سپیده عشق (فصل دوم )

جلوی در خانه هیجانش دو چندان شد. با حالتی عصبی چند قدم به سوی بالای کوچه و چند قدم به طرف پایین برداشت. کلافه و ناراحت دسته گلی را که همراه خود آورده بود، به داخل جوی آب پرت کرد. خسته از تردیدی که یک هفته گذشته وجودش را به آشوب کشیده بود بالاخره تصمیم خود را گرفت و انگشتش را روی زنگ طبقه دوم فشرد. لحظاتی در سکوت گذشت که هر یک از آنها برایش به اندازه سالی طول کشید بالاخره صدای زن مسنی در گوشش پیچید:

-         کیه؟

-         خانم لطفاً باز کنید. منم ... ببخشید من ...

اما ظاهراً مخاطبش گوشی را روی دستگاه قرار داده بود. نمیدانست چه باید بکند. دلش می خواست دوباره زنگ بزند، اما نمی توانست. ناگهان صدای باز شدن در به تردیدش خاتمه داد و او هیجان زده و مضطرب داخل خانه شد و در مقابل خود یک راه پله قدیمی تمیز که هر کدام از پله های آن دو گلدان گلی زنیت شده بود دید. آهسته آهسته از پله ها بالا رفت. وقتی به پاگرد جلوی در ورودی رسید احساس کرد علاوه بر دستها، زانوهایش نیز به لرزه افتاده اند. از پشت شیشه مات در ورودی سایه کسی را پشت در می دید اما جرأت باز کردن در را در خود نمی یافت. برای لحظه ای از آمدن پشیمان شد. او اینجا چه می کرد؟ لباسهای منصور تن او چکار می کرد؟ تصمیم گرفت به سرعت بازگردد، اما ناگهان در باز شد و مانی در مقابل خود زنی حدوداً شصت ساله را با چارقدی سفید و موهایی سپیدتر روی صندلی چرخدار دید. دست و پای خود را گم کرده بود و نمی دانست چه باید بگوید.

بند بارانی منصور را در مشت فشرد و سعی کرد کلمه ای بیابد، اما نتوانست. لبخند زن لحظه به لحظه عمیق تر می شد. بالاخره خود او سکوت را شکست وگفت:

-         سلام منصور، چرا این قدر دیر اومدی؟... می دونستم میای... بیا جلو بذار نگات کنم.

مانی با تردید و اضطراب قدم به داخل خانه گذاشت، آهسته به سوی زن رفت و در مقابل چرخش زانو زد. خواست بگوید «من مانی هستم مادر نه منصور» اما زن مجال نداد. سر او را میان دستهای خود گرفت و به سینه فشرد و با صدای بلند شروع به گریه کرد و درمیان گریه بریده بریده گفت:

این همه روزا کجا بودی؟... چرا مارو تنها گذاشتی... تو که می دونستی ما دو تا بجز تو تکیه گاهی نداریم... منصور عزیزم خوش اومدی مادر...

اشکهای زن بی محابا بر سر و صورت و لباس مانی می ریخت و او را افسون می نمود. بی اختیار لب باز کرد و گفت:

-         حال که برگشتم مادر.

شب و روز می گفتم برمی گردی، ولی کسی باور نمی کرد. چقدر سفرت طول کشید منصور. چه طور دلت اومد این همه وقت افسون رو تنها بذاری؟

نام افسون مانند تلنگری بر مغز مانی فرود آمد. پس او آدرس را درست آمده بود، اینجا خانه نویسنده آنآگهی دردناک روزنامه بود.

دستان پرمهر پیرزن بدون لحظه ای توقف موهای مانی را نوازش میداد و کلمات شیرین و گرمش در گوش او میپیچید و کم کم مانی فراموش میکرد که او تنها شبحی از وجود منصور است.

تمام آن بعد از ظهر را او  و مادر افسون به گفتگو وصحبت در مورد مسائل مختلف گذراندند اما خبری از افسون نشد. نزدیک غروب مانی به ناچار از جا برخاست و با پیرزن خداحافظی کرد، در حالی که به او قول می داد باز هم به دیدارش بیاید.

