کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل میرفت.. دمجنبانکی که همان اطراف پروازمیکرد، او
رادید و از او پرسید که چرا تنهاست. کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.
دمجنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟
کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟
دمجنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو
کمکبکند.
کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم دمجنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد،
مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید
پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد!
کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و
صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.
دمجنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.
کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.
دمجنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند!
کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم
دمجنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من
مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.
کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم!
دمجنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دمجنبانک را بترسانی،
به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری،
داری با او حرف میزنی. کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟
دمجنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟!
یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، میتواند عاشق بشود
کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟
دمجنبانک گفت: یعنی.. بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار..
کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر
است همان اولین جمله اش را بگوید؛ اما دمجنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت
پشتش را می خاراند
داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت..
کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید؛ اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می
آید!
کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی
پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟
دمجنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت
برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی؛ اما دوست
داشتن از این مهمتر است.
کرگدن نفهمید که دمجنبانک چه می گوید؛ اما فکر کرد لابد درست می گوید؛ روزها
گذشت.. روزها، هفته ها و ماه ها.. و دمجنبانک هر روز میآمد و پشت کرگدن می
نشست، هر روز پشتش را میخاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست
کلفتش برمی داشت و می خورد و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.
یک روز کرگدن به دمجنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که
دمجنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی
دارد، برای یک کرگدن کافی است؟
دمجنبانک گفت: نه، کافی نیست.
کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که
من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا
کنم. دمجنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن.
کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد..
اما سیر نشد.. کرگدن می خواست همین طور تماشا کند..
کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگترین صحنه ی دنیاست و این دمجنبانک
قشنگ ترین دمجنبانک دنیا و او خوشبختترین کرگدن روی زمین!
وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.
کرگدن ترسید و گفت: دمجنبانک، دمجنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم
را که می گفتی؛ اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟
دمجنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه
نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری
کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دمجنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می
کند، قلبش از چشمش میافتد یعنی چی؟
دمجنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق میشوند!
کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟
دمجنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد
کرگدن باز هم منظور دمجنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دمجنبانک باز حرف بزند،
باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر
کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن
وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دمجنبانک به من
قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور
به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
"اثر استاد بهروز یاسمی"
جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشی انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .
از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :"دوشیزه هالیس می نل" .
با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد .
روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند.
هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد.
وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند:" 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک" .
هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت."
بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود.
ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید:
" زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمانش آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد.
من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود.
زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند.
دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید.
دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم .
به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟
چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است! طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی با ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد."
در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می
کردند:شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات.
روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به
تعمیر قایقهایشان کردند.
اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی
آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.
در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک
خواست.
“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”
ثروت جواب داد:
“نه نمی توانم، مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست، من هیچ جایی برای
توندارم.”
عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
“غرور لطفاً به من کمک کن.”
“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
“غم لطفاً مرا با خود ببر.”
“آه عشق. آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً
متوجه عشقنشد.
ناگهان صدایی شنید:
“بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”
صدای یک بزرگتر بود. عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی
خودرا بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم
ازعشق بزرگتر بود پرسید:
” چه کسی به من کمک کرد؟”
دانش جواب داد: “او زمان بود.”
“زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟”
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:
“چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”
که نداند سقراط !!
و نبرده ست به ماهیِّت آن هرگز پی..
چون که در عقل نگنجد وصفش
و نیاید به زبان شرح وجودش آسان
عشق یک ساده ی سخت است
که انسان تا حال
به رموزش نتوانسته کند ره پیدا..
من ولی می دانم
عشق در خانه دل جا دارد
عشق را می باید
جستجو کرد به بازار قلوب
باید از رود محبت رد شد
و به بیداری شب عادت کرد
باید از چشمه احساس وضویی طلبید
و به سجاده سبز غربت
به جماعت با گل
رو به شبنم
به نمازی بنشست!!

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو
پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم ,
عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه
میخواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد
قطره های اشکش کوچکتر شد
احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم
گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان
را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم
کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد
, دستم را کشیدم کنار
- گریه نکن دیگه , خب ؟
- خب ...
زیبا بود ,
چشمانش درشت و سیاه
با لبانی عنابی و قلوه ای
لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده
گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود
او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش
امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ,
و من , نه بغضم را شکسته بودم ,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد
و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ,
حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد
و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان
باید صبر می کردم
- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر
به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت
همه چیز ترسناک بود از این پایین
آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند
بلند شدم و ایستادم
حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم
حالا همه چیزمان عین هم شده بود
نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا
هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی خوشگل
برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد
یک لبخند کوچک و زیر پوستی ,
و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده
قدم زدیم باهم
قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست
آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است
حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,
هدفمان یکی بود ,
من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ,
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت
بلند خندیدم
و بعد خنده ام را کش دادم
آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید
یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون , ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟
خندید ,
- خب , ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم
سارا شیرین زبانی می کرد
انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش , و جان هم
لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود
سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود
ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم
به همین سادگی
سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد
و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم
چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش
نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید
خوش بودیم با هم
قد هردومان انگار یکی شده بود
او کمی بلند تر
و من کمی کوتاهتر
و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد
مثل نسیم
مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش
سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است
مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من
قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود
او گم کرده اش را یافته بود
و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود
نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا , روبروی من بود
خیس از اشک و نگرانی ,
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو بدونین , یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , سارا , تشکر کردی ازعمو ؟
سارا آمد جلو ,
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم ,
- نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار
- خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند
سارا برایم دست تکان داد
سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه
کوچه ای که بعدش پسکوچه بود
یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که
هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود , دویدم
تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه
بغضم ارام و ساکت شکست
حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان
سارا مادرش را پیدا کرده بود
و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم
گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد
باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان
خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن
گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند
حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست
من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام
کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,
خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....
کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،
پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ،
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،
توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ،
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،
نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
عاشقی کنم براش ،
میگفت : بهت نیاز دارم ...
ساکت می موندم ،
میگفت : بیا پیشم ،
میگفتم : میام ...
اما نرفتم ،
زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم ،
شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،
- همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین ...
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم ...
پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد
و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ،
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،
دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست ...
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
سر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
منو بارون .. ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
خل بودم دیگه ..
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه ..
عاشق تر شده بودم
عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ...
بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه ...
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو
ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .
سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از
همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .
بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از
اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .
روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس
تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .
روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .
شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .
معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید ” واقعا ؟ “
“من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! “
“من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . “
دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .
معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث
وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .
آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی
هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال
بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او
شرکت کرد .
او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ، جوان خوش
قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .
کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را
بجا آوردند .. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .
به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت
بود ، به سوی او آمد و پرسید : ” آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ “
معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : ” چرا”
سرباز ادامه داد : ” مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . “پس از مراسم
تدفین، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز
که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .
پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :”ما می
خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . “او با دقت دو
برگه کاغذ فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری
به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .
خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های
مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .
مادر مارک گفت : ” از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می
بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . “
همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : ”
من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . “
همسر چاک گفت : ” چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . “
مارلین گفت : ” من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . “
سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان
داد و گفت :” این همیشه با منه . … . . ” . ” من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه
نداشته باشد .. “
معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او
برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .
سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این
زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق
خواهدافتاد . بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که
برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.
اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف
فرستادن این پیغام برای دیگران کنید ، به نظرشما این اولین باری خواهد بود
که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟
هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید ، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت
بیشتری برایتان دارند ، بهتر و راحت تر خواهد بود .
بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .
صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می
گرفت .
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .
هیچ کس اونو نمی دید .
همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن
همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود .
از سکوت خوششون نمیومد . اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود . بدون انتها , وسیع و آروم .
یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .
یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .
تنها نبود ... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده .
چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت
چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو .
احساس کرد همه چیش به هم ریخته .
دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن . نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید .
و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد .
یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه .
شب بعد همون ساعت وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید
با همون مانتوی سفید با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن .
و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو , مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هیچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده
شو روی پیانو بکشه .
دیگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی
پرمی کرد .
شب های متوالی همین طور گذشت .
هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی این براش مهم نبود . از شادی دختر لذت می برد .
و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد
و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نیومده بود . سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با
قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگین بود . پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت .
سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گریه دختر رو ببینه . چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
همه چیشو از دست داده بود .
زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
یه جور بغض بسته سخت
یه نوع احساسی که نمی شناخت
یه حس زیر پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می
زد .
یک ماه ازش بی خبر بود .
یک ماه که براش یک سال گذشت .
هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعیف شده بود ... با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط یه بار دیگه
دیدن اون دختر بود .
یه بار نه ... برای همیشه .
اون شب ... بعد از یه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با
انگشتاش به پیانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجایی آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو
جمع کنه و فقط برای ورود اون و برای خود اون بزنه . و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن .
و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو
زد .
یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش لغزید پایین .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و
برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمی اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون مثل همیشه فقط برای اون زد
اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه
پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره
دختر می خندید پسر می خندید و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید
آروم و بی صدا پشت نت های شاد موسیقی
بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد .

