سپیده عشق (فصل سوم)

مانی با عصبانیت گفت:

-         آخه این چه وضعیه؟ چی به روز خودتون آوردید؟ عجب غلطی کردم به حرفتون گوش کردم.

-         افسون به سختی از روی تخت بلند شد و گفت:

-         باور کنید چیزیم نیست فقط یک کم سر درد دارم.

-         اول خودتون رو توی آینه نگاه کنید بعد بگید اگر جای من بودید این حرف رو باور می کردید؟ زیر چشماتون یهبند انگشت گود رفته، رنگ و روتون اینقدر پریده که آدم می ترسه، پلکاوتن هم که اینقدر باد کرده که به زحمت باز می شه. بازم می گید چیزی نیست؟ اگه طوریتون نیست چرا سرم به دستتون وصله؟

-         فقط یک کم فشارم پایینه. می دونید، فشار من عصبیه. زیاد نوسان پیدا می کنه.

-         خب چرا عصبی شدید؟ بخاطر اون چیزایی که من آوردم.

-         نه، توی محل کار مشکل دارم.

-         خب مشکل چیه؟ شاید من بتونم کمکی بکنم.

-         چیز مهمی نیست، حل می شه.

-         لااقل نمی شد زودتر به من زنگ بزنید؟

-         زنگ بزنم بگم چی؟... بگم سردرد دارم بیا منو ببر دکتر؟ مگه من بچه ام پسر خوب؟

-         مگه فقط بچه ها احتیاج به کمک دارن؟

-         خواهش می کنم بس کن. بلند شو برو آشپزخونه هم برای خودت و هم برای مادربزرگ چای بریز.

مانی با نارضایتی از جا بلند شد. افسون یکبار دیگر او را صدا کرد و گفت:

-         راستی، داروهای مادر رو همندادم. زحمتش رو بکش.

-         حتماً.

وقتی به آشپزخانه رفت با تعجب مشاهده کرد که بر عکس همیشه آشپزخانه بشدت درهم و برهم است و این نشان می داد که بی تردید مدت زیادی است که افسون از رختخواب بلند نشده. باز در دل خود را به خاطر آنکه باعث شده بود یکبار دیگر خاطرات دردناک افسون زنده شوند، نفرین نمود. آستینهایش را بالا زد و با سرعت شروع به مرتب کردن آشپزخانه نمود. هنوز کارش تمام نشده بود که صدای افسون را از پشت سر شنید. با تعجب به عقب برگشت و گفت:

-         شما اینجا چیکار می کنید؟سرمتون کو؟

افسون لبخندی زد و گفت:

-         سرمم تموم شد، کشیدمش. شما داری چکار می کنی؟

-         هیچی، داشتم یه سر و سامونی به وضع آشپزخونه می دادم.

افسون خنده ای کرد و وارد آشپزخانه شد و به صندلی تکیه داد. بعد گفت:

-         خیلی به هم ریخته است نه؟

مانی کمی نزدیکتر آمد، روبروی افسون ایستاد و گفت:

-         راست بگو بدونم دختر چند روزه مریضی؟

-         گفتم که من اصلاً مریض نیستم...

-         بخاطر خدا دوباره شروع نکن زندایی... مادربزرگ بیدار شده؟

-         نه.

-         شام چی می خورین؟

-         یه چیزی درست می کنم. نگران نباش گرشنه که نمی مونیم.

-         لازم نیس. می رم از بیرون غذا می گیرم.

-         مانی خواهش میکنم اینقدر منو لوس نکن.

-         این حرفا چیه؟ شما مریضی و باید استراحت کنی. فردا هم نمی واد برید سر کار.

افسون پوزخند تأسف باری زد و گفت:

-         فردا... من اخارج شدم پسر، فعلاً هم بیکارم.

مانی صندلی را برای افسون عقب کشید و گفت:

-         بنشینید... در مورد کارم ناراحت نباشید، بهتر.

افسون فقط به مانی نگاه کرد و چیزی نگفت، ولی مانی فهمید که او به شدت ناراحت و نگران است. با لحنی دلجویانه دوباره گفت:

-         مگه قحطی کار اومده؟

افسون نگاهش را به گلهای رومیزی مقابلش ثابت کرد و زیر لب پرسید:

-         مانی چرا بعضی از مردها به خودشون اجازه می دن هر حرفی رو به یک زن بیوه بزنن؟

مانی روی صندلی کنار افسون قرار گرفت و گفت:

-         اتفاقی افتاده؟

افسون چند مرتبه سر تکان داد و سعی کرد لبخند بزند. بعد گفت:

-         نه... نه، اتفاق که نه.