***

خودش هم نمی دانست چرا کم کم رغبتش را برای دیدار افسون از دست می داد. او اکنون بدین دل خوش کرده بود که هر چند روز یکبار سری به خانه آنها بزند و با مادر پیر او به صحبت بنشیند. نقش منصور را به بهترین نحو با استفاده از لباسهای خود او، شباهتش به او و خاطراتی که از او داشت یا شنیده بود بازی کند. وقتی پا در خانه آنها می گذاشت و برق شادی و امید را در چشمان پیرزن فلج می دید احساس می کرد زیباترین صحنه زندگی را می بیند و وقتی دستان پیر و زحمت کشیده پیرزن موهایش را نوازش می کرد حس میکرد او را به اندازه مادربزرگ دوست دارد. در این میان کابوس ملاقات با افسون لحظه ای رهایش نمی کرد. می ترسید او نعمت این ارتباط و دیدارها را از او دریغ دارد. فقط دلش می خواست وقتی به خانه آنها می رود برای یک بار هم که شده در اتاق افسون باز باشد تا او بتواند زندگی این عاشق افسانه ای را از نزدیک ببیند.

آن روز با پیرزن وعده ملاقات داشت. می دانشت که او از این  دیدارهای چیزی به دخترش نمی گوید زیرا دراولین ملاقات به او گفته بود دخترش تصور کرده مادرش دیوانه شده به همین خاطر مانی اطمینان داشت که افسون مطلع نخواهد شد.

باران تندی می بارید و برف پاک کن ماشین پیوسته در حرکت بود. وقتی جلوی خانه رسید با سرعت پیاده شد و زنگ زد. بلافاصله در باز شد ومانی دانست پیرزن در انتظار او بده است. با سرعت از پله ها بالا رفت و وارد هال شد. ضمن صحبت و احوالپرسی با پیرزن لباسهای خیسش را از تن درآورد و به گیره های رخت آویز انداخت. بعد چرخ پیرزن را به سوی اتاق نشیمن ونزدیک بخاری هل داد. آنگاه کنار چرخ زانو زد و چون همیشه با پیرزن مشغول صحبت شد. مانی از او ساعت صرف داروهایش را سؤال می کرد و او با دستان خود اناری را که قبل از  آمدن مانی برایش دانه کرده بود در دهانش می گذاشت و با ذوق می خندید. مانی غرق درهیجانات پیرزن و خشنود از رضایت او با صدای بلند می خندید که ناگهان صدای جیغ زنی به گوشش رسید و بعد گویا جسمی بر زمین افتاد. با سرعت به جانب صدا دوید. جلوی در ورودی زنی روی زمین افتاده بود. تمام تن مانی شروع به لرزیدن کرد. آهسته آهسته جلو آمد. صورت زن روی زمین بود ولی او که افسون را بارها در گورستان دیده بود دانست که او افسون است. آهسته روی زمین نشست. دستان لرزانش را پیش برد و زن را برگرداند و با تعجب صورت ظریف و مهتابی زن جوانی را با مژگانی بلند، بینی کشیده و ظریف و دهانی به ظرافت دهان یک کودک دید که از هوش رفته است.

صدای پیرزن را از پشت سرش شنید که گفت:

-         منصور، من می دونم چشه. بوی تو رو احساس کرده از خوشحالی از حال رفته، بهش گفته بودم تو میای اینجا ولی باور نمی کرد فکر می کرد من دیوونه ایم.

مانی صدای پیرزن را می شنید ولی احساس می کرد مغزش از کار افتاده. زیر لب زمزمه کرد:« خدایا من چطور به خودم اجازه دادم با موجود ظریف و شکننده ای مثل این فرشته بازی کنم؟ حالا باید چکار کنم؟»

-         مانی سعی کرد هر طور شده بر خود مسلط شود. رو به پیراهن کرد و گفت:

-         مادر جون شما اصلاً نترسید. چیزی نیست. فشارش پایین اومده. همین الان می برمش دکتر... اصلاً نگران نباشید.

پیرزن لبخند روشن و زیبایی بر لب نشاند و گفت:

-         تا وقتی تو باهاش باشی من نگران نیستم منصور... هیچ کس به اندازة تو افسون رو دوست نداره....

مانی احساس کرد از خودش متنفر است و به سرعت افسون را آماده انتقال به بیمارستان کرد.

