحال نشد وقتی پسره شروع کرد به حرف زدن با مادره

داداش دختره عصبانی شد و پسره رو زد ولی پسره هیچ دفاعی از خودش نکرد تا اینکه مادر دختره پسره

رو بلند کرد و خون تو صورتش رو پاک کرد و پسره رو برد اون طرف و با گریه بهش گفت

به خاطر من برو اگه اینجا باشی میکشنت پسره هم با گریه گفت من دوستش دارم نمیتونم ازش جدا باشم

باز دوباره برادر دختره اومد و شروع کرد پسره رو زدن  پسره باز دوباره از خودش دفاع

نکرد صورت پسره پر از خون شده بود و همینطور گریه میکرد تا اینکه مادر دختره زورکی پسره رو راهی

کرد سمت خونشون پسره با صورت خونی و چشم های گریون توی خیابون راه افتاد و فقط گریه میکرد

اون شب رو پسره توی پارک و با چشم های گریون گذروند مادره پسره اون شب  به همه بیمارستان های

اون شهر سر زده بود به خاطر اینکه پسرش نرفته بود خونه ولی فرداش پسرش رو زیر بارون با لباس

خیس و صورت خونی بی هوش توی پارک پیدا کرد پسره دیگه از دختره خبری پیدا نکرد

هنوز هم وقتی یاد اون موقع میافته چشم هاش پر از اشک میشه و گریه میکنه هنوز پسره فکر میکنه که

دختره یه روزی میاد پیشش و تا همیشه برای اون میشه هنوز هم پسره دختره رو بیشتر از خودش دوست

داره الان دیگه پسره وقتی یکی رو میبینه که داره برای عشق گریه میکنه دیگه بهش نمیخنده

بلکه خودش هم میشینه و باهاش گریه میکنه پسره دیگه از اون موقع به بعد عاشق هیچکس نشده خسته و

دل مرده....

این بود تموم قصه زندگی این پسر


برچسب‌ها: عاشقانه ها, داستان عاشقانه, عاشقانه های شاملو, عاشقانه غمگین

تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۱/٥/٢۳ | ٢:٥٢ ‎ق.ظ | نويسنده : IRANO2

نمی دونم چی بگم فقط اظهار همدردی میکنم با باز مانده ها و متآثرم برای رفتگان که 

مسئولین کمک شایانی نکردن و بخصوص از صدا و سیما که واقعا دمش گرم باید ازش

حسابی تو مجامع بین المللی تقدیر بشه که نمیخواد هموطن از هموطن خبردار باشه من

یه تشکر ویژه از شبکه استانی سهند دارم که اصلا به زلزله اهمیت نداد خیلی خوبه این

کارش روحیمون رو عالی نگه داشت واقعا خاک بر سرشون همین و بس .

 

زلزله 91 اذربایجان شرقی

 

زلزله 91 اهر


برچسب‌ها: زلزله اهر اذربایجان شرقی, امکانات زلزله اهر, زلزله 1391 اذربایجان شرقی, عاشقانه های شاملو

تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۱/٥/٢ | ۳:٠٩ ‎ق.ظ | نويسنده : IRANO2