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش
بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.
آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی
ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که
چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم
اجازه بده برم خونه…”
یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام
بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون
نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو
می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می
کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه
نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای
شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور
صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک
احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی
باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت
پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.
مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه
شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و
دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه
مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال
خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار
نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.
بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو
ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم— قهوه
نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم
شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم
بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش
کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت
دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه
نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی
خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو
کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم
هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور
باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.
اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، ” مزه قهوه نمکی
چیست؟ اون جواب داد “شیرینه”

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند
ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو
چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع
رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و…
گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟
لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟
دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق… ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که
بهت بگه عشق چیه؟
معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم
لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید
نه معنی شفاهی شو حفظ کنید
و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم
عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه
ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و
دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز
و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری…
من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون
حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های
شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته
قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم
یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی
وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی
عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم
خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم
ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی
پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی
تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو
ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی
تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر
من برو … و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر
سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول
داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش
خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه
دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم
شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من
زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش
دوستدار تو (ب.ش)
لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می
کنم جوابم واضح بود
معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی
لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه
داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان
لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟
ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان
دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین
افتادو دیگه هم بلند نشد
آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا
بهم رسیدن…
لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد.

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و
اون منو“داداشی” صدا می کرد . به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به
من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش
رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”. میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه
، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش
رو نمیدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من
خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته
بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من
باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه
کرد و گفت :”متشکرم ” . روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده
، اون نمیخواد با من بیاد” . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه
زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر
و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در
خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون
کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و
من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” . یه روز گذشت ،
سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا
رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش
رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو
میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ،
با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم. میخوام بهش بگم ، میخوام
که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم …..
علتش رو نمیدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج
میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد.
من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو
میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش
میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره
دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که
اون نوشته بود:
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این
موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی
خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمیدونم …
همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
ای کاش این کار رو کرده بودم .

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و
پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک
اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى
امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده
بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال
قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه
هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و
خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را
رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به
پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی
ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با
استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت
کامل”.
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است.
همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه
بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام
شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق
او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو
خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه
اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر
افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان
هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ
پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته
بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد
یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف
شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون
فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را
همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن
ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد.
سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى
گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و
علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى
نیز به تدى می کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می
کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد
و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا
حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما
بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که
دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان
بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با
وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با
رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین
معلم دوران زندگیش بوده است.
چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس
از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم
خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار،
نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود
که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش
چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در
مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته
می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او
دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک
شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و
در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به
خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از
همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می
کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو
بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.
بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى
است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است!



دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد
اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق
را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته
بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و
داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکربرازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با
موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت.
یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می
زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار
دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار
دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق
لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را
کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل
شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش
تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان
دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت
مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم
دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل
از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و
کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در
حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران
شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی
خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند
دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر
تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را
به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می
ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام
سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای مننگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش
گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از
بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.






روزی روزگاری درختی بود ….
و پسر کوچولویی را دوست می داشت .
پسرک هر روز می آمد
برگ هایش را جمع می کرد
از آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد .
از تنه اش بالا می رفت
از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد
و سیب می خورد
با هم قایم باشک بازی می کردند .
پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه اش می خوابید .
او درخت را خیلی دوست می داشت
خیلی زیاد
و در خت خوشحال بود
اما زمان می گذشت
پسرک بزرگ می شد
و درخت اغلب تنها بود
تا یک روز پسرک نزد درخت آمد
درخت گفت : « بیا پسر ، ازتنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور ،
سیب بخور و در سایه ام بازی کن و خوشحال باش . »
پسرک گفت : « من دیگر بزرگ شده ام ، بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست .
می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم .
من به پول احتیاج دارم
می توانی کمی پول به من بدهی ؟
درخت گفت : « متاسفم ، من پولی ندارم »
من تنها برگ و سیب دارم .
سیبهایم را به شهر ببر بفروش
آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد .
پسرک از درخت بالا رفت
سیب ها را چید و برداشت و رفت .
درخت خوشحال شد .
اما پسر ک دیگر تا مدتها بازنگشت …
و درخت غمگین بود
تا یک روز پسرک برگشت
درخت از شادی تکان خورد
و گفت : « بیا پسر ، از تنه ام بالا بیا با شاخه هایم تاب بخور و خو شحال باش »
پسرک گفت : « آن قدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم ،
زن و بچه می خواهم
و به خانه احتیاج دارم
می توانی به من خانه بدهی ؟
درخت گفت : « من خانه ای ندارم
خانه من جنگل است .
ولی تو می توانی شاخه هایم را ببری
و برای خود خانه ای بسازی
و خوشحال باشی . »
آن وقت پسرک شاخه هایش را برید و برد تا برای خود خانه ای بسازد
و درخت خوشحال بود
اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت
و وقتی برگشت ، درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند آمد
با این حال به زحمت زمزمه کنان گفت :
« بیا پسر ، بیا و بازی کن »
پسرک گفت : دیگر آن قدر پیر و افسرده شده ام که نمی توانم بازی کنم .
قایقی می خوانم که مرا از اینجا ببرد به جایی دور می توانی به من قایق بدهی ؟
درخت گفت : تنه ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز
آن وقت می توانی با قایقت از اینجا دور شوی
و خوشحال باشی .
پسر تنه درخت را قطع کرد
قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد .
و درخت خوشحال بود
پس از زمانی دراز پسرک بار دیگر بازگشت ، خسته ، تنها و غمگین
درخت پرسید : چرا غمگینی ؟ ای کاش میتوانستم کمکت کنم
اما دیگر نه سیب دارم ، نه شاخه ، حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو
پسر گفت : خسته ام از این زندگی ، بسیار خسته و تنهام
و فقط نیازمند با تو بودن هستم ، آیا میتوانم کنارت بنشینم ؟
درخت خوشحال شد و پسرک پیر کنار درخت نشست و در کنار هم زندگی کردند

پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود، چندین سال نزد استاد درس معرفت و
عشق می آموخت. شیوانا نام او را “ابر نیمه تمام” گذاشته بود و به احترام استاد بقیه
شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می زدند. روزی پسر نزد شیوانا آمد و گفت دلباخته
دختر آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟ شیوانا از “ابر
نیمه تمام” پرسید:” چطور فهمیدی که عاشق شده ای؟!”
پسر گفت:” هرجا می روم به یاد او هستم. وقتی می بینمش نفسم می گیرد و ضربان
قلبم تند می شود. در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر این باورم که می
توانم بقیه عمرم را در کنار او زندگی کنم!”
شیوانا گفت:” اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک نیز مجبور است به پدرش در کار
آشپزی کمک کند. آیا تصور می کنی می توانی با کسی ازدواج کنی که برای بقیـه
همکلاسی هایت غذا می پزد و ظرف های غذای آنها را تمیز می کند.”
“ابرنیمه تمام” کمی در خود فرو رفت و بعد گفت:” به این موضوع فکر نکرده بودم. خوب
این نقطه ضعف مهمی است که باید در نظر می گرفتم.”
شیوانا تبسمی کرد و گفت:” پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی
زودگذر و التهابی گذرا بیش نیست و بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن!”
دو هفته بعد “ابر نیمه تمام” نزد شیوانا آمد و گفت که نمی تواند فکر دختر آشپز را از سر
بیرون کند. هر جا می رود او را می بیند و به هر چه فکر می کند اول و آخر فکرش
به او ختم می شود.” شیوانا تبسمی کرد و گفت:” اما دخترک نصف صورتش زخم
دارد و دستانش به خاطر کار، ضخیم و کلفت شده است. به راستی بد نیست که همسر
تو فردی چنین زشت و خشن باشد. آیا به زیبایی نه چندان زیاد او فکر کرده ای! شاید
علت این که تا الان تردید کرده ای و قدم پیش نگذاشته ای همین کم بودن زیبایی او
باشد؟!” پسر کمی در خود فرو رفت و گفت:” حق با شماست استاد! این دخترک کمی
هم پیر است و چند سال دیگر شکسته می شود. آن وقت من باید با یک مادربزرگ تا
آخر عمر سر کنم!”
شیوانا تبسمی کرد و گفت:” پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی
زودگذر است و التهابی گذرا بیش نیست پس بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن!”
پسرک راهش را کشید و رفت. یکی از شاگردان خطاب به شیوانا گفت که چرا بین عشق
دو جوان شک و تردید می اندازید و مانع از جفت شدن آنها می شوید. شیوانا تبسمی
کرد و پاسخ داد:” هوس لازمه جفت شدن دو نفر نیست. عشق لازم است و “ابر نیمه
تمام” هنوز چیزهای دیگر را بیشتر از دختر آشپز دوست دارد.”
یک ماه بعد خبر رسید که “ابر نیمه تمام” بی اعتنا به شیوانا و اندرزهای او درس و مش
ق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسری خود انتخاب کرده است
و چون شغلی نداشته است در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده
است.
یکی از شاگردان نزد شیوانا آمد و در مقابل جمع به بدگویی “ابر نیمه تمام” پرداخت و
گفت: ” این پسر حرمت استاد و مدرسه را زیر پا گذاشته است و به جای آموختن عش
ق و معرفت در حضور شما به سراغ آشپزی رفته است. جا دارد او را به خاطر این بی
حرمتی به مرام عشق و معرفت از مدرسه بیرون کنید؟!”
شیوانا تبسمی کرد و گفت:”دیگر کسی حق ندارد به کمک آشپز جدید مدرسه “ابر نیمه
تمام” بگوید. از این پس نام او “تمام آسمان” است. اگر من از این به بعد در مدرسه نبودم
سوالات خوددر مورد عشق و معرفت را از “تمام آسمان” بپرسید. همه این درس و معرفت
برای این است که به مرحله و درک “تمام آسمان ” برسید. او اکنون معنای عملی و
واقعی عشق را در رفتار و کردار خود نشان داده است.
مرد، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک، توی فرو رفتگی دیوار یک جایی
شبیه دل خودش، کارتن را انداخت روی زمین، دراز کشید، کفشهایش را گذاشت زیر
سرش، کیسه را کشید روی تنش، دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش…
خیابان ساکت بود، فکرش را برد آن دورها، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد.
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را صورتها مات
بود و خنده ها پررنگ ، هوا سرد بود، دستهایش سردتر، مچاله تر شد، باید زودتر خوابش
میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت، مرد با خودش فکر کرد، خوب است که کسی از حال دلش
خبر ندارد، خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش.
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد، شاید مسخره اش می کردند،
مرد غرور داشت هنوز، و عشق هم داشت، معشوقه هم داشت، فاطمه، دختری که آن
روزهای دور به مرد می خندید، به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای
آمدن به شهر ،گفته بود: بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی، دست پر میام
فاطمه باز هم خندیده بود.
آمد شهر، سه ماه کارگری کرد، برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد، خواستگار
شهری، خواستگار پولدار، تصویر فاطمه آمد توی ذهنش، فاطمه دیگر نمی خندید
آگهی روی دیوار را که دید تصمیمش را گرفت، رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش
را گرفت ، مثل فروختن یک دانه سیب بود…!!!
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک
کاسبی. پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد.
یک گردنبند بدلی هم خرید، پولش به اصلش نمی رسید، پولها را گذاشت توی بقچه،
شب تا صبح خوابش نبرد.
صبح توی اتوبوس بود، کنارش یک مرد جوان نشست.
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود، جوان اخم کرد.
نیمه های راه خوابش برد، خواب میدید فاطمه می خندد، خودش می خندد، توی یک
خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام . صدای مبهم دلسوزی می آمد ،بیچاره ،پولات چقد بود؟
- حواست کجاست عمو؟ پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ،
نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید، جای بخیه های روی کمرش سوخت.
برگشت شهر، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه، بیهوده و بی سرانجام ، کمرش
شکست ، دل برید ، با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود.
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس
چشمهاشو باز کرد ، صبح شده بود ، تنش خشک شده بود ،خودشو کشید کنار پله ها
و کارتن رو جمع کرد.
در بانک باز شد ، حال پا شدن نداشت ، آدم ها می آمدند و می رفتند.
- داداش آتیش داری؟ صدا آشنا بود، برگشت، خودش بود ، جوان توی اتوبوس ، وسط
پیاده رو ایستاده بود ، چشم ها قلاب شد به هم ، فرصت فکر کردن نداشت ، با همه
نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد.
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس … آی مردم …
جوان شناختش.
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ، پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ،
درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ….افتاد روی زمین.
جوان دزد فرار کرد. آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا، دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور
تر میشد ، بگیریتش .. پو . ل .. ام . صدایش ضعیف بود ، صدای مبهم دلسوزی می آمد :
- چاقو خورده
- برین کنار .. دس بهش نزنین
- گداس؟
- چه خونی ازش میره
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش ، دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ، سرش گیج رفت ، چشمهایش را بست و … بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ، همه جا تاریک بود … تاریک .
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه : یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو
مرد . همین…
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ، نه کسی فهمید مرد که بود، نه کسی
فهمید فاطمه چه شد ؛مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی…
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ، انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را
بفروشد به یک آدم دیگر ، شاید فاطمه هم مرده باشد ، شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه
گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ، کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ، قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست

زن و دختر جوانی پیرمردی خسته و افسرده را کشان کشان نزد شیوانا آوردند و در حالی
که با نفرت به پیرمرد خیره شده بودند از شیوانا خواستند تا سوالی را از جانب آن ها از
پیرمرد بپرسد !
شیوانا در حالی که سعی می کرد خشم و ناراحتی خود را از رفتار زشت دختر و زن با
پیرمرد پنهان کند ، از زن قضیه را پرسید . زن گفت : ” این مرد همسر من و پدر این دختر
است . او بسیار زحمت کش است و برای تامین معاش ما به هر کاری دست می زند . از
بس شب و روز کار می کند دستانی پینه بسته و سر و صورتی زخمی و پشتی خمیده و
قیافه ای نه چندان دلپسند پیدا کرده است . وقتی در بازار همراه ما راه می رود ما در
هیکل و هیبت او هیچ چیزی برای افتخار کردن پیدا نمی کنیم و سعی می کنیم با فاصله
از او حرکت کنیم . ای استاد بزرگ از طرف ما از این پیرمرد بپرسید ما به چه چیز او به
عنوان پدر و همسر افتخار کنیم و چرا باید او را تحمل کنیم !؟ “
شیوانا نفسی عمیق کشید و دوباره از زن و دختر پرسید : ” این مرد اگر شکل و
شمایلش چگونه بود شما به او افتخار می کردید !؟ ”
دخترک با خنده گفت : ” من دوست دارم پدرم قوی هیکل و خوش تیپ و خوش لباس
باشد و سر و صورتی تمیز و جذاب داشته باشد و با بهترین لباس و زیباترین اسب و
درشکه مرا در بازار همراهی کند . ”
زن نیز گفت : ” من هم دوست داشتم همسرم جوان و سالم و تندرست و ثروتمند و با
نفوذ باشد و هر چه از اموال دنیا بخواهم را در اختیار من قرار دهد . نه مثل این پیرمرد
فرتوت و از کار افتاده فقط به اندازه بخور و نمیر برای ما درآمد بیاورد !؟ به راستی این مرد
کدام از این شرایط را دارد تا مایه افتخار ما شود ؟ ای استاد از او بپرسید ما به چه چیز او
افتخار کنیم !؟ ”
شیوانا آهی کشید و به سوی پیرمرد رفت و دستی به شانه اش زد و به او گفت : ” آهای
پیرمرد خسته و افسرده ! اگر من جای تو بودم به این دختر بی ادب و مادر گستاخش می
گفتم که اگر مردی جوان و قوی هیکل و خوش هیبت و توانگر بودم ، دیگر سراغ شما آدم
های بی ادب و زشت طینت نمی آمدم و همنشین اشخاصی می شدم که در شان و
مرتبه آن موقعیت من بودند !؟ ”
پیرمرد نگاه سنگینش را از روی زمین بلند کرد و در چشمان شفاف شیوانا خیره شد و با
صدایی آکنده از بغض گفت : ” اگر این حرف را بزنم دلشان می شکند و ناراحت می
شوند !! مرا از گفتن این جواب معاف دار و بگذار با سکوت خودم زخم زبان ها را به جان
بخرم و شاهد ناراحتی آنها نباشم ! ”
پیرمرد این را گفت و از شیوانا و زن و دخترش جدا شد و به سمت منزل حرکت کرد .
شیوانا آهی کشید و رو به زن و دختر کرد و گفت : ” آنچه باید به آن افتخار کنید همین
مهر و محبت این مرد است که با وجود همه زخم زبان ها و دشنام ها لب به سکوت
بسته تا مبادا غبار غم و اندوه بر چهره شما بنشیند . “

یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که
روى آن نوشته شده بود:دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت.
شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار
مىشود. دعوت مىکنیم. در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت
مىشدند اما پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آنها در
اداره مىشده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را در ساعت ١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته
رفته که جمعیت زیاد مىشد هیجان هم بالا مىرفت. همه پیش خود فکر مىکردند: این
فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت
نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد. آینهاى درون تابوت قرار
داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصویر خود را مىدید. نوشتهاى نیز
بدین مضمون در کنار آینه بود: تنها یک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و
او هم کسى نیست جز خود شما. شما تنها کسى هستید که مىتوانید زندگىتان را
متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید بر روى شادىها، تصورات و
موفقیتهایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید به خودتان کمک
کنید. زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگىتان یا محل
کارتان تغییر مىکند، دستخوش تغییر نمىشود.
لیندا بریتیش معلم برجسته ای بود که با تمام وجود محبتش را ایثار می کرد در
28 سالگی سردرد های بسیار شدیدش آغاز شد و پزشکان تشخیص دادند که مبتلا به
یک تومور مغزی بسیار پیشرفته است و احتمال موفقیت عمل تنها دو درصد بود. لیندا که
به ذوق و خلاقیت هنزی خود پی برده بود با سرعتی باور نکردنی شعر و نقاشی را دنبال
کرد.همه ی اثر های او به فروش رفتند. بعد از شش ماه او تحت عمل جراحی قرار گرفت
اما در آخرین شب تصمیم به خلق بزرگترین اثر هنری خود گرفت و در وصیتنامه ی خود
تمام اجزای بدنش را اهدا کرد. متاسفانه عمل جراحی به نتیجه نرسید و بلافاصله چشم
های او را به یک بانک چشم فرستادند تا جوان 28 ساله ای از ظلمت و تاریکی به دنیای
روشنی ها بیاید.
مرد جوان با گرفتن نام و نشانی والدین اهدا کننده به شهر انان رفت و زنگ خانه را به
صدا در آورد. وقتی خودش را معرفی کرد مادر لیندا از او به گرمی استقبال کرد . بعداز
مدتی به مرد جوان خیره شد و گفت : می دانی من مطمئنم که از قبل یک جایی تو را
دیده ام اما یادم نمی آید کجا؟ ناگهان چشمانش برقی زد و به طبقه بالا رفت و آخرین
نقاشی لیندا را که تصویری از چهره ی مرد ایده آلش بود با خود آورد . شباهت چهره مرد
جوان و نقاشی لیندا باور نکردنی بود . سپس مادر لیندا آخرین سعر او را خواند:
دوقلب در گذر از سیاهی های شب
به دام عشق در می افتند
دو قلب که هرگز
فرصت دیدارشان نیست.

با اینکه تکراریه ولی باز ارزش خوندن داره
دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس تو خواهم شد »
***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
پس به من قول بده مواظب چشمانم باشی

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام
تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر
خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من
بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم
نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت
نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این
نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین
نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش
که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم
تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب
فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل
رفته بودند , ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.مرد معتقد بود : نباید به
آن بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر
داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.اما
زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید , خیلی سریع به سمت ببر رفت و
بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید , دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!
ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.آنها به آپارتمان خود باز
گشتند و به این ترتیب ببر کوچک , عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با
یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک
در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با
آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام , مرد درگذشت و …
مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق , دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه
در مجارستان به دست آن خانم رسید.زن , با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری
داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود , ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک
کند و از دلبستگی اش دور شود.پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش
بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش
ماهه , ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش
دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود , بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش
بیاید.دوری از ببر, برایش بسیار دشوار بود.روزهای آخر قبل از مسافرت , مرتب به دیدار
ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.سر
انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری , با ببرش وداع کرد.
بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید , وقتی زن , بی تاب و بی قرار به سرعت
خودش را به باغ وحش رساند , در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم ,
عشق من , من بر گشتم , این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود , چقدر دوریت
سخت بود , اما حالا من برگشتم , و در حین ابراز این جملات مهر آمیز , به سرعت در
قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش
کشید.ناگهان , صدای فریادهای نگهبان قفس , فضا را پر کرد:نه , بیا بیرون , بیا بیرون :
این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی , بعد از شش روز از غصه دق کرد و
مرد.این یک ببر وحشی گرسنه است.اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با
همه عظمت و خوی درندگی , میان آغوش پر محبت زن , مثل یک بچه گربه , رام و آرام
بود.اگرچه , ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود , نمی
فهمید , اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و
رسوم خاصی باشد.چرا کهعشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و
احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

عشق و دیوانگی
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی
ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.
همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از
آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو
.. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در
میان ابرها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم
اما به ته دریا رفت، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی
مشغول شمردن بود هفتاد و نه … هشتاد … و همه پنهان شدند به جز عشق که
همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست چون همه می دانیم
پنهان کردن عشق مشکل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید
نود و پنج … نود و شش. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک
بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی
اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته
دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق نا
امید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در
پشت بوته گل رز پنهان شده است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز
فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته بیرون آمد
درحالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون
می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور
شده بود! دیوانگی گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟
عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کمکم کنی می
توانی راهنمای من شوی.
و اینگونه است که از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از
همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق
سرک می کشند …
رومانتیک جای زمین
جزیره گالشنژاک که در کانال پشمن (در نزدیکی شهر تورانژ کرواسی) واقع شده، یکی از
معدود عوارض طبیعی زمین به شکل قلب است. این جزیره امروزه به جزیره عشق یا
جزیره عشاق معروف شده است.
به گزارش نیوساینتیست، این جزیره در مختصات 43.978 درجه شمالی و 15.25 درجه
شرقی واقع شده و قطر آن 500 متر و طول ساحل آن 1.55 کیلومتر است و بلندترین
بخش آن 36 متر از سطح آب ارتفاع دارد.
شکل خاص جزیره عشاق را نخستین بار دریانورد مورد علاقه ناپلئون به نام شارل
فرانسیس بوتمپ-بوپره در قرن نوزدهم به روی نقشه آورد، اما پس از آنکه تصاویر بهتری
از آن در فوریه 2009 / بهمن 1387 به وسیله گوگلمپ تهیه شد، به شهرت جهانی
رسید.

