سپیده عشق ( فصل اول - قسمت اول )

مانی جان آگهی تسلیت رو خوندی؟

-         نه کجاست؟

-         روزنامه رو گذاشتم روی میزت، بخوون ببین خوبه.

-         باشه حتماً

مانی به طرف میزش رفت و روزنامه را برداشت، همان طور ایستادع صفحه آگهی‌های ترحیم را باز کرد و متن مربوط به تسلیت فوت پدر رئیس شرکت را خواند و روزنامه را تا کرد. در آخرین لحظه کلمه ای از متن زیر آگهی توجه‌اش را به خود جلب کرد. روزنامه را بالاتر گرفت و آهسته زمزمه کرد:

گرچه بیست سال از پرواز بی بازگشتت می‌گذرد ولی غم فراغت همچنان باقی است. بیست سال پیش در سحرگاه یک روز پاییزی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی در شهر غریبه‌ها منصور عزیز برای همیشه به سفر رفت. اگر چه زندگی کوتاهش بال و پری داشت با وسعت اندیشه ژرف، پرشی داشت به اندازه عشق و صفایی داشت به پهنای دریا ولی هنگام رفتن تمام بالهای خسته اش غرق در اندوه بود، گلهای عشق و امید و آرزوهایش همه نشکفته، پرپر بود و دستان پر مهرش هنوز محبت را جستجو می‌کرد. او می رفت و جای انگشتان، گرمی نفسها و سوزانی نگاهش در قلب من جاودانه می‌ملند. روانش شاد خوابش آرمترین خوابهای جهان، نام نیکش طلوع بی‌غروب و یاد یادهایش و عشق زیبایش جاودانه.

                                                    در حسرت آخرین نگاهت

                                                    افسون همیشه داغدار تو

 

بغض بی اراده راه گلویش را بست و احساس اندوه سینه‌اش را پر کرد. بی اختیار دستش رذا داخل کشوی میزش کرد، قیچی را بیرون کشید و آگهی ترحیم را از روزنامه جدا کرد و زیر شیشه میزش قرار داد. در همان حال مهندس اقبال از کنار میزش رد شد و با دیدن قیچی در دست او گفت:

-         درش آوردی مانی جان؟ دستت درد نکنه، منم همین تصمیم رو داشتم.

مانی خنده‌اش گرفت و به ناچار بار دیگر قیچی را برداشت و آگهی مربوط به شرکت را هم ار روزنامه جدا کرد و آن را به مهندس اقبال داد. بعد جلوی پنجره اتاقش ایستاد و به آسمان ابری و باران آرم و دلگیری که می‌بارید نگاه کرد و به آگهی روزنامه فکر کرد. چقدر دلش می خواست بداند زنی که پس از 20 سال برای عشق از دست رفته‌اش اینگونه صادقانه می‌نویسد، چگونه زنی است؟!

همین که در ورودی را باز کرد مادر و مادربزرگش را پشت در دید. با تعجب نگاهی به آن دو کرد و گفت:

-         سلام.چه خبره؟

مادر پاسخ داد:

-         سلام، دیرکردی.

-         رفته بودم ختم پدر آقای سعیدی.

-         دوسه ساعته من و مادر بزرگ منتظرتیم.

-         برای چی؟

مادربزرگ دلش هوای داییت رو کرده بود، گفتیم یه سر بریم سر خاک.

مانی دستش را در موهایش فرو برد و متفکرانه گفت:

-         چطور؟

مادربزرگ نگاه پر دردی به مانی کرد و گفت:

-         مادر، سال داییته، یک کم خرما و حلوا آماده کردم گفتم بریم سر خاک خیرات کنیم.

مانی لحظه ای  مکث کرد و بعد گفت:

خیلی خبع من الان دست و صورتم رو آبی می‌زنم و میام خدمت سرکار خانمها هر جا خواستید می‌برمتون.

دست و رویش را که شست، داخل اتاق شد. جلوی آینه ایستاد و در حالیکه با حوله صورتش را خشک می‌کرد چشمش به قاب عکس دایی جلوی آینه افتاد، ناگهان برجا خشکش زد. چرا تا حالا نفهمیده بود امروز سالگرد دایی منصور بود و آن آگهی روزنامه... حسابی گیج شده بود. دلش می‌خواست هر چه زودتر موضوع را کشف کند تا نجا که او می‌دانشت دایی منصور هیچ وقت زن نداشته و وقتی مرحوم شد هنوز مجرد بود. احساس می‌ططططططیسللآنجا که او می دانشت دایی منصور هیچ وقت زن نداشته و وقتی مرحوم شد هنوز مجرد بود. احساس می‌کرد افکارش حسابی به هم گره خورده، با این حال خیلی زود آماده شد و از اتاق خارج گردید.

ساعتی بعد هر سه در گورستان از ماشین پیاده شدند. مانی جلوتر به راه افتاد تا قبر دایی را پیدا کند. با حضور ذهنی که داشت مکان تقریبی مدفن دایی را پیدا کرد و نزدیک رفت. هنوز چند قدمی با سنگ قبر فاصله داشت که دید تمام دور سنگ و روی آن با گلهای رنگارنگ پوشانده شدهه است. نزدیکتر آمد و در وسط داوودی‌های زرد و سفید قبر، دسته گل سرخی را دید. با تعجب به مادربزرگش که آرام آرام به سوی می‌آمدند، نگاه کرد. آنها نزدیک‌تر آمدند. مانی بلافاصله گفت:

-         اینجا رو نگاه کنید. مثل این که قبل از ما کسی ایجا بوده.

مادر و مادر بزرگ نگاه معنی‌داری به هم کردند که از چشمان تیزبین مانی دور نماند. بعد مادر با بی‌تفاوتی شانه بالا انداخت و گفت:

-         شاید فامیلا بودن.

مانی با حالتی که نشان می‌داد پاسخ مادر قانعش نکرده است گفت: کدوم فامیل؟ بعد از 20 سال اون هم اینطور عاشقانه و شاعرانه!

مادر بی حوصله پاسخ داد:

-         چه می دونم مادر، مگه من اینجابودم؟

و مادربزرگ برای آنکه به بحث خاتمه دهد گفت:

-         بشین مادر و فاتحه بخون.

مانی با نارضایتی روی پاهایش نشست و انگشتش را از لابه لای گلها به سنگ قبر رساند و آهسته زمزمه کرد:

« من که می دونم دایی، محبوب تو اینجا بوده.»

ادامه دارد...

/ 44 نظر / 283 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sara o ahmad

salam azizam...che vebe khoobi...khoshhalim az ashnait.. agar khasti begoo hamdigaro link konim :-*

sara o ahmad

salam azizam...che vebe khoobi...khoshhalim az ashnait.. agar khasti begoo hamdigaro link konim :-*

مهشید

سلام خوندم انشاالله پایان خوبی داشته باشه [فرشته]

zari

سلام مرسی که بهم سر زدی وب جالبی داشتی بهم سربزن مرسی.[قلب]

تنهارتنهاخودم

عشق یعنی تسلیم شدن یعنی قاتل غروره یک مرد یعنی ازخود بی خود شدن یعنی زخم که نه خونی میشه نه درست میشه عشق یعنی تنهاترتنهاخودم به منم سربزنید

افسون

چرا وبلاگ شما رو وبلاگ بنده باز میشه .... من راضی نیسم.....

امپراطور

درد یعنی: کسی که دوسش داری بشینه بغلت... و از کسی که دوسش داره واست تعریف کنه!! سلام آپم و منتظر نظرات پر مهرت[گل]

f

باریکلا قشنگ بود