-         به من دروغ نگید، چی شده؟

-         چیز مهمی نیست فقط با صاحب کارم دعوام شد.

-         سر چی؟

افسون پاسخی نداد و مانی مصرانه پرسید:

-         زندایی، من رو که می شناسی تا نگید دست از سرتون برنمی دارم.

-         زود بگید چی شده هم خیال خودتون رو راحت کنید هم خیال من رو.

افسون لبخند تلخی زد و گفت:

-         مرتیکه به من پیشنهاد ازدواج میده.

مانی خنده ای کرد و گفت:

-         همین؟ اینکه عصبانی شدن نداره، راست می گه... حق داره، شما هنوز جوونید...

افسون کلام مانی را قطع کرد و گفت:

-         چون من جوونم و بیوه، باید زندگی یه زن بیچاره رو ازش بگیرم؟

-         زن داره؟

-         پس چی؟ سه چهار تا هم بچه داره.

-         مانی از جا بلند شد، سری با تأسف تکان داد و آهسته گفت:

-         عجب!

لحظه ای مکث کرد و دوباره گفت:

-         آدرس محل کارتون رو به من بدین.

-         برای چی؟

-         می خوام برم این عتیقه رو ببینم.

-         ولش کن بابا.

-         آدرس رو بده برم روی این مرتیکه رو کم کنم تا فکر نکنه مردم بی صاحبند و هر غلطی که بخواد می تونه بکنه.

افسون با تعجب به مانی نگاه کرد و حرفی نزد. مانی باز با عصبانیت گفت:

-         اصلاً دیگه لازم نیست برگردید سر اون کار حتی اگه التماستون کنه.

-         مگه می شه پسر؟ من اونجا 12، 13 سال سابقه کار دارم. از اون گذشته من اگر یه ماه کار نکنم ماه دوم برای نون شبم معطل می مونم.

-         این حرفا هیچ کدوم خیالی نیست. شما نباید بری اونجا حتی اگر بجای دستمزد ماهی یک کیلو طلا بهتون بده.

-         ولی مانی...

-         دیگه ولی نداره. من خودم یه جای خوب یه کار مناسب براتون پیدا می کنم. قول می دم.

رنگی از آرامش، چشمان زیبا و خمار افسون را جلا بخشید و او آهسته گفت:

-         ولی وضع بازار کار خیلی خرابه. فکرمی کنی موفق بشی؟

-         شک نکن.

-         خیلی خوبه... عالیه!

صدای مادربزرگ، صحبتهای آندو را قطع کرد. مانی آرام گفت:

-         مادربزرگ رو بیدار کردیم.

افسون لبخندی زد و گفت:

-         عیبی نداره. باید داروهاش رو بخوره.

-         اول شام.

-         قبوله. چرا عصبانی می شی؟

مانی خنده بلندی کرد و مادربزرگ گفت:

-         منصور،مادر تویی؟

مانی به داخل هال رفت و گفت:

-         بله مادربزرگ. با اجازه شما میخوام شام اینجا بمونم.

-         قدمت رو چشمهام مادر.

مانی در حالیکه کاپشن می پوشید با خنده گفت:

-         زندایی، کاش شما هم مارو به اندازه مادربزرگتون تحویل می گرفتید.

افسون هم لبخندی زد و پاسخ داد:

-         بالاخره می ری یا نه؟ از گرسنگی مردم. یه شب می خوای به ما شام بدی ها.

مانی لحظه ای ایستاد و به افسون چشم دوخت بعد آهسته گفت:

-         چشم خانم دارم می رم. ما که نوکر شما هم هستیم، اگر به ما افتخار بدبد هر شب میزبانتونباشیم.

-         برو دیگه شیطون.