راهب پیر هندو کنار رودخانه ای در سکوت نشسته بود و ذکر خود را تکرار میکرد. روی
درختی در نزدیکی او عقربی حرکت میکرد که ناگهان از روی شاخه به رودخانه افتاد
همینکه راهب خم شد و عقرب را از رودخانه خارج کرد جانور او را گزید. راهب اعتنایی
نکرد و به تکرار ذکر خود پرداخت. کمی بعد عقرب باز به آب افتاد و راهب مانند بار قبل او را
از آب درآورد و باز نیش عقرب را چشید. این صحنه چندین بار تکرار شد. در همان حال یک
روستایی که لب رودخانه بود با اندکی عصبانیت گفت:استاد من دیدم که تو چندین بار
عقرب را از آب نجات دادی ولی هر دفعه تو را گزید چرا رهایش نمی کنی جانور رذل را؟
راهب گفت:این حیوان که دست خودش نیست گزیدن طبیعت اوست.
روستایی گفت:درست است ولی تو که اینرا میدانی چرا طرفش می روی؟
راهب پاسخ داد:خب من هم دست خودم نیست من انسانم رهانیدن طبیعت من است.
** ماه و نابینا **
نابینا چشمانش را به سوی آسمان گرفت:دوستت دارم ماه
ماه گفت:تو که منو نمی بینی چه طور دوستم داری؟
نابینا گفت:اگر میدیمت عاشق زیباییت میشدم اما الان که نمی بینمت عاشق خودت
هستم.

بر بالای تپه ای در ویسنبرگ آلمان قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که افسانه ای جالب
دارد. افسانه حاکی از آن است که در قرن 15 لشگر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را
محاصره می کند. همه ی اهالی برای رهایی از مرگ به قلعه پناه میبرند. فرمانده
دشمن پیام میفرستد که به زنان و کودکان اجازه میدهد صحیح و سالم از قلعه خارج
شوند.پس ازکمی مذاکره فرمانده دشمن به دلیل رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول
شرف موافقت میکند که هر یک از زنان گران بهاترین دارایی خود را نیز به شرط حمل به
تنهایی از قلعه خارج کنند.
ناگفته پیداست که قیافه ی حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی
که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته بودند و از قلعه خارج میشدند بسیار
تماشایی بود.




به خاطر اینکه یه هفته ای نتونستم آپ کنم یه خورده زیاده روی میکنم
**آزمون عشق**
امیری به شاهزاده خانمی گفت:من عاشق توام شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم
است که در پشت سر تو ایستاده است. امیر برگشت و دید هیچ کس نیست. شاهزاده
گفت: تو عاشق نیستی ;عاشق به غیر نظر نمی کند.
**فاصله**
استادی از شاگردانش پرسید:چرا ما وقتی عصبانی هستیم داد میزنیم.شاگردان فکری
کردند و یکی از آنها گفت: چون در آن لحظه خونسردیمان را از دست میدهیم.
شاگردان هر کدام جوابهایی دادند اما هیچکدام استاد را راضی نکرد. سرانجام او چنین
توضیح داد:هنگامی که دو نفر از ذست یکدیگر عصبانی هستند قلب هایشان از یکدیگر
فاصله میگیرد. آنها برای اینکه فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.
**اپیکتوس**
هرگز درباره ی چیزی نگو آنرا از دست داده ام بلکه فقط بگو آن را پس داده ام.
**برتراند راسل**
ترس از عشق ترس از زندگی است و آنان که از عشق دوری می کنند مردگانی بیش نیستند.
**چارلی چاپلین**
اگر شاد بودی آروم بخند تا غم بیدار نشه و اگر غمگین بودی آروم گریه کن تا شادی نامید
نشه.



روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت میکرد، خدا گفت:سهمتان را از هستی طلب کنید.
زیرا خدا بسیار بخشنده است. هر که آمد چیزی خواست، یکی بالی برای پریدن و دیگری
پایی برای دویدن، یکی جثه ای بزرگ و . . . یکی دریا و دیگری آسمان را انتخاب کرد.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: من چیز زیادی از این هستی نمی
خواهم. تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت را به من بده. و خدا کمی نور داد
و نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت:آن که نوری با خود دارد بزرگ است حتی اگر به قدر ذره ای باشد و گفت: این
کرم کوچک بهترین را خواست ،زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست .



روز ولنتاین بر همه عشاق مبارک باد راستی میشه نظرتون رو در مورد هدر جدیدی که گذاشتم بدونم به وب میخوره یانه (منظورم عکس بالای اول وبلاگ
) خوبه یا نه؟؟؟؟؟

در بیمارستانی دو مرد در یک اتاق بستری بودند. مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی
یک ساعت در تخت مینشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما دومی باید طاق
بازمیخوابید و اجازه ی نشستن نداشت. بعدازظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی
خود را به پنجره میکرد و هر آنچه می دید برای دیگری توصیف میکرد.در آن حال بیمار دوم
چشمان خود را می بست و تمام جزییات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم میکرد او
با این کار جان تازه ای می گرفت. روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد. یک روز
صبح پرستار به اتاق آمد و با پیکر بی جان مرد کنار پنجره روبرو شد. پس از آنکه جسد را
به خارج اتاق منتقل کردندمرد دوم درخواست کرد که تخت او را به کنار پنجره منتقل کنند.
به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد اما تنها چیزی که
دید دیواری بلند و سیمانی بود. با تعجب به پرستار گفت: جلوی این پنجره دیوار چرا او
آنقدر منظره بیرون را قشنگ توصیف میکرد. پرستار گفت: او که نابینا بود او حتی نمی
توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند. شاید فقط خواسته تو را به زندگی امیدوار کند.





روزگاری پسرک فقیری بود که برای تامین مخارج زندگی و تحصیلش دستفروشی
میکرد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش مانده در حالی که شدیدا
گرسنه بود. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند ،بطور اتفاقی درب خانه ای را
زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و
بجای غذا فقط یک لیوان آب درخواست کرد، دختر که متوجه گرسنگی پسرک شده بود
بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر به آهستگی شیر را سر کشید و گفت:
چقدر باید بپردازم؟؟ دختر گفت:مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد. پسرک
گفت:پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری میکنم.
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد و برای ادامه معالجاتش در بیمارستانی مجهز
بستری شد. دکتر هوارد کلی جهت بررسی بیمار وارد اتاق شد. در اولین نگاه او را
شناخت. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سرانجام پس از تلاش
طولانی علیه بیماری پیروزی ازآن دکتر گشت. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت
تایید نزد او برده شد، گوشه ی صورتحساب چیزی نوشت آنرا داخل پاکتی گذاشت و برای
زن فرستاد. زن از باز کردن پاکت واهمه داشت مطمئن بود که باید تمام عمر بدهکار باشد
سرانجام پاکت را گشود. چند کلمه توجهش را جلب کرد. آهسته آنرا خواند : بهای این
صورتحساب قبلا با یک لیوان شیر پرداخت شده است.


اینم جوانمردی علی کریمی


علی کریمی در کنار بابک معصومی – زمانیکه کسی کمکی به بابک معصومی نکرد علی کریمی تمام مخارج بیمارستانشو پرداخت کرد.

این هم علی کریمی در کنار بلندقدترین پسر ایران که در برنامه ماه عسل شرکت کرد. از بلندی قد خودش دچاره عارضه شده بود. مجری ازش پرسید چه آرزویی داری. گفت سه تا آرزو دارم. یکی اینکه سالم باشم. لپ تاپ داشته باشم. و علی کریمی رو از نزدیک ببینم. همون شب علی کریمی یه لپ تاپ براش خرید و رفت به دیدنش و گفت هزینه درمانت هم میدم بری آلمان. هر سه تا آرزوشو برآورده کرد.