یکی بود یکی نبود 
یه پسر بود که زندگی ساده و معمولی داشت
اصلا نمیدونست عشق چیه عاشق به کی میگن 
تا حالا هم هیچکس رو بیشتر از خودش دوست نداشته بود
و هرکی رو هم که میدید داره به خاطر عشقش گریه میکنه بهش میخندید 
هرکی که میومد بهش میگفت من یکی رو دوست دارم بهش میگفت دوست داشتن و عاشقی مال تو کتاب ها و فیلم هاست....
روز ها گذشت و گذشت تا اینکه یه شب سرد زمستونی 
توی یه خیابون خلوت و تاریک داشت واسه خودش راه میرفت که
یه دختری اومد و از کنارش رد شد 
پسر قصه ما وقتی که دختره رو دید دلش ریخت و حالش یه جوری شد 
انگار که این دختره رو یه عمر میشناخته
حالش خراب شد اومد بره دنبال دختره ولی نتونست
مونده بود سر دو راهی 
تا اینکه دختره ازش دور شد و رفت
اون هم همینجوری واسه خودش با اون حال خراب راه افتاد تو خیابون
اینقدر رفت و رفت و رفت
تا اینکه به خودش اومد و دید که رو زمین پر از برفه رفتش تو خونه و اون شب خوابش نبرد همش به دختره فکر میکرد
بعضی موقع ها هم یه نم اشکی تو چشاش جمع می شد
چند روز از اون ماجرا گذشت و پسره همون جوری بود
تا اینکه باز دوباره دختره رو دید  دوباره دلش یه دفعه ریخت 
ولی این دفعه رفت دنبال دختره و شروع کرد باهاش راه رفتن و حرف زدن
توی یه شب سرد همین جور راه میرفتن و پسره فقط حرف میزد
دختره هیچی نمیگفت
تا اینکه رسیدن به یه جایی که دختره باید از پسره جدا میشد
بالاخره دختره حرف زد و خداحافظی کرد
پسره برای اولین توی عمرش به دختره گفت دوست دارم
دختره هم یه خنده کوچیک کرد و رفت
پسره نفهمید که معنی اون خنده چی بود
ولی پیش خودش فکر کرد که حتما دختره خوشش اومد
اون شب دیگه حال پسره خراب نبود 
چند روز گذشت  تا اینکه دختره به پسر جواب داد
و تقاضای دوستی پسره رو قبول کرد
پسره اون شب از خوشحالیش نمیدونست چیکار کنه 
از فردا اون روز بیرون رفتن پسره و دختره با هم شروع شد
اولش هر جفتشون خیلی خوشحال بودن که با هم میرن بیرون
وقتی که میرفتن بیرون فکر هیچ چیز جز خودشون رو نمی کردن
توی اون یه ساعتی که با هم بیرون بودن اندازه یه عمر بهشون خوش میگذشت
پسره هرکاری میکرد که دختره یه لبخند بزنه
همینجوری چند وقت با هم بودن 
پسره اصلا نمی فهمید که روز هاش چه جوری میگذره
اگه یه روز پسره دختره رو نمیدید اون روزش شب نمیشد
اگه یه روز صداش رو نمیشنید اون روز دلش میگرفت و گریه میکرد
یه چند وقتی گذشت   با هم دیگه خیلی خوب و راحت شده بودن
تا این که روز های بد رسید
روزگار نتونست خوشی پسره رو ببینه
به خاطر همین دختره رو یه کم عوض کرد
دختره دیگه مثل قبل نبود
دیگه مثل قبل تا پسره بهش میگفت بریم بیرون نمیومد
و کلی بهونه میاورد
دیگه هر سری پسره زنگ میزد به دختره 
دختره دیگه مثل قبل باهاش خوب و مهربون حرف نمیزد
و همش دوست داشت که تلفن رو قطع کنه
از اونجا شد که پسره فهمید عشق چیه
و از اون روز به بعد کم کم گریه اومد به سراغش
دختره یه روز خوب بود یه روز بد بود با پسره
دیگه اون دختر اولی قصه نبود
پسره نمیدونست که برا چی دختره عوض شده
یه چند وقتی همینجوری گذشت تا اینکه پسره
یه سری زنگ زد به دختره
ولی دختره دیگه تلفن رو جواب نداد
هرچقدر زنگ زد دختره جواب نمیداد
همینجوری چند روز پسره همش زنگ میزد ولی دختره جواب نمیداد
یه سری هم که زنگ زد پسره گوشی رو دختره داد به یه مرده تا جواب بده
پسره وقتی اینکار رو دید دیگه نتونست طاغت بیاره
همونجا وسط خیابون زد زیر گریه
طوری که نگاه همه به طرفش جلب شد
همونجور با چشم گریون اومد خونه 
و رفت توی اتاقش و در رو بست
یه روز تموم تو اتاقش بود و گریه میکرد و در رو روی هیچکس باز نمیکرد
تا اینکه بالاخره اومد بیرون از اتاق
اومد بیرون و یه چند وقتی به دختره دیگه زنگ نزد
تا اینکه بعد از چند روز
توی یه شب سرد 
دختره زنگ زد و به پسره گفت که میخوام ببینمت 
و قرار فردا رو گذاشتن
پسره اینقدر خوشحال شده بود
فکر میکرد که باز دوباره مثل قبله
فکر میکرد باز وقتی میره تو پارک توی محل قرار همیشگیشون