افسون پشت پنجره آشپزخانه ایستاد و خروج مانی را از داخل ساختمان نگاه کرد. مانی لحظه ای از کوچه به پنجره نگاه کرد. افسون سعی کرد خود را پنهان کند اما دیر شده بود، بنابراین همانجا ایستاد. مانی لبخندی به روشنی مهتاب روی لب راند و چندبار دستش را در هوا تکان داد. افسون هم آرام دستش را بالا برد و خود را از مقابل پنجره کنار کشید. وقتی مانی به طرف سرِ کوچه می رفت افسون دوباره پشت شیشه ایستاد و دور شدن او را تماشا کرد و آهسته گفت:

-         خواهش می کنم منصور، من تحمل این بازی وحشتناک رو ندارم. کمکم کن.

***

مانی خواب آلود در اتاق خوابش را باز کرد و خمیازه کشان پرسید:

-         چه خبره مامان؟

-         چه می دونم کدوم مردم آزاریه، پنج دقیقه، ده دقیقه یک بار زنگ می زنه. نصفه شبی خجالت نمی کشه.

-         خب اینکه چیزی نیست، دو شاخه تلفن رو از پریز بکش.

-         باشه تو برو بخواب، منم تلفن رو قطع می کنم.

-         پس شب بخیر، اگه بازم کاری داشتی صدام کن.

به محض آنکه مانی وارد اتاق شد یکبار دیگر صدای زنگ تلفن بلند شد به طرف گوشی تلفن رفت و آن را برداشت، خواب آلود و خسته گفت:

-         بله.

صدای مضطرب و هیجان زده زنی از آن سوی خط به گوشش خورد و خواب از سرش پراند.

-         مانی خودتی؟ خداروشکر که بالاخره تو گوشی رو برداشتی... مانی تو رو خدا بیا... من نمی دونم باید چیکار کنم.

-         مانی مضطربانه پرسید:

-         چیه زندایی چی شده؟

-         مانی.. مادربزرگ... حالش خوب نیست. فکر کنم سکته کرده... تو رو خدا کمکم کن.

-         حالا چرا اینقدر ترسیدی؟ آروم باش من همین الان خودم رو می رسونم، کجا هستی؟

-         همون بیمارستانی که اون شب من رو بردی، یادت میاد؟

-         آره، آره. اومدم فقط تو رو خدا اینقدر خودتو ناراحت نکن. همه چیز درست میشه.

-         عجله کن، خواهش می کنم.

قبل از آنکه مانی پاسخی بدهد، ارتباط قطع شد. لحظه ای متفکرانه ایستاد و به افسون فکر کرد. بعد ناگهان به خود آمد. به سرعت لباس پوشید وآهسته از اتاق خارج شد، با آنکه سعی کرد هیچ صدایی بلند نکند، ولی وقتی سوئیچ را گرداند و ماشین را روشن کرد مادر را کنار در ماشین دید که نگران و مضطرب به او نگاه می کرد. شیشه را پایین کشید و با عجله گفت:

-         شما چرا اومدید بیرون؟ سرما می خورید.

-         تو کجا داری می ری این وقت شب؟ کی بود تلفن کرد؟

-         رضا بود... یعنی خواهر رضا بود. حال مادربزرگش بهم خورده، بردنش بیمارستان. از من خواست برم پیش رضا.

-         حالش خیلی بده؟

-         گمون کنم سکته کرده. حالا شما برو تو، من عجله دارم باید برم.

-         خیلی خوب برو ولی تو رو خدا آروم برو، تصادف نکنی ها.

-         نترسید اتفاقی نمی افته. تا سرما نخوردید برید تو.

مانی شیشه را بالا کشید و ملوک کمی عقب رفت و اجازه داد تا ماشین به حرکت درآید. بعد پشت سر او در پارکینگ را بست. برای پسرش دست تکان داد. مانی چراغی زد و بسرعت به حرگت درآمد.

ملوک در حالیکه در پارکینگ را می بست ناگهان بخاطر آورد که مادربزرگ رضا سال قبل فوت کرده، پس مسلماً مانی جایی میرفت که نمی خواست مادر از آن اطلاع پیدا کند.