واقعا دست علی کریمی درد نکنه و امیدوارم همیشه موفق باشه
منبع وبلاگ هرچی بخوای
فکر می کردم که بعد از تلاش های بیهوده اعراب در رابطه با تغییر نام خلیج فارس ، دیگه اونا اقدام دیگری نکنند. امروز تعداد رای دهنده ها به بیش از 759،000 نفر رسیده ولی با تاسف فراوان سهم ما از 79% به کمتر از 70% رسیده واین یک فاجعه است. یادتون باشه که این رای گیری مربوط به کمپین 1،000،000 امضای شرکت گوگل است و نذارید که دوباره نام خلیج فارس به خلیج ع ر ب ی تغییر پیدا کنه . خوبه بدونید که شرکت گوگل مجبوره به هر درخواستی که به طور همزمان از طرف 5000 نفر و یا هر ارگان معتبر و ثبت شده ای ، بابت به رای گذاری یک قانون ، نام ، تعریف و . . . احترام بذاره
پس رو این لینک کلیک کنید و رای بدید
چشم هایتان را باز میکنید، متوجه میشوید در بیمارستان هستید. خوشحال میشوید
که بدنتان را گچ نگرفته اند و سالم هستید. زنگ کنار تخت را فشار میدهید پرستار وارد
میشود، سلام میکند. به او میگویید موبایلتان را میخواهید از این که به خاطر یک تصادف
کوچک از کار هایتان عقب مانده اید عصبانی هستید. پرستار موبایل را میآورد دگمه را
میزنید اما روشن نمیشود به پرستار میگویید :ببخشید موبایلم شارژ نداره میشه لطفا
براش یه شارژر پیدا کنید .
متاسفم شارژر این مدل گوشی از 10 سال پیش دیگه تولید نمیشه.
10 سال چیه من اینو هفته ی پیش خریدم.
شما گوشیتون رو یک هقته پیش از تصادف خریدین، قبل از اینکه به کما برید. کما؟
باورتان نمیشود که در اسفند1388 به کما رفته اید و تیر ماه 1413 به هوش آمده اید.
نه میتوانید به محل کارتان بازگردید و نه خانه ای برایتان باقی مانده است چون حتما به
وسیله بانک مصادره شده است. از پرستار میخواهید تا به شما کمک کند که شناخت
بهتری از جامعه جدید پیدا کنید. هنوز توی خیابونا ترافیک هست؟ نه دیگه اگه راننده ای
تخلف کنه خودش رو هم با ماشینش میبرن پارکینگ و تا گلستان سعدی رو از حفظ
نشه آزاد نمیشه. میدان آزادی هنوز هست ؟ نمای سنگش رو خراب کردن دوباره
سرامیک کردن. برج میلاد هنوز هست؟ نه هواپیمای ارباس 380 نقص فنی داشت رفت
خورد رستوران گردان برج، آخه هواپیماش چینی بود. وضیعت تورم چه جوریه الان؟ حتما
یه بستنی قیفی 14 هزار تومن؟ نه دیگه خیلی اغراق کردی 11 هزار تومن هست.
ماکسیما چنده ؟؟ اگه سالمش گیرت بیاد 2 تا 2.5
چند تا خط مترو اضافه شده؟ مترو رو تغییر کاربری دادن از تونل هاش برای انبار خودرو
های اسقاطی استفاده میکنن. ممنونم ،باید کلی با خودم کلنجار برم تا همین چیز هارو
هضم کنم . یه چیز دیگه هم هضم کن لطفا . چی رو ؟؟؟ این که همه ی این چیز هارو
خالی بستم. یعنی چی؟؟ با دوست من نامزد شدی بعد ولش کردی، اون هم خودش رو
توی آینده دید .اما خیلی زود خرابش کردی حالا نوبت ما بود تا تو رو اذیت کنیم حقیقت
اینکه یک ساعت پیش تصادف کردی و علت بی هوشیت هم خستگی ناشی از کار بود.
چیزت نیست، برو دنبال زندگیت. شما جنایتکارید! من میرم پیش رئیس بیمارستان.
این ماجرا ایده شخص رئیس بیمارستان بود. ازش شکایت میکنم. نمیتونی چون
دوست صمیمی پدر نامزد جدیدته . . .


چند روز به کریسمس مانده به یک مغازه رفتم تا برای نوه ام عروسکی بخرم. همان جا
بود که پسرکی را دیدم که به خاطر عروسکی گریه میکرد و خانم همراهش بی اعتنا
بود. به آرامی از پسرک پرسیدم عروسک را برای کی میخواهی؟ با بغض گفت: برای
خواهرم ولی میخوام مادرم این را برای خواهرم ببرد. پرسیدم مگه خواهرت کجاست؟
جواب داد: خواهرم رفته پیش خدا ، بابا میگه قراره مامان هم بزودی بره پیش خدا تا
خواهرم تنها نباشه. این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند. طوری
که پسر متوجه نشد از جیبم یک مشت اسکناس بیرون آوردم و گفتم میخواهی پولهایت
را بشماریم. او گفت کم است.
من شمردم و گفتم این پولها که خیلی زیاد است حتما میتوانی عروسک را بخری. پسر
با شادی گفت: آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی و بعد گفت میتوانم شاخه گلی رز
سفید هم بخرم؟ اشک از چشمانم سرازیر شد بدون اینکه به او نگاه کنم گفتم بله
عزیزم. چند دقیقه بعد آن زن همراه پسرک برگشت و من سریع از پسرک دور شدم.
فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمیشد. ناگهان یاد خبری در روزنامه افتادم
که کامیونی مادر و دختری را زیر گرفته و دختر در دم جان داده و حال مادر دختر وخیم
اعلام شده است. فردای آنروز به بیمارستان رفتم تا خبری بگیرم ،حس عجیبی داشتم
بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم ،در مجلس ترحیم کلیسا ،تابوتی گذاشته بودند که
رویش یک عروسک ، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.


مادر من فقط یه چشم داشت . من از اون متنفر بودم ،اون همیشه مایه خجالت من بود
یک روز اومد بود دم در مدرسه که منو ببره ، من خیلی خجالت کشیدم . روز بعد
همکلاسی ها منو مسخره کردن . کاش میشد مادرم یه جوری گم و گور بشه .
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد وخوشحال کنی چرا نمی میری ؟؟
اون هیچ جوابی نداد. سخت درس خوندم و برای ادامه تحصیل به سنگاپور رفتم و همان
جا ازدواج کردم صاحب خانواده شدم ،آرامشی در زندگیم حاکم بود، تا این که یه روز
مادرم اومد به دیدن ما، وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به او خندیدند و من سرش داد
زدم چطور جرات کردی بیای خونه ی من و بچه ها رو بترسونی ، گم شو از این جا
اون به آرامی جواب داد : اوه خیلی معذرت میخوام مثل این که آدرس رو عوضی اومدم و
بعد فورا رفت. بعد از مدتهای مدیدی رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی
کنجکاوی ، همسایه گفتن که اون مرده ، اونا یک نامه به من دادن که اون ازشون
خواسته بود که به من بدن.
پسر عزیزم من همیشه به فکرت بودم منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه
هات رو ترسوندم ، وقتی داشتی بزرگ میشدی از این که دائم باعث خجالتت میشدم
خیلی متاسفم، آخه میدونی وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو
از دست دادی و به عنوان یک مادر نمیتونستم تحمل کنم که تو با یک چشم بزرگ
بشی، بنابراین چشم خودم رو به تو دادم. . .
با همه ی عشق و علاقه من به تو . . . . مادرت


یکی از دوستانم بنام پل یه اتومبیل به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود.شب عید
هنگامی که از اداره اش بیرون آمد دید پسر بچه ای دور ماشین تازه اش قدم میزند و آنرا
تحسین میکند.نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید این ماشین ماله شماست آقا؟
پل سرش را تکان دادو گفت برادرم به عنوان هدیه داده است. پسر متعجب شد و گفت
برادرتان همین جوری مفتی داده است؟ آخ ای کاش ...."
پل کاملا واقف بود که پسر آرزو دارد همچین برادری داشته باشد. اما گفته ی پسر تمام
وجود پل را به لرزه انداخت."ای کاش من هم یک همچو برادری بودم" پل ماتو مبهوت ماند
و گفت یه دوری با ماشین بزنیم؟ تازه راه افتاده بودند که پسر گفت آقا میشه خواهش
کنم بری طرف خونه ی ما ؟ پل لبخند زد و خوب میفهمید که پسر چه میخواهد.بعد مدتی
پل مقابل خونه ای ایستاد و پسر دوید و ناپدید شد چیزی نگذشت که دوباره نمایان شد،
او برادر کوچک و فلج خود را بر پشتش حمل میکرد. نزدیک ماشین پسره به برادرش گفت
دیدی برات تعریف کردم برادرش بهش عیدی داده . یه روزی من هم یه همچو ماشینی به
تو هدیه خواهم داد اونوقت میتونی بری واسه خودت بگردی. پل در حالی که اشکهای
گوشه ی چشمش را پاک میکرد از ماشین پیاده شد و پسر بچه را در صندلی جلویی
نشاند و سه تایی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.