دختره میاد و با هم دیگه کلی میخندن 
و بهشون خوش میگذره
ولی فردا شد
پسره رفت توی همون پارک و توی همون صندلی که قبلا میشستن نشست
تا دختره اومد
پسره کلی حرف خوب زد 
ولی دختره بهش گفت بس کن 
میخوام یه چیزی بهت بگم
و دختره شروع کرد به حرف زدن 
دختره گفت من دو سال پیش
یه پسره رو میخواستم که اونم خیلی منو میخواست
یک سال تموم شب و روزمون با هم بود
و خیلی هم دوستش دارم
ولی مادرم با ازدواج ما موافق نیست
مادرم تو رو دوست داره
از تو خوشش اومده
ولی من اصلا تو رو دوست ندارم
این چند وقت هم به خاطر خودت با تو بودم
به خاطر اینکه نمیخواستم دلت رو بشکنم
پسره همینطور مثل ابر بهار داشت اشک میریخت
و دختره هم به حرف هاش ادامه میداد
دختره گفت تو رو خدا تو برو پی زندگی خودت
من برات دعا میکنم که خوش بخت بشی
تو رو خدا من رو ول کن
من کسی دیگه رو دوست دارم
این جمله دختره همینجوری تو گوش پسره میچرخید
و براش تکرار میشد
و پسره هم فقط گریه میکرد و هیچی نمیگفت
دختره گفت من میخوام به مامانم بگم که
تو رفتی خارج از کشور
تا دیگه تو رو فراموش کنه
تو هم دیگه نه به من و نه به خونمون زنگ نزن
فقط دعا کن واسه من تا به عشقم برسم
باز پسره هیچی نگفت و گریه کرد
دختره هم گفت من باید برم
و دوباره تکرار کرد تو رو خدا منو دیگه فراموش کن
و رفت
پسره همین طور داشت گریه میکرد
و دختره هم دور میشد
تا اینکه پسره رفت و برای اولین بار تو زندگیش سیگار کشید
فکر میکرد که ارومش میکنه
همینطور سیگار میکشید دو ساعت تمام
و گریه میکرد
زیر بارون تا اینکه شب شد و هوا سرد شد و پسره هم بلند شد و رفت
رفت و توی خونه همش داشت گریه میکرد
دو روز تموم همینجوری گریه میکرد
زندگیش توی قطره های اشکش خلاصه شده بود
تازه میفهمید که خودش یه روزی به یکی که داشت برای عشقش گریه میکرد
خندیده بود 
و به خاطر همون خنده بود که الان خودش داشت گریه میکرد 
پسره با خودش فکر کرد که به هیچ وجه نمیتونه دختره رو فراموش کنه
کلی با خودش فکر کرد
تا اینکه یه شب دلش رو زد به دریا
و رفت سمت خونه دختره
میخواست همه چی رو به مادر دختره بگه
اگه قبول نمیکرد میخواست به پای دختره بیافته
میخواست هرکاری بکنه تا عشقش رو ازش نگیرن
وقتی رسید جلوی خونه دختره 
سه دفعه رفت زنگ بزنه ولی نتونست
تا اینکه دل رو زد به دریا و زنگ زد
زنگ زد و برارد دختره اومد پایین
و گفت شما پسره هم گفت با مادرتون کار دارم
مادر دختره و خود دختره هم اومدن پایین
مادر دختره خوشحال شد و پسره رو دعوت کرد به داخل
ولی دختره خوشحال نشد
وقتی پسره شروع کرد به حرف زدن با مادره
داداش دختره عصبانی شد و پسره رو زد
ولی پسره هیچ دفاعی از خودش نکرد
تا اینکه مادر دختره پسره رو بلند کرد و خون تو صورتش رو پاک کرد
و پسره رو برد اون طرف و با گریه بهش گفت
به خاطر من برو اگه اینجا باشی میکشنت
پسره هم با گریه گفت من دوستش دارم
نمیتونم ازش جدا باشم
باز دوباره برادر دختره اومد و شروع کرد پسره رو زدن 
پسره باز دوباره از خودش دفاع نکرد
صورت پسره پر از خون شده بود
و همینطور گریه میکرد
تا اینکه مادر دختره زورکی پسره رو راهی کرد سمت خونشون
پسره با صورت خونی و چشم های گریون توی خیابون راه افتاد
و فقط گریه میکرد
اون شب رو پسره توی پارک و با چشم های گریون گذروند
مادره پسره اون شب  به همه بیمارستان های اون شهر سر زده بود
به خاطر اینکه پسرش نرفته بود خونه
ولی فرداش پسرش رو زیر بارون با لباس خیس و صورت خونی بی هوش توی پارک پیدا کرد پسره دیگه از دختره خبری پیدا نکرد
هنوز هم وقتی یاد اون موقع میافته چشم هاش پر از اشک میشه
و گریه میکنه
هنوز پسره فکر میکنه که دختره یه روزی میاد پیشش
و تا همیشه برای اون میشه
هنوز هم پسره دختره رو بیشتر از خودش دوست داره
الان دیگه پسره وقتی یکی رو میبینه که داره برای عشق گریه میکنه دیگه بهش نمیخنده
بلکه خودش هم میشینه و باهاش گریه میکنه
پسره دیگه از اون موقع به بعد عاشق هیچکس نشده خسته و دل مرده....
این بود تموم قصه زندگی این پسر