وقتی مانی سراسیمه وارد بخش اورژانس شد افسون را دید که در گوشه راهرو کناری ایستاده و سرش را به  دیوار تکیه داده. آهسته آهسته جلو رفت و به او نگاه کرد. دانه های اشک به سرعت از چشمانش سرازی شد و روی گونه هایش سر می خوردند. افسون غریبانه سر بر سینه دیوار تکیه داده بود و آهسته آهسته اشک می ریخت و چنان تنها می نمود که دل مانی را به درد می آرود. مانی لحظه ای با خود فکر کرد اگر منصور، افسون را در چنین حالتی می دید چه می کرد؟ دلش می خواست همان کارها را برای همسر جوان و همیشه داغدار دایی انجام می داد ولی افسوس هیچ کاری از دست او ساخته نبود. غم تنهایی و غربت افسون هیچ چیز در دنیا جز وجود عاشق منصور رفع نمیکرد. آهسته آهسته به سوی افسون رفت و در مقابلش ایستاد. افسون ناگهان به خود آمد، با دستان ظریفش دو سوی یقه کاپشن مانی را در دست گرفت و در مشت مچاله کرد و مظلومانه در میان گریهنالید:

-         تو رو خدا یه کاری کن مانی، نذار بمیره.

مانی نگاه پرمحبتی به چشمان اشک الود زن جوان انداخت و گفت:

-         به خدا قسم حاضرم جون خودم رو بهش بدم تا خواسته شمارو برآورده کنم... نگران نباشید. بهتون قول می دم خودم مادربزرگ رو بیارم خونه.

افسون نگاه پردردی به در بسته اتاق انداخت و گفت:

-         یه کاری بکن مانی، خواهش می کنم.

و بعد دستان ظریفش از کاپشن جدا شد و سست و بیحال به پهلوهایش آویزان گردید.

مانی به طرف اتاق رفت و داخل شد. لحظاتی بعد دوباره در اتاق باز شد ومانی از آن خارج شد. افسون بیتابانه به سویش دوید و گفت:

-         چی شده؟ زنده می مونه؟

مانی در حالیکه سعی کرد بر خود مسلط باشد با اطمینانی ساختگی گفت:

-         آره گفتم که، دکتر گفت خطر رفع شده.

گرچه مانی نهایت سعی اش را به کار برده بود تا ماهرانه دروغ بگوید ولی گویا افسون از نگاه او به رازی دردناک پی برده بود، بنابراین حرف مانی نتوانست آرمش کند. او بی صبرانه طول و عرض راهروی ساکت بیمارستان را می پیمود و زیر لب دعا میخواند. مانی گهگاه داخل اتاق می شد و برمی گشت ولی افسون حتی از نگاه کردن به او هراس داست. لحظات کند و کشدار طی می شدند تا آنکه بالاخره دکتر از اتاق خارج شد. مانی به سرعت بسوی دکتر ولی افسون در جای خود میخکوب شد. مانی با عجله پرسید:

-         خب دکتر چه خبر؟

دکتر نگاه خسته ولی خندانش را به مانی دوخت و گفت:

-         خوشبختانه خطر رفع شد ولی ایشون باید چند روز در بخش CCU تحت درمان باشند.

مانی چند قدم به سوی افسون برداشت و گفت:

-         می شنوی؟ دکتر داره می گه خطر رفع شد.

افسون ناگهان احساس ضعف کرد و اندامهایش شل و بی حس شدند. همانجا کنار دیوار روی زمین نشست. در میان گریه خندید و گفت:

-         مامان بزرگ زنده می مونه... وای خدای من اون زنده است... نفس می کشه.

دکتر نگاهی به افسون کرد و گفت:

-         فکر می کنم بهتره به خانم یه نوشیدنی گرم بخورونید. به نظر نمیاد حالشون خوب باشه.

مانی نگاهی به صورت مهتابی و چشمان بی رمق افسون کرد و گفت:

-         چیزی نیست دکتر، فقط هیجانه.

بعد کنار افسون روی زمین زانو زد و به او که چون جوجه گنجشکی بی پناه می لرزید نگاه کرد. کاپشن خود را از تن درآورد و روی شانه های نحیف او انداخت. افسون سرش را بالا آورد و نگاهی از روی قدرشناسی به مانی انداخت.

مانی ناگهان به یاد دکتر افتاد. سرش را بلند کرد و دکتر را دید که در انتهای راهرو به سوی اتاقش میرفت. با صدای بلند گفت:

-         خیلی ممنون دکتر. زحمت کشیدید.

دکتر به طرف او برگشت، لبخندی زد و سر تکان داد. بعد انگشتش را بهنشان سکوت روی بینی قرار داد.

مانی خنده ای کرد و گفت:

-         یادم رفت اینجا بیمارستانه. فکر کردم استادیوم ورزشیه.