نشسته بودم رو نمیکت پارک ، کلاغ ها رو میشمردم تا بیاید. سنگ مینداختم به کلاغ
ها. ساعت از وقت قرار گذشت.نیامد، نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخه گلی که دستم
بود داشت پژمرده میشد. طاقتم طاق شد، ناراحتیم رو سر کلاغ ها خالی کردم ،گل ها
رو انداختم زمین ، بعد یقه ی پالتوم رو دادم بالا رفتم ، نرسیده به در پارک صداش از
پشت آمد.
صدای تند قدم هاش و صدای نفس نفس زدنشو از پشت میشنیدم . برنگشتم به روش
حتی برای دعوا و قهر، از در خارج شدم، خیابان را به طرف ماشینم گذشتم هنوز داشت
پشتم میآمد. می دوید و صدام میکرد.آن طرف خیابان کلید انداختم در را باز کنم، بنشینم
بروم برای همیشه، باز کرده نکرده صدای بوق و ترمز شدیدی و فریاد ناله ای کوتاه ریخت
توگوش هام و تو جانم. تندی برگشتم، پخش خیابان شده بود سرش خورده بود
آسفالت وپکیده بود و خون جاری بود. دویدم طرفش ، مبهوت ،گیج ، منگ هاج و واج
نگاش کردم.
نگام رفت موند رو آستین مانتوش که بالا شده بود ،ساعتش پیدا بود چهار و پنج دقیقه
ساعت خودم رو دیدم 4:45 ، گیج و دربوداغون نگا ساعت راننده ی بخت برگشته کردم
ساعت چهار و پنج دقیقه بود. . . . !!!!
روزی مرد جوانی وسط شهر ایستاده بود و ادعا میکرد که زیباترین قلب را در تمام منطقه
دارد. جمعیت زیادی جمع شده بودند. مرد جوان با صدایی بلند از قلب خود تعریف میکرد.
ناگهان پیرمردی جلو آمد و گفت قلب تو به زیبایی قلب من نیست همه قلب پیرمرد را
نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید اما پر از زخم بود.قسمت هایی از قلب او
برداشته شده بود و تکه هایی جایگزین شده بود. مرد جوان به پیرمرد اشاره کرد و گفت
حتما شوخی میکنی قلب تو فقط مشتی زخم و بریدگی است. پیر مرد گفت درست
است که قلب تو سالم به نظر میرسد اما هر زخم قلب من نشانگر انسانی است که من
عشقم را به او داده ام گاهی هم او بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه
بخشیده شده قرار داده ام و چون این دو عین هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در
قلبم وجود دارند که برایم عزیزند چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند.بعضی وقتها
بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلبشان به من نداده اند اینها
همین شیارهای عمیق هستند گرچه درد آورند اما یادآور عشقی هستند که داشته ام.
امیدوارم که آنها هم روزی برگردند و این شیارهای عمیق را پر کنند. پس حالا دیدی که
زیبایی واقعی چیست؟
مرد جوان بی هیچ سخنی در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر میشد به سمت
پیرمرد رفت و از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد
تقدیم کرد و پیرمرد آن را در گوشه ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی
خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد دیگر سالم نبوداما از
همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیرمرد به او نفوذ کرده بود . . .






.jpg)
.jpg)
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه
ی قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل بود به خوبی در خاطرم مانده.
بعداز مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه ی جادویی زندگی می کند که
همه چیز را میداند و به همه سوالات پاسخ میدهد.اسم این موجود اطلاعات لطفا.
روزی مادرم به دیدن همسایمان رفت و من در زیرزمین با وسایل پدرم بازی میکردم که با
چکش کوبیدم روی انگشتم. خیلی درد گرفته بود و گریه کردن هم فایده ای نداشت چون
تنها بودم. نزدیک راه پله چشمم به تلفن افتاد یک چها پایه آوردم و رویش ایستادم و در
دهنی گوشی گفتم اطلاعات لطفا و صدای وصل شدن آمد و بعد کسی به آرامی گفت
اطلاعات.
انگشتم درد گرفته حالا یکی بود حرفهایم را بشنود و شروع به گریه کردم پرسید مامانت
نیست؟ گفتم کسی در خانه نیست. خونریزی داری؟ جواب دادم نه صدا گفت برو یک تکه
یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.یک روز دیگر زنگ زدم و صدایی که دیگر برایم غریبه نبود
گفت اطلاعات پرسیدم تعمیر را چطور مینویسند و او جوابم را داد.بعد از آن برای همه ی
سوالاتم با اطلاعات لطفا تماس میگرفتم. و او به همه پاسخ میداد. روز که قناریم مرد با
او تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم او در سکوت به من گوش داد
و بعد حرف هایی را زد که عموما بزرگتر ها میزنن ولی من راضی نشدم.
وقتی که نه سالم شد از آن شهر کوچک رفتیم و دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. حتی
به فکرمم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه ی جدیدمان را امتحان کنم. سالها بعد وقتی
شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به
شهر سابق من توقف کرد ناخودگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم:
اطلاعات لطفا
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش پاسخ داد اطلاعات ناخودگاه گفتم می
شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟ سکوتی طولانی حاکم شد و بعد گفت فکر می
کنم تا حالا انگشتت خوب شده. خندیدم و گفتم پس خودت هستی و می دانی چقدر
آن روزها برایم مهم بودی؟ گفت: تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود چون
هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.پرسیدم آیا میتوانم هر بار که
به اینجا می آیم با او تماس بگیرم گفت لطفا این کار را بکن و بگو میخوام با ماری صحبت
کنم. سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم یک صدای ناآشنا پاسخ داد اطلاعات
گفتم میخواهم با ماری صحبت کنم پرسید دوستش هستید گفتم بله دوست بسیار
قدیمی گفت متاسفم ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد و یک ماه پیش درگذشت.
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت صبر کنید ماری برای شما پیغامی گذاشته بگذارید
بخوانمش. صدای خش خش کاغذ آمد و صدای نا آشنا خواند: به او بگو که دنیای دیگری
هم هست که میشود در آن آواز خواند. . .

زمان به انتهای شب رسیده بود ولی عاشقانه بروی تخته سنگی کنار دریا نشسته بود.
سارا در حالی که دسته ای از گل های یاس با دو دستش گرفته بود سرش را بر شانه ی
سینا گذاشت و به آرامی گفت چرا فکر میکنی از اینکه همه ی آرزوهایم را تا آخر عمر به
تو دادم پشیمانم؟ سینا لبخندی زد و گفت:به خاطر اینکه احساسات کودکانه ات را هنوز
هم با خودت داریو چیزی نخواهد گذشت که همه ی ؟آرزوهایت را پس خواهی گرفت.
سارا که از گفته های سینا غمگین شده بود به او گفت اگر واقعا می خواهی راستی
گفته هایم را باور کنی به خانه برو و گلدانی با خود بیاور آن لحظه ثابت میکنم که
هیچوقت آرزوهایم را پس نخواهم گرفت. سینا با خنده گفت: . . . سارا حرفش را قطع
کرد و گفت فقط برو .
سینا رفت و گلدانی با خود به ساحل آورد ولی خبری از سارا نبود کمی به اطراف خود
نگاه کرد ولی خبری نبود. ساعت ها سراسر ساحل را گشت ولی جستجوی او نتیجه ای
نداشت. با گلدانی که در دستش بود کنار ساحل نشست و چشمانش را به دریا دوخت
که ناگهان دید دسته گلی از یاس ها بر روی امواج دریا به ساحل می آید. . .


مترو ایستاد سوار شد. یه چند قدمی توی واگن زد و نشست.روبروش یه زن میانسال و
دختر جوان نشسته بودن. خاطرات صاعقه وار به مغز پسر برخورد میکرد. خود خودش
بود. همونی که ادعا میکرد من بدون تو میمیرم الان روبرویش نشسته بود و اینطوری
نگاهش میکرد؟ توی دلش تبسمی بقصد انکار زد و فکر کرد می بینم که هنوز زنده ای
پس دروغ میگفتی همه ی شما دخترها همین هستید . . .
چند بار سعی کرد نگاهش رو بدزده اما گریزی نبود انگار دختره فقط زل زده بود بهش سرد
سرد.اینقدر سرد که صد افسوس از چشمانش پرتاب میشد. ظاهرا مقصد رسیدنی نبود
تصمیم گرفت یه ایستگاه زودتر پیاده بشه و از زیر بار این نگاه سرد فرار کنه.همین که از
جاش بلند شد تصمیم گرفت برای آخرین بار مثل خود دختره بهش زل بزنه . . .
زن میانسال لبخند تلخی زد و گفت:زیاد خودت رو خسته نکن 4 سال از بس گریه کرده
نابینا شده. پیاده شد و مترو رفت. . . .