برچسب‌ها: گونل, داستان عشقی کوتاه, عاشقانه های شاملو, عاشقانه غمگین

تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۱/۳/۱٦ | ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | نويسنده : IRANO2

آیا شما به عشق حقیقی اعتقاد دارید؟ آیا شما به عشق در نگاه اول معتقدید؟ به

عشق همیشگی و مداوم چطور؟ من فکر می‌کنم داستانهای عاشقانه ای که پیش روی

شماست اعتقاد شما به عشق را محکم می‌کند. آنها مشهورترین داستانهای عاشقانه

در تاریخ و ادبیات هستند. عشق آنها عشقی ابدی و جاودانه است.


1. رومئو و ژولیت

تا به امروز شاید این داستان مشهورترین دلداده‌ها باشد. این زوج مترادفی برای عشق

هستند. رومئو و ژولیت یک داستان حزن انگیز نوشته ویلیام شکسپیر است. داستان

عاشقانه آنها بسیار غم انگیز است. داستان این دو جوان که از دو خانواده مخالف هم

هستند، به این گونه است که در نگاه اول عاشق شده و عشق آنها به ازدواج انجامیده

سپس دو عاشق واقعی گشته و زندگیشان را به خاطر عشقشان به خطر انداختند. بی

شک گرفتن زندگی خود به خاطر همسر یکی از نشانه‌های عشق واقعی است. در

نهایت مرگ نابهنگام آنها خانواده‌هایشان را به هم پیوند داد.

-----------------------------------------------------------
2. کلوپاترا و مارک آنتونی

داستان عاشقانه آنتونی و کلوپاترا یکی از به یاد ماندنی‌ترین و عاشقانه ترین

داستانهاست که در همه زمانها نقل می‌شود. داستان این دو شخصیت تاریخی بعدها

توسط ویلیام شکسپیر به نمایش درآمد و هنوز هم در همه جای دنیا نمایش داده

می‌شود. رابطه آنتونی و کلوپاترا نمونه واقعی عشق است. آنها در نگاه اول عاشق

گشتند. رابطه بین این دو جوان مقتدر، کشور مصر را در یک موقعیت قدرتمندی قرار داد.