افسون لبخند آرام و زیبایی زد و آهسته گفت:

-         مانی خیلی خوب شد که تو امشب اینجا بودی.

بعد محجوبانه سرش را به زیر انداخت.

مانی لبخند زد، لبخندی از سر رضایت و شادی. این اولین باری بود که کلامی محبت آمیز از دهان افسون می شنید. این اولین بار بود که افسون نسبت به برقراری ارتباط با او ابراز تمایل می کرد و این برای مانی بسیار ارزنده بود.

***

افسون یک بار دیگر چهره پر اشتیاق و هیجانزده مانی را نگاه کرد و گفت:

-         مطمئنی مشکلی پیش نمیاد؟

-         چه مشکلی زندایی جان؟ داری غریبی می کنی ها.

-         نه بابا ... مسأله این حرفا نیست ولی اگه مادربزرگت یا دایی ات بفهمند پوست از سر همه مون می کنن.

-         اولاً نمی فهمن، ثانیاً بفهمند، اختیار خونه مون رو داریم هر کس رو بخوایم مهمان می کنیم.

-         من مطمئنم که تو مادرت رو مجبور کردی منو دعوت کنه.

-         باور کنید من فقط پیشنهاد کردم، همین. تون خودش علاقمند بود شمارو ببینه.

افسون شانه هایش را بالا انداخت و با ناباوری گفت:

-         خدا کنه همینطور باشه که تو می گی.

مانی داخل کوچه پهنی پیچید و گفت:

-         خوب دیگه رسیدیم.

وقتی جلوی در توقف کرد لحظاتی به چهره معصوم و رنگپریده افسون خیره شد بعد با لحنی آرامش دهنده گفت:

-         حالت خوب نیست؟... ببین هیچ اصراری در کار نیست، پشیمون شدی برمی گردیم.

افسون دو سه بار سرش را به طرفین حرکت داد و گفت:

-         نه... خوبم.... پشیمونم نیستم.

-         خیلی خب، پس حاضری دیگه؟

-         اوهوم.

مانی احساس کرد چهره افسون با آن رنگ پریده و چشمان نگران از همیشه زیباتر شده است. با سرعت پیاده شد و در را باز کرد و ماشین را داخل حیاط برد و دو مرتبه پیاپی بوق زد. وقتی در ماشین را برای افسون باز می کرد مادر را دید که در ایوان منتظر آنها ایستاده از همان فاصله در نگاه مادر نوعی بی قراری و اشتیاق را دید. بعد یک قدم جلوتر از افسون حرکت کرد و گفت:

-         بفرمایید. ببخشید.

افسون آهسته آهسته گام برمی داشت و بیشتر قدمهایش را بر برگهای خشک روی سنگفرش حیاط می گذاشت و صدای خش خش آنها را بلند می کرد. مانی کمی زودتر خود را به مادر رساند و گفت:

-         سلام.

-         اومد؟

-         آره مگه نمی بینید؟ چیه مادر؟ مثل اینکه حال شما هم خوب نیست.

-         نه خوبم ولی احساس عجیبی دارم.

-         چه احساسی؟

-         خودم هم نمی دونم ولی احساس می کنم منصور در چند قدمی من ایستاده و ای همون ملاقاتیه که بنا بود بیش از 20 سال پیش انجام بشه.

-         خیلی خوب مادر. حالا وقت این حرفها نیست. نمی خوای به مهمونت خوشامد بگی؟

ملوک سعی کرد خود را از خلسه ای که بدان دچار شده بود رها کند. قدمی به جلو برداشت و بالای پله های ایوان ایستاد. در همان حال افسون به زیر پله ها رسید و همانجا ایستاد و با صدایی لرزان سلام کرد. ملوک با تمام نیرو کوشید تا با لحنی عادی پاسخ دهد اما وقتی دهان باز کرد حتی مانی نیز از ارتعاش صدای او به تعجب درآمد.

-         ملوک چشم به حرکات ظریف زن جوان دوخته بود و افسون نگاه از روی زمین برنمی گرفت. به نظر ملوک او به طرز عجیبی محجوب و خجالتی می نمود. مانی که شگفت زده به برخورد درون خیره مانده بود، بالاخره پا پیش نهاد و گفت:

-         خوب بفرمایید بالا زندایی.