عشق مرا در نگاهت تیره و تار مکن ، ای مهربان
نور چشمانت را برایم خاموش مکن، ای مهربان
من سوخته ام از این شرار عشق، تو مرا دریاب
خرقه پوش از این باران عشق شدم ،تو مرا دریاب
قفل سنگین قلبت را برایم باز کن، ای نازنین
شعر سپید عشقت را برایم آغاز کن، ای نازنین
می خواهم تو را، در این لحظه های سخت با من باش
می گذارم نام تو را، در این سینه ی سبز با من باش
تو آن ستاره ی درخشان در سینه ی عاشق منی ، میدانی
تو آن زورق غریب اندیشه ی ذهن عاشق منی، میدانی
می گریزم از افسون دبده ی پر مهرت، ای جانان من
می شتابم به سوی ان قلب خفته ومهربانت، ای جانان من....
مردم طعنه ها زدند و گفتند از این عشق پر شرار من
زآن آتشی فکندند در این قلب بی قرار و بی ریای من
بهر فریب آنان نام تو را هرگز بر زبان نیاوردم دگر
می ترسم از این فریب جانسوز که من تو را نیابم دگر
می روم تا ساحل آرام عشق یابم تو را، شیرین جان
می سرایم لحظه های عاشقی خوانم تو را،شیرین جان
میروم بی شک در این راه تو را می بویم ای دلدار من
غم هجران تو را همراه خود می سازم ای دلدار من

از این جهان، تنها خدا داده مرا رنجی دگر، تو
پس کی شود قلبم رها از دام این غمهای دنیا
آخر چرا با درد و غم دل آشنا شد
دیوانه بود این دل، چرا دیوانه تر شد
چون مرغکی بی بال و پر تنهای تنها
در سینه ی سرد فراموشی رها شد
آخر دلم، پژمرده شد، افسرده شد
چون شاخه ای افتاده در دامان آتش
در شعله سوزنده ی غمها فنا شد
آخر دلم، پژمرده شد، افسرده شد
چون شاخه ای افتاده در دامان آتش
در شعله سوزنده ی غمها فنا شد
دیوانه بود این دل، چرا دیوانه تر شد
دیوانه بود این دل، چرا دیوانه تر شد

دو دانه در بیابانی از دستان عاشقی افتادند و شروع به روئیدن کردند.
بعد از اینکه دوران نهالی را پشت سر نهادند عاشق هم شدند
و کبوتری پیغام رسان عشق دو درخت جوان شد.
روزی شکارچی زیر درخت اول کبوتر را با تیر زد و برد.
سه روز بعد دو درخت جوان خشکیدند. . . .
یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو
کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از
هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که
انسان نمی دید.
آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو
برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا
شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید.
گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی
دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام
نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول
کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست
او بیرون انداخت.
چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود.
جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد.
اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت.
چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی
به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش
می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک
چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست
آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی
دقیق سینه ی شاهین را شکافت.
ولی دیگرجریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را
بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن
بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است.
اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت
و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال
هایش حک کنند:
یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.
و بر بال دیگرش نوشتند:
هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.
همسرم با صدای بلندی گفت:میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ تنها
دخترم آوا بنظر وحشت زده و گریان می آمد.ظرفی پر از شیر برنج مقابلش بود.گفتم چرا
چندقاشق نمی خوری؟ فقط به خاطر بابای عزیزم نه فقط چند قاشق بلکه همشو
میخورم ولی شما باید . . . . مکثی کرد و دوباره گفت هر چی خواستم باید یدین. دست
کوچک دخترم که به طرفم دراز شده بود گرفتم و قول دادم . بعد دخترم با حالتی دردناک
تمام شیر برنج رو فرو داد.وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد انتظار در چشمانش موج
میزد. همه ی ما متوجه او بودیم.آوا گفت من میخوام سرمو تیغ بندازم همین یکشنبه و
تقاضای او همین بود. همسرم جیغ زد و گفت وحشتناکه. گفتم آوا عزیزم چرا چیز دیگه
ای نمی خوای؟ ما ازدیدن سر تیغ خورده تو غمگین میشیم. بابا دیدی که خوردن اون
شیربرنج چقدر برای منسخت بود؟ آوا اشک می ریخت. شما بمن قول دادی هر چی
بخوام بهم میدید حالا میخوای بزنی زیر قولت؟منم یه دفعه ای گفتم مرد و قولش . مادرم
و همسرم باهمفریاد زدن که مگه دیوانه شدی؟
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دخترم با موی تراشیده بین بقیه شاگردها
تماشایی بود. در همین لحظه پسری از اتومبیلی پیاده شد و آوا رو صدا زد. دیدن سر
بدون موی پسر باعث حیرت من شد. خانمی که از آن اتومبیل آمد گفت: دختر شما آوا
واقعا فوق العاده ست پسری که داره با دختر شما میره پسره منه اون سرطان خون داره
زن مکث کرد تا هق هق خودشو خفه کنه. در تمام ماه گذشته نتونست به مدرسه بیاد
اون بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده .آوا هفته ی پیش
اون رو دید بهش قول داد که ترتیب مسئله ی اذیت بچه های مدرسه رو بده اما جتی
فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه.اقا شما و همسرتون
از بنده های محبوب خداوندید که دختری با چنین روح بزرگی دارین. سر جام خشکم زده
بود و شروع به گریستن کردم.فرشته ی کوچولوی من بمن درسی داد که فهمیدم عشق
واقعی یعنی چه؟؟؟
مردی از دست روزگار سخت می نالید. پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست. استاد لیوان آب و نمکی را به خوراند و از مزه اش پرسید؟ مرد گفت خیلی شور و غیر قابل تحمل است. استاد وی را کنار دریا برد و گفت بنوش و بعد از مزه اش پرسید؟ مرد گفت خوب است و می توان تحمل کرد. استاد گفت شوری آب همان سختی های زندگی است. شوری این دو آب یکی ولی ظرفشان متفاوت بود. سختی و رنج دنیا همیشه ثابت است و این ظرفیت ماست که مزه ی آنرا تعیین می کند پس وقتی در رنج هستی بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درک مسایل است.









در مدرسه ی زندگی در کلاس دنیا سر زنگ املا یادمان باشد برای محبت تشدید بگذاریم تا حتی نیم نمره هم از محبتمان کم نشود.
دریا باش تا بعضیها از با تو بودن لذت ببرن و بعضیها که لیاقت تو رو ندارن در تو غرق شوند.
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران ، کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
نداند بجز ذات پروردگار که فردا چه بازی کند روزگار



با سلام ، بعداز مدت ها دلم واسه وبلاگ تنگ شده ولی انگاری خیلی خلوت آخه نزدیک یک ساله سر نزدم ، نمی دونم امشب باز خیلی گرفتم مثل همیشه ، الکی قالب وبلاگ رو عوض کردم ، توی این وقفه ای که نبودم خیلی چیزها عوض شده امکانات پرشین بهتر شده ، داییم مرده،یه دوست جون جونیم مرده میخوام آخرین پیامکی که توی بیمارستان بستری شده بود فرستاده بزارم خدا رجمتش کنه:
کار دنیارو ببین! تپش قلبم شده مثل تبلیغات پفیلا،یکی واسه تو ! یکی واسه من!
نمی دونم نوبت ما هم کی میشه!؟ از این دنیای فانی مثل اسیر شده ها بریم به یه دنیای بهتر عین صحنه ی آخر فیلم آواتار البته برعکس حرف منه اونجا آدم های اسیر شده از یه بهشت کوچیک دارن برمیگردن به دنیای فانی عین همون جمله ای که جیک سولی اونجا میگه که آدم برمیگردن به دنیای فانی خودشون ، نمی دونم چرا اینارو گفتم .....
راستی سریال اسپارتاکوس حتما ببینین شایدم دیدید ولی معرکست اگه کسی خواست ایمیل بزنه بفرستم براش کاملشو هر کی ال ای دی یا ال سی دی داره حتما ببینه
دارم به تازه ترین اهنگ علیشان گوش میدم میخوام ببینم میتونم بزارم رو وبلاگ چون واقعا عالیه و غمناک
بیخیال فعلا بای
نتونستم مطلب زیادی چرت و پرت کنم فقط خواستم کمی آروم بشم همین
نظرات ()