اما عشق آنها رومی‌هایی که از قدرتمند شدن مصری‌ها نگران بودند را عصبانی می‌کرد.

با وجود تهدیدهایی که وجود داشت، آنتونی و کلوپاترا ازدواج کردند. می‌گویند که در زمان

جنگ علیه رومی‌ها آنتونی خبر دروغین مرگ کلوپاترا را دریافت کرد و با شمشیر خودش

را کشت. زمانی که کلوپاترا از مرگ آنتونی آگاه شد، وحشت زده شد و خودکشی کرد.

عشق بزرگ به قربانی بزرگی هم نیازمند است.

----------------------------------------------------------------

3. پاریس و هلن

به نقل از ایلیاد اثر هومر، داستان هلن و جنگ تروآ یک افسانه حماسی یونانی و ترکیبی

از واقعیت و افسانه است. هلن به عنوان زیباترین زن در عرصه ادبیات در نظر گرفته شده

است. او با منلوس، شاه اسپارت ازدواج کرد. پاریس پسر پریام شاه تروا عاشق هلن

شد و او را ربود. یونانی‌ها ارتش عظیمی ‌به رهبری برادر منلوس، اگاممنون، فراهم کردند

تا هلن را بازگردانند. هلن به سلامت به اسپارت بازگشت که ادامه زندگی خود را در

شادمانی با منلوس زندگی کند.
----------------------------------------------------------------
4. ناپلئون و ژوزفین

ازدواج این دو یک ازدواج مصلحتی بود که ناپلئون در سن 26 سالگی به ژوزفین علاقه‌مند

شد و با او ازدواج کرد. ژوزفین بانویی برجسته و ثروتمندترین زن به حساب می‌آمد. هرچه

زمان می‌گذشت عشق ناپلئون به ژوزفین همچنین ژوزفین به ناپلئون بیشتر می‌شد اما

این باعث کم شدن احترام متقابل آنها و همچنین کم شدن علاقه شدید آنها به هم

نمی‌شد و به مرور زمان کهنه نمی‌شد. درحقیقت عشق آنها یک عشق حقیقی بود.

آنها سرانجام در عشقشان شکست خوردند زیرا ناپلئون یه یک وارثی نیاز داشت

درحالیکه ژوزفین از داشتن این نعمت محروم بود. آنها با ناراحتی از هم جدا شدند و هر

دوی آنها عشق و علاقه شان را تا ابد در دلهایشان پنهان کردند.
-----------------------------------------------------------
5. اسکارلت اوهارا و رِت باتلر

بربادرفته نشاندهنده یکی از آثار جاویدان ادبی است. اثر معروف مارگارت میچل، عشق و

نفرت بین اسکارلت و رت باتلر را شرح می‌دهد. تنظیم وقت چیزی بود که اسکارلت و رت

باتلر هیچگاه در آن با همدیگر هماهنگ نبودند. در سراسر این داستان حماسی، این زوج

هیچگاه احساسات واقعیشان را به طور دائمی ‌تجربه نکردند و این حاصل بروز جنگ در

پیرامونشان بود. اسکارلت که دختر بی قید و آزادی بود نمی‌توانست بین خواستگاران

خود یکی را انتخاب کند. تا جایی که سرانجام تصمیم به ادامه زندگی با رت باتلر شد.

درحالیکه ذات دمدمی ‌اسکارلت از قبل بینشان فاصله انداخته بود. امید به طور

غیرمستقیم و همیشگی در قهرمان داستان ما ظاهر شد. بنابراین رمان با این جمله

اسکارلت «فردا روز دیگری است» پایان می‌یابد.
-------------------------------------------
6. جین ایر و رچستر