-         این کلمه تکانی عجیب در قلب ملوک ایجاد کرد و او ناباورانه به مانی نگریست و بعد حیرت زده به زن حوان خیره شد که آرام آرام سرش را بالا می آورد. وقتی نگاه دو زن با هم تلاقی کرد، ملوک ناباورانه چشمهایش را تا آخرین حد گشود و پرسید:

-         افسون خانم شمایید؟

افسون به آهستگی سر تکان داد و تأیید کرد. ملوک رو به مانی کرد و گفت:

-         مانی تو که با من شوخی نمی کنی؟ این خانم کیه؟

افسون و مانی هر دو شگفت زده به ملوک خیره شدند. مانی با عصبانیت پاسخ داد:

-         خوب معلومه. ایشون خانم دایی منصور هستند، افسون خانم.

ملوک کم کم به خود آمد و گفت:

-         معذرت می خوام. آخه شما خیلی جوونتر از اونچه که من فکر می کردم هستید.

لبخند تلخی لبان افسون را از هم گشود و ملوک باز گفت:

-         خوب بفرمایید تو، سرما می خورید.

افسون آهسته آهسته از پله ها بالا آمد و دنبال ملوک وارد ساختمان شد. مانی او را به داخل پذیرایی راهنمایی کرد و روبرویش نشست و گفت:

-         شنلتون رو دربیاورید. گرمتون می شه.

افسون بدون آنکه حرفی بزند از جا برخاست و شال و شنلش را از تن درآورد و به دست او داد. مانی گرفت و از پذیرایی خارج شد. به آشپزخانه رفت و سینی چای را از دست مادر گرفت. ملوک نگاهی به چهره گرفته مانی کرد و گفت:

-         چیه ناراحتی؟

-         خیلی ممنون از حسن استقبالتون. خوب شد دو ساعت سفارش کرده بودم.

-         باور کن دست خودم نبود. از تعجب داشتم شاخ درمی آوردم. پیش خودم گفتم وقتی منصور فوت کرد، این دختر سه، چهار سال بیشتر نداشته، چطور ممکنه زن منصور بوده باشه؟

-         نمی شد صبر کنی بعداً از خود بپرسی؟ حتماً باید آبروریزی می کردی؟

-         خیلی خوب حق با توئه. معذرت می خوام.

مانی با نارضایتی نگاهی به مادر کرد و گفت:

 

-         باشه... حالا چای سر می شه زود بیا.

و بعد به پذیرایی بازگشت و افسون را دید که به قاب عکس منصور روی دیوار پذایریی خیره مانده بود. نزدیکتر رفت و گفت:

-         بفرمایید یه چای گرم حالتون رو جا میاره.

افسون به طرف او برگشت و گفت:

-         من این عکس رو ندیده بودم... چقدر قشنگه!

مانی لبخندی زد و پاسخ داد:

-         اگه بخواین می تونم بدم از روش براتون چاپ کنن.

-         مگه می شه؟

-         آره مشکلی نیست

افسون برگشت و سر جایش نشست ولی قبل از آنکه حرفی بزند ملوک با ظرف شیرینی وارد شد و همان جلوی در گفت:

-         خب خیلی خوش اومدید.

افسون لبخند شیرینی بر لب راند و پاسخ داد:

-         خیلی ممنون. ببخشید که مزاحم شدم... باور کنید مقصر آقا مانی بود.

-         مزاحمت چیه؟ منزل خودتونه... مادر بزرگ چطوره؟

-         خوبه... خیلی بهتره ولی دکتر گفت: چند روزی باید در بیمارستان بمونه.

-         ناراحت نباشید. خوب می شن. حالا خدارو شکر که خطر برطرف شده.

افسون سری به نشانه تأیید تکان داد و مانی گفت:

-         چاییتون سرد شد زندایی.

افسون فنجان چای را برداشت و به سختی سرفه کرد. ملوک  با لحنی نگران گفت:

-         سرما خوردید؟

افسون پاسخ منفی داد و مانی به یاد آورد که در اکثر ملاقاتهایش با افسون او به سختی به سرفه افتاده بود. کنجکاوانه پرسید:

-         پس چرا همیشه سرفه می کنید؟

-         فکر کنم سینه ام حساس شده بخاطر کار توی بایگانیه... بایگانی شرکت توی یه زیر زمین نمود و خفه است.