داخل بخش اورژانس بیمارستان در میاد ازدحام بیماران و همراهان آنها افسون چون عروسکی آرام روی تخت خفته بود در حالیکه سرم آهسته آهسته در رگش جاری می شد. مانی نگاه دیگری به چهره او کرد. اکنون دیگر سرخی لبهایش بازگشته بود و گونه هایش رنگ زندگی گرفته بودند.

یک بار دیگر به سوی پرستار رفت و گفت:

-         شما مطمئن هستید خطری مریض مارو تهدید نمی کنه؟

-         شما هم مطمئن باشید.

-         می تونم یه خواهشی بکنم؟

-         بفرمایید.

این یه مقدار پول پیش شما باشه. صورتحساب بیمارستان هم پرداخت کردم. لطفاً اگر مریض بهوش اومد براش آژانس بگیرید که بتونه راحت بره خونه... لازمه شب اینجا بمونه؟

-         نه گمون نکنم... ولی چرا شما خودتون این کار رو نمی کنید؟

-         عرض کردم که خانم، من داشتم توی خیابون می رفتم دیدم این خانم یهو غش کرد و افتاد. خدا رو خوش ندیدم  تو خیابون ولش کنم. آوردمش اینجا. الان هم که شما و آقای دکتر فرمودید خطر برطرف شده، پس لزومی نداره بمونم... یعنی... من یه قرار ضروری دارم. این پولم از این جهت گذاشتم که فکر کردم شاید به اندازه کافی پول همراهشون نباشه.

پرستار نگاهی از سر قدرشناسی به مانی انداخت و گفت:

-         خدا خیرتون بده آقا... زحمت کشیدید، لااقل یه شماره تلفن بذارید، شاید این خانم بخواد از شما تشکر کنه.

مانی کمی دستپاچه شد و من و من کنان گفت:

-         نیازی به تشکر نیست... یعنی من کاری نکردم. وظیفه ام بوده. با اجازه... خداحافظ.

وقتی از بخش اورژانس خارج شد تا پارکینگ بیمارستان یک نفس دوید. قطرات درشت باران بر سر و رویش تازیانه می زدند و سرما تا مغز استخوانش نفوذ می کرد. زیر باران کنار ماشین ایستاد و فریاد زد: « لعنت به تو مانی، لعنت به تو و این بچه بازیهات.»

ناگهان بغضش ترکید و در حالیکه اشک به سرعت از گوشه چشمانش بیرون می زد و با قطرات باران یکی می شد،  سرش را رو به آسمان گرفت و فریاد کشید: «دایی منصور تو را به جون اون کسی که دوستش داری منو ببخش... من نمی خواستم این طور بشه، من فقط دلم برای اون پیرزن سوخت.»

بعد مشتهای گره کرده اش را چندبار پشت هم روی سقف ماشین کوبید، پیشانی اش راب ه سقف ماشین تکیه داد و با صدای بلند شروع به گریه کرد. های های گریه هایش در میان های های گریه آسمان گم می شد و اشکهایش با اشکهای آسمان بر زمین می ریخت.

هنوز چشمهایش را کاملاً باز نکرده بود که مادرش پرسید:

-         بهتری مامان؟

به زحمت آب دهانش را فرو برد و آهسته پاسخ داد:

-         بد نیستم.

مادر دستش را روی پیشانیش قرار داد و گفت:

-         خوب الحمد ا... تبت هم پایین اومده.... پاشو یه لیوان آب پرتقال برات آوردم.

-         دستانش را ستون بدن کرد و خود را بالا کشید. مادر فوراً بالش را به طور ایستاده پشت سرش قرار داد و گفت:

-         تکیه بده.

-         روی بالش لمید و پرسید:

-         امروز چند شنبه است؟

-         یکشنبه.

لحظه ای در فکر فرو رفت. "یکشنبه" امروز حتماً افسون به گورستان می رفت و مانی هر طور شده باید او را می دید. می خواست لااقل بفهمد حال او آنقدر خوب شده که بتواند سر قرار هر یکشنبه خود حاضر شود؟ صدای مادر رشته افکارش را از هم گسیخت.

-         چیه تو فکری؟

-         برای امروز بعد از ظهر یه قرار قبلی ضروری دارم.

-         حرفش رو هم نزن، امکان نداره بتونی بری... یه تماس بگیر قرارت رو بهم بزن.