در داستان معروف شارلوت برونته، شخصیتهای تنها و بی دوست، علاجی برای تنهایی

خود یافتند. جین، دختر یتیمی ‌که به عنوان مربی وارد خانه ادوارد رچستر، مردی

ثروتمند، می‌شود. این زوج غیرقابل تصور به هم نزدیک و نزدیک تر شدند تا زمانی که

رچستر قلب لطیف و مهربانی را خارج از قلب خشن خود یافت. رچستر علاقه شدید خود

را به خاطر تعدد زوجین آشکار نمی‌کرد اما در سالگرد ازدواجشان جین متوجه ازدواج

سابق رچستر شد. جین با قلبی شکسته از آنجا دور شد اما بعد از یک آتش سوزی

مهیب به عمارت ویران شده رچستر بازگشت. جین، رچستر را نابینا یافت در حالیکه زن،

خود را کشته بود. عشق پیروز شد و دو عاشق دوباره به هم پیوستند و در خوشی و

سعادت زندگی کردند.
-------------------------------------------------------------
7. ملکه ویکتوریا و آلبرت

این داستان عاشقانه درمورد خانواده سلطنتی انگلیسی است که 40 سال در مرگ

همسرش به سوگ نشست. ویکتوریا دختری با نشاط، خوش رو و شیفته نقاشی بود.

او در سال 1873 بعد از مرگ عموی خود ویلیام ششم بر تخت سلطنت انگلیس جلوس

کرد. در سال 1840 او با اولین پسرعموی خود پرنس آلبرت، ازدواج کرد. در ابتدا پرنس

آلبرت در بعضی محافل، ناآشنا به نظر می‌رسید چون او آلمانی بود. او می‌خواست که

خانواده اش را به خاطر پشتکارش،صداقت و فداکاری بیش از حدش شگفت زده کند. این

زوج دارای نه فرزند شدند. ویکتوریا فرزندانش را بسیار دوست داشت. او به توصیه‌های

آنها در مملکت داری به ویژه سیاست اعتماد می‌کرد. زمانی که آلبرت در 1816 فوت کرد،

ویکتوریا آسیب شدیدی دید. او به مدت 3 سال در محافل عمومی‌ظاهر نشد. گوشه

نشینی او باعث انتقاد عموم به او شد. کوششهای بسیار در زندگی ویکتوریا شد. اما

تحت نفوذ نخست وزیر بنیامین در اسرائیل، ویکتوریا زندگی عمومی‌ خود را از سر گرفت و

مجلسی در 1866 افتتاح شد. اما ویکتوریا هرگز سوگ همسرش را پایان نمی‌داد و تا

سال 1901 تا پایان زندگی خود سیاه به تن کرد. در طی سلطنتش که طولانی ترین

سلطنت در تاریخ انگلیس بود بریتانیا یک قدرت جهانی شد (خورشید هرگز غروب

نمی‌کند).

-------------------------------------------------------------
8. لیلی و مجنون

شاعر برجسته ایران، نظامی‌گنجوی، شهرت خود را مدیون شعر عاشقانه اش لیلی و

مجنون که از یک افسانه عربی الهام گرفته، می‌باشد. لیلی و مجنون یک تراژدی درمورد

عشق نافرجام است. این داستان برای قرنها نقل و بازگو شده است و در نسخ خطی و

حتی روی سرامیکها نگاشته شده است. عشق لیلی و قیس به دوران مدرسه شان

برمی‌گردد. عشق آنها کاملاً قابل مشاهده بود اما آنها از آشکارشدن عشقشان

جلوگیری می‌کردند. قیس به دلیل تهیدستی خود را به بیابانی تبعید کرد تا میان حیوانات

زندگی کند. او از خوردن غفلت می‌کرد و بسیار لاغر شده بود. به دلیل همین رفتارهای

عجیب و غریب او، به وی لقب دیوانه دادند. او با عربهای بادیه نشین دوستی می‌کرد. آنها

به قیس قول داده بودند لیلی را طی ستیز و زد و خوردی نزد او بیاورند. در طی این زد و