ملوک گفت:

-         وای یعنی چی؟ خوب اعتراض کنید.

-         فایده نداره خانم. کسی به حرفای ما گوش نمی کنه.

مانی چینی به پیشانی انداخت و خواست چیزی بگوید ولی پشیمان شد. ملوک باز گفت:

-         به امید خدا همه چیز درست می شه. می دونی افسون جون دنیای عجیب و غریبیه. مثلاً همین ملاقات امشب ما با بیست سال  تأخیر داره انجام می شه.

-         بله یادم هست بیشت سال پیش قرار بود شما بیایید ایران و ما همدیگه رو ببینم.

-         اون وقت مانی 5،6 سال بیشتر نداشت ولی حالا مردی شده و کنار من نشسته.

چشمان افسون را هاله ای از اشک روشنی بخشید و او بغض آلود گفت:

-         فقط جای منصور خیلی خالیه!

مانی بلافاصله پاسخ داد:

-         افسون جون خواهش می کنم.

و افسون بغضش را به زحمت فرو داد. ملوک کوشکافانه به مانی نگاه کرد و گفت:

-         حالا دیگه کم کم نوبت مانیه.

-         نوبت چی مادر؟

ملوک به جای مانی به افسون نگاه کرد و گفت:

-         که آقا مانی رو زن دار کنیم.

برعکس تصور ملوک و صحبت مغرضانه اش، افسون با شادی خندید و گفت:

-         کاملاً موافقم. کم کم داره دیر میشه.

-         نخیر حالا زوده.

افسون مصرانه گفت:

-         خیلی هم دیره. پیر میشی ها پسر!

ملوک نفس راحتی کشید و گفت:

-         شما بهش بگید. به خدا آرزو دارم نوه ام رو ببینم.

-         مامان حق داره مانی جان. به حرف بزرگترها گوش کن.

-         چیه زندایی؟ نکنه زیادی مزاحمتون شدم قصد کردید از شرم خلاص بشید.

-         این چه حرفیه آقا؟ به امید خدا از به بعد با خانم بچه ها تشریف میارید.

ملوک لبخند رضایت مندی زد و گفت:

-         بفرما! این هم افسون خانم. دیگه چی داری بگی؟

-         گفتم که به وقتش.

-         لابد صد سال دیگه، نه؟

افسون و مانی هر دو خندیدند و مانی گفت:

-         گیر دادی مامان ها.

-         خیلی خوب. دیگه چیزی نمیگم... راستی افسون جون شما چی؟

افسون با تعجب پرسید:

-         من؟!

-         آره عزیزم برنامه شما چیه؟... نمی خوای ازدواج کنی؟

-         من که ازدواج کردم... من هنوز زن منصورم.

-         اونو که می دونم. در واقع اولین کسی که فهمید من بودم ولی خب قسمت این بود. حالا بهتره به فکر زندگیت باشی. دو روز دیگه که پیر و از کار افتاده شدی احتیاج به یه مونس داری.

افسون ابروان پیوسته و کمانی اش را در هم کشید و گفت:

-         نه ملوک خانم، اگه هوسه یه دفعه بسه.

بجای ملوک مانی پاسخ داد:

-         البته ازدواج کردن اصلاً هوس نیست پس یه دفعه هم بس نیست.

افسون نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و ملوک هم به خنده افتاد گفت:

-         مانی جان مادر، تو اگه خیلی زرنگی همون یه دفعه رو اقدام کن دفعه های بعدی طلبت.

-         دِ... من که برای خودم نفگتم. زندایی رو می گم/

افسون زیر لب زمزمه کرد:

-         ولی من هنوز امیدوارم برگرده.

ملوک با تعجب به او نگاه کرد:

-         ولی عزیزم منصور دیگه هیچوقت برنمی گرده.

-         چطور مطمئن باشم ملوک خانم؟ من رو ببخشید که این طور حرف می زنم من از خونواده آذرتاش خصوصاً از خانوم بزرگ اینقدر دروغ شنیدم که باور نمی کنم زیر اون سنگ، راستی راستی منصور خوابیده باشه. گاهی وقتا فکر می کنم خانم بزرگ منصور رو یه جایی قایم کرده، یه جایی که من نتونم پیداش کنم، اونم نتونه من رو پیدا کنه.

- &nbs

/ 0 نظر / 93 بازدید