-         نمیشه تلفن تماس ندارم.

-         خوب آدرس رو بده من خودم می رم میگم حال تو خوب نیست.

-         نمی شه.

-         اِ... باز گفت نمی شه. پسر سقّت رو با نه برداشتن؟

-         ساعت چنده؟

-         نزدیک سه.

-         وای دیر شد باید زودتر برم.

-         نه مامان باور کن، حتماً باید برم.

-         خوب اگه اینطور منم می رم حاضر شم.

-         جایی می رید؟

-         نخیر می خوام همراه تو بیام .

-         نیازی نیست.

-         تو با این حالت نمی تونی رانندگی کنی، احتیاج به کمک داری.

در حالیکه به زحمت از جا برمی خاست گفت:

-         مطمئن باشید هیچ مشکلی پیش نمیاد.

-         خواهش می کنم مانی، اینطوری تا برگردی من دیوونه می شم.

-         باور کنید من حالم خوبه. حالا لطفاً لباسهای منو آماده کنید.

مادر با نارضایتی به یاریش شتافت و او به زحمت لباس پوشید. همانطور که به زحمت از بستر برخاسته بود. سردرد بیش از همه عذابش می داد و سرفهه ای پیاپی درد پهلوهایش را تشدید می کرد، ولی هیچ یک از اینها نمی توانست مانع رفتنش شود. او باید می رفت، امروز باید سکوتش را می شکست و پرده از رازها برمی داشت.

وقتی به گورستان رسید ماشین کرایه کنار جاده پارک بود و این نشان می داد که افسوس زودتر از او رسیده است. تمام نیرویش را در پاهایش جمع کرد و مصمم از ماشین خارج شد. یکراست به سوی قبر دایی پیش هیچ عکس العلی نشان نداد. گویا این زن سیاهپوش حتی حس کنجکاوی نیز نداشت. لحظاتی در سکوت گذشت. مانی به سرفه افتاد و زن بی آنکه سرش را بلند کند پرسید:

-         شما کی هستید آقا؟... از جون من و مادرم چی می خواید؟

مانی با اندکی فاصله کنار زن جوان نشست و گفت:

سلام خانم.... یه چیزایی هست که من باید توضیح بدم.

-         هیچ نیازی به توضیح نیست آقا، فقط لطفاً منو تنها بگذارید.

مانی دوباره به سرفه افتاد و نالید.

-         ببینید من امروز اصلاً حالم خوب نیست، با این حال این همه راه را از خونه تا اینجا اومدم تا با شما حرف بزنم.

-         من با شما حرفی ندارم فقط لطفاً برید.

-         ولی من حرف دارم و شما باید به حرفهای من گوش کنید.

زن بی آنکه سرش را بالا بیاورد تور مشکی را به صورتش کشید و پاسخی نداد.

مانی با اصرار دوباره گفت:

-         خواهش می کنم یک لحظه به من نگاه کنید.

زن خنده ای از روی تمسخر کرد و گفت:

-         قصد دارید با شباهتتون منو مثل مادرم اغفال کنید؟

-         نه به خدا قسم قصد من اغفال نبود. من اومدم توی اون خونه که شما رو ببینم، اما مادر شما منو اشتباهی گرفت و چنان با اطمینان صحبت کرد که دلم نیومد ناراحتش کنم.

-         به چه قیمتی آقا؟

-         من نمی دونستم این طور می شه، قسم می خورم. دلتون می خواد بدونید من کی هستم؟

-         اگه بگم نه بازم حرفی دارید؟

-         بله، مطمئن باشید که من تا حرفهام رو نزنم از اینجا نمی رم و دست از سر شما برنمی دارم. حتی اگه منو به دست پلیس بسپارید.

-         ظاهراً چاره ای نیست. بفرمایید ولی سریعتر. می دونید که مادرم خونه تنهاست.

مانی با تردید قدمی به سوی زن برداشت و آهسته گفت:

-         خواهش می کنم راننده آژانس رو مرخص کنید. من شمارو می رسونم. در راه با هم مفصلاً صحبت می کنیم.

زن هنوز تردید داشت ولی مانی از فرصت استفاده کرد و با سرعت به سوی ماشین رفت، بلافاصله کرایه راننده را پرداخت و برگشت و گفت:

-          خواهش می کنم از این طرف بفرمایید سرکار خانم.