خورد قبلیه لیلی شکست خورد اما پدر لیلی به دلیل رفتارهای مجنون وار قیس با ازدواج

آنها مخالفت کرد و بالاخره لیلی با شخص دیگری ازدواج کرد. پس از مرگ همسر لیلی،

بادیه نشین‌ها جلسه ای بین لیلی و مجنون ترتیب دادند اما آنها هیچ وقت کاملاً با هم

آشتی نکردند. فقط بعد از مرگشان هر دو کنار هم دفن شدند.
-------------------------------------------------------------
9. شاه جهان و ممتاز محل

در سال 1612 دختری جوان، به نام ارجمند بانو، با فرمانروای امپراتور مغول، شاه جهان

ازدواج کرد. ارجمند بانو یا ممتاز محل 14 فرزند به دنیا آورد و همسر مورد علاقه شاه

جهان شد. بعد از مرگ ممتاز محل در 1629 امپراتور بسیار غمگین شد و تصمیم گرفت

مقبره ای برای او بسازد. او بیست هزار کارگر و ده هزار فیل را استخدام کرد و نزدیک به

20 سال طول کشید تا مقبره تاج محل کامل شد. شاه جهان هرگز قادر نبود تا سنگ

سیاه مقبره را که طراحی کرده بود کامل کند. او توسط پسرش عزل شد و در قلعه قرمز

آگرا زندانی شد و ساعتهای تنهایی خود را به تماشای رودخانه جاونا در مقبره ممتاز

محل می‌گذراند. او سرانجام در کنار معشوقش در تاج محل به خاک سپرده شد.


برچسب‌ها: عاشقانه ها, عشق یعنی, معروف ترین عشق ها, عاشقانه های شاملو

تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ | ۱:٠۸ ‎ق.ظ | نويسنده : IRANO2

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست

داشتیم.   سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…

اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم… ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست… اولاش نمی خواستیم بدونیم… با خودمون می گفتیم… عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه… بچه می خوایم چی کار؟… در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون… هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز علی نشست رو به روم و گفت… اگه مشکل از من باشه … تو چی کار

می کنی؟…  فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم… خیلی سریع بهش گفتم…

من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم… علی که انگار خیالش راحت

شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

گفتم:آره… اگه مشکل از من باشه… تو چی کار می کنی؟

برگشت… زل زد به چشام… گفت:تو به عشق من شک داری؟… فرصت جواب نداد و

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره…

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

گفت:موافقم… فردا می ریم…

و رفتیم…  نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…  اگه واقعا عیب از من

بود چی؟…سر . خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم

ندم…  طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…

بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…  اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

هردومون دید…

با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

بالاخره اون روز رسید… علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

می گرفتم…   دستام مث بید می لرزید…     داخل ازمایشگاه شدم…

علی که اومد خسته بود… اما کنجکاو…  ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه…  فهمید که مشکل از منه… اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

ناراحتی بود…

یا ازخوشحالی… روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

شد… تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…

بهش  گفتم:علی…تو  چته؟چرا این جوری می کنی…؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…   مگه گناهم چیه؟…

من  نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

دهنم خشک شده بود…  چشام پراشک…   گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

دوس داری…   گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…  پس چی شد؟

گفت:آره گفتم… اما اشتباه کردم… الان می بینم نمی تونم… نمی کشم…

نخواستم بحثو ادامه بدم… پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…

و اتاقو انتخاب کردم…

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم… تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

طلاقت بدم… یا زن بگیرم… نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم… بنابراین از فردا تو واسه

خودت… منم واسه خودم…

دلم شکست… نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

کرده بودم… حالا به همه چی پا زده…

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم… برگه جواب ازمایش هنوز توی

جیب مانتوام بود…

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…

احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشت بودم:

علی جان…سلام…

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی… چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم…

می دونی که می تونم…  دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی

شه جدا شم…  وقتی جواب آزمایشا رو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…  باور کن اون قدر

برام بی اهمیت بود که حاضر  بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم… امضا…  مهناز

اثبات عشق

 


برچسب‌ها: داستان عاشقانه, عشق چیست, عاشقانه ها, عاشقانه های شاملو