صدای پای زن در سکوت گورستان پیچید و او آهسته آهسته به سوی ماشین رفت. در همان حال یک بار دیگر رویش را به سوی قبر گرداند، لحظه ای مکث کرد و دوباره به راه افتاد و مانی تصور کرد او با منصور خداحافظی نمود.

به سرعت در ماشین را برای زن باز کرد و خود نیز پس از او سوار شد، در حالیکه متوجه شد زن جوان حتی یک بار هم به او نگاه نکرده بود.

وقتی حرکت کردند بلافاصله شروع به صحبت کرد و گفت:

-         اسم من مانیه...

افسون صحبت مانی را قطع کرد و گفت:

-         پس شما باید خواهرزاده منصور باشید، این طور نیست؟ ... پسر... صبر کن ببینم اسم مادرت چی بود؟ گمونم ملوک بود، نه؟ بله درسته ملوک، ملوک اعظم... بله یادمه، پدرت انگلستان درس می خوند.

-         پزشکی نه؟

مانی با تعجب به زن نگاه کرد و گفت:

-         ظاهراً اطلاعات شما خیلی کامله.

-         تعجبی نداره من تمام خانواده شمارو می شناسم. مادربزرگت بدری، مادرت ملوک اعظم، خاله ات آذردخت و دایی تیمورت.... درست گفتم؟

-         کاملاً خانم ، کاملاً.

-         راستی حال مادر و پدرت خوبه؟

-         مادر خوبه ولی پدرم چند سالیه که عمرش رو داده به شما...

-         واقعاً متأسفم.... چطور این اتفاق افتاد؟

/ 30 نظر / 106 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسین

liiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiike behem sar bezan thanks

مینا

سلام من خیلی داستانشو دوس دارم قبلا خوندم تو دوران مجردی ممنون که تداعی خاطرات کردین منتظر ادامش هستم خواهش میکنم ادامش بدین از لطفتون بی نهایت ممنونم مینا هستم از رشت

مهدی

سلام از اول تا اخر خوندم ایئل بقیش کی میاد اگه میشه بهم ایمیلش کن ممنونm.farahani14@chmail.ir

سیدعبدالله

سلام هم وطن همیشه در راه خدا باشی انا نحن نزالنا الذکر و انا له لحافظون یه سری بزنی پشیمون نمیشی seyedmoshfeq.blogfa.com

نگار

عزیزم وبلاگت خیلی قشنگه... به وبلاگ منم سر بزن گلم منتظرم...[قلب][لبخند][نیشخند][چشمک]

Hassti

شب که مي رسد به خودم وعده مي دهم که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت صبح که فرا مي رسد و نمي توانم بگويم رسيدن شب را بهانه ميکنم و باز شب مي رسد و صبحي ديگر و من هيچ وقت نمي توانم حقيقت را به تو بگويم بگذار ميان شب و روز باقي بماند که چه قدر دوستت دارم...

Hassti

شب که مي رسد به خودم وعده مي دهم که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت صبح که فرا مي رسد و نمي توانم بگويم رسيدن شب را بهانه ميکنم و باز شب مي رسد و صبحي ديگر و من هيچ وقت نمي توانم حقيقت را به تو بگويم بگذار ميان شب و روز باقي بماند که چه قدر دوستت دارم...

ممد

مثل همیشه عالی بود. منتظرفصل بعدش هستیم.... زودتر...دمت گرم...

خسروی

عالی بو عزیزم,مشتاقانه منتظر قسمتای بعدیم,من خودم عاشق بودم ..دردعشقو خوب میفهمم...

نویسنده

رمان " و اکنون سرنوشت را بنواز " زندگی عاطفی و پر ماجرای اعضای یک گروه موسیقی نوپا و رو به رشد را بیان می‌کند که با تکیه بر استعداد شگرف خود مسیر زندگی‌شان را همانطور که می‌پسندد؛ تغییر می‌دهند. آن‌ها می‌دانند چطور می‌توان زیر سایه‌ی عشق پاک، گذشته های تلخ و تاریک را به فراموشی سپرد و مشکلات را با تکیه بر اراده‌ی خود از پا درآورد. http://isfile.mihanblog.com